دوشنبه ۳ آذر ۱۳۸۲ - ۲۹ رمضان ۱۴۲۴
Mon, Nov 24, 2003
ويژه ۷
شماره ۲۶۴۸
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سلامتي
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
كتاب و كتابخواني
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
اوقات شرعي
آرشيو
پاورقي خارجي
از سري داستانهاي آگاتاكريستي (بخش پاياني)
پاورقي خارجي
شب سوم ژوئيه
145164.jpg
در شماره گذشته خوانديد كه رئيس پليس تاكوما تحقيقات خود را از رابي و راشل خواهر و برادر ۱۰ و ۱۳ ساله آغاز كرد تا به راز مرگ زن جواني به نام «جويس» كه نامادري آنها بود پي ببرد. «راشل» و «رابي» درحالي كه از به يادآوردن صحنه سقوط نامادريشان در شب سوم ژوئيه به شدت ناراحت شده بودند، گفتند: وقتي كودكان خردسالي بوده اند، پدر و مادرشان از هم جدا شده اند و بعد «جويس» با پدرشان ازدواج كرده است. جويس زن مهرباني بوده است. آن دو گفتند: ساعت ۷ شب بود، وقتي خواستيم از كوه پايين بياييم جويس تصميم گرفت كه از صخره پايين بيايد ولي آنان دقايقي بعد صداي فرياد او را شنيده اند. «راندي» ـ پدر راشل و رابي ـ بعد از اين كه با بچه هايش به هتل رسيدند به پليس تلفن زد. دقايقي بعد پليس «جويس» را داخل آمبولانس گذاشت درحالي كه جويس هنوززنده بود، ولي جويس چند لحظه بعد جان مي سپارد. پليس «راندي» را تحت بازجويي قرار مي دهد و بعد براي صحبت با راشل و رابي كه شاهدان سقوط بوده اند، روانه هتل مي شود. و اينك قسمت آخر ماجرا:
\\\
«راندي» صبح زود روز بعد وقتي از خواب بيدار شد رابي و راشل را بيدار ديد.
ـ بچه ها براي چه اينقدر زود بيدار شده ايد؟
راشل گفت: من و رابي مي خواهيم به بيمارستان برويم و جويس را ببينيم.
رابي گفت: او هم از ديدن ما حتماً خوشحال خواهد شد.
راندي به طرف بچه ها رفت و آنان را در بغل گرفت و گفت:
ـ بچه ها شما كه مي دانيد. جويس زياد حالش خوب نيست. او اگر بفهمد كه شما از ديروز چيزي نخورده ايد حتماً ناراحت خواهد شد. پس بايد اول به رستوران هتل برويم و با هم صبحانه بخوريم. رابي و راشل در رستوران هتل كنار ميزي نشستند كه با جويس صبح روز قبل صبحانه خورده بودند.
ـ حتماً وقتي جويس بيايد يك بار ديگر كنار اين ميز صبحانه خواهيم خورد.
راندي به دقت به حرفهاي بچه هايش گوش مي كرد، اما سعي مي كرد كه آنان متوجه نشوند كه حواس او به آنهاست.
ـ خب پدر ما تمام صبحانه مان را خورديم حالا برويم.
راندي دست بچه هايش را گرفت و قدم زنان از هتل بيرون آمد. او بعد از چند دقيقه خود را به كوهستان پر از برفي رساند و شروع به برف بازي با آنان كرد. راشل و رابي كه از اين كار پدر تعجب كرده بودند، گلوله هاي بزرگي از برف را به طرف او پرتاب مي كردند.
بعد از يك ساعت راندي با بچه هايش به هتل برگشت. بچه ها ابتدا يك دوش آب گرم گرفتند و بعد در كنار پدر روي مبل نشستند.
ـ پدر ما رابراي ديدن جويس نمي بري؟
راندي نگاهي به رابي كرد. سكوت او براي بچه ها تعجب آور بود.
ـ پدر چه شده است؟
راشل روي زمين زانو زد و در چشمان پدرش خيره شد.
ـ بچه ها بايد حقيقتي را به شما بگويم.
راندي سكوت كرد. رابي و راشل به دهان او چشم دوخته بودند.
ـ بچه ها ديشب وقتي پليس و آمبولانس براي نجات جويس آمده بود او هنوز زنده بود. آنها خيلي زود جويس را به داخل آمبولانس بردند. همه چيز خوب بود ولي يك دفعه جويس ديگر طاقت نياورد. او براي هميشه ما را ترك كرد. رابي با ناباوري به حرفهاي پدرش گوش مي داد. راشل سرش را روي پاهاي پدر گذاشته بود و گريه مي كرد. راندي شروع به نوازش موهاي دخترك كرد. او به اندازه كافي متوجه بود كه بچه هايش تحت چه فشاري هستند. ـ بچه ها! ما همين امروز از اينجا مي رويم. هر چه زودتر از خاطرات تلخ اينجا دورشويم براي همه مان بهتر است. راندي به سرعت ساكها رابست وسايل جويس را در چمداني گذاشت و بعد يك تاكسي خبر كرد.
\\\
رابي و راشل خوشحال از مدرسه به خانه برگشتند. آنها از چند ماه پيش كه راندي خيلي مهربان با آن دو رفتار مي كرد، كم كم خاطره تلخ شب سوم ژوئيه را فراموش كرده بودند.
راندي وقتي از شركت بيمه به خانه برگشت چند كادو در دست داشت. او كادوها را به راشل و رابي داد و به آنها گفت: ـ راستي بچه ها از فردا ما يك ميهمان داريم.
راشل گفت: ـ چه كسي به خانه ما مي آيد؟
راندي خنديد و گفت: ـ بچه ها شايد باورتان نشود. ولي از فردا يك مادر جديد به خانه خواهد آمد.
رابي گفت: ـ ولي ما بدون مادر هم خوشبخت هستيم. ما مي توانيم با ياد جويس خودمان به راحتي زندگي كنيم.
راشل گفت: ـ ما نمي خواهيم…
راندي گفت: ـ اين ديگر به شما ربطي ندارد. همين كه گفتم…
\\\
رابي به راشل گفت: خداكند اين زن مثل جويس مهربان باشد.
«راشل» با ناراحتي سرش را تكان داد.
خانم رابين صبح روز بعد همراه راندي به خانه وارد شد. رابي و راشل از پنجره به طور پنهاني بيرون را نگاه مي كردند.
ـ من كه اصلاً از قيافه «رابين» خوشم نمي آيد.
ـ من هم همين طور
راندي بچه هايش را صدا كرد.
ـ بياييد و با «رابين» آشنا شويد. بچه ها كنار پدر ايستادند. رابين لبخندي زد و به راندي گفت:
ـ چه بچه هاي خوبي داري.
\\\
پنج ماه از آمدن «رابين» به خانه راندي مي گذشت. راندي تازه به خانه آمده بود. ماشين پليس جلوي خانه «راندي» توقف كرد.
ـ «راندي» تو بايد با ما به اداره پليس بيايي؟
ـ براي چه؟
ـ در اداره پليس همه چيز براي تو مشخص خواهد شد.
راندي در برابر رئيس پليس ايستاد.
ـ ما فكر كرديم كه اطلاعاتمان در مورد حادثه سقوط كم است براي همين تحقيقات بيشتري كرديم.
«راندي بوير» به رئيس پليس نگاه مي كند.
تحقيقات پليس محلي نشانگر حقايقي است كه «راندي بوير» در جريان سقوط «جويس» پنهان كرده است.
«راندي» درحالي كه دستبند به دست دارد از زندان سوار بر ماشين پليس مي شود تا در صحنه سقوط حاضر شود.
راندي درحالي كه پايين كوه افتاده است، حرف هاي گذشته اش را در مورد مرگ جويس دوباره تكرار مي كند.
تحقيقات پليس محلي نشان مي دهد كه زمان سقوط ساعت ۱۰ شب نبوده است. بچه هاي راندي در اظهارات نخستين خود همين را گفته اند، زماني كه پزشك قانوني مي رسد مشخص مي شود كه زمان سقوط هفت شب بوده است. اين سؤال مطرح است كه چرا راندي ساعت ۱۰ شب پليس را در جريان سقوط قرار داده است.
راندي هنگام تماس به پليس گفته بود: نيم ساعت پيش جويس از كوه سقوط كرد. طبق اين ادعا راندي، حادثه بايد يك ساعت قبل يعني ساعت ۹ شب اتفاق افتاده باشد. حرف هاي راشل و رابي و گزارش پزشك قانوني در مورد زمان سقوط يكي است بنابراين راندي بايد به پليس در مورد زمان حادثه دروغ گفته باشد.
رابي و راشل يكبار ديگر در برابر كارآگاهان قرار مي گيرند.
راشل مي گويد: من درست به خاطر دارم ساعت هفت يا هفت و نيم شب بود كه جويس سقوط كرد. پليس از رابي مي پرسد: چرا پدرتان ساعت ۹ شب به پليس تلفن زد؟
رابي مي گويد: چند ماشين آمد ولي ما را سوار نكرد البته پدرم مي توانست جويس را هم همراهمان بياورد.
پليس در مرحله بعدي از تحقيقات به سراغ اپراتور هتل مي رود اپراتور هتل درحالي كه آن شب را به خوبي به خاطر دارد، مي گويد: آقاي راندي خيلي خونسرد بود. او از من خواست به اداره پليس تلفن بزنم و گفت زني سقوط كرده است و نگفت آن زن همسر خودش است.يكي از دوستان «راندي» به دادستان ماركوئيس مي گويد: «راندي» قبل از مرگ جويس به ديدار من آمد و گفت من به زودي پولدار خواهم شد. وي گفت: وقتي شنيدم جويس مرده است. حدس زدم چون او در اداره بيمه كار مي كرد همسرش را كشته است تا بيمه او را تصاحب كند.
دادستان ماركوئيس دستور داد تا در اين مورد تحقيقات لازم انجام داده شود. تحقيقات نشان داد كه راندي قبل از مرگ جويس يكبار از شركت بيمه در مورد حق بيمه او سؤال كرده است.
راندي وقتي در دادگاه در جايگاه متهم حاضر شد و روبروي قاضي قرار گرفت باور نمي كرد كه پليس توانسته باشد تمام مدارك لازم را عليه او جمع آوري كرده باشد.
بچه ها بار ديگر درخصوص حادثه آن شب گفتند حادثه ساعت ۷ شب اتفاق افتاده است. دكالب ـ وكيل مدافع راندي ـ به دادگاه گفت: حرف هاي بچه هاي ضد و نقيض است. حتي اظهارات اپراتور هتل هم زياد در اصل ماجرا تغييري نمي تواند بدهد. زيرا راندي هنگام حادثه و تماس با اپراتور دچار شوك بوده است و اپراتور فكر كرده كه او خونسرد است. او چهره «راندي بوير» را نديده و تنها قضاوتي كه مي كند از شنيدن صداي راندي است.
رابين در دادگاه مي گويد: من منشي شركت جويس بودم ولي هيچ آشنايي خاصي با راندي قبل از اين كه جويس همسرش باشد، با او نداشتم. بعد از مرگ جويس راندي به من علاقه مند شد. شما نمي توانيد اين علاقه را به دوران زنده بودن خانم «جويس» نسبت بدهيد و به اين ترتيب ازدواج من را با او انگيزه قتل بدانيد و مرا شريك جرم به حساب آوريد. خانم شيفر مادر جويس در دادگاه مي گويد: راندي مدتي قبل ۶۵ هزار دلار پول از من قرض گرفت و در اين مدت او اين پول را به من پس نداد. من حتي اين موضوع را به جويس نگفتم مبادا كه از شوهرش ناراحت شود. من نمي دانم او با اين پول چه كرده است ولي اطمينان دارم كه او قاتل دختر من است و حق بيمه جويس را هم او گرفته است.
دادستان ماركوئيس بعد از اين اظهارات و درحالي كه راندي اعلام كرده بود كه هيچ دخالتي در قتل نداشته است گفت: طبق اظهارات تيم اعزامي و گزارش آنان مشخص شده است كه طناب از يك صخره بلند آويزان بوده است. اين طناب براي پليس سرنخ مي شود. به راستي اگر جويس شيفته كوهنوردي بود و به صورت حرفه اي اين ورزش را دنبال مي كرد چطور گره اطمينان كه حافظ اصلي كوهنوردان هنگام صعود و فرود آمدن از صخره ها است باز شده است. آيا جويس گره اطمينان را به كمرش بسته است يا اين كه راندي آن را عمداً محكم نكرده است تا جويس سقوط كند؟
راشل و رابي دوباره در جايگاه حاضر مي شوند. رابي مي گويد: پدرم درحالي كه با جويس حرف مي زد، كمربند او را بست و به او گفت كه من با بچه ها از كوه پياده مي رويم.
راندي حيرت زده به رابي نگاه كرد. راشل هم حرف رابي را تأييد كرد. راندي در جايگاه ايستاد تا از خود دفاع كند. او گفت: بچه ها به خاطر علاقه اي كه به جويس داشتند اين گونه فكر مي كنند ولي واقعيت اينگونه نيست.
دادگاه راندي چند ماه ادامه پيدا كرد. او درطول تمام جلسات دادگاه حاضر به اعتراف نشد درحالي كه تمام شواهد و مدارك عليه او بود. سرانجام هيأت منصفه و دادگاه راندي را عامل قتل عمد اعلام كرد. اين درحالي بود كه رابين از راندي طلاق گرفت و راندي محكوم به حبس ابد شد.
از سري داستانهاي آگاتاكريستي (بخش پاياني)
قتل در دهكده
145185.jpg
در قسمت هاي گذشته خوانديد خانم پوليت وقتي براي تحويل دادن لباس خانم اسپنلو به خانه او رفت كسي در را به روي او باز نكرد و «هارتنل» زن خدمتكار وقتي از آنجا عبور مي كرد از پنجره جنازه خانم اسپنلو را ديد. گروهبان پارك شروع به تحقيق كرد .متوجه شد خانم اسپنلو وصيت كرده كه بعد از مرگ تمام اموالش به شوهرش برسد. خانم مارپل كه از حرفهاي مردم اطلاع داشت به دستور سرهنگ «ملچت» توسط بازرس «اسلك» تحت بازجويي قرار گرفت. او از خانم مارپل خواست كه هرچه شنيده است براي او تعريف كند و اينك ادامه ماجرا.
خانم مارپل گفت: البته حرفها و نظرات زيادي وجود دارد. عده اي معتقدند كه كار همسرش است. همسر همواره نخستين كسي است كه به او مشكوك مي شوند. اينطور نيست؟ بازرس گفت: شايد!
ـ به واسطه روابط نزديك و به خاطر پول. شنيده ام كه خانم اسپنلو شخص پولدار اين ماجرا است و پولها بعد از مرگ او به شوهرش مي رسد. در اين دنياي پست متأسفانه پليدترين فرضيه ها نيز بعضي اوقات توجيه مي شوند.
بازرس گفت: البته پول خوبي نصيب اش مي شود.
ـ بله احتمال دارد كه همسرش را خفه كند و بعد از در پشتي خارج شود و به طرف خانه من بيايد و وانمود كند كه از من پيغامي دارد و بعد به خانه برگردد و بگويد كه همسرش به قتل رسيده است. به اين اميد كه به شخصي ولگرد يا دزد يا هر كس ديگري مظنون شوند.
بازرس گفت: در مورد بعد مالي قضيه چه، آيا با كسي درگيري داشتند؟
ـ نه هيچ مشكلي نداشتند.
ـ مطمئن هستيد؟
خانم مارپل گفت: اگر داشتند خدمتكارشان مگويس برنت به همه مي گفت.
بازرس آرام گفت: ولي شايد او خبر دار نمي شد. خانم مارپل ادامه داد: دسته ديگر نظرات تدجرارد مرد خوشروي جوان، را قبول دارند. همانطور كه مي دانيد خوش سيمايي بعضي وقت ها بيش از حد افراد را تحت تأثير قرار مي دهد. به واسطه ورود همين كشيش به دهكده بود كه دخترها همه در مراسم كليسا شركت مي كنند البته اين امر براي مرد جوان خجالت آور بود. به هر حال چه مي گفتم؟ بله. اين مرد جوان «تدجرارد» به كرات به ديدن خانم اسپنلو مي رفت. خود خانم اسپنلو مي گفت وي عضو گروه مذهبي آكسفورد است. اين گروه در كارشان خيلي جدي هستند. مطمئن هستم كه دليلي وجود ندارد كه قضيه را فراتر از اينها حساب كنيد، البته مردم را هم كه مي شناسيد . خيلي ها مي گفتند خانم اسپنلو به او پول زيادي قرض داده بود. البته همان روز آقاي جرارد در ايستگاه قطار ديده شده است. در قطار ساعت ۲ و ۲۷ دقيقه. با اين حال خيلي ساده است كه از طرف ديگر قطار مخفيانه خارج شود و از حصار اطراف محوطه عبور كند و به اين ترتيب به هيچ وجه از در ورودي ايستگاه خارج نشود. اين طور نيست؟ ولي كسي نديده كه او به خانه خانم اسپنلو برود در ضمن همه مي گويند لباس خانم اسپنلو خيلي عجيب بوده است؟
بازرس گفت: عجيب!
خانم مارپل با چهره اي رنگ به رنگ گفت : لباس خواب! او اين براي بعضي افراد عجيب است. بازرس سؤال كرد: شما چه فكر مي كنيد؟
ـ من معتقدم كه كاملاً طبيعي بوده است.
بازرس گفت: پس اين مسأله علت و انگيزه ديگري به شوهرش براي ارتكاب جنايت مي دهد يعني غيرت و تعصب!
خانم مارپل گفت: نه آقاي اسپنلو اصلاً اين چيزها را نمي فهميد! راستي بازرس سرنخي در محل پيدا نكرديد؟ ـ خانم مارپل اين روزها ديگر مردم اثر انگشت و ته سيگار از خود نمي گذارند.
ـ ولي من فكر مي كنم اين يكي قتل به شيوه قديمي بوده است.
ـ منظورتان چيست؟
خانم مارپل گفت: فكر كنم گروهبان پالك بتواند به شما كمك كند. او نخستين كسي بود كه سر صحنه قتل حاضر شد.
آقاي اسپنلو روي صندلي استخر نشسته بود و كمي منگ به نظر مي آمد. او با صدايي تيز و نازك گفت: شايد اشتباه كرده باشم چرا كه گوش هايم مثل سابق تيز نيست. ولي كاملاً يادم هست كه پسر كوچكي پشت سرم گفت من همسر عزيزم را كشته ام.
خانم مارپل با آرامش برگ پژمرده گل رز را با دست اش جدا كرد و گفت: بدون شك برداشت خود را منتقل مي كرده است.
ـ ولي چه چيز باعث مي شود يك بچه اينگونه نظر دهد.
خانم مارپل گفت: مسلماً گوش دادن به صحبت بزرگترها باعث اين امر مي شود.
ـ شما واقعاً فكر مي كنيد نظر مردم اين باشد؟
ـ تقريباً نصف مردم دهكده اين نظر را دارند.
ـ ولي چه چيز باعث اين فكرها مي شود، من به همسرم خيلي وابسته بودم. متأسفانه او برعكس من علاقه اي به زندگي در روستا نداشت، ولي خب توافق داشتن روي تمام مسائل امري محال است. به صراحت مي گويم فقدان او را با تمام وجود احساس مي كنم.
خانم مارپل گفت: با عرض معذرت بايد بگويم كه اين احساس را به هيچ وجه نمي توان در چهره تان ديد.
آقاي اسپنلو از روي صندلي بلند شد و گفت: خانم مارپل سالها پيش داستان فيلسوفي چيني را مي خواندم وقتي كه همسرش را از دست داد مثل ساير روزها به نواختن زنگ چكشي اش در خيابان ادامه داد كه فكر مي كنم اين كار نوعي سرگرمي چيني است همه مردم تحت تأثير بردباري او قرارگرفته بودند.
ـ ولي عكس العمل مردم «سنت مري ميد» كاملاً متفاوت است و آنهاهيچ علاقه اي به فلسفه چين ندارند عموي من قدرت زيادي در كنترل احساساتش داشت و شعارش اين بودكه هرگز احساسات خود را بروز نده وي علاقه زيادي به گل و گياه داشت.
آقاي اسپنلوگفت: داشتم فكرمي كردم در بخش غربي خانه يك آلاچيق درست كنم با گلهاي رز صورتي و گياه پيچ و گلهاي سفيد ستاره كه اسمشان يادم نمي آيد...
خانم مارپل گفت: يك كاتالوگ زيبا دارم مي خواهيد آن را ببينيد! من بايد به دهكده برگردم خانم مارپل به طرف اتاقش دويد. لباس زنانه را در كاغذي قهوه اي رنگ پيچيد و خانه را ترك كرد و به سرعت راهي اداره پست شد. خانم پوليت خياط در اتاق بالاي اداره پست زندگي مي كرد. خانم مارپل بلافاصله به طبقه بالا نرفت. ساعت ۲و نيم بود. اتوبوس خارج در ورودي اداره پست ايستاده بود.اين از وقايع روزمره روستا بود. زني كه كارمند اداره پست بود با عجله بسته هاي شيريني، اسباب بازي، كتاب و... را به اتوبوس برد. خانم مارپل چنددقيقه اي تنها بود. بعد از بازگشت كارمند اداره خانم مارپل به طبقه بالا رفت و شروع به توضيح دادن براي خانم پوليت شد.
سرهنگ ملچت وقتي فهميد خانم مارپل به ديدنش آمده است تعجب كرد.
خانم مارپل گفت: اصلاً نمي خواهم دردسري براي گروهبان پالك درست شود. او نبايد به چيزي دست مي زد. سرهنگ گفت: مگر چه كار كرده است؟
ـ او سوزني را كه در لباسش بود برداشت. آنطور كه فهميدم سوزن بايد در خانه خانم اسپنلو به لباس اش فرو رفته باشد.
سرهنگ ملچت گفت: بسيار خوب! ولي يك سوزن چه اهميتي دارد؟ سوزن در كنار جسد خانم اسپنلو به درون كتش رفته است و پالك موضوع را به بازرس اسلك گفته است كه شما او را متوجه اين سوزن كرده ايد. آن سوزن، خيلي معمولي بود كه هر زني از آن ممكن است استفاده كند.
ـ اوه! نه سرهنگ اشتباه مي كنيد كف سوزن خيلي نازك بود از همانهايي كه خياطها دارند.
سرهنگ به خانم مارپل نگاه كرد. انگار قضيه برايش روشن شده باشد.
خانم مارپل گفت: بله! موضوع كاملاً روشن است. خانم اسپنلو چون مي خواسته لباس جديدش را امتحان كند لباس خواب پوشيده است و وقتي كه در اتاق جلويي خانه بوده اند خانم پوليت با متر خياطي او را خفه كرده است. بعد از خانه خارج شده در را بسته و مشغول در زدن شده تا وانمود كند همان لحظه رسيده است.
ـ خانم پوليت به آقاي اسپنلو تلفن زده!
ـ بله! از اداره پست ساعت۲ و نيم وقتي كه اتوبوس مي آيد و پستخانه خالي مي شود.
سرهنگ ملچت گفت: ولي انگيزه اش ازاين قتل چه بوده است؟
ـ قتل به گذشته هاي دور مربوط است. به نظر من اين دوزن در قضيه دست داشته اند. ـ در چه؟
خانم مارپل گفت: در زمردهاي گرانقيمت. نديمه خانم خانه و مستخدم! يك چيز هرگز توضيح داده نشد و آن اينكه چطور وقتي كه مستخدم با باغبان ازدواج كرد از كي پول براي خريدن گلفروشي داشتند. پاسخ اين است كه او پول لازم را از سهم اش در سرقت زمردها به دست آورده بود ولي در مورد نديمه مسأله دوست برعكس بود. او هيچ موفقيتي نداشت و آخر كار هم خياط دهكده شد و اين دو دوباره بعد از سالها همديگر را ملاقات كردند. تا زمان حضور «تدجرارد» در دهكده مشكلي نبود. خانم اسپنلو عذاب وجدان و تمايلات مذهبي شديد داشت. تدجرارد متقاعدش كرده بود كه به همه چيز اعتراف كند تا وجدانش آرام شود حتي از او اخاذي هم كرده بود ولي خانم پوليت طور ديگري مسأله را مي ديد. او مي ترسيد به خاطر سرقت سالها قبل به زندان برود پس تصميم گرفت كه قضيه را تمام كند. او آدمي بدجنس است.
سرهنگ ملچت گفت:؛ تا حدي مي توانيم قضيه را ثابت كنيم، ولي...
خانم مارپل گفت: خيلي راحت است. پوليت بايد با حقيقت مواجه شود. او به راحتي جاخواهد خورد متر خياطي اش پيش من است. ديروز وقتي به ديدنش رفتم آن را برداشتم. او اگر ببيند مترش نيست گمان مي كند پيش پليس است و چون حواس پرت است به راحتي ناچار به اعتراف مي شود هيچ دردسري ندارد. مطمئن هستم!
لحن خانم مارپل او را به ياد عمه اش انداخت كه به او گفته بود قبول شدن در آزمون ورودي پليس هيچ دردسري ندارد.
سرهنگ اين بار نيز قبول شد. سرهنگ ملچت سرش را تكان داد و گفت: فكرنمي كنم قضيه اينطور كه مي گويي باشد. درآن زمان اين دو يكديگر را نمي شناختند. پرونده ها را به خاطر دارم. پليس آن زمان اعتقادداشت جيم آبركرومبي بود چون كلي قرض بالاآورده بود كه بعد از آن سرقت، آن را پرداخت. مي گويند زني پولدار سعي كرده پاي پليس به اين قضيه بازنشود ولي كسي مطمئن نيست. خانم مارپل وقتي فهميد بازرس اسلك ازطرف سرهنگ ملچت فرستاده شده است با خوشرويي پذيراي وي شد و گفت: سرهنگ ملچت واقعاً لطف دارد. فكرنمي كردم مرا به خاطر داشته باشند.
اسلك گفت: شما را كاملاً به خاطر دارند. گفتند از چيزهاي باارزش هم خبرداريد.
ـ لطف دارند ولي من واقعاً چيزي نمي دانم.
ـ ولي از حرفهاي مردم كه خبرداريد.
ـ ولي تكراراين حرفهاي بي سرو ته فايده اي ندارد.
اسلك سعي كرد با محبت رفتاركند، به اين علت گفت: اين كه يك گفت وگوي رسمي نيست. حرفهاي محرمانه اي ميان من و شماست. خانم مارپل گفت: واقعاً مي خواهيد بدانيد مردم چه مي گويند؟ حتي اگر صحت نداشته باشد؟


|   شناسنامه   |   آرشيو   |