شنبه ۱ آذر ۱۳۸۲ - ۲۷ رمضان ۱۴۲۴
Sat, Nov 22, 2003
فرهنگ و انديشه
شماره ۲۶۴۶
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
خوانندگان
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
موسيقي
بين الملل
گفت و گو
سلامتي
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
كرسي زنان (۲)
ليندا هاچن فراتر از يك عنوان
144993.jpg
برگردان: مجيد اكبري
درآمد: شمار بسياري از نگره هاي انتقادي معاصر خوانندگان كهنه كار و قديمي، حتي بيشتر خوانندگان سمج را نيز دچار سرگشتگي مي كنند و تفسير كنندگان پسامدرن كه وعده مي دهند تا پرده از راز جنبشهاي معاصر بردارند، در بيشتر وقتها به جاي آنكه دريچه اي ساده به بزرگراههاي پيچيده، تودرتو و غمبار انديشه پسامدرنها به دست بدهند، دست اندازها و گرفتارهاي بيشتري پديد مي آورند. نگره هاي فمينيستي معاصرهيچ گاه از اين گرايش رها نبوده اند.
ليندا هاچن، يكي از نگره پردازان محترم و بلندآوازه كانادايي است كه زمان درازي است از پذيرش اين گرايش نابجارها شده و از آن شانه خالي كرده است. نوشته هاي فراوانش، درباره فمينيسم و پسامدرنيته، تحليلهاي روشن بينانه و كوتاهي از موضوعهاي لغزان ـ همچون هزل، مطايبه، زيبايي شناسي ـ فراهم آورده و البته در اين گونه ها باز نايستاده است. او بينش ارزشمند خويش را كه از پيشينه اش در ادبيات، دلبستگي اش به هنر و معماري و فهمش از فلسفه معاصر به دست آورده، به هر كارش افزوده است. بسيار مشكل است كه با چنين زمينه هاي گوناگوني كار او را زير يك عنوان مشخص بياوريم. بسياري او را «نگره پرداز فرهنگي» يا «ناقد ادبي» و گروه ديگري نيز «فمينيست» مي شناسد. برخي او را «ناقد هنري» مي پندارند، درحالي كه بيشتر، «كارشناسي در ادبيات كانادايي» به چشم مي آيد؛ ديگراني هم او را از ديد خودش يك «فيلسوف» به شمار مي آورند. البته كم و بيش حقيقت دارد كه او همه اين چيزها و كمي بيشتر نيز هست. جاي ترديدي نيست كه همه نوشته هاي او گيرا، پويا و بيش از هر چيز ديگري، پربار و پرشمار است.
خانم ليندا هاچن پروفسور ادبيات انگليسي و ادبيات تطبيقي در دانشگاه تورنتو است. كارهاي نظري او از اين قرار هستند: نگره ادبي پسامدرنيسم: تاريخ، نگره، داستان خيالي؛ انديشه سياسي پسامدرنيسم؛ راوي خودشيفته: ناسازه فراداستاني؛ نگره هزل: آموزه هاي صورتهاي هنري سده بيستم؛ پسامدرنهاي كانادايي: مطالعه داستان خيالي معاصر انگليسي ـ كانادايي؛ انگاره هاي لغزان: مطايبه هاي كانادايي معاصر و آخرين كارش با مايكل هاچن (همسرش) به نام اپرا: خواهشي، ناخوشي و مرگ است.
• گروه انديشه


\ شما به تازگي در تأليف كتابي شركت داشتيد كه بازنمايي زيباشناسيك از ناخوشي در قهرمانان زن از اپراهاي گوناگون را مي آزمود. مطالعه شما چه چيزي را درباره ساخت ـ يا به زبان شما «اسطوره سازي» ـ جنسيت، خواهش و بيماري برملا مي كرد؟ همچنين شما نسبت ميان فهم علمي سده نوزدهم از ناخوشي و بازنمايي سپس تر جنسي شده آن در هنر را برنوشتيد. آيا هم راستايي هاي معاصر را همانند يافته ايد؟
* بايد اعتراف كنم، تحقيقي كه من به همراه همسر فيزيكدانم درباره ساخت فرهنگي زنان و بيماري در اپرا انجام داديم، به واقع براي من آگاهي بخش بود. من نيز مثل هر فرد ديگر، هنگامي كه ناخوشي در بافتار اپرا را يادآوري مي كند، به مي مي در لابوئم يا ويولت در لاترويت مي انديشم؛ من به دليل سخت جاني كليشه خيال مي كنم كه همه گونه هاي ديگر چنين قهرمانان زن اپرايي سل دار بوده اند. خب، همه اين جوري نبوده اند. تنها چند تايي بيشتر نيستند. اين چيزي است كه ما را برانگيخت تا دليلهاي اقتدار اين كليشه را مطالعه كنيم و از طريق آن معناهاي فرهنگي اي و كساني كه اين معناها را به ناخوشي داده اند، بيازماييم. همانگونه كه شما ممكن است تصور كنيد، شايد كار ما به واسطه اين حقيقت كه همه ما در حال تماشاي ساخت فرهنگي معناي يك وضعيت پزشكي جديد ـ ايدز ـ بوده ايم نيز برانگيخته شود. ما كشف كرديم كه بازنمايي اين نشانه بيماري (سندروم) در رسانه و در هنر، تاريخ بسياري از بيماريهاي ديگر ـ از طاعون (كه در آغاز دهه ۱۹۸۰ «طاعون همجنس» ناميده شد) تا سفليس (به عنوان ناخوشي اي كه از طريق جنسي انتقال داده مي شود) ـ را نشان داده است. همه ما فرق گذاري اي كه حوزه نشر و تلويزيون بين «بي گناه» و ديگر قربانيان برقرار مي سازد ـ و بدين وسيله داوري اخلاقي مي كند، درحالي كه آشكارا بحث درباره موضوعي پزشكي است ـ ديده ايم. البته، اين لغزش تازه نيست، به يك معني، تاريخ ناخوشي و بازنمايي آن در هنر، تاريخي از ارزشهاي اخلاقي و اجتماعي است به همان اندازه كه آگاهي پزشكي است. (به جذام در دوره تاريخي پيشامدرن بينديشيد) ما در كتاب اپرا: خواهش، ناخوشي، مرگ (نگارش ۱۹۹۶) به لحظه هايي از تاريخ پزشكي نگريستيم كه در آن زمان تغييرهاي عمده علمي در فهم يك ناخوشي رخ مي داد؛ براي مثال، در سال ،۱۸۸۲ زماني كه رابرت كخ باكتري سل را كشف كرد و به ما ياد داد كه بيماري سل چيزي نيست كه شما همچون بن مايه يك استعداد خويشاوندي به ارث مي بريد. بلكه چيزي است كه مي توانيد از شخص ديگري نيز بگيريد. آنگاه در اين مطالعه كرديم كه چگونه اين آگاهي پزشكي راه خود را به درون صورت هاي هنري زمانش مي گشايد؛ لابوئم (به سال ۱۸۹۶)، با پافشاري بر تنگدستي شهري و ترس قهرمان از واگيري (او مي مي را پس از آنكه مي مي شب بدي را با سرماخوردگي و سرفه كردن شديد داشت ترك مي كند)، اپرايي پس از دوران كخ است، هرچند رمانتيك سازي قهرمان زن سل دار ـ با همه خواهندگي و زيبايي رنگ پريده و تب دارش ـ تداومي از ساخت پيشين زنان بيمار است.
\ من با علاقه زياد تعريف شما از پسامدرنيسم (در كتاب سياست پسامدرنيسم) را يادداشت كرده ام، مي گوييد كه اين جنبش، به ويژه توجه اش به تفاوت و حاشيه نشيني، به گونه اي معنادار به كمك فمينيسم شكل داده شده است. بيشتر تفسيركنندگان ـ كساني كه دانش نامه ها و جنگ گزيده ها را تهيه مي كنند ـ خلاف آن را مي گويد. يعني اين كه فمينيسم پيامد سرراست پسامدرنيسم شكوفا است. شايد اين موضوعي ناچيز به نگر آيد ـ آغاز استدلال «جوجه و تخم مرغ»؛ اما ممكن است گرايشي نابجا از متن هاي دانشگاهي باشد براي اين كه رهبران شادمان جنبش پسامدرن نويسندگان فمينيست را به كنار برانند.
* احساس من همواره اين گونه بوده است كه برخي جنبش هاي مهم اجتماعي در دهه ۱۹۶۰ (و پيش از آن) وجود داشتند كه امكان انديشه پسامدرن را فراهم مي ساختند: جنبش زنان (هرچند اين جنبش پيشتر نيز وجود داشت، اما اين موج از آن در دهه ۱۹۶۰ سرنوشت ساز بود) و، در شمال آمريكا، جنبش حقوق مدني؛ به ناگاه تفاوت هاي جنسي و نژادي در مركز بحث قرار گرفتند. هنگامي كه چنين شد، «تفاوت» مركز بيشتر انديشه ورزي ها ـ از موضوع هاي تازه تر انتخاب جنسي و تاريخ پسااستعماري تا موردهاي آشناتر همچون مذهب و طبقه ـ گرديد. فكر مي كنم گرايش هاي فمينيسم، نخست براي ابراز رأي درباره گوناگوني وضعيت هاي سياسي ممكن اهميت داشتند و درون چتر اصطلاح جنسيت ـ از انسان گرايان آزادي خواه تا ماده گرايان فرهنگي ـ حضور يافتند. بحث هاي فمينيستي پرسش هاي هويت و تفاوت را كم و بيش از آغاز «به هم تنيد»، و اين موضوع هاي واژگون گر (ولي، سازنده) درباره حاشيه نشيني اجتماعي و فرهنگي را پديد آورد.
\ چرا اينقدر هنرمندان و نگرپردازان فمينيست در برابر وسوسه پسامدرنيسم پايداري مي كنند؟
* در بخشي، به اين دليل بوده است كه ساخت هاي نخستين پسامدرن سرسختانه مردانه بوده اند ( و اين يكي از دليل هايي است كه من براي نوشتن درباره موضوع برگزيدم)، يعني نويسندگان، نگرپردازان و هنرمندان مرد براي زماني دراز آهنگ در پيش زمينه بودند. گاهي وقت ها اين يك نقطه كور واقعي است؛ گاهي نيز چيزي است كه شايد صورتي از هشياري جنسي بناميم؛ يعني اينكه مردم به دليل اين پايداري فمينيست ها ترسيده بودند، به نويسندگان يا نگرپردازان زن برچسب پسامدرن بزنند. در بخش ديگر اين امر به اين دليل بود كه زنان به راستي از اين گونه برچسب زدن جلوگيري مي كردند، حتي گاهي به دور از نگراني اين كه برنامه سياسي فمينيسم آنها زير عنوان برچسب زيباساز «غير سياسي» پسامدرن درج كرده شود. اما اين موضوع به تعريف آن شخص از پسامدرن بستگي دارد كه ما در باره اش گفت وگو مي كنيم. از قضا، من فكر مي كنم كه پسامدرنيسم سياسي است، اما نه در اين طريقي كه بيشترين كاربرد را دارد، بل در راهي دراز به سوي گرايش هاي فمينيسم؛ پسامدرنيسم با گفتارهاي چيره ( بيش و كم از طريق خودآگاهي و هزل) مي ستيزد، اما همان گفتارها را در عمل ستيز با آن ها دوباره بازگويي مي كند. بگذاريد جور ديگري بيان كنم؛ پسامدرنيسم شالوده شكني مي كند، اما در حقيقت بازسازي نمي كند. هيچ فمينيستي از اين نوع توانايي بي علاقگي شاد نمي شود، حتي اگر او (زن يا مرد) انگيختارهاي شالوده شكنانه را تأييد كند؛ به سادگي يعني، شما نمي توانيد در اينجا باز ايستيد. اين پيامد مهم پويايي نه تنها براي فمينيسم، بلكه براي نگره پسااستعماري بنيادين و محوري است.
\ شما در كارهاي نظري خود و ( در بالاتر) توجه داده ايد كه فمينيسم شكل هاي گوناگوني در فرهنگ هاي مختلف به خود گرفته است و شما ترجيح مي دهيد در نوشته هايتان به جاي يك جنبش فمينيسم از «گرايشهاي فمينيسم» حرف بزنيد. الآن درباره اين جداگانگي شكل هاي فمينيسم كه از كشورهايي مثل ايتاليا، فرانسه، هند، انگلستان و آمريكا سر بر مي آورند بيشتر نوشته مي شود. آيا فمينيسم كانادايي (فرانسوي و انگليسي) جداگانه اي وجود دارد؟
* من همچون فمينيستي كه زير نفوذ انديشمندان پسامدرن ـ با مخالفتش با كلي ها و تأكيدش بر روي بومي و جزئي ـ بوده است، نمي توانم به فمينيسم كانادايي باور داشته باشم. وضعيت اجتماعي ما به عنوان زن در كانادا حتي با وضعيت زنان در انگلستان يا آمريكا ـ به دليل تفاوت هاي قانوني و همين طور فرهنگي ـ فرق دارد. و به دليل هاي تاريخي، زمينه فكري، ما شايد بيش از يك مورد چند بنياد از بيشتر آن كشورها ( گرچه آشكارا مرتبط با وضعيت ملت هاي پسااستعماري است) باشد. كشور كانادا كه از نگاه جغرافيايي و تاريخي بين دو امپراتوري انگليسي زبان ( در گذشته و حال) ساخته شده، آميزه اي نابه هنجار از نفوذ انگلستان و آمريكا راتجربه كرده است و هر دو كشور ياد شده نقش خود را در شكل دهي به ميراث فكري مان بازي كرده اند. هنگامي كه بافت ايالت كبك با پيوند هاي قوي به فمينيسم فرانسوي را نيز بيفزاييد، چند بنيادي افزايش مي يابد. فكر مي كنم آميزه اي از فشار فعالان انگلو آمريكايي با تمركز نگر پرداز تر اروپايي براي فمينيست هاي كانادايي پر بار بوده است.
\ بيشتر كارهاي شما متمركز بر روي يا دربرگيرنده بازنمايي هاي «زنانه» در ادبيات و ديگر كارهاي هنري بوده است. شما در كاري آغازين ( پسامدرن كانادايي) يك الگوي مشترك از هزل و مطايبه به طور كلي در نوشته هاي زنان نويسنده و داستان هاي خيالي كانادايي بيان كرديد. چه چيزي اين همانندي را بر مي انگيزد؟
*در يك كلمه ـ حاشيه نشين سازي؛ به شكل سنتي زنان در حاشيه هاي فرهنگ مردانه قرار داده مي شدند، بدين سان، كانادايي ها احساس مي كردند گويي بيرون گود در حال تماشاي كنشي ( كه آمريكايي يا اروپايي بود) هستند. در رويارويي با يك ميراث استعماري قوي كه پاسخ آن به انگلستان ( و فرانسه، اما در طريق ديگر) را بازتاب مي داد، و در مواجهه با حتي قدرت فرهنگي قوي تري در جنوب مان در آمريكا بود، كانادايي ها بيشتر وقت ها براي فرانهادن خودشان ( خود را كوچك شمردن) يا براي به هم آوردي طلبيدن توان آن نيروهاي فرهنگي چيره تاريخ يا وضعيت كنوني به مطايبه روي مي آوردند. من كتابي به نام انگاره هاي لغزان: مطايبه هاي كانادايي معاصر نوشتم و كوشيدم حس خود را از همه جا گستري هزل و مطايبه چونان پاسخي كانادايي به حاشيه نشين سازي (كم و بيش بايد بگوييم خودحاشيه نشين سازي) بيان كنم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |