دوشنبه ۳ آذر ۱۳۸۲ - ۲۹ رمضان ۱۴۲۴
Mon, Nov 24, 2003
ويژه ۵
شماره ۲۶۴۸
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سلامتي
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
كتاب و كتابخواني
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
اوقات شرعي
آرشيو
معماي پليسي با جايزه ويژه ـ شماره سه
مروري بر پرونده هاي قديمي ـ ايران شريفي ( قسمت سوم)
معماي پليسي با جايزه ويژه ـ شماره سه
دود در خانه!
145176.jpg
مرد جوان وقتي شعله هاي آتش را در خانه اش ديد به كوچه دويد ودر حالي كه به سروصورتش مي كوبيد داد وفرياد به راه انداخت وفرياد زد: «آتيش، كمكم كنيد داداشم اون تو مونده ، به دادش برسيد».
نيم ساعت بعد، وقتي مأموران آتش نشاني با اجراي يك عمليات سريع توانستند آتش سوزي را مهار كنند در جست وجوي خانه دودگرفته با جسد پسري جوان در ضلع غربي خانه مواجه شدند.
ماجراي اين آتش سوزي مرگبار به بازپرس شمس اطلاع داده شد، او با شنيدن مرگ جوان ۱۸ساله متأثر شد وبدون اينكه زن وبچه اش را درجريان قرار بدهد از خانه خارج شد وبه سمت جنوب تهران راه افتاد.
۲۰دقيقه اي در راه بود وقتي بازپرس به صحنه آتش سوزي رسيد هيچ اثري از آتش نمانده بود، يك كارشناس آتش نشاني در صحنه حضور داشت ومردي در بين جمعيت بلندبلند گريه مي كرد.
بازپرس شمس به همراه كارشناس آتش نشاني وارد خانه شد همه ديوارها سياه ودودگرفته بودند. در آشپزخانه بيشترين آثار سوختگي ديده مي شد وجالب اينكه فاصله آشپزخانه تا محل مرگ پسر جوان كه مجيد نام داشت حدود ۵۰متر بود.
هنوز دود غليظي در اتاقها وجود داشت . بازپرس شمس وقتي بالاي سرجسد رسيد بيشتر تعجب كرد. مجيد ، سرش را روي بالشي گذاشته بود وانگار در خواب بود كه براثر دودگرفتگي خفه شده بود.
هيچ آثاري از سوختگي روي جسد وجود نداشت. كارشناس آتش نشاني در گزارش بررسي صحنه به بازپرس گفت كه آتش سوزي از يك ته سيگاري كه روي جعبه شيريني درآشپزخانه افتاده بودآغاز شده است.
دراين آتش سوزي كل آشپزخانه تخريب شده است نيمي از هال پذيرايي نيز آسيب ديده است اما در بخش هاي ديگر خانه جز دودگرفتگي هيچ تأثيري مخرب از آتش سوزي به وجودنيامده است.
بازپرس شمس نگاهي دلسوزانه به جسد مجيد انداخت . او خيلي جوان بود واينكه در خواب متوجه آتش سوزي درخانه نشده است عجيب به نظر مي رسيد.
وقتي آنجا را ترك كردند مردي كه خود را مجيد وبرادر قرباني معرفي مي كرد از بين جمعيت بيرون آمد وبا رساندن خود به بازپرس شمس به گونه اي سؤال پرسيد كه انگار مي خواست مطمئن شود برادرش ديگر زنده نيست.
بازپرس نگاهي به مجيد انداخت، چشمانش سرخ وگريان بود، او را به آرامش دعوت كرد و پرسيد:
* شما كجا بوديد؟
ـ من چون با خودرو مسافركشي مي كنم درخيابانها دنبال مسافر بودم وقتي شب شد به خانه برگشتم، شعله هاي آتش را از حياط ديدم ، بيرون دويدم و داد وفرياد كردم.
* مي دانستي برادرت در خانه است؟
ـ بله، مجيد قرار بود با دوستانش در خانه باشند اوحتي از من خواسته بود دير به خانه برگردم.
* حميد سيگار مي كشيد؟
ـ من تا الآن نديده بودم كه او سيگار بكشد البته من ومجيد، رودربايستي نداشتيم اگر سيگار مي كشيد به من مي گفت اما دوستانش سيگار مي كشيدند.
* پدر ومادرت كجا هستند؟
ـ آنها دوسال پيش درجريان تصادف كشته شدند. من ومجيد با هم مانده بوديم و در واقع من از برادرم نگهداري مي كردم.
* چقدر با او صميمي بودي؟
ـ خيلي، نمي دانم در تنهايي چه كنم، آخر به چه گناهي بايستي چنين سرنوشتي داشته باشم.
* نمي داني قبل از آتش سوزي كداميك از دوستان برادرت، در خانه تان ميهمان بوده اند؟
ـ اي كاش مي دانستم، برادرم مقداري پنهان كار بود و اصلاً خوش نداشت من دوستانش را بشناسم، در مدتي كه من و او به سني رسيديم تا همديگر را بشناسيم هيچكدام از دوستانش را نديده ام بعضي وقتها تصور مي كردم او به دروغ مي گويد دوستان زيادي دارد.
«مجيد» با گريه به سمت ميني بوس پزشكي قانوني رفت و درحالي كه برانكارد محل جسد برادرش خيره شده بود غش كرد و روي زمين افتاد.
پرونده اين آتش سوزي در كمد بازپرس شمس جاي گرفت تا با صدور نظريه پزشكي قانوني دستور مختومه شدن آن صادر شود. حدود يك ماه بعد وقتي بازپرس در دفتر كارش نشسته بود پيك وارد شد و برگه اي از پزشكي قانوني را در اختيار او قرارداد.
بازپرس به خواندن نظريه پزشكي قانوني درخصوص مرگ «حميد» در آتش سوزي پرداخت.
از چيزي كه مي خواند تعجب كرده بود پسر جوان قرباني توطئه شومي شده بود كه مي توانست از سوي دوستانش باشد.
بازپرس شمس سوار خودروي كشيك جنايي شد و به سمت خانه قرباني راه افتاد.
جالب بود «مجيد» بعد از مرگ برادرش خانه پدري را فروخته بود و از آنجا نقل مكان كرده بود.
يكي از همسايه ها توانست سرنخي از «مجيد» به بازپرس بدهد، برادر قرباني مدتي پيش از يكي از دختران آن كوچه خواستگاري كرده بود و خانواده اين دختر آدرس خانه جديد او را داشتند.
وقتي ساعت ۱۰ شب، بازپرس شمس به در خانه «مجيد» رفت اين مرد با ديدن او يكه خورد بعد سعي كرد با خنده اي از او استقبال كند.
بازپرس نمي دانست از كجا شروع كند، او احساس مي كرد اگر به «مجيد» بگويد مرگ برادرش يك حادثه نبوده او بيشتر ناراحت شود خيلي آرام و شمرده شروع كرد و گفت: «تصور مي كنم «حميد» قرباني توطئه دوستانش قرارگرفته است.»
«مجيد» با دست به صورتش كوبيد و هنوز چيزي نگفته بود كه بازپرس شمس پرسيد:«چرا نگذاشتي درپزشكي قانوني آزمايش سم شناسي صورت بگيرد؟»
ـ من، فكر نمي كردم كه برادرم كشته شده باشد گفتم روحش با خاكسپاري آرام شود به خاطر همين نخواستم سم شناسي صورت بگيرد.
* يك سرنخي از دوستانش لازم داريم؟
ـ هيچكدام از آنها را نمي شناسم، اي كاش حتي مخفيانه دوستان برادرم را تحت نظر مي گرفتم. بازپرس شمس با يك معماي پيچيده مواجه شده بود از اينكه «مجيد» را ناراحت كرده است معذرت خواهي كرد و از او خواست فرداي آن شب با حضور دردفتر كار وي براي يافتن سرنخي از قاتلان، او و پليس را ياري كند.
وقتي فرداي آن شب، «مجيد» در برابر بازپرس شمس قرار گرفت، ديگر چهره مهرباني از او نديد، بازپرس به شدت ناراحت بود و عصباني. هنوز مرد جوان آرام نگرفته بود كه بازپرس گفت: «خجالت نكشيدي تو چقدر سنگدل هستي! من ديشب وقتي پرونده را مرور كردم نمي خواستم باور كنم تو قاتل برادرت هستي!»
«مجيد» خواست انكار كند اما دليل بازپرس شمس راه را به او بست، اين مرد برادركش با گريه گفت: «پشيمانم، او را مزاحم ازدواج خود و نرگس مي ديدم، فهميده بودم او هم به اين دختر علاقه دارد و حتي بين آنها نامه هايي نيز رد وبدل شده است. ابتدا به او مرگ موش خوراندم بعد آشپزخانه را به آتش كشيدم به نوعي وانمود كردم كه «حميد» وقتي خواب بوده خفه شده است البته ابتدا تصور مي كردم جسد او هم بسوزد اما نتوانستم جلوي خودم را بگيرم و سريعتر از زمان پيش بيني كرده ام به داد و فرياد پرداختم بعد هم در پزشكي قانوني از انجام آزمايش سم شناسي جلوگيري كردم.
مروري بر پرونده هاي قديمي ـ ايران شريفي ( قسمت سوم)
ردگم كني ايران شريفي
145170.jpg
در بخش هاي گذشته خوانديد كه در سال۱۳۴۹ روزنامه ها با اعلام خبر ربوده شدن دو دختر بچه توسط نامادري و چاپ عكس اين زن و استمداد پليس براي دستگيري وي، يكي از بزرگترين پرونده هاي جنايي را ورق زدند.
پس از ۴۶روز بود كه مردي در تماس با پليس مخفيگاه اين زن را مشخص كرد. پليس اقدام به دستگيري ايران شريفي كرد وايران بعد از ضدو نقيض گويي هاي فراوان اعتراف به قتل زهره۱۰ ساله كرد. اين در حالي بودكه پليس جسد فاطمه ۵ساله رادر همان نخستين روزهاي پس از ربوده شدن پيدا كرده بود.
و اينك ادامه جريان...


\ اعترافات تازه
همه به لبهاي ايران شريفي چشم دوخته اند . او بعد از يك سكوت طولاني لب باز مي كند و مي گويد: وقتي با زهره به بندر انزلي آمدم با جواني به نام شيخ محمدي آشنا شدم. او مرا با خودش به پلاژ امير برد. دو شبانه روز با غلام آنجا بودم. زهره هم كنارم بود. تا اينكه دو نفر از دوستان غلام مزاحم من شدند. از اين رفتار خيلي ناراحت شدم به همين خاطر آن پلاژ راترك كردم. بعد از آن بود كه با احمد سورگاني آشنا شدم او صاحب پلاژ قهرمان بود. مرا با زهره به پلاژ خودش برد. سه روز و دوشب در آن پلاژ بودم در اين چند روز كمي آرام تر شده بودم. شب اولي كه در پلاژ قهرمان بودم يكي ازدوستان احمد سورگاني به نام محمدرضا نظري براي بردن ماهي قاچاق به پلاژ آمد. او مجله اي داشت كه عكس من در آن چاپ شده بود. وقتي مرا ديد و زهره را كه همراهم بود، بلافلاصله شناخت و مرا به اسم اصلي خودم صدا كرد از اين مسأله تعجب كردم. او چطور مرا مي شناخت به اوگفتم تو چطور مرا مي شناسي؟ دخترم را از كجا مي شناسي؟ گفت: تو دروغ مي گويي. اين بچه، دختر تو نيست و تو او را با خواهرش دزديده اي. وي اضافه كرد: وقتي ديدم رازم فاش شده است و او همه چيز را مي داند شروع به گريه كردم. آنها از گريه و ناراحتي هاي من و توضيحاتي كه به آنها مي دادم، تحت تأثير قرار گرفتند و شروع به دلداري دادن من كردند. روز جمعه بود كه احمد و سه تا از دوستانش به نامهاي قربانعلي قرباني، يوسف قرطاس و غلامرضا بخشي زاده را به پلاژ آورد. آنها رفتارشان با من وحشيانه بود. چون ديگر مي دانستند پليس به دنبال من است. چند بار زهره وقتي ديد آنها چگونه با من رفتار مي كنند به طرفداري از من بلند شد و به آنها حمله كرد. از اين شرايط 'آنقدر ناراحت بودم كه تصميم گرفتم خودم را در چاه بيندازم تا از شرشان خلاص شوم.
ايران سكوت مي كند و بعد مي گويد: زهره را بغل كردم و خودم را به چاه رساندم. او كه خيلي وحشت كرده بود مي خواست هرطور شده فرار كند كه به درون چاه افتاد. دوستان احمد كه متوجه اين جريان شدند مرا از چاه دور كردند و چون فرياد مي كشيدم دهانم را با پارچه اي بستند. اين اتفاق ساعت دو نيمه شب افتاد. آنها به جاي اينكه زهره را نجات دهند به سراغ احمد رفتند. وقتي او به پلاژ آمد داخل چاه رفت و جسد زهره را بيرون آورد و در فاصله پانصدمتري پلاژ زير ماسه ها دفن كرد و روز بعد هم مرا به اصرار به تهران فرستاد.
ايران شريفي در اين بازجويي ها مي گويد: شما همه مرا زني سفاك و سنگدل و مادر فولادزره ديو مي دانيد اما من مي گويم كه پدر زهره مردي بي رحم و سفاك است، چون وقتي كه مأموران در جست وجوي زهره بودند اين مرد با خيال راحت در تهران مشغول خوشگذراني بود.
ايران در حالي كه از به ياد آوردن خاطرات زندگي اش آشفته تر شده است، مي گويد: دزديدن زهره و آوردن او به بندر انزلي تنها براي انتقام جويي بود. من مي خواستم از شوهر سابقم يعني پدر زهره كه هفت فرزندم را ماههاست از من دور نگه داشته و من بعد از جدايي از شوهر اولم كه طبق نقشه او بود، ديگر نتوانسته ام آنهارا ببينم انتقام بگيرم و او را در آتش ديدار فرزندانش بسوزانم. اگر درست قضاوت كنيد مي بينيد كه او هم درقتل زهره شريك است.
\ بازجويي از صاحب پلاژ
احمد سورگاني كه صاحب پلاژ قهرمان است تحت بازجويي قرارمي گيرد. او در اين بازجويي ها مي گويد: وقتي باخبر شدم كه ايران شريفي، زهره را درون چاه انداخته است وحشت كردم و به علت همين ترس بود كه جريان را به شهرباني خبر ندادم. ايران مرا تهديد كرد و گفت اگر رازش فاش شود، همه ما را به عنوان قاتل به پليس معرفي مي كند. من هم از ترس با هيچكس حرف نزدم و دوستانم نيز از اين جريان چيزي نمي دانند.
\ ردگم كني
ايران در ادامه بازجويي ها مي گويد: دو نفر ديگر به اسامي حاجي صديق پور كه كارگر خاويارسازي بود و محرمعلي بابازاده با من در اين قتل همكاري كردند.
با اين اعتراف تعداد همدستان و متهمان به هفت نفر مي رسد.
\ بازپرس چه مي گويد
«هرچه اظهارات ايران بيشتر مي شود و تعداد متهمان پرونده افزايش پيدا مي كند، از ميزان مجازات ايران شريفي كم مي شود.»
اين حرفهاي بازپرس پرونده است. او مي گويد: ايران شريفي با ضدونقيض گويي كوشش مي كند كه بر تعداد متهمان پرونده اش اضافه كند و به اين ترتيب با هوشياري عمل مي كند. به عنوان مثال در مورد حاجي و محرمعلي تحقيقات لازم را انجام داديم آن دو هيچ سمتي در اين پرونده نداشتند.
\ادامه بازجويي در زندان
درحالي كه بازپرس پرونده كاملاً پي به ضدونقيض گويي هاي ايران شريفي برده است او را در زندان تحت بازجويي دوباره قرارمي دهد.
ايران شريفي درميان مأموران به زندان منتقل مي شود. اهالي اجتماع كرده اند. آنان با دادن شعار در برابر دادگستري از دادستان تقاضاي اشد مجازات را براي ايران شريفي مي كنند. ايران شريفي به زحمت توسط مأموران از ميان مردم به زندان منتقل مي شود.
دادستان در اظهارات خود مي گويد: تحقيقات نشان مي دهد كه زهره مورد آزار و اذيت قرارگرفته است و ما بايد در اين مورد تحقيقات لازم را انجام دهيم و چون اعزام ايران شريفي به دادسرا باعث مي شود كه احساسات مردم برانگيخته شود از اين به بعد تحقيقات از او در زندان دنبال خواهد شد.
\ جزئيات قتل زهره از زبان بازپرس
يزدان عسگريان ـ بازپرس بندر انزلي ـ نتيجه تحقيقات خود را در زمينه قتل زهره بيان مي كند و مي گويد: بعد از يك هفته تحقيق به اين نتيجه رسيده ايم كه ايران شريفي روز ۱۴ مهرماه پس از آنكه فاطمه بختياري خواهر ۵ ساله زهره را در كرج از بين مي برد، با زهره به بندرانزلي وارد مي شود. چون كسي را در اين شهر نمي شناخته است و ازطرف ديگر جايي را هم بلد نبوده است در بلوار با جوان ۱۸ ساله اي به نام غلام شيخ محمدي آشنا مي شود كه با هم به پلاژ امير متعلق به پسرعموي غلام مي روند.
آن شب صاحب پلاژ ۱۲۰ريال به او مي دهد وايران را با زهره از پلاژ بيرون مي كند. ايران كه ازاين مسأله خيلي ناراحت بوده است چون جايي هم براي رفتن نداشته است شروع به گريه مي كند وگريه كنان به سوي شهر مي رود. درهمين حال احمدسورگاني ـ صاحب پلاژ قهرمان او رامي بيند. ايران كه متوجه شده بود. احمد تحت تأثير گريه او قرار گرفته است به سرعت طرح دوستي با وي را مي ريزد واينگونه است كه به پلاژ او مي رود.
وي اضافه مي كند. ايران و زهره سه روز و دو شب آنجا مي مانند هرشب بساط مشروبخواري پهن بوده است واحمد با دوستانش مشغول شراب خوري بوده اند آنان بعدازاينكه ايران رااز طريق چاپ عكس اش در روزنامه مي شناسند به جاي آنكه او را به پليس معرفي كنند؛ به خوش گذراني خودادامه مي دهند. ايران كه از مرگ فاطمه بختياري سخت تحت تأثير عذاب وجدان بوده است تصميم مي گيرد كه زهره را نيز بكشد. به همين علت است كه زهره را نيمه هاي شب از خواب بيدار مي كند واو را به سوي چاه برده ودرچاه مي اندازد دراين زمان است كه دوستان احمد متوجه مي شوند. يوسف قرطاس به سرعت جسد زهره را توسط شخصي به نام قربانعلي يعقوبي از چاه بيرون مي آورد.
دراين زمان يكي از آنان پيشنهاد مي كند كه جسد را به دريا بيندازند ولي بقيه مخالفت مي كنند ومي گويند: امواج دريا جسد را به ساحل مي آورند و راز ما فاش مي شود پس بهتر است جسد را موقتاً زير شن هاي ساحل دفن كنيم تا در فرصت بهتري تصميم بگيريم با آن چه كنيم.
سرانجام احمد سورگاني با كمك بقيه جسد را زير شن ها مخفي مي كنند وهمه سوگند مي خورند كه دراين مورد چيزي به كسي نگويند تا اينكه ايران دستگير مي شود واعتراف به قتل زهره مي كند.
\ احضار به دادسراي شمال
ايران شريفي به دستور بازپرسي دادسراي بندرانزلي احضار مي شود تا براي آخرين بار از خود دفاع كند. ساير متهمان نيز چگونگي آشنايي شان را با ايران شريفي دراختيار بازپرس قرار داده اند . براساس اين اظهارات براي ايران شريفي به عنوان مجرم از سوي بازپرس قرار مجرميت صادر مي شود وهمچنين پنج تن از متهمان به نامهاي احمدسورگاني، رمضان سورگاني ، يوسف قرطاس، قربانعلي يعقوبي ومحمدرضانظري به اتهام شركت در قتل واختفاي ايران وجسد زهره با قرار روانه زندان مي شوند. براي محمدرضابخشي زاده، حاجي صديق پور و محرمعلي بابايي قرار كفيل صادر مي شود.
ايران شريفي و ساير متهمان به كرج اعزام مي شوند تا پرونده آنان زيرنظر بازپرس قتل فاطمه ـ خواهر كوچك زهره ـ مورد رسيدگي قرار گيرد.
\ اعترافات متهمان
احمدسورگاني ـ صاحب پلاژ قهرمان ـ در بازجويي ها مي گويد: آن روز داشتم به طرف خانه مي رفتم كه زني را ديدم كه دختربچه اي همراه داشت واشك مي ريخت. از ظاهرش معلوم بود كه غريب است براي همين دلم به حالش سوخت جلو رفتم واز او علت ناراحتي اش را پرسيدم. او به من گفت از شوهرش قهر كرده است وهمراه دخترش از خانه بيرون زده است وحالا بي پول وبي كس دراين شهر تنها مانده است وجايي براي رفتن ندارد. دلم به حالش سوخت. او را به پلاژم بردم. او در آنجا با دخترش ماند. سه روز و دوشب آنجا بود. يكي از شب ها نيمه هاي شب بود كه متوجه شديم دخترك را در چاه انداخته است البته من ازطريق يكي از دوستانم متوجه شده بودم كه اين زن تحت تعقيب پليس است و حرفي كه زده دروغ است.
من از ترس اينكه مبادا درگير اين مسأله شوم او را به پليس لو ندادم و وقتي كه بچه را در چاه انداخت بلافاصله دخترك را از چاه بيرون آورديم ولي او جان سپرده بود. ناچار او را در پانصدمتري پلاژ زير ماسه ها دفن كرديم تا بعداً فكري كنيم.
| ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |