چهارشنبه ۱۶ مهر ۱۳۸۲ - ۱۱ شعبان ۱۴۲۴
Wed, Oct 8, 2003
فرهنگ و هنر
شماره ۲۶۰۳
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
اوقات شرعي
آرشيو
نشستن در سايه آزادي
نگاهي به «ارتش سايه ها»نوشته ژوزف كسل
ترجمه قاسم صنعوي
فتح الله بي نياز
داستان «ارتش سايه ها» كه بيانگر مبارزه مردم فرانسه عليه آلماني هاست، از منظر داناي كل نامحدود و به شكل اپيزوديك روايت مي شود.
فرار: «فيليپ ژربيه» ، مهندس عضو نهضت مقاومت بدون هيچ مدركي دستگير و زنداني مي شود.
زنداني ها بازداشتگاه قاچاقچيان ، مظنونان سياسي، يهوديان و حتي عده اي بي گناه اند كه پيش از تشكيل نهضت زنداني شده اند و از وجود آن بي خبرند. مسؤولان زندان جيره غذايي شان را مي دزدند، در نتيجه بيشتر زنداني ها دچار سوء تغذيه و بيماري اند.
يكي از زنداني ها، كمونيست جواني است به نام «روژه لوگرل» كه بيماري ريوي دارد و در اتاق برق زندان كار مي كند. فيليپ از نهضت مقاومت، زندگي مبارزان و انتشار روزنامه هاي مخفي صحبت مي كند. از نظر او آلماني هاي اشغالگر افرادي اند كه « از آزادي انديشه هراس دارند. هدف واقعي شان چيزي جز جنگ، مرگ انسان متفكر، مرگ انسان آزاد، نيست». (ص ۳۷) و مارشال پتن را يك سازشكار مي نامد. مي گويد هدف نهضت اخراج آلماني ها و سرنگوني مارشال پتن است. مبارزان نهضت را مردم عادي مي داند كه عقايد متفاوتي دارند و به خاطر آزادي فرانسه تن به دوري از خانواده و آوارگي داده اند: «هيچ چيز بجز جان آزادشان، آنان را ناگزير نمي كرد وارد مبارزه شوند». (ص۴۵) اميد به زندگي و مبارزه، روژه را وا مي دارد انديشه هاي پنهانش را درباره فرار با فيليپ در ميان بگذارد.
فيليپ كه منتظر چنين پيشنهادي است خبر مي دهد با دوستانش در خارج از زندان تماس گرفته است. اما روزي كه قرار است شب هنگام فرار كنند، روژه مي گويد فرار نمي كند زيرا دكتر زندان به او گفته يكي از ريه هايش را از دست داده است و چيزي به پايان عمرش نمانده است. فيليپ فرار مي كند.
محور اين پاره ساختار يا اپيزود دو امر كاملاً متضاد است: اشتياق براي آزادي كه از لحظه دستگيري به دغدغه اصلي فيليپ تبديل شده بود. اين موضوع حتي چند روزي روژه را به لحاظ روحي به كلي دگرگون مي كند، دوست دارد در كسب آزادي كشورش سهمي داشته باشد. اما وقتي مي فهمد چيزي به پايان عمرش نمانده است، نوميدي و تسليم به سرنوشت بر وجودش غلبه مي كند. البته به رغم اين نوميدي، در فرار به فيليپ كمك مي كند.
اعدام: فيليپ پس از فرار از زندان مأموريتي براي اعدام يك خائن مي گيرد. همراه با دوستانش «فليكس» و لوييزان مرد خائن را كه «دونا» نام دارد، دستگير مي كنند. دونا از طريق معشوقه اش «فرانسواز» به فعاليت در نهضت كشانده شده است ودر واقع فقط به خاطر عشق به او به نهضت پيوسته است. ابتدا فرانسواز و پس از مدتي دونا بازداشت مي شوند و نهضت پي به خيانت او مي برد. ماشين حامل دونا وسط راه خراب مي شود، در نتيجه فليكس و فيليپ او را پياده به عمارتي مي برند كه قرار است حكم در آنجا اجرا شود. وقتي به آنجا مي رسند «لوماسك» يكي ديگر از دوستان شان اطلاع مي دهد ساختمان مجاور مسكوني شده است و امكان ندارد بتوانند دونا را با اسلحه بكشند.
فليكس به دنبال كارد به آشپزخانه مي رود و چون كارد پيدا نمي كند، به پيشنهاد فيليپ تصميم مي گيرند او را خفه كنند.
دونا تمام مدت ساكت است و مدام صحنه هاي عشق ورزي و عشقبازي با فرانسواز را در نظر مجسم مي كند. فليكس او را روي صندلي مي نشاند. فيليپ بازوها ولوماسك پاهايش را مي گيرد و فليكس به كمك يك دستمال او را خفه مي كند. هر سه از اين كه مجبور شده اند به اين طريق دونا را بكشند، خيلي ناراحت مي شوند.
كانون مركزي اين بخش، لطمه ديدن عواطف مبارزاني است كه بايد به خاطر مصالح ملي، همكار و دوست شان را بكشند؛ آن هم به شكلي كه «دست» همه به صورت نمادين در اين قتل«آلوده» شود. بار عاطفي زمان قتل چنان است كه خواننده به گريه مي افتد. گفته مي شود حتي بازيگران فيلم «ارتش سايه ها» موقع خواندن فيلمنامه به گريه افتاده بودند. اما واقعاً چه بايد كرد؟ وقتي پاي مصالح شمار كثيري از همنوعان درميان است، مي توان گذشت به خرج داد؟ مثلاً رستم، سهراب را نكشد وتاراس بولبا پسرش را و…؟ به عبارت دقيق تر مبارزه در راه «حق» گاهي حق را به مثابه علقه عاطفي نفي مي كند. اين كه فلاسفه، جامعه شناسان و روانشناسان مي گويند«جنگ وحكومت هاي خودكامه بيش از هرعاملي انسانها را دچار تضاد دروني مي كند»، بخوبي دراين اپيزود بازنمايي مي شود.
سفر دريايي به جبل الطارق: فليكس دوست دوران سربازي اش «فرانسوا» را مي بيند. او جواني زيبا، قوي وساده است. فليكس او را به همكاري بانهضت دعوت مي كند. فرانسوا مي پذيرد وبا تهور، تحمل ومهارت، شايستگي اش را دركارهايي مثل حمل بي سيم، پنهان كردن اسلحه ، پناه دادن ونجات زندانيان فراري وخلبان هاي انگليسي نشان مي دهد. پس از يك مأموريت به ديدن برادرش مي رود كه اورا «لوك قديس » مي نامند. لقب قديس به دليل اخلاق آرام ونيك خواهي از طرف دوستانش داده شده است . لوك از ورقه عبور او سؤال مي كند. فرانسوا خوشحال مي شود كه برادرش كمي اطلاعات دارد وخود را در تابلوهايش غرق نكرده است. صحبت مي كنند وشام مي خورند وفرانسوا همان شب به پاريس برمي گردد.
فيليپ وفليكس كه بعداز مرگ دونا نمي توانند به راحتي به هم نگاه كنند، يكديگر را ملاقات مي كنند. فيليپ از فليكس مي خواهد جاي امني براي پناه دادن هشت زنداني فراري وخلبان انگليسي پيدا كند. فليكس مأموريت را به فرانسوا واگذار مي كند. او با زن مزرعه داري به نام «اوگوستين ويه لاو» صحبت مي كند و او با روي باز فراري ها را مي پذيرد و ذخيره آذوقه زمستاني اش را طي يك هفته برايشان مصرف مي كند و در جواب تشكر مي گويد اگر شما نبوديد معلوم نبود چه بلايي به سرما مي آمد. شوهر اوگوستين چلاق است و نتوانسته در جنگ شركت كند، لذا پناه دادن به فراري ها را شركت در جنگ مي داند. اوگوستين دوست دارد باز پذيراي فراري هاي جديد باشد. فرانسوا تعجب نمي كند زيرا «مردم هربار كه برحسب تصادف خدمتي به نهضت مقاومت مي كردند، خود را خوشبخت مي يافتند ومي خواستند بازهم به اين كارها ادامه دهند» (ص۱۱۱) فرانسوا بي سيمي براي تماس با لندن در مزرعه شان كار مي گذارد وآنها با اين كه مي دانند مجازات اين كار اعدام است آن را مي پذيرند. روز آخر فيليپ مي خواهد به اوگوستين پول بدهد، ولي او رد مي كند وحتي تقاضاي اسلحه مي كند. فيليپ مأموريت جديد فرانسوا را انتقال رئيس بزرگ به يك زيردريايي انگليسي تعيين مي كند. به منظور حفظ امنيت رئيس نبايد او را همراه پناهندگان فرستاد. قرار مي شود فرانسوا پس از مشاهده علامت فيليپ كنار ساحل، قايقي را براي رئيس آماده كند. شب فرانسوا پس از مشاهده علامت، فليكس رامي بيند كه همراه «رئيس» كنار قايق مي آيد. رئيس بزرگ آن چنان باناشي گري سوار قايق مي شود كه فرانسوا فكر مي كند رئيس هرگز تعليم نديده است . فرانسوا شروع به پارو زدن مي كند و وقتي به زيردريايي انگليسي نزديك مي شوند، نور چراغ دستي عرشه، قايق را روشن مي كند. رئيس درحال برخاستن از قايق، ناگهان فرانسوا را به اسم ژان كوچولو صدا مي زند و فرانسوا با تعجب مي بيند كه رئيس بزرگ كسي جز برادرش لوك قديس نيست. او را سوار بر زيردريايي مي كند وپس از دورشدنش به فكر فرو مي رود وبه خنده مي افتد.
مضمون اصلي اين قسمت اعتقاد عامه مردم به آزادزيستن و تن ندادن به خفت سلطه بيگانه است . در پاره اي موقعيت ها مردم عادي وبي ادعا همان قدر دراين راه ثابت قدم هستند كه روشنفكر معتقد به ايدئولوژي دفاع از يك طبقه يا يك ميهن پرست افراطي. به اعتبار روانشناختي اجتماعي اگر «مردم كشور را مال خودشان بدانند، حتي اگر از حكومت گران هم ناراضي باشند، وظيفه خود مي دانند كه درمقابل اشغالگر مقاومت كنند. بي دليل نبود كه استالين بعداز آن همه جنايت و «ناانسان » دانستن غيرحزبي ها با وقوع جنگي كه خودش از پايه گذارانش بود، آن را «جنگ ميهني » اعلام كرد، در حالي كه پيش از آن علاقه به ميهن و تاريخ آن ـ نه حزب و طبقه خاص ـ شوونيسم تلقي مي شد و حتي صدها نفر به همين اتهام اعدام شدند. نكته ديگر، اين است كه به اتكاي بعضي جنبه هاي ظاهري مثل راحت طلبي يا شيك پوشي نمي توان در مورد عقايد، هدفهايش قضاوت كرد. چه بسا يك انسان ولگرد، در مبارزه براي آزادي كشورش از ديگران كمتر نباشد.
از يادداشت هاي فيليپ ژربيه مي گذريم و به بخشهاي شب زنده داري در دوران هيتلر و ميدان تير مي پردازيم. فيليپ و شش نفر ديگر در يك سلول اند. همه به مرگ محكوم شده اند. پسر ۱۸ ساله اي مي گويد اين، بار دوم است كه بايد تيرباران شود. بار اول در حال پنهان كردن مسلسل هاي انگليسي دستگير شده است. ديگران اعدام مي شوند اما او كه فقط ۱۵ سال دارد، به آلمان فرستاده مي شود. آنجا شاهد شكنجه و اعدام عده اي از زندانيان مي شود و آلماني ها براي تخريب روحيه زندانيان، اجساد رابه وسيله آنها در گورهاي دسته جمعي مي اندازند و رويشان آهك زنده مي ريزند. پيرمردي كه ميخانه چي بود، مي گويد اتفاقي به آنجا آمده است. سربازان آلماني به دليل ممنوعيت نوشيدن مشروب، تك تك نزد او مي روند. يك بار يكي از آنها از در سردابه ميخانه به پايين سقوط مي كند و مي ميرد.ميخانه چي براي اين كه مشكلي پيش نيايد او را درسردابه دفن مي كند و از آ ن به بعد در سردابه را باز مي گذارد و بعد از مست شدن آلماني ها، آنها را به درون سردابه مي اندازد و مي كشد. ۱۹ نفر را به اين شكل سر به نيست مي كند. پس از پيداكردن اجساد دستگيرش مي كنند. زنداني بعدي پسر بيست ساله اي كه از بسيج ارتش آلمان فراركرده است. زنداني چهارم مردي است كه به فراريان انگليسي و يهودي پناه داده است. زنداني پنجم يك خاخام است كه مجبور به شناسايي هم كيشانش شده است ولي عده اي از آنها را معرفي نكرده است و به همين دليل محكوم شده است. زنداني ششم يك كمونيست و در عين حال كسي است كه قبلاً فرار كرده است. بعد از آنها نوبت فيليپ مي رسد، ولي فيليپ دوست ندارد حرف بزند. زندانيان را در حال دويدن تيرباران مي كنند و اين كار تمريني براي تيراندازي است. فيليپ حاضر نيست بدود. زندانيان ديگر نيز از او پيروي مي كنند. محكومان را به سوي ميدان تير مي برند. افسر اس.اس آنها را پشت به مسلسل ها و روبه تپه قرارمي دهد و دستور مي دهد كه بدوند و مي گويد اگر كسي به پشت تپه برسد دفعه بعد با محكومان ديگر اعدام خواهد شد. تيراندازي مسلسل ها ' شروع مي شود و مه اي از دود پديد مي آيد.فيليپ كه هرگز به مرگ فكر نكرده بود، از مه استفاده مي كند. پايش تيرخورده است، ولي با سرعت خود را به پشت تپه مي رساند به بالاي ديوار مي رود و از طنابي كه از آن آويزان شده است به پشت آن مي پرد. ماشين لوييزان را كه ماتيلد و فرانسوا نيز در آن هستند، مي بيند و سوار مي شود. در ماشين فكر مي كند اگر نمي دويد نمي توانست خود را نجات دهد. بعد با يادآوري افسر اس.اس كه با تحقير به او نگاه كرده بود، دچار خشم مي شود و ناگهان مي گويد از زنده ماندن خود بيزار است. ماتيلد با شنيدن اين حرف دست او را در دست هايش مي گيرد و …
محورهاي اساسي اين اپيزود، از يك سو پيدايش ابتكار مبارزه توسط خود توده مردم است و از سوي ديگر ترس از مرگ وقتي درچند قدمي آن قرارمي گيريم. فيليپ موقعي كه به طرف ميدان اعدام رانده مي شود، به لوك قديس فكر مي كند، ولي به اين نتيجه مي رسد كه زندگي را بيش از او دوست دارد اما محور سوم زماني براي ما عيان مي شود كه به خشم ناشي از تحقير يك بيگانه پي مي بريم. فيليپ از مرگ نجات پيدا كرده است، ولي از خفتي كه افسر نازي در حقش رواداشته بود، به شدت ناراحت شد، اما خشم او كمي ديرتر به اندوه مي گرايد، زيرا ياد آنهايي مي افتد كه تا چند دقيقه پيش كنارشان بود و حالا مرده اند. شرمنده مي شود ولي چه مي تواند بكند؟


|   شناسنامه   |   آرشيو   |