دوشنبه ۳ آذر ۱۳۸۲ - ۲۹ رمضان ۱۴۲۴
Mon, Nov 24, 2003
ويژه ۳
شماره ۲۶۴۸
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سلامتي
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
كتاب و كتابخواني
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
اوقات شرعي
آرشيو
كارآگاه
دزدان بدشانس
حلقه هاي شكسته
صندلي خالي
چرا مجرم شدم
بازجويي
ميز محاكمه
اعتراف با لهجه محلي!
قبل از سال۱۳۷۰ بودكه من به عنوان داديار در دادسراي عمومي شهرستان فريدن اصفهان مشغول به كار شدم، مدت كوتاهي نمي شد كه از تهران به اين شهرستان انتقال داده شده بودم و همه در آنجا من را به عنوان غريبه اي تهراني مي شناختند. يكي از نخستين پرونده ها، سرقت مسلحانه اي بود كه سه مرد را بخاطر آن دستگير كرده بودند و پس ازمدتها بازجويي هيچ اعترافي نداشتند.
يك روز در اتاق دادياري وقتي سه سارق مسلح روبروي من ايستاده بودند ديدم آنها با لهجه محلي با يكديگر حرف مي زنند، متوجه شدم آنها تصور مي كنند من به لهجه محلي شان آشنايي ندارم بخاطر همين خودم را به گونه اي نشان دادم كه مشغول كارهاي ديگري هستم. سه مرد غافل از اينكه من تمامي حواسم به آنها است شروع به حرف زدن كردند و با لهجه محلي به يكديگر گفتند بهتر بود او را ـ مالباخته ـ را همان روز با تفنگ مي كشتيم تا شكايت نكند.
وقتي اين اعتراف روشن را از زبان سه مرد شنيدم سريع عكس العمل نشان دادم و من هم باهمان لهجه محلي خودشان كه آشنايي كاملي به آن داشتم رو به آنها كردم و گفتم كه اگر اين كار را مي كرديد الآن بايستي به عنوان قاتل محاكمه مي شديد.
سه سارق مسلح با شنيدن حرفهاي من كه با لهجه خودشان بيان شد به طرز وصف ناشدني اي ناراحت شدند و در حالي كه با تعجب يكديگر را نگاه مي كردند به درخواست من روبرويم نشستند وجزئيات سرقت مسلحانه رابه گردن گرفتند.
بعد آنها به من گفتند با توجه به اينكه شنيده بودند من از تهران آمده ام تصور نمي كردند لهجه محلي آنها رابلد باشم.
كارآگاه
در چنگال آدم ربايان
۲۰ مهرماه امسال بود، باخبر شديم كه دختري ۸ ساله را گروهي ربوده است. بنابراين شروع به تحقيق كرديم. پدر و مادر اين دختر كه آذر نام داشت، به كلانتري اعلام كرده بودند زماني كه براي چند لحظه آذر را درحالي كه در خواب بود، در خودرو گذاشته و براي برداشتن چيزي به داخل خانه رفته اند، وقتي بازگشته اند، مشاهده كرده اند كه خودروشان را به همراه آذر به سرقت برده اند. درحالي كه به علت حساسيت موضوع به بررسي پرونده پرداخته بوديم، آدم ربايان با تلفن همراه پدر آذر تماس گرفته و در قبال آزادي آذر، يك ميليون تومان درخواست كردند.
تحقيقات ما نشان مي داد كه پدر كودك ربوده شده كه خود شاكي پرونده بود، در كار خريد و فروش مواد مخدر فعاليت دارد. بنابراين احتمال داديم اين آدم ربايي با شغل او ارتباط داشته باشد. بنابراين دامنه فعاليت، تلاش و كوشش ما افزايش پيدا كرد و به نكات ابهام آميزي در حيطه فعاليتهاي منفي او پي برديم و با اخذ مجوز قضايي، او را تحت بازجويي قرار داديم و به او فهمانديم در صورتي كه پاسخ ندهد، نتيجه كار به نفع او نيست و دخترش را براي هميشه از دست خواهد داد.
با اين صحبتها و راهنمايي ها بود كه سرانجام او لب به اعتراف گشود و جريان بدهي هايش را در كار خريد و فروش مواد مخدر تعريف كرد و گفت: آدم ربايان با من سابقه آشنايي دارند. آنان از من پول طلب دارند و از يك لحظه غفلت من استفاده كرده و دخترم را ربودند. او درحالي كه به شدت از دوري دخترش رنج مي برد، از ما مي خواست او را كمك كنيم. با اين اطلاعات و سرنخهايي كه به دست آورده بوديم، بالاخره پليس توانست عرصه را بر آدم ربايان تنگ كند و بعد از سه روز در يك اقدام ضربتي، آنان را رديابي و مجبور به رها كردن آذر كند. بعد از آزادي آذر، پدر او كه خود يكي از افراد خلافكار بود، دخترش را در آغوش گرفته و مي گريست. بعد از چند روز عمليات ما ادامه يافت و آدم ربايان را كه همگي در باندهاي مواد مخدر فعاليت داشتند، دستگير كرديم.
اين خاطره كه يك پدر خلافكار كه در مسير اجراي قانون شادي اش را در رسيدن به فرزندش با گريه نشان مي داد، براي من و همكارانم لذت بسياري داشت. اگر همه انسانها در مسير زندگي، راه سلامت را انتخاب كنند و در برابر قانون سر فرود آورند و زندگي خود را با قناعت طبع سپري سازند، هيچ وقت طعم تلخ ناكامي را نخواهند چشيد.
دزدان بدشانس
دستبند به جاي دستكش
قاسم به ويترين مغازه نگاه كرد. چند بار پسرش به او گفته بود كه برايش جوراب بخرد، ولي او آنقدر مشكل داشت كه نمي توانست به جواب فكر كند. هزار جور بدبختي گريبانش را گرفته بود. نمي توانست شكم بچه هايش را سير كند. چه رسد به اينكه بخواهد به سوراخ جوابهايشان فكر كند. درست ۶ ماه بود كه زنش گفته بود يك وعده گوشت درست و حسابي بخرد تا براي بچه ها يك غذاي مقوي بار بگذارد، اما نتوانسته بود. نگاهش همين طور به ويترين مغازه خيره مانده بود، نمي دانست چه كند با دل خودش چه كند. شش تا بچه اش جوراب نداشتند. امروز صبح جورابهاي زنش را كه ديده بود، از خودش خجالت كشيده بود. تا كي بايد اينطور ادامه مي داد. مردي كه نمي توانست براي زنش يك جفت جوراب بخرد، به درد جرز لاي ديوار مي خورد. به كفشهايش نگاه كرد. خودش حتي از نعمت جوراب پاره هم محروم بود. دستكشهاي زيبا و رنگارنگي گوشه ويترين روي هم قرار گرفته بودند.اگر مي شد، اگر مي توانست از اين دستكشها براي بچه هايش بخرد، چقدر آنها را خوشحال كرده بود، حتي بيشتر از اينكه بخواهد براي آنان غذايي مقوي و خوشمزه بخرد. قاسم شب تا صبح فكر كرد. شب تا صبح با خودش كلنجار رفت. تا اينكه بالاخره تصميمش را گرفت. ديگر نمي توانست در رختخواب بخوابد. ديگر نمي توانست فكرش را از تصميمي كه گرفته بود، دور كند. آرام از رختخوابش بيرون آمد. بچه هايش خوابيده بودند. ياد بابانوئل افتاد. اگر مي توانست تا صبح يك جفت جوراب و دستكش بالاي سرشان بگذارد، چقدر خوب بود. به سرعت راه افتاد. در كوچه و خيابان هيچ كس نبود. شهر در خواب و او بيدار بود. به مغازه كه رسيد، ترديد در دلش اوج گرفت. چه بايد مي كرد. آرام خودش را به قفل در مغازه نزديك كرد. دسته كليدش را درآورد. دومين كليد قفل را باز كرد. كركره را آرام آرام بالا كشيد و بعد قفل بعدي مغازه را آرام باز كرد. وارد مغازه شد. تاريكي داخل مغازه او را از اينكه از درون قفسه ها چيزي بردارد، منصرف كرد. با خودش فكر كرد حتماً بهترين چيزها را در ويترين مي گذارند كه مردم خريد كنند، من همانها را بر مي دارم. هرچه داخل ويترين بود را به سرعت داخل دو گوني بزرگ ريخت و راه افتاد. به خانه كه رسيد، بچه ها و زنش خواب بودند. گوني ها را روي پشت بام پنهان كرد. صبح زود چند لنگ برداشت و بساطش را پهن كرد. اگر تا ظهر دستكشها را مي فروخت، مي توانست چند كيلو گوشت و ميوه بخرد و بعد با جوراب و دستكش به خانه برود. اين طور خيلي خانواده اش را خوشحال تر مي كرد. از هر جوراب دو جفت براي بچه هايش و چهار جفت براي زنش و خودش كنار گذاشت و شروع به فروختن كرد. جورابها را خيلي زود فروخت، حالا نوبت دستكشها بود. گوني دستكشها را روي لنگها خالي كرد. مردم دورش ريخته بودند. آقا لنگه اين دستكش، آقا لنگه اين، آقا چرا اين دستكشها همه يك لنگه اند.... پاك گيج شده بود. يك دفعه فهميد، حتماً يك لنگه از دستكشها را در ويترين گذاشته بودند. به سرعت دستكشها را جمع كرد. داشت لنگها را جمع مي كرد كه دستبند پليس به دستانش زده شد. صاحب مغازه وقتي ديد او خيلي زود جورابها را برايش فروخته است، حاضر شد به هر كدام از بچه هاي او يك جفت جوراب هديه كند. قاسم وقتي اين را از زنش شنيد، از پشت ميله هاي زندان لبخند تلخي زد.
حلقه هاي شكسته
خرافات
زن عصبي ايستاد. زير لب با خودش حرف مي زد.
ـ چه بدبختي اي نصيبم شد. اي كاش خدا زودتر مرا از دست اين آدم ديوانه رها مي كرد.
مرد با ناراحتي گفت:
خانم! اين چه طرز حرف زدن است. ديوانه خودت هستي.
محضردار به زن و مرد نگاه كرد. زن و مرد هر كدام زير لب حرفي مي زدند و گاه با هم جر و بحث مي كردند.
ـ چه شده؟ شما در اين دقايق آخر چرا به پر و پاي هم مي پيچيد و به همديگر چيز مي گوييد؟ شما كه فقط چند لحظه ديگر بايد كنار يكديگر باشيد، ديگر چرا از اين رفتار بچه گانه تان دست بر نمي داريد؟
زن گفت:
ـ چند سال است كه مرا با همين رفتارش ديوانه كرده است. آقاي محترم نمي دانيد از دست رفتارهاي اين مرد چه كشيده ام. دلم مي خواهد كه هرچه زودتر طلاق جاري شود و من احساس كنم كه تازه متولد شده ام.
مرد جلو آمد و گفت:
ـ حاج آقا شما را به خدا از او بپرسيد چه كرده ام؟
زن بدون اينكه كسي از او سؤال كند، جواب داد:
ـ درست هفت سال است كه زن اين آقا شده ام، ولي در خانه اش نتوانسته ام از نظر روحي و رواني آرامش داشته باشم. اين مرد يك آدم بي ملاحظه است. اصلاً آداب و رسوم را نمي شناسد.
مرد گفت:
ـ از نظر اين خانم خرافاتي، من تنها يك مشكل دارم.
ـ البته مشكل كمي نيست. من و تو از نظر عقايد با هم فرق داريم.
مرد گفت:
ـ بله! زني كه مثل مادربزرگ يا پدربزرگ من فكر مي كند، به درد من نمي خورد. آقاي عزيز! اين بانو مي گويد كه گرفتن ناخن در شب باعث ايجاد هزار مشكل مي شود، به همين خاطر در اين هفت سال دائم مرا تهديد كرده و خودش را پاك به ديوانگي زده و حالا هم از دادگاه تقاضاي طلاق كرده است. هفت سال هفته اي دوبار شبها ناخن كوتاه كردم تا به خانم بفهمانم كه اشتباه مي كند، ولي او اصلاً متوجه نشد.
هر بار حرفي زد و بهانه اي گرفت و خرافاتي را مطرح كرد. حالا من حاضرم او را طلاق دهم، چون يك مسأله كوچك را نتوانستم در اين مدت به اين خانم بفهمانم.
محضردار نگاهي به زن كرد. زن گفت:
ـ درست مي گويد. اصلاً فرض كنيم كه من آدم خرافاتي و احمق هستم، ولي آقاي عزيز! تو كه خودت را روشنفكر مي داني، تو كه خودت را اهل فكر مي داني، چرا هفت سال هفته اي دو بار شبها ناخن گرفتي و با من لجبازي كردي.
ـ براي اينكه بفهمي كه خرافاتي هستي.
ـ فهميدم كه تو آدمي غير منطقي هستي.
\ \ \
زن و مرد بعد از جاري شدن صيغه طلاق هر كدام خوشحال از در محضر خارج شدند.
صندلي خالي
آرزوي مادر شدن
145179.jpg
بررسي مشكلات حقوقي و خانوادگي يكي از مسائل مهمي است كه اين روزها عده زيادي از هموطنان به آن مبتلا شده و يا به نوعي با آن درگير هستند. شناخت قانون و مباحث حقوقي مي تواند راهگشاي بسياري از اين معضلات خانوادگي باشد و به افراد كمك كند در سايه رسيدن به آرامش، بهداشت رواني بيشتري را در محيط خانوادگي، كاري و شخصي خود فراهم آورند. دكتر حسن حميديان ـ رئيس مجتمع قضايي خانواده تهران ـ و زينب رنجبر ـ معاون دادگاههاي خانواده ـ پاسخگوي مشكلات حقوقي شما در اين بخش هستند.
مشكلات خود را به صندوق پستي ۵۳۱۸ ـ ۱۵۸۷۵ بخش گروه حوادث و يا به آدرس روزنامه ـ بخش حوادث با نام خود و يا نام مستعار با ما در ميان بگذاريد.

مليحه آلبوم ازدواج اش را از زير لباس هايش در كمد بيرون آورد. با ديدن عكس ها اشك در چشمانش حلقه بست. چقدر در لباس عروس زيبا شده بود. بي اختيار ياد روزي افتاد كه حامد به خواستگاري اش رفته بود. حامد از خانواده خوبي بود. پدر و مادر خوبي داشت به خاطر همين خوبي ها بود كه پدرش حاضر شده بود حامد را به دامادي بپذيرد.
ـ حامد خان! ما وقتي در برابر پدر شما قرار مي گيريم، ديگر هيچ چيزي براي مخالفت با ازدواج شما و مليحه برايمان باقي نمي ماند. پدر شما در اين شهر همتا ندارد.
اين حقيقت داشت كه پدر حامد مرد خوبي بود. مليحه خيلي ساده به زندگي مشترك با حامد پاي گذاشته بود و پاي سفره عقد نشسته بود. سه هفته بعد از عقدكنان اش بود كه حامد برخلاف تمام قول و قرارها به مليحه گفته بود:
ـ من مي خواهم ماه آينده تو را به خانه خودم ببرم.
ـ ولي...
ـ ولي ندارد. تو زن مني. در عقد مني و اين من هستم كه تصميم مي گيرم چه كنم.
پدر مليحه باوجود مخالفت هاي زياد نتوانسته بود جلوي اين خواسته حامد بايستد و دخترش را خيلي ساده به خانه حامد فرستاده بود.
ـ مليحه تو نبايد از ما ناراحت شوي ولي حالا كه او حرفش يكي است و خواسته اش يكي است ما صلاح نمي بينيم كه به تو جهيزيه بدهيم. بگذار خودش همه چيز را مهيا كند. مليحه با چند دست لباس از خانه پدر بيرون آمده بود. از همان روزهاي اول حرف و حديث هاي حامد و گوشه و كنايه هايش شروع شده بود.
ـ اگر خيلي برايشان ارزش داشتي اينطور دست خالي از خانه بيرون ات نمي كردند.
ـ تو هم اگر مي فهميدي سر قول و قرارهايت مي ماندي. حالا هم حتماً مي خواهي خدا يك پسر كاكل زري به تو بدهد تا حسرت ات برآيد.
از همان روزهاي اول با هم بگو مگو كرده بودند. حامد ديگر آن توجه را به او نداشت سرش به كار خودش گرم بود. تنها دلخوشي مليحه اين بود كه ماهي يك بار به خانه پدر شوهرش برود و او را ببيند. حاج آقا مرد مؤمني بود كه به او خيلي احترام مي گذاشت.
ـ عروس خانم! چه خبر؟
ـ هيچي حاج آقا!
ـ بچه در بساط تان نيست؟
سرخ شده بود و سرش را زير انداخته بود.
ـ آقاجون ما هر دو تايي بچه ايم.
ـ اشكال ندارد هر سه با هم بزرگ مي شويد.
درست ۱۰ سال از زندگي شان مي گذشت. مليحه در تنهايي مي سوخت. هزار بار به دكتر مراجعه كرده بود، هزار بار آزمايش داده بود، هزار بار حرف و حديث شنيده بود. متلك شنيده بود. كنايه ها به دلش زده بودند، ولي هر بار با پوست كلفتي تنها خنديده بود. چه بايد مي كرد. آلبوم را بست و به سرعت به طرف آشپزخانه دويد. بوي سوختگي تمام آشپزخانه را پر كرده بود. زير گاز را خاموش كرد.
قابلمه را در ظرفشويي گذاشت.
ـ خدايا! چرا من اين طور شده ام؟ چرا ديگر هوش و حواس برايم نمانده؟ چرا ديگر فكرم كار نمي كند؟ صداي زنگ تلفن بلند شد.
ـ الو! سلام!
مادرش بود
ـ چه خبر؟ دكتر رفتي؟
ـ بله!
ـ جواب چي بود؟
ـ هنوز جواب آزمايش را نگرفتم.
گوشي تلفن را گذاشت و اشك هايش را پاك كرد. تاكي بايد تظاهر مي كرد كه بچه دار نمي شود؟
\\\
شب شده بود، ميز غذا را چيد. حتماً بايد با حامد حرف مي زد. حتماً بايد براي زندگي از دست رفته اش و جواني اش كاري مي كرد.
ـ حامد! چه خبر؟
ـ مثل هميشه.
ـ راستي من جواب دكتر را گرفتم.
ـ چه دكتري؟
ـ دكتر زنان، من يكبار ديگر آزمايش دادم. بايد حقيقتي را به تو بگم. راستش چند دكتر بعد از آزمايش هاي زيادي كه انجام دادند به من گفتند كوچكترين مشكلي براي بچه دار شدن ندارم به من گفتند كه مي توانم مادر شوم.
ـ خب مبارك است!
ـ ولي حامد خواهش مي كنم جدي باش.
ـ اتفاقاً من جدي هستم.
ـ حامد! دكتر به من گفت كه ناراحت نمي شي اگر بهت بگم دكتر چي گفت؟
ـ نه بفرماييد.
ـ گفت احتمالاً تو مشكل داري. البته گفت حتي اگر اينطور باشد مي شود تو را درمان كرد.
حامد خنديد و ازجا بلند شد.
ـ مليحه تو آرامش را دوست داري؟
ـ خب آره!
ـ پس ديگر در اين زمينه حرف نزن!
ـ چرا؟
ـ براي اين كه من مي گويم.
ـ تو حق نداري اينطور با من رفتار كني. حامد تو هر چه كه در زندگي از من خواستي من انجام دادم ولي بعضي چيزها هست كه نشدني است. هر دختري كه ازدواج مي كند به عشق مادرشدن تمام سختي ها را به جانش مي خرد. هردختري كه...
گريه امانش نداد. شروع به اشك ريختن كرد.
ـ پس خوبه كه فقط خودت را نبيني. خانم خانما! هر پسري هم كه زن مي گيرد به عشق اين است كه آرامش داشته باشد و من دوست ندارم كه آرامشم را به هم بزنم. خانم خانما!
قبلاً هم بهت گفته ام اينقدر پول زبان بسته را به اين دكترها نده. من بچه نمي خواهم. خوب است براي اولين و آخرين بار هم به شما اين را بگويم كه من هيچ مشكلي ندارم ولي دوست ندارم كه بچه داشته باشم. حوصله سروصدا ندارم. من مي خواهم شب وقتي به خانه مي آيم خانه ام آرام باشد.
... مليحه به پنجره بسته و غبارگرفته چشم دوخت. چه بايد مي كرد؟ تمام وجودش در احساس مادرشدن غرق شده بود.
پاسخ دكتر حسن حميديان
فلسفه اصلاح ماده ۱۱۳۰ قانون مدني پاسخگويي به نياز زنان و جبران فقدان اختيارات قانوني زن است كه نوعي تحول در قانونگذاري محسوب مي شود و به عنوان يك تحول فوق العاده در ساختار قوانين مدني ايران به حساب مي آيد. درنتيجه اين اصلاحيه دست دادگاهها و زنان را در زمينه طلاق بازگذاشته است و تاكنون توانسته اند به مثابه يك قانون عام و فراگير از آن استفاده نمايند زيرا قلمرو اين قانون گسترده و از حيث حل مشكلات زنان راهگشا است. طبق اين ماده درصورتي كه دوام زوجيت موجب عسروحرج شود، زوجه مي تواند به دادگاه مراجعه و تقاضاي طلاق نمايد. در صورت اثبات دادگاه زوج را اجبار به طلاق نموده و اگر اجبار ميسر نشد با اجازه حاكم دادگاه زوجه طلاق داده مي شود.
اين طلاق ها به طلاق عسروحرجي معروف است و داراي مصاديق كلي است و مي تواند مصاديق فراوان داشته باشد بنابراين هر كاري كه انجام دادنش براي زوجه شاق و سخت و غيرقابل تحمل باشد، دادگاه مي تواند آن را از مصاديق عسروحرج تلقي نمايد. قاعده عسروحرج از معدود قواعد فقهي است كه به فقدان نص در زمينه قانونگذاري پاسخ مثبت داده و دست دادگاهها در استفاده از خلأهاي قانوني را بازگذاشته است. قاعده لاحرج مي تواند حكم اوليه را از ميان بردارد از اين جهت بر ساير قواعد فقهي برتري دارد. باتوجه به اينكه دادگاهها در تعيين مصاديق عسروحرج اختلاف نظر داشته اند با تصويب اصلاحيه جديد در مجمع تشخيص مصلحت نظام مواردي مانند اعتياد شوهر و ترك منزل و ... به عنوان مصاديق تمثيلي اعلام گرديده است البته اين امر مانع از آن نيست كه دست دادگاهها براي موارد ديگري كه به قول پزشكان تابلوي كلينيكي ندارند باز نباشد. در مجموع باتوجه به اصلاحيه و همچنين اصلاحيه اخير ماده ۱۱۳۳ قانون مدني زنان ايراني دررابطه با حق طلاق مشكلي ندارند و هم اكنون در يك موقعيت مساوي با مردان قراردارند.
\ عسروحرج و مصاديق آن
طبق ماده ۱۱۳۰ قانون مدني در صورتي كه براي محكمه ثابت شود كه دوام زوجيت موجب عسروحرج است مي تواند براي جلوگيري از ضرر زوج را اجبار به طلاق نمايد و در صورتي كه مرد همسرش را طلاق ندهد با اجازه حاكم شرع طلاق داده خواهدشد. هر عملي كه زوجه را در تنگنا قراردهد و هركاري كه انجام دادنش سخت و شاق و غيرقابل تحمل باشد از مصاديق عسروحرج محسوب مي شود. مصاديق عسروحرج زياد است و تشخيص آن برعهده عرف است و نمي تواند مصاديق معين و محدود داشته باشد مثلاً يكي از مصاديق عسروحرج اعتياد مرد يا عقيم بودن وي است زيرا هر زني به اميد مادر شدن و تربيت فرزند پا به خانه شوهر مي گذارد و عقيم بودن مرد نعمت مادرشدن را از زن مي گيرد و همين حسرت مدام نداشتن فرزند، رنج زيادي براي زن دارد كه از موارد عسروحرج محسوب مي شود و يا اينكه مرد به صورت عمدي مانع از بچه دار شدن همسرش شود و زن مي تواند با استفاده از اين ماده عليرغم مخالفت شوهر طلاق خود را از دادگاه بگيرد.
چرا مجرم شدم
رقص مرگ
جعفر رشادتي
فريبرز ۱۰ سال بيشتر نداشت كه پدرومادرش از هم جدا شدند و او به پدرسپرده شد. پدر فريبرز پس از مدتي ازدواج كرد. مهين خانم خيلي تلاش كرد تا جاي خالي مادر فريبرز را براي او پر كند. مدتي بعد فريبرز به خاطر معامله كلاني كه در يكي از شهرستانها مي كند كارخانه اي را مي خرد و قصد سكونت در آن شهر را دارد كه با مخالفت مهين مواجه مي شود. او بعد از جر و بحثهاي فراوان بالاخره همسرش را تنها گذاشته و راهي شهر جديد مي شود. فريبرز از اينكه زن پدرش آنها را همراهي نكرد ناراحت است. چند روز بعد پدر فريبرز دچارسكته قلبي شده دربيمارستان بستري مي شود وفريبرز سراغ زن پدرش مي آيد كه او رابه نزد پدرش ببرد مخالفت مهين و مشاجره بين آنها باعث مي شود كه مهين به دست فريبرز كشته شود.
يكي از بازجويي هاي فريبرز را با هم مي خوانيم.
\ فريبرز مادرت كجاست؟
* از بابام طلاق گرفته.
\ چه زماني؟
* ۱۰ساله بودم.
\ مادرفعلي ات كيه؟
* مهين خانم.
\ الان كجاست؟
* نمي دانم آقا بلايي سر مادرم آمده اصلاً چرا منو گرفتند چرا چيزي به من نمي گويند.
\ به خاطر اينكه خودت بگي؟
* چي بگم.
\ كه چرا مهين خانم را كشتي؟
* كشتم! من! نه دروغه.
\ نتيجه تحقيقات و اظهارات شهود دلالت بر دخالت تو در قتل دارد. نمونه خونت در محل حادثه به جا مانده است.
\ نمي دانم.
* س و س و س …
\ حالابه جاي گريه كردن بهتر است واقعيت را بگويي؟
* ۱۰ ساله بودم كه پدرم با او ازدواج كرد از آن تاريخ مادرم را نديدم هميشه احساس مي كردم نداشتن مادر واقعي يك نوع حقارت است. گرچه مهين خانم سعي مي كرد جاي خالي مادر رابراي من پر كند اما نتوانست تمام دل مرا تسخير كند حتي پدرم هم نتوانست جاي خالي مادرم را پر كند. اين اواخر كه پدرم كارخانه اي در شمال خريد و نصف سرمايه رابه نام من كرد مخالفت مهين با آمدن به همراه ما شروع شد تا اينكه بعد از رفتن ما پدرم سكته كرد آمدم مادرم را ببرم تا شايد با ديدن او پدرم بهبودي حاصل كند اما باز هم مهين مخالفت كرد و من هم او را زدم…
***
فريبرز ديگر زنده نيست او به رقص مرگ درآمد. آخرين باري كه او را ديدم گفت:«من قرباني دو چيز شدم «مال دنيا و بي مادري»
بازجويي
سرنوشت تلخ يك دزد
وقتي زن جوان در ميني بوس فريادي كشيد، رنگ از چهره نوجواني پريد كه مي خواست با باز كردن در پياده شود. به خواست راننده هيچ كس حق پياده شدن نداشت، زني مهربان گفت كه اجازه دهند تا پسربچه پياده شود اما چند مرد مخالفت كردند و در را به روي او بستند. چند دقيقه اي نگذشته بود، هنوز كاري براي پيدا كردن كيف زن جوان صورت نگرفته بود كه پسربچه با گريه كيف جيبي زنانه را از لابه لاي لباس هايش بيرون آورد و به دست راننده داد. او ۱۲ ساله است و محمد نام دارد، در كلانتري فقط گريه مي كند وقتي پشت ميز بازجويي مي نشيند سرش را به زير مي اندازد:
* چرا جيب بري مي كني؟
ـ ببخشيد ، الآن مادرم نگران شده، او مريضه! اجازه بدهيد به خانه بروم، غلط كردم ، ديگر تكرار نمي كنم.
* نگفتي چرا به جاي درس خواندن در كيف مسافرها سرك مي كشي؟
ـ بغض «محمد» مي شكند: «باور كنيد آرزو دارم درس بخوانم چند سالي مدرسه رفته ام اما... سكوت!!
 * اما چي؟
ـ بابام به جاي كاركردن رفت سراغ دزدي و شبگردي، من نمي دانستم او چه كاري مي كند فقط سرم گرم درس خواندن بود تا اينكه بابام ديگر به خانه نيامد.
* يعني از خانه فراري شد؟
ـ خير! او دستگير شد و به زندان افتاد بيچاره مادرم همراه من و خواهر كوچكترم در راهروي دادگاه ها و زندان ها سرگردان شد، وقتي او پيش قاضي التماس مي كرد و گريه مي كرد احساس بدي داشتم آرزو داشتم هيچ وقت مادرم را در آن وضعيت نمي ديدم. آن موقع ها باز درس مي خواندم هيچ كدام از فاميل ها از ما حمايت نكردند مادرم تنها مانده بود، احساس مي كردم ديگر براي او زندگي كردن سخت است بي خيال درس خواندن شدم.
* جيب بري كار پردرآمدي بود؟
ـ نمي خواستم جيب بر شوم، وقتي ترك تحصيل كردم پيش يك اگزوز ساز مشغول به كارگري شدم مادرم گاهي اوقات مي آمد آنجا براي من غذا مي آورد، صاحبكارم شنيده بود پدرم در زندان است ابتدا نمي دانستم چرا هواي من را دارد وقتي يك روز مادرم با گريه گفت ديگر به اگزوزسازي نروم فهميدم صاحبكارم از او خواسته است طلاق بگيرد و با او صيغه كند.
دلم داشت آتش مي گرفت باور كنيد اگر زور بازو داشتم حسابي از خجالت صاحبكارم در مي آمدم، بعد از آن سرگردان شدم هرجا رفتم كاري نبود، مادرم بچه يكي از همسايه ها رو نگهداري مي كرد و مقداري پول مي گرفت، سخت بود اما با پيشنهاد يكي از دوستانم رفتم سراغ جيب بري!
* چند مدته جيب بري مي كني؟
ـ حدود يكسالي مي شود، مادرم بفهمد سكته مي كند او فكر مي كند من در يك گاراژ كار مي كنم هر وقت خواسته است بيايد سركارم نپذيرفته ام و مشكلات قبلي را بهانه كرده ام، الآن اگر بفهمد نمي دانم ... يك تعهدنامه و گذشت زن جوان باعث شد كه «محمد» نزد مادرش برود، او قول داد به دنبال يك شغل خوب برود اما...
* ۸ سال بعد
دو كيف قاپ كه به زن جواني حمله كرده بودند با دخالت پليس دستگير شدند، يكي از اين دو دزد، «محمد» نام داشت و با ديدن افسر نگهبان انگار خجالت مي كشيد سرش را به زير انداخت.
* قيافه ات آشنا است؟
ـ روم سياهه ، يكبار خوبي كردي قدرش را ندانستم ، البته سرنوشت نگذاشت، من ۱۲ ساله بودم كه جيب بري كردم و پيش شما آمدم، گذشت كرديد تا شرمنده مادر خدابيامرزم نشوم، اما اين راه روي پيشاني ام نوشته شده بود.
* پس به قولت وفا نكردي، شدي يك حرفه اي؟
ـ اشتباه نكنيد، مادرم قبل از آزاد شدن بابام وقتي مي رفت سركار تصادف كرد و عمرش را داد به شما، من با اصرار او كار نمي كردم و مدرسه مي رفتم، تنها مانده بودم چون ديگر پولي نداشتيم براي بزرگ كردن خواهرم باز به جيب بري افتادم. وقتي بابام آزاد شد يك معتاد تمام عيار بود پول ترياك را هم از من مي گيرد. براي نجات خواهرم او را با يك جهيزيه عالي خانه بخت فرستادم، الان كلي قسط دارم مي پردازم و به قول شما شدم يك حرفه اي!
* انتظار نداري كه آزادت كنم؟
ـ مي خواهم ادب شوم، خودم خسته شده ام، بي گناهم اين سرنوشت بود كه بد ورق خورد.

* قاضي شعبه۱۱۵۶ مجتمع امور جنايي تهران


|   شناسنامه   |   آرشيو   |