|
از سري داستانهاي آگاتاكريستي (بخش پاياني)
قتل در دهكده
|
|
|
در قسمت هاي گذشته خوانديد خانم پوليت وقتي براي تحويل دادن لباس خانم اسپنلو به خانه او رفت كسي در را به روي او باز نكرد و «هارتنل» زن خدمتكار وقتي از آنجا عبور مي كرد از پنجره جنازه خانم اسپنلو را ديد. گروهبان پارك شروع به تحقيق كرد .متوجه شد خانم اسپنلو وصيت كرده كه بعد از مرگ تمام اموالش به شوهرش برسد. خانم مارپل كه از حرفهاي مردم اطلاع داشت به دستور سرهنگ «ملچت» توسط بازرس «اسلك» تحت بازجويي قرار گرفت. او از خانم مارپل خواست كه هرچه شنيده است براي او تعريف كند و اينك ادامه ماجرا. خانم مارپل گفت: البته حرفها و نظرات زيادي وجود دارد. عده اي معتقدند كه كار همسرش است. همسر همواره نخستين كسي است كه به او مشكوك مي شوند. اينطور نيست؟ بازرس گفت: شايد! ـ به واسطه روابط نزديك و به خاطر پول. شنيده ام كه خانم اسپنلو شخص پولدار اين ماجرا است و پولها بعد از مرگ او به شوهرش مي رسد. در اين دنياي پست متأسفانه پليدترين فرضيه ها نيز بعضي اوقات توجيه مي شوند. بازرس گفت: البته پول خوبي نصيب اش مي شود. ـ بله احتمال دارد كه همسرش را خفه كند و بعد از در پشتي خارج شود و به طرف خانه من بيايد و وانمود كند كه از من پيغامي دارد و بعد به خانه برگردد و بگويد كه همسرش به قتل رسيده است. به اين اميد كه به شخصي ولگرد يا دزد يا هر كس ديگري مظنون شوند. بازرس گفت: در مورد بعد مالي قضيه چه، آيا با كسي درگيري داشتند؟ ـ نه هيچ مشكلي نداشتند. ـ مطمئن هستيد؟ خانم مارپل گفت: اگر داشتند خدمتكارشان مگويس برنت به همه مي گفت. بازرس آرام گفت: ولي شايد او خبر دار نمي شد. خانم مارپل ادامه داد: دسته ديگر نظرات تدجرارد مرد خوشروي جوان، را قبول دارند. همانطور كه مي دانيد خوش سيمايي بعضي وقت ها بيش از حد افراد را تحت تأثير قرار مي دهد. به واسطه ورود همين كشيش به دهكده بود كه دخترها همه در مراسم كليسا شركت مي كنند البته اين امر براي مرد جوان خجالت آور بود. به هر حال چه مي گفتم؟ بله. اين مرد جوان «تدجرارد» به كرات به ديدن خانم اسپنلو مي رفت. خود خانم اسپنلو مي گفت وي عضو گروه مذهبي آكسفورد است. اين گروه در كارشان خيلي جدي هستند. مطمئن هستم كه دليلي وجود ندارد كه قضيه را فراتر از اينها حساب كنيد، البته مردم را هم كه مي شناسيد . خيلي ها مي گفتند خانم اسپنلو به او پول زيادي قرض داده بود. البته همان روز آقاي جرارد در ايستگاه قطار ديده شده است. در قطار ساعت ۲ و ۲۷ دقيقه. با اين حال خيلي ساده است كه از طرف ديگر قطار مخفيانه خارج شود و از حصار اطراف محوطه عبور كند و به اين ترتيب به هيچ وجه از در ورودي ايستگاه خارج نشود. اين طور نيست؟ ولي كسي نديده كه او به خانه خانم اسپنلو برود در ضمن همه مي گويند لباس خانم اسپنلو خيلي عجيب بوده است؟ بازرس گفت: عجيب! خانم مارپل با چهره اي رنگ به رنگ گفت : لباس خواب! او اين براي بعضي افراد عجيب است. بازرس سؤال كرد: شما چه فكر مي كنيد؟ ـ من معتقدم كه كاملاً طبيعي بوده است. بازرس گفت: پس اين مسأله علت و انگيزه ديگري به شوهرش براي ارتكاب جنايت مي دهد يعني غيرت و تعصب! خانم مارپل گفت: نه آقاي اسپنلو اصلاً اين چيزها را نمي فهميد! راستي بازرس سرنخي در محل پيدا نكرديد؟ ـ خانم مارپل اين روزها ديگر مردم اثر انگشت و ته سيگار از خود نمي گذارند. ـ ولي من فكر مي كنم اين يكي قتل به شيوه قديمي بوده است. ـ منظورتان چيست؟ خانم مارپل گفت: فكر كنم گروهبان پالك بتواند به شما كمك كند. او نخستين كسي بود كه سر صحنه قتل حاضر شد. آقاي اسپنلو روي صندلي استخر نشسته بود و كمي منگ به نظر مي آمد. او با صدايي تيز و نازك گفت: شايد اشتباه كرده باشم چرا كه گوش هايم مثل سابق تيز نيست. ولي كاملاً يادم هست كه پسر كوچكي پشت سرم گفت من همسر عزيزم را كشته ام. خانم مارپل با آرامش برگ پژمرده گل رز را با دست اش جدا كرد و گفت: بدون شك برداشت خود را منتقل مي كرده است. ـ ولي چه چيز باعث مي شود يك بچه اينگونه نظر دهد. خانم مارپل گفت: مسلماً گوش دادن به صحبت بزرگترها باعث اين امر مي شود. ـ شما واقعاً فكر مي كنيد نظر مردم اين باشد؟ ـ تقريباً نصف مردم دهكده اين نظر را دارند. ـ ولي چه چيز باعث اين فكرها مي شود، من به همسرم خيلي وابسته بودم. متأسفانه او برعكس من علاقه اي به زندگي در روستا نداشت، ولي خب توافق داشتن روي تمام مسائل امري محال است. به صراحت مي گويم فقدان او را با تمام وجود احساس مي كنم. خانم مارپل گفت: با عرض معذرت بايد بگويم كه اين احساس را به هيچ وجه نمي توان در چهره تان ديد. آقاي اسپنلو از روي صندلي بلند شد و گفت: خانم مارپل سالها پيش داستان فيلسوفي چيني را مي خواندم وقتي كه همسرش را از دست داد مثل ساير روزها به نواختن زنگ چكشي اش در خيابان ادامه داد كه فكر مي كنم اين كار نوعي سرگرمي چيني است همه مردم تحت تأثير بردباري او قرارگرفته بودند. ـ ولي عكس العمل مردم «سنت مري ميد» كاملاً متفاوت است و آنهاهيچ علاقه اي به فلسفه چين ندارند عموي من قدرت زيادي در كنترل احساساتش داشت و شعارش اين بودكه هرگز احساسات خود را بروز نده وي علاقه زيادي به گل و گياه داشت. آقاي اسپنلوگفت: داشتم فكرمي كردم در بخش غربي خانه يك آلاچيق درست كنم با گلهاي رز صورتي و گياه پيچ و گلهاي سفيد ستاره كه اسمشان يادم نمي آيد... خانم مارپل گفت: يك كاتالوگ زيبا دارم مي خواهيد آن را ببينيد! من بايد به دهكده برگردم خانم مارپل به طرف اتاقش دويد. لباس زنانه را در كاغذي قهوه اي رنگ پيچيد و خانه را ترك كرد و به سرعت راهي اداره پست شد. خانم پوليت خياط در اتاق بالاي اداره پست زندگي مي كرد. خانم مارپل بلافاصله به طبقه بالا نرفت. ساعت ۲و نيم بود. اتوبوس خارج در ورودي اداره پست ايستاده بود.اين از وقايع روزمره روستا بود. زني كه كارمند اداره پست بود با عجله بسته هاي شيريني، اسباب بازي، كتاب و... را به اتوبوس برد. خانم مارپل چنددقيقه اي تنها بود. بعد از بازگشت كارمند اداره خانم مارپل به طبقه بالا رفت و شروع به توضيح دادن براي خانم پوليت شد. سرهنگ ملچت وقتي فهميد خانم مارپل به ديدنش آمده است تعجب كرد. خانم مارپل گفت: اصلاً نمي خواهم دردسري براي گروهبان پالك درست شود. او نبايد به چيزي دست مي زد. سرهنگ گفت: مگر چه كار كرده است؟ ـ او سوزني را كه در لباسش بود برداشت. آنطور كه فهميدم سوزن بايد در خانه خانم اسپنلو به لباس اش فرو رفته باشد. سرهنگ ملچت گفت: بسيار خوب! ولي يك سوزن چه اهميتي دارد؟ سوزن در كنار جسد خانم اسپنلو به درون كتش رفته است و پالك موضوع را به بازرس اسلك گفته است كه شما او را متوجه اين سوزن كرده ايد. آن سوزن، خيلي معمولي بود كه هر زني از آن ممكن است استفاده كند. ـ اوه! نه سرهنگ اشتباه مي كنيد كف سوزن خيلي نازك بود از همانهايي كه خياطها دارند. سرهنگ به خانم مارپل نگاه كرد. انگار قضيه برايش روشن شده باشد. خانم مارپل گفت: بله! موضوع كاملاً روشن است. خانم اسپنلو چون مي خواسته لباس جديدش را امتحان كند لباس خواب پوشيده است و وقتي كه در اتاق جلويي خانه بوده اند خانم پوليت با متر خياطي او را خفه كرده است. بعد از خانه خارج شده در را بسته و مشغول در زدن شده تا وانمود كند همان لحظه رسيده است. ـ خانم پوليت به آقاي اسپنلو تلفن زده! ـ بله! از اداره پست ساعت۲ و نيم وقتي كه اتوبوس مي آيد و پستخانه خالي مي شود. سرهنگ ملچت گفت: ولي انگيزه اش ازاين قتل چه بوده است؟ ـ قتل به گذشته هاي دور مربوط است. به نظر من اين دوزن در قضيه دست داشته اند. ـ در چه؟ خانم مارپل گفت: در زمردهاي گرانقيمت. نديمه خانم خانه و مستخدم! يك چيز هرگز توضيح داده نشد و آن اينكه چطور وقتي كه مستخدم با باغبان ازدواج كرد از كي پول براي خريدن گلفروشي داشتند. پاسخ اين است كه او پول لازم را از سهم اش در سرقت زمردها به دست آورده بود ولي در مورد نديمه مسأله دوست برعكس بود. او هيچ موفقيتي نداشت و آخر كار هم خياط دهكده شد و اين دو دوباره بعد از سالها همديگر را ملاقات كردند. تا زمان حضور «تدجرارد» در دهكده مشكلي نبود. خانم اسپنلو عذاب وجدان و تمايلات مذهبي شديد داشت. تدجرارد متقاعدش كرده بود كه به همه چيز اعتراف كند تا وجدانش آرام شود حتي از او اخاذي هم كرده بود ولي خانم پوليت طور ديگري مسأله را مي ديد. او مي ترسيد به خاطر سرقت سالها قبل به زندان برود پس تصميم گرفت كه قضيه را تمام كند. او آدمي بدجنس است. سرهنگ ملچت گفت:؛ تا حدي مي توانيم قضيه را ثابت كنيم، ولي... خانم مارپل گفت: خيلي راحت است. پوليت بايد با حقيقت مواجه شود. او به راحتي جاخواهد خورد متر خياطي اش پيش من است. ديروز وقتي به ديدنش رفتم آن را برداشتم. او اگر ببيند مترش نيست گمان مي كند پيش پليس است و چون حواس پرت است به راحتي ناچار به اعتراف مي شود هيچ دردسري ندارد. مطمئن هستم! لحن خانم مارپل او را به ياد عمه اش انداخت كه به او گفته بود قبول شدن در آزمون ورودي پليس هيچ دردسري ندارد. سرهنگ اين بار نيز قبول شد. سرهنگ ملچت سرش را تكان داد و گفت: فكرنمي كنم قضيه اينطور كه مي گويي باشد. درآن زمان اين دو يكديگر را نمي شناختند. پرونده ها را به خاطر دارم. پليس آن زمان اعتقادداشت جيم آبركرومبي بود چون كلي قرض بالاآورده بود كه بعد از آن سرقت، آن را پرداخت. مي گويند زني پولدار سعي كرده پاي پليس به اين قضيه بازنشود ولي كسي مطمئن نيست. خانم مارپل وقتي فهميد بازرس اسلك ازطرف سرهنگ ملچت فرستاده شده است با خوشرويي پذيراي وي شد و گفت: سرهنگ ملچت واقعاً لطف دارد. فكرنمي كردم مرا به خاطر داشته باشند. اسلك گفت: شما را كاملاً به خاطر دارند. گفتند از چيزهاي باارزش هم خبرداريد. ـ لطف دارند ولي من واقعاً چيزي نمي دانم. ـ ولي از حرفهاي مردم كه خبرداريد. ـ ولي تكراراين حرفهاي بي سرو ته فايده اي ندارد. اسلك سعي كرد با محبت رفتاركند، به اين علت گفت: اين كه يك گفت وگوي رسمي نيست. حرفهاي محرمانه اي ميان من و شماست. خانم مارپل گفت: واقعاً مي خواهيد بدانيد مردم چه مي گويند؟ حتي اگر صحت نداشته باشد؟
|