|
نقد فيلم «نغمه»، ساخته ابوالقاسم طالبي
نوبت عاشقي
|
|
|
تهماسب صلح جو مشخصات فيلم: كارگردان و نويسنده فيلمنامه: ابوالقاسم طالبي، مدير فيلمبرداري: مجتبي رحيمي. موسيقي متن: مجيد انتظامي. تدوين: حسن ايوبي. طراح چهره پردازي: مسعود ولدبيگي. صدابردار صحنه: حسن غفاري. طراح صحنه و لباس: نازي پرتوزاده. تهيه كننده: سيدعليرضا سبط احمدي. بازيگران: حسين ياري، حميرا رياضي، فقيهه سلطاني، مهتاج نجومي، ناصر فروغ و...
«نغمه» فيلمي پيام دار است كه هم مي خواهد تفاوت عشق حقيقي و عشق مجازي را به ماتماشاگران تفهيم كند و هم لابه لاي داستان عاشقانه اش. گريزي به مناسبات اجتماعي بزند و ناهنجاريها را هشدار دهد و از پليديها و زشتكاريهاي جامعه معاصر پرده بردارد. فيلم با چشم انداز طبيعت سرسبز روستا آغاز مي شودو پس از معارفه اوليه قهرمان داستان و اشاره اي گذرا به رگ و ريشه و اصل نسب روستايي او، خيلي زود، سراغ شهر و شهرنشينان مي آيد تا در پي آرامش روح نواز روستا، ازدحام نفس گير تهران بي در و پيكر امروز را به رخ بكشد. نخستين تصويري كه از تهران مي بينيم، فضاي شلوغ و پررفت وآمد ميدان آزادي است. جايي كه به فراخور نامش بايد مظهر آزادي و آزادگي يك ملت باشداما در نگاه قهرمان داستان، قلمروي خفقان آور و طاقت فرسا به نظر مي رسد و جاي آسوده نفس كشيدن نيست. به ميدان جنگ مي ماند كه بمب شيميايي در آن تركانده باشند؛ يك فلاش بك در نمايي كوتاه بر اين شباهت تأكيد مي كند و فضاي دودگرفته، تصوير و صداي شليك گلوله ها، خاطره سالهاي جنگ را به يادمي آورد. گويي براي قهرمان فيلم جنگ پاياني ندارد. قهرمان «نغمه » آدمي است پاك تر از هواي كوهستان، زلال تر از آب چشمه سار و بي غل و غش تر از گوهر ناب كه جهان و كار جهان را بي اعتبار مي انگارد، اهل فريب وريانيست. از مردماني كه در آشفته بازار حرص و آز و طمع، ارزان مي خرند و گران مي فروشند و ستمگرانه در پي قدرت و ثروت اند، گريزان است. ارزشهاي معنوي را دستاويز كسب و كار و تجارت قرار نمي دهد. خود را به شكل و شمايل مقدسان نمي آرايد تامقبول چشم ظاهر بينان شود. از انتقاد ديگران نمي رنجد. اگر از كسي بد ديد و شنيد، او را به مخمصه قدرت حاكم نمي اندازد تا ديگران عبرت بگيرند و حواسشان را جمع كنند. دلش درياي درد است اما دم برنمي آورد. بر رنج ونامرادي نيشخند مي زند. از خطاي بدكاران گمراه، معصومانه در مي گذرد حتي اگر طرف دزد و زورگير باشد و سزاوار قطع يد. نامش محمود است يعني شايسته ستايش اما خود با فروتني مي گويد: «محموددرمونده... محمود جامونده...» همتايان چنين قهرمان وارسته اي را در سينماي جنگ و دفاع مقدس، بيش و كم ديده ايم. طي دو دهه گذشته، فيلمسازاني با انگيزه هاي متفاوت (عده اي از سر صدق و صفا و گروهي براي خوشايند دستگاه و بهره مند شدن از فرصتهاي طلايي)، كوشيده اند. فضايل اخلاقي را در رفتار و گفتار و منش و خلق و خوي قهرمانان جبهه و جنگ متبلور كنند اما جز اندكي، در اداي حق مطلب موفق نبوده اند. چون باوراندن شخصيتي كه از آغاز تاپايان داستان فقط بر مدار خير گام برمي داردو هرگز لغزشي از او سر نمي زند كارآساني نيست. در دنياي نمايش، آدمها با خوبي و بدي شان باورپذير مي شوند و جاذبه درام از كلنجار دروني انسان گرفتار برزخ خير و شر و سير تحول شخصيت مايه مي گيرد. فيلم «نغمه» از اين منظر دچار يك سويه نگري است. قهرمانانش را در اوج عزت نفس و مناعت طبع و خلوص نيت و والايي ايمان نشان مي دهد و مردم عادل كوچه و بازار را پست و فرومايه و دون پايه و بي رحم و سست ايمان و اسير وسوسه هاي نفساني كه نه معني عشق حقيقي را مي فهمند و نه دركي از ايثار و فداكاري دارند. نمونه مثال زدني در اين باره، صحنه اي است كه نغمه و شيوا، محمود را در اوج بحران درد و ناخوشي، به بيمارستاني مي رسانند و با برخورد غيرانساني جميع كاركنان آنجا روبرو مي شوند و از دربانان گرفته تا پرستاران، هيچ كس احساس همدردي و غمخواري ندارد. همه مأمورند و معذور و در كمال بي رحمي مي كوشند آنها را از سرخود وا كنند و حتي ميان آن جمع، يك نفر نيست كه بر اثر گريه و زاري و خواهش و تمناي نغمه، دلش به رحم بيايد و قدمي براي رضاي خدا بردارد و راهي پيش پاي زن دردمند و مستأصل بگذارد و ... آخر كار نغمه را از بيمارستان بيرون مي اندازند و راحت و بي خيال مي روند دنبال كسب و كار خودشان بي آنكه آب از آب تكان بخورد! نمايش ديگري از وقاحت اجتماعي را در راهروهاي دادگستري مي بينيم كه هر گوشه اش عده اي براي دادخواهي گرد آمده اند و گاه مثل جانوران وحشي به سرو كله هم مي كوبند و عربده مي كشند و بد وبيراه مي گويند و ... توي كوچه و بازار هم نسل جوان Break Dance مي زند و دستفروش دوره گرد، عكس هاي مستهجني به فروش مي گذارد، جوان ناجوانمرد كيف زنان را مي قاپد و لوطي جوانمرد به نرخ دلار جوانمردي مي فروشد و ... خب، قبول داريم كه شيرازه جامعه ما بدجوري از هم پاشيده و ديگر «كسي به فكر گل ها نيست و قلب باغچه در زير آفتاب ورم كرده است» اما آنقدر ها هم كه فيلم نشان مي دهد، آش شور نيست و شايد بتوان تتمه انصاف و مروت روزگاران سپري شده را در وجدان مردم اين زمانه هم يافت و چه بسا، معرفت و صفاي محمود، ميان نسل جوان جبهه و جنگ نديده، كم نباشد. خط اصلي داستان فيلم، درون مايه اي عاشقانه دارد و به شور و شيدايي نغمه و محمود مي پردازد تا از اين رهگذر جلوه هاي معنوي عشق را بنما ياند اما چون در توصيف علت عاشقي باز مي ماند، حديثي خام و نارس است هرچند به اعتبار سخن مولانا جلال الدين مولوي: علت عاشق ز علت ها جداست عشق اسطرلاب اسرار خداست با اينهمه، براي باور كردن هر حادثه اي (مادي يا معنوي) ذهن مخاطب ابتدا سراغ علت ها مي رود تا چند و چون قضيه را دريابد وبعد آنچه را مي بيند و مي شود، بپذيرد يا نپذيرد. يكي دو جا، فيلمساز ضمن اشاراتي مي خواهد اين عشق را با منظومه شورانگيز ليلي و مجنون، اثر جاودانه نظامي گنجه اي بسنجد و احياناً نغمه و محمود را همتايان امروزي ليلي و مجنون قلمداد كند كه موضوع در سطح و ظاهر متوقف مي ماند و فيلم به ژرفاي عشق راهي نمي يابد تا همچون حكايت ليلي و مجنون از «صورت» عشق به «سيرت» عشق برسد.
|