|
نگاهي به داستان «وسوسه» نوشته: گراتزيا دلدا ترجمه: بهمن فرزانه
فرايند شكستن فرديت درمقابله با سنت
|
|
|
فتح الله بي نياز شكسپير معتقدبود «عشق معمولاً عذاب است اما محروم بودن از آن بدترين نوع مرگ است.» خانم دلدا همين انديشه كلي (انتزاعي) را انتخاب و درقالب و موقعيت «فرديت هاي» يك روايت متبلورمي كند. اگر آنچه را شكسپير گفته بود و مناسبات اجتماعي هردوره به وسيله نيروهاي فوق فرديت، مثلاً سنت يا قدرت يا موازين اخلاقي پديد آورند، يك نويسنده چگونه مي تواند «بدترين نوع مرگ» موردنظر شكسپير يا فسادي را كه مولانا درنظر دارد ـ و ما درچندسطر بعد به آن اشاره مي كنيم ـ بازنمايي كند؟ ابتدا بياييم از منظر يك فرد روحاني كه از سطحي گرايي و ميان مايگي به دور است به موضوع نگاه كنيم. اين روحاني پيرو هر ديني باشد، به ما مي گويد: «طبق نوشته هاي كتب آسماني، خداوند به انسان عقل داده است تا «راه» خود را درعالم هستي پيداكند و احساس داده است تا درهرنقطه و لحظه از اين راه، از زندگي لذت ببرد اما لذتي كه نه تنها بر سياهي و تباهي جهان نمي افزايد بلكه موجب پاكي و شكوفايي آن و اعتلاي عقل مي شود. آن قدر كه درباره عشق، ازدواج و زناشويي توأم با عاطفه دركتاب هاي آسماني انجيل و قرآن و... تأكيدشده است، برهيچ مقوله ديگري نشده است مگر ايمان راستين و عبادت. اما مفسران اديان مختلف موضوع هايي بربعضي از اين مكتوبات افزوده اند كه نه ارتباطي با «فلسفه خلقت» دارد نه سازگاري با سازوكار جسماني و روحي بشر. چنين افزوده هايي نهايتاً موجب فساد و تباهي مي شوند.» يك روانشناس هوشمند كه پيش اين روحاني ژرف انديش ايستاده است، مي گويد: «زيرا اين موضوع باعث پيدايش و رشد پديده «منع شهوت» مي شود كه يكي از مباحث مهم روانشناسي است وطبق آن آدمي نسبت به همان چيزي تحريص مي شود كه از آن بازش مي دارند.» و شما مي دانيد كه يكي از اين موارد تاريخي ـ اجتماعي، منع ازدواج كشيش هاي آيين كاتوليك است. همانطور كه گفتم، خانم دلدا همين را به مثابه محور مركزي داستان «وسوسه» انتخاب كرده است. اين داستان از احساسات طبيعي و سركوب شده كشيش جواني به نام «پائلو» و نگراني هاي مادر او حكايت مي كند. پائلو پس از مدتي به عنوان كشيش به دهكده اي اعزام مي شود كه مادرش درآنجا متولدشده است. مردم دهكده اعتقاددارند كشيش قبلي از ايمان منحرف و با شيطان محشوربوده و بدون آنكه اثري از خود به جابگذارد، ناپديدشده است. بعضي او را زنده و عده اي مرده مي پندارند. بنابراين خواننده ردپايي از خرافات مي بيند، خصوصاً به اين دليل كه به هرحال هيچكس حاضر نمي شود به كليساي دهكده برود. همه كليسا را در تسخير روح كشيش قبلي مي دانند، كسي كه نمي تواند ورود يا اقامت يك كشيش جديد را در كليساي خود تحمل كند و بالاخره او را از آنجا مي راند. اما پائلو با تمام اين حرف ها به آن كليسا مي رود و خالصانه شروع به عبادت و موعظه مردم مي كند و تمامي مراسم را دقيق و مرتب و با خيالي آسوده و مطمئن انجام مي دهد. چندي بعد با زني به نام «آنيزه» كه ارباب دهكده است، آشنا مي شود. در اثر معاشرت مستمر، حس مي كند به او علاقه مند شده است. شروع به فريب دادن خود مي كند و علاقه اش را به عنوان علاقه اي معنوي و احساس ترحم نسبت به آنيزه تعبير مي كند. زيرا فكرمي كند اين زن احساس تنهايي مي كند. اما عاقبت هردو متوجه مي شوند عاشقانه همديگر را دوست دارند. با نزديكي بيشتر، اين عشق تثبيت مي شود و قرارمي گذارند بعد از فرار از دهكده ازدواج كنند. البته بي خبر نيستيم كه سقراط در پاسخ به اين پرسش كه ازدواج خوب است يا بد، گفت: «درهردو صورت موجب پشيماني است.» اما حتي اگر بدفرجامي ازدواج اين دو نفر حتمي باشد، به محض محروم كردن آنها از آن، يكي از بدترين ظلم ها را درحقشان رواداشته ايم. مادر پائلو «فرديتي» است كه وظيفه دارد دراين «داستان» نمايندگي يك حكم تاريخي ـ اجتماعي را برعهده گيرد. او ماجرا را حدس مي زند وشبي با تعقيب پسرش تا جلوي خانه آنيزه، از قضيه مطمئن مي شود. خوابش مي برد و در خواب كشيش قبلي را مي بيند كه او را متهم به جاه طلبي مي كند و مي گويد نسبت به پسرش مرتكب خطا شده و او را از بهشتي محروم كرده كه درهمين دنياست و سبب حرارت، لذت و شعف آدمي مي شود. درآخر نيز به او گوشزد مي كند بزودي او و پسرش را ازاينجا بيرون خواهدكرد. مادر با اين كه او را خود ابليس مي داند، او را محق مي داند و به حرف هايش گوش مي دهد و قول مي دهد كه همراه پسرش بزودي آنجا را ترك كند. پس از بازگشت پائلو با او صحبت مي كند و يادآور مي شود يك كشيش حق ازدواج و ارتكاب گناه ندارد. پائلو خشمگين مي شود، اما فرداصبح پس از تفكري طولاني نامه اي به آنيزه مي نويسد و به او پيغام مي دهد كه ديگر منتظرش نباشد. آنگاه به كليسا مي رود و كارمعمول و هرروزه اش را ازسرمي گيرد. به ديدن مردي محتضر مي رود، دختري را كه مادرش معتقداست جن زده شده است، با خواندن انجيل شفا مي دهد. اما درتمام اين مدت احساس گناه مي كند، زيرا همزمان با اين اعمال پيوسته به فكر آنيزه است و خلوصي درانجام اعمالش نمي بيند. دراينجا روحاني انديشمند فرضي ما مي گويد: «خوب دقت كنيد: به قول خودمان، فكر و ذكر اين مرد، نه نزد خدا و اراده او بلكه جاي ديگري است. و اين، يكي از دردآورترين تضادهاست.» كشيش نگون بخت در تفكرات پريشان و غمگنانه اش گاه عشق ورزيدن را حق خودمي داند و مادرش را مسبب زنده به گورشدن خود. گاه به گناه بودن عشق، جبران زحمات مادرش و آزارندادن او فكرمي كند. او يك انسان است و طبعاً احساساتي طبيعي دارد كه پاسخگويي به آنها نه تنها گناه محسوب نمي شود بلكه او را ازگناه بازمي دارد. ازطرف ديگر براي كساني چون پائلو كه از اين قانون پيروي مي كنندوارونگي اي ايجاد مي شود. اين وارونگي در داستان آنجا خود را نمايان مي كند كه به قول روحاني فرضي موردنظر ما «آنچه الهي بوده يعني عشق ورزيدن، ازدواج و تشكيل خانواده به مثابه غريزه اي شيطاني به ابليس نسبت داده مي شود و سركوب احساسات طبيعي و منع كردن خود از عشق ورزيدن منسوب به خداوند مي شود.» چنانكه پائلو سخنان مادرش را درمورد پرهيز از رابطه با آنيزه، سخنان خدا مي داند و مستخدمه آنيزه و دعوت او را براي ديدار از خانمش، ابليسي مي پندارد كه قصددارد او را به سوي اعمال شيطاني سوق دهد. او نمي داند يا نمي خواهدبداند كه قضيه برعكس است و به قول مولانا: عشق كارش هست با هم آوري پرورش دادن يكي آن ديگري پرورش دادن نشان عاشقي ست خواستن بي پروريدن فاسقي است مادر نيز پيوسته به پسرش، رنگ پريده او ، غم عشقي كه او را اسير كرده و علت محروميت يك كشيش از ازدواج فكر مي كند. گاه حق را به پائلو و گاه به خود مي دهد. از طرفي خوشحال است كه توانسته پسرش را از وسوسه دور كند و ازسوي ديگر تصور ازدواج پائلو و داشتن چند نوه برايش لذت بخش است. نويسنده تقابل هاي دروني مادر و پسر را خيلي شسته و رفته تصوير مي كند و اين، از امتيازهاي اثر است. پائلو پس از ديدار مجدد از مرد محتضر با جشني كه مردم دهكده به خاطر شفاي دخترك برايش گرفته اند، روبرو مي شود. جشن را فرصت خوبي مي داند تا به بهانه آن فكر رفتن مجدد به خانه آنيزه را از دل بيرون كند. شبي كه به خانه وردست جوانش «آنتيوكو» مي رود، در بازگشت، مستخدم آنيزه را مي بيند كه براي گرفتن كليدي مقدس به منظور قطع خون دماغ خانمش به آنجا آمده است و از حال بد آنيزه صحبت مي كند. مستخدم از كشيش مي خواهد سري به او بزند، ابتدا پائلو فكر مي كند با خود ابليس روبرو شده است و نقشه اي براي كشاندن او به خانه آنيزه طرح شده است. نمي رود، اما پس از جدال دروني با خود و صحبت با مادر درباره عذاب وجدان خود و وظيفه اش براي عيادت از آنيزه، به خانه او مي رود. وقتي آنيزه را مي بيند، از يك سو با تمام وجود مي خواهد آن چهره رنگ پريده و تن رنجور را در آغوش بگيرد و خود را به پاي او اندازد و ازسوي ديگر نداي وجدانش، شغلش و مادرش را به ياد مي آورد و به جاي نثاركلمات عاشقانه شروع به موعظه اي سرد و بيروح مي كند. آنيزه تهديد مي كند اگر حاضر نشود فرار كنند، بايد همين امشب از دهكده برود و گرنه در نماز صبح فردا به كليسا مي آيد و موضوع را براي همه تعريف مي كند. پائلو پس از بازگشت به خانه به خاطر ترس از رسوايي، چندبار تصميم مي گيرد مادرش را بيدار كند تا وسايل شان را جمع كنند و از آنجا بروند. اما خوابي عميق، او را از تصميمش منصرف مي كند. صبح باهراس زياد به كليسا مي رود. كمي بعد آنيزه هم به كليسا مي آيد. با ديدن او اضطراب سراپاي كشيش را فرامي گيرد و در حال انجام مراسم پاياني نماز، پيوسته در دل خدا را فرياد مي زند. سپس، در حالي كه به سوي اتاقش مي رود، آنيزه را مي بيند كه از جابرخاسته و دارد به سوي محراب مي آيد. آنيزه براي افشاي رابطه اش با پائلو به سوي محراب حركت مي كند. اما وقتي مي خواهد از اولين پله بالا رود پايش به سنگ مي خورد و منصرف مي شود. در بازگشت، نگاه غمناك و خشمگينش را به مادر پائلو مي اندازد كه حالا سرش را زيرانداخته و با چشمان بسته تسبيحي در دست دارد. زني از نمازگزاران به سوي مادر پائلو مي رود و او را مرده مي يابد. پائلو كنار مادرش با خود مي انديشد: همان ترس و وحشتي كه من از آن جان سالم به در بردم، مادرم را به كشتن داد. كارل ماركس كه جهان بيني ماترياليستي داشت و دنيا او را به عنوان «فيلسوف فلسفه مبارزه» مي شناسد، در زمانه خود، بهتر از اصحاب كليساي كاتوليك كه مدعي «پاسداري از روح» بشر بودند، روحيه همنوعانش را درك كرد، به همين دليل به حدي به موضوع عشق حساس بود كه نوشت: «عشق، از انسان، انساني دوباره مي سازد.» ـ حرفي به مراتب ژرف تر از اين حرف شكسپير كه : «عشق هر نيرويي را دوچندان مي كند.» دلدا نيز در اين اثر به اهميت عشق و ازدواج و تشكيل خانواده مي پردازد و با دلالت هاي ضمني به تقابل و تضاد قوانين الهي و قوانين كليسايي اشاره مي كند. از نظر روحاني فرضي ما «آنچه داستان وسوسه را تبديل به درام كرده است، اين است كه حتي كشيشي مثل پائلو دركشاكش آنچه الهي و غيرالهي مي پندارد، با خواندن «عيسي مسيح، او، مابين من و تو واقع شده است»، خداوندرا به چشم مانعي براي وصل خود و آنيزه و در نتيجه محروميت خود مي نگرد.» البته وابستگي عاطفي پائلو به مادرش، تبعيت كوركورانه او از مذهب و سنت و نداشتن شهامت براي تغيير كيش به منظور پاسخگويي به احساسات و عواطف انساني اش ـ يا در واقع فرديتش ـ به اين مسأله دامن مي زند.
|