|
ريموند كارور مي گويد؛
چيزهايي كه يك داستان نياز دارد
|
|
|
نوشته ريموند كارور ترجمه فرشيد عطايي در ۲۷ سالگي بود ( سال ۱۹۶۶) كه متوجه شدم براي تمركز روي داستان هاي طولاني مشكل دارم. مدتي هم علاوه بر «خواندن» براي «نوشتن» داستان هاي طولاني مشكل داشتم. قدرت تمركزم كم شده بود؛ ديگر صبر و حوصله اي براي نوشتن رمان نداشتم. اين قضيه داستان پيچيده اي دارد و صحبت كردن از آن در اينجا خيلي ملال انگيز است. ولي مي دانم يكي از دلايل اصلي كه چرا شعر و داستان كوتاه مي نويسم همين قضيه است. برو تو، بيا بيرون. معطل نكن. ادامه بده. شايد همه تقريباً همان موقع بود (اواخر دهه ۲۰ سالگي ام) كه تمام آرزوهاي بلندپروازانه ام را از دست دادم. اگر چنين چيزي اتفاق افتاده باشد به نظرم اتفاق خوبي بود. آرزوي بلندپروازانه و كمي هم شانس چيزهاي خوبي براي نويسنده هستند تا ادامه مسير را براي او ميسر كنند. آرزوهاي «خيلي» بلندپروازانه و بدشانسي، و يا كاملاً فاقد شانس بودن، مي توانند كشنده باشند. نويسنده بايداستعداد داشته باشد. بعضي نويسنده ها استعدادشان خيلي زياد است؛ من نويسندهايي را سراغ ندارم كه كاملاً فاقد استعداد باشند. ولي اين كه نويسنده بتواند با شيوه اي دقيق و منحصر به فرد به اطراف خود بنگرد و بارفتار مناسب براي بيان آن شيوه نگاه بيابد، قضيه اي جدا است. مسلماً كتاب «جهان به روايت گارپ» جهان فوق العاده اي است به روايت جان اروينگ. جهاني هم هست به روايت «فلانري اوكانر»، و نيز «ويليام فاكنر» و «ارنست همينگوي». جهان هايي نيز وجود دارند به روايت جان چيور، جان آپدايك، باشويس سينگر، استنلي الكين، آن بيتي، سينيتا اوزيك، دونالد بارتلمي، مري رابيسون، ويليام كيتريج، بري هانا، هرنويسنده بزرگي ( يا حتي هر نويسنده خيلي خوبي) جهاني طبق مختصات خاص خود مي آفريند. چيزي كه در اينجا در موردش دارم صحبت مي كنم «سبك» است، ولي فقط سبك نيست. سبك، امضاء خاص و غير قابل ترديد نويسنده درپاي هر چيزي هست كه مي نويسد. جهان خاص اوست و نه هيچ كس ديگر. اين يكي از چيزهايي است كه نويسنده اي را از نويسنده ديگر متمايز مي كند. استعداد اين كار را ند ارند. نويسنده با استعداد زياد هست. ولي نويسنده اي كه صاحب نگاه خاص به دنياي اطراف باشد و آن نگاه خاص را با بياني هنري عرضه كند، كم پيدا مي شود. «ايساك دي.نسن» مي گفت كه هر روز اندكي مي نوشت، بدون آن كه اميدوار يا نااميد باشد. روزي اين جمله او را روي كارتي در قطع سه درپنج خواهم نوشت و به ديوار كنار ميز تحريرم خواهم چسباند. من هم اكنون چند تا از اين كارت هاي سه در پنج رابه ديوار چسبانده ام. «صحت بنيادين سخن، يگانه اصل اخلاقي در نويسندگي است.» ازرا پوند. البته اين «صحت بنيادين سخن» به هيچ وجه همه چيز نيست، ولي اگر نويسنده اي اين «صحت بنيادين سخن» را در كار خود داشته باشد، دست كم در مسير صحيح حركت مي كند. يك كارت سه درپنج بر روي ديوار چسبانده ام كه جمله اي از يكي از داستان هاي چخوف را برروي آن نوشته ام: «... و ناگهان همه چيز براي او واضح شد.» به نظر من اين كلمات مملو از «حيرت» و «احتمال» اند. وضوح ساده شان و نيز افشاگري اي كه به طور تلويحي در آنها بيان مي شود، بسيار دوست دارم. اندكي راز و رمز نيز در آنها وجود دارد. چه چيزي تا پيش از اين ناواضح بوده؟ چرا تازه همين حالا دارد واضح مي شود؟ چه اتفاقي افتاده است؟ و مهم تر از هر چيز ديگري: اكنون چه اتفاقي مي افتد؟ وقتي چيزي به طور ناگهاني آشكار مي شود نتيجه و پيامدي نيز به دنبال خود دارد. من به شدت احساس رهايي و خلاصي مي كنم و نيز انتظار . شنيده ام كه «جفري وولف» به دانشجويان خود در كلاس نويسندگي مي گفت: «پي حقه هاي ارزان نباشيد.» اين جمله هم بايد روي يك كارت سه درپنج يادداشت شود. البته من آن را با اندكي تغيير و اصلاح به اين شكل مي نويسم: «پي حقه نباشيد.» تمام. من از حقه متنفرم. با ديدن اولين حقه يا كلك در يك داستان ( چه حقه ارزان و چه حقه ماهرانه) فوراً دست از خواندن برمي دارم. حقه ها كسل كننده اند و من هم خيلي راحت كسل مي شوم، و اين شايد دليل اش اين باشد كه ديگر خيلي قدرت تمركز ندارم. ولي نوشته هاي زياده از حد زيركانه و پرزرق و برق، يا نوشته هايي كه از فرط سادگي لوس و بي مزه مي شوند براي ام خواب آورند. نويسندگان نيازي به حقه و كلك ندارند و لازم نيست با هوش ترين آدم ها باشند. نويسنده بعضي وقت ها بايد بتواند به چيزهاي پيرامون خود با دهان باز زل بزند (مثلاً به غروب آفتاب با كفش كهنه) حتي اگر با اينكار، خود را در معرض اين خطر قرار دهد كه در نظر ديگران احمق جلوه كند. چند ماه پيش جان بارت گفت كه ده سال پيش اكثر دانشجويان كلاس داستان نويسي اش به «ابداعات فرمي» علاقه داشتند، كه اين البته ظاهراً ديگر از مد افتاد. او اندكي نگران است كه نكند نويسندگان مي خواهند در دهه ۸۰ رمان هاي «بابا ـ ماماني» بنويسند. نگران است كه «آزمايش گري» به مانند «ليبراليسم» از دور خارج شود. من اگر جايي بحث «ابداعات فرمي» در داستان نويسي به گوش ام بخورد عصبي و نگران مي شوم. «آزمايش گري» اغلب گواهي است بر بي ملاحظگي، حماقت يا تقليد در نويسندگي. و حتي بدتر از اين، گواهي است بر رفتار خشن با خواننده و يا از خود بيگانه كردن او. چنين نوشتاري اغلب اطلاعاتي در مورد جهان به ما نمي دهد؛ مثلاً چشم اندازي در بيابان را توصيف مي كند، همين و تمام؛ چند تايي تپه شني و مارمولك در اينجا و آنجا، ولي انسان بي انسان؛ مكاني كه هيچ انساني در آن به سر نمي برد، مكاني كه فقط براي تعدادي دانشمند جالب است. البته بايد گفت كه آزمايش گري واقعي در ادبيات داستاني امري اصيل است كه به سختي حاصل مي شود و دستيابي به آن موجب شعف و شادماني است. ولي شيوه نگاه يك نويسنده ديگر (مثلاً، بار قلمي) نبايد مورد تقليد ساير نويسندگان قرار گيرد. چنين كاري بي فايده است. فقط يك بار قلمي وجود دارد و اگر نويسنده اي بخواهد تحت لواي «ابداع»، حساسيت ها يا ميزانسن هاي خاص «بارقلمي» را كش برود در واقع خود را گرفتار «هرج و مرج» و «فاجعه» مي كند، و حتي بدتر از اين دچار خود فريبي مي شود. «آزمايش گر» هاي واقعي بايد، به قول ازراپوند، «نوآوري كنند»، و در طي اين روند خودشان چيزهايي را كشف كنند. ولي اگر نويسنده عقل و شعور خود را از دست نداده باشد، ارتباط خود را با ما [خوانندگان] حفظ خواهد كرد و خبرهايي را از دنياي خود به ما خواهد رساند. در شعر يا داستان كوتاه مي توان در مورد چيزها و اشياي معمولي با زباني معمولي ولي دقيق نويسندگي كرد، و مي توان به آن چيز ها (مثلاً صندلي، پرده، چنگال، سنگ، گوشواره هاي يك زن) قدرتي فوق العاده يا حتي حيرت انگيز داد. مي توان با يك خط ديالوگ به ظاهر كسل كننده لرزه بر اندام خواننده انداخت؛ همان چيزي كه نابوكف به آن «لذت هنري» مي گفت. اين نوع نوشته است كه مرا بيش از همه مجذوب مي كند. از نوشته هاي آبكي و در هم برهم متنفرم، حال چه بخواهد تحت لواي «آزمايش گري» انجام گرفته باشد و چه بخواهد رئاليسم را با دست و پاچلفتگي ارائه داده باشد. در داستان كوتاه فوق العاده «گي دوموپاسان»، نوشته «ايساك بابل»، راوي در مورد نوشتن داستان، اين جمله را مي گويد: «هيچ آهني نمي تواند به قدرت و نيروي يك «نقطه» قلب را سوراخ كند« اگر» درجاي صحيح قرار داده شده باشد.» اين جمله نيز بايد روي آن كارت سه در پنج نوشته شود. «ايوان كانل» يك بار گفته بود وقتي مي ديد داستان كوتاه خود را پس از نوشتن دارد از اول تا آخر مي خواند و ويرگول ها را بر مي دارد و دوباره داستان را از اول تا آخر مي خواند و ويرگول ها را به سرجاي شان بر مي گرداند، در اين هنگام مي دانست كه نوشتن داستان كوتاه خود را به پايان رسانده. من اين شيوه كار كردن بر روي نوشته را دوست دارم. اين نوع توجه به كار برايم محترم است. كلمات نهايتاً تنها چيزي هستند كه ماداريم و بهتر است كه از كلمات مناسب استفاده شود. و علايم سجاوندي نيز در جاهاي مناسب به كار بروند، طوري كه كلمات بتوانند پيام مورد نظر را به بهترين شكل ممكن برسانند. اگر كلمات از عواطف عنان گسيخته نويسنده سنگين شوند و يا اينكه به دليلي در هم برهم و گنگ و نامناسب باشند، توجه بيننده را جلب نخواهند كرد و چيزي حاصل نخواهد شد. حس هنري خواننده درگير متن نخواهد شد. «هنري جيمز» اين نوع نوشته هاي مفلوك را «تصريح ضعيف» مي ناميد. دوستاني دارم كه به من گفته اند براي شان پيش آمده كه براي نوشتن كتابي شتاب كرده اند چون به پول احتياج داشته اند يا اينكه ناشر يا همسرشان به آنها اميد بسته بودند يا داشتند ترك شان مي كردند؛ خلاصه، عذر و بهانه مي آوردند براي اينكه چرا نوشته شان خيلي خوب نيست. يك بار يكي از دوستان رمان نويس به من گفت: « اگر وقت و حوصله بيشتري صرف كارم مي كردم بهتر بود» و من از اين حرف او مات و مبهوت ماندم. البته هنوز هم اگر به اين حرف او فكر كنم مات و مبهوت مي شوم، كه البته به حرف او فكر نمي كنم. ربطي به من ندارد. ولي اگر واقعاً نمي توانيم، به هر دليلي، نويسندگي را به نحو احسن انجام دهيم، پس چرا اصلاً بنويسيم؟ در پايان عمر نوشته مان تنها چيزي است كه باقي مانده و تنها چيزي است كه مي توانيم با خود به گور ببريم. مي خواستم به آن دوست ام بگويم تو را به خدا برو كار ديگري انجام بده. كارهاي راحت تر و ياشايد صادقانه تري براي امرار معاش وجود دارد. در غير اين صورت، براي نويسندگي نهايت توانايي ها و استعدادهاي خودت را به كار بگير وضعف كارت را توجيه نكن و بهانه نياور. گله نكن، توجيه نكن. فلانري اوكانر در مقاله اي با عنوان «نوشتن داستان كوتاه» در مورد نويسندگي به عنوان عمل به مثابه كشف و مكاشفه ياد مي كند. اوكانر مي گويد بيشتر مواقع وقتي مي نشيند و روي داستان كوتاهي كار مي كند خودش هم نمي داند پايان داستان چيست و در چه مسيري دارد گام بر مي دارد. او مي گويد ترديد دارد بسياري از نويسنده ها وقتي نوشتن چيزي را شروع مي كنند بدانند مسير شان به كجا ختم مي شود. او در اين زمينه داستان «مردم خوب روستا» را مثال مي زند و مي گويد كه هنگام نوشتن اين داستان حتي نمي توانسته پايان آن را حدس بزند تا اينكه «عملاً در موقعيت پايان داستان قرار گرفته: «وقتي نوشتن آن داستان را شروع كردم نمي دانستم قرار است در آن دكترا (Ph.D) باشد با پايي چوبي. يك روز صبح به خودم آمدم و ديدم دارم در مورد دو زن كه مي شناختم شان چيزهايي مي نويسم و تا بيايم بفهمم ديدم نوشته ام كه يكي از آن دو زن دختري دارد با پايي چوبي. بعد هم آن مرد فروشنده را وارد داستان كردم، ولي اصلاً نمي دانستم كه با او چه كار بايد بكنم. نمي دانستم آن فروشنده مي خواهد پاي چوبي دختر را بدزدد، تا ده دوازده خط مانده به جايي كه اين كار را كرد فهميدم چنين قصدي دارد؛ و وقتي هم فهميدم چنين اتفاقي رخ مي دهد دانستم كه گريزي از آن نيست.» وقتي چند سال پيش اين نوشته را خواندم دچار بهت و حيرت شدم از اين كه مي ديدم او، يا هر كس ديگري ، داستان خود را به اين شكل مي نويسد. اين شيوه داستان نويسي را خود من هم به كار مي بردم و آن را چون يك راز از ديگران پنهان مي كردم كه البته از بابت اين پنهان كاري معذب و ناراحت بودم. گمان مي كردم كه اين شيوه من در داستان نويسي ضعف هاي مرا آشكار مي كند. يادم مي آيد وقتي حرف ها و عقايد فلانري اوكانر را در باب اين موضوع خواندم حسابي قوت قلب پيدا كردم و اميدوار شدم. يك بار نشستم تا داستاني بنويسم كه بعد داستان كوتاه خوبي از آب در آمد، هرچند وقتي نوشتن آن را شروع كردم فقط اولين جمله آن به ذهن ام رسيد. تا چند روز هر جا مي رفتم اولين جمله داستان در ذهن ام بود: «او داشت جارو برقي مي كشيد كه تلفن زنگ زد.» مي دانستم كه داستاني در ذهنم هست و بايد هم گفته شود. از اعماق وجودم ايمان داشتم كه با آن جمله داستاني مي توان نوشت، براي نوشتن اش فقط وقت لازم داشتم. وقت اش را هم پيدا كردم، يك روز كامل؛ دوازده وحتي پانزده ساعت. بنابر اين يك روز صبح نشستم و اولين جمله را نوشتم، و جمله هاي بعدي بلافاصله خود به خود جاري شدند. داستان را درست همانگونه نوشتم كه شعرهايم را مي نوشتم؛ خط به خط پشت سر هم. در اندك مدتي داستان ام را به پايان رساندم و مي دانستم كه آن، داستان من است و داستاني كه مي خواسته ام بنويسم. من دوست دارم كه در داستان كوتاه حس تهديد وجود داشته باشد. به نظرم وجود اندكي تهديد در داستان خوب است. بايد در داستان تنش و اضطراب وجود داشته باشد، بايد اين حس وجود داشته باشد كه چيزي در شرف وقوع است، اينكه چيزهاي بخصوصي در داستان به طور بي وقفه در حركت اند؛ در غير اين صورت، در اغلب موارد، داستاني در كار نخواهد بود. آنچه در داستان تنش مي آفريند تا حدودي شيوه به هم پيوند زدن كلمات براي ساختن «كنش» (action) بصري داستان است. ولي چيزهاي غير بصري هم در داستان هست، چيزهايي كه به طور تلويحي بيان مي شوند و در لايه هاي زيرين قرار دارند. «وي. اس. پريچت» داستان كوتاه را اينگونه تعريف مي كند: «چيزي كه به طور گذرا، از گوشه چشم ، نگاه مختصري به آن انداخته مي شود.» به«نگاه مختصر» توجه كنيد. اول از هر چيزي بايد همين «نگاه مختصر» وجود داشته باشد. سپس به آن نگاه مختصر بايد جان بخشيد تا به چيزي تبديل شود كه لحظه لحظه داستان را روشن كند و در صورت امكان، اگر خوش شانس باشيم (باز هم رسديم به شانس) نتايج و معاني گسترده تري بيابد. وظيفه نويسنده داستان كوتاه اين است كه تمام آنچه را در توان خود دارد صرف آن «نگاه مختصر» كند. او از تمام هوش و مهارت ادبي خود استفاده مي كند تا دنياي اطراف خود را به صورتي كه فقط خود مي بيند نشان دهد. و اين كار از طريق استفاده از زبان شفاف و مشخص انجام مي گيرد، زباني كه به جزئيات جان مي بخشد، جزئياتي كه داستان را براي خواننده روشن مي كند و براي اينكه جزئيات، عيني و ملموس و مشخص باشند و معاني مورد نظر را انتقال دهند، زبان به كار رفته بايد صحيح و دقيق باشد. كلمات مي توانند آنقدر دقيق باشند كه حتي بي روح و كسل كننده به نظر برسند، ولي با اينحال باز مي توانند معاني مورد نظر را برسانند؛ كلمات اگر درست به كار برده شوند مي توانند هر معنايي را انتقال دهند.
|