سه شنبه ۴ آذر ۱۳۸۲ - ۳۰ رمضان ۱۴۲۴
Tue, Nov 25, 2003
جوان
شماره ۲۶۴۹
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
جوان
فرهنگ و پايداري
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
اوقات شرعي
آرشيو
دوران جواني «ديميتري ايوانويچ مندليف» چگونه گذشت؟
حرف دل
دوران جواني «ديميتري ايوانويچ مندليف» چگونه گذشت؟
خالق آن جدول لعنتي
145434.jpg
مينو ضابطيان
سالهاي كودكي را پشت سرگذاشته است. در آستانه ورود به نوجواني و جواني است كه پدر، او و مادر و ۱۳خواهر و برادرش را تنها مي گذارد و اين دنيا را ترك مي كند. مادر مي ماند و مسؤوليت سنگين اداره خانواده پرجمعيت و «ديميتري» كه علاقه مادر به او بيش از سايرين است. او كوچكترين فرزند خانواده و بسيار با استعداد و كنجكاو به نظرمي رسد، به همين خاطر، مادر از نخستين روزهاي تولد او براي آينده تحصيلي اش نقشه كشيده و پول پس انداز كرده است. مادر كه صاحب يك كارخانه شيشه و بلور است، از همان سالهاي كودكي امكان حضور ديميتري در يك مكان توليدي را فراهم مي كند و يكي از كاركنان كارخانه مطالب زيادي در زمينه ساخت شيشه و اصول علمي نهفته در پس از آن به او آموزش مي دهد. سالهاي بي پدري با تلاش و جديت مادر و راهنمايي هاي شوهرخواهرش كه يك تبعيدي سياسي است، طي مي شود و به گفته خود او: «از كارگر كارخانه مي آموزند كه زندگي هنر است و بس.»
شوهر خواهر دريچه هاي علمي را به روي او مي گشايد و مي گويد زندگي هيچ نيست مگر آموختن علم و در كنار همه اين ها مادر براي او درسي ديگر دارد: «زندگي يعني عشق و عشق ورزيدن.»
در سايه همين تعاليم و آموزشهاست كه وارد دبيرستان مي شود اما يكبار ديگر آرامش زندگي به هم مي خورد و كارخانه بطور كامل در آتش مي سوزد و از بين مي رود.
آنها هيچ پولي براي ساخت و راه اندازي مجدد كارخانه ندارند. تنها اندوخته موجود اندكي پول است كه طي سالها توسط مادر براي تحصيل «ديميتري» جمع آوري شده است اما مادر حتي در اين شرايط هم راضي به تسليم شدن نيست و همچنان آينده فرزندش را درخشان مي بيند. به همين خاطر از پسرش مي خواهد با نيروي مضاعف به مطالعه دروس دبيرستان بپردازد تا از اين طريق كمك هزينه ورود به دانشگاه را كه تنها شانس او براي تحصيل است، دريافت كند! تحقق اين خواست مادر كار چندان ساده اي نيست. براي موفقيت لازم است در تمام دروس نمرات خوبي كسب كند در حالي كه ديميتري از خواندن لاتين و تاريخ بيزار است و آنها را موضوعات مرده مي داند. او مي گويد: «دنياي امروز به افلاطون نياز ندارد اما براي فهم ناشناخته هاي طبيعت دو نيوتن لازم داريم!»
… سرانجام تشويق ها و حرف هاي مادر و شوهرخواهرش مؤثر واقع مي شود و او با جديتي زياد شروع به مطالعه مي كند با پايان دوره دبيرستان، مادر بارسفر را مي بندد و به همراه «ديميتري» و بزرگترين خواهرش به مسكو مي رود تا خالق آينده جدول تناوبي عناصر! وارد دانشگاه شود. اما به علت آشفتگي وضعيت سياسي، دانشگاه با پذيرش دانشجوياني كه محل زندگيشان خارج از مسكو و شهرهاي ديگر است، مخالفت مي كند واصرارهاي مادر هم كارگر نمي افتد. به همين خاطر به «سن پترزبورگ» مي روند.اگرچه درآن جا هم با اين مشكل مواجه مي شوند، اما يك دوست قديمي پدر به داد آنها مي رسد و شرايط تحصيلي «ديميتري» را فراهم مي كند. او گرچه شاگرداول امتحانات نمي شود اما تلاش اش در دبيرستان به حدي هست تا نمره دريافت كامل هزينه تحصيلي را كسب كند.
به نظرمي آيد زندگي به دوره اي از آرامش رسيده است و مادر مي تواند با اطمينان شاهد موفقيت هاي تحصيلي فرزندش باشد ولي ديري نمي گذرد كه مادر و خواهر براثر ابتلا به سل جان خود را از دست مي دهند و او مي ماند و تنهايي و غم از دست دادن عزيزاني كه آرزويشان تحصيل و موفقيت او بود. به همين جهت و با به يادآوردن جمله اي كه هميشه از مادر مي شنيد ـ پسرم از توهم و خيال باطل بپرهيز و به جاي حرف زدن به عمل بپرداز و با صبر و حوصله زندگيت را وقف موضوعات و حقايق علمي كن ـ مجدداً شروع به فعاليت مي كند.
اين روزها ديميتري پيشرفت خوبي در امور درسي دارد و تا پايان سال سوم همه چيز با تلاش و حضور فعالانه او در كلاس نشان از موفقيت هاي آتي اش مي دهد اما يكباره بيمار مي شود و پزشكان به او اجازه خروج از منزل و حضور در دانشگاه را نمي دهند. اساتيد و دوستانش با حضور در خانه او و عيادتش وي را در جريان دروس قرارمي دهند و او نيز سعي مي كند با مطالعه شخصي و رفع اشكال از جريان دروس عقب نيفتد و جالب اينكه در زمان مقرر و با كسب بهترين نمرات بعنوان شاگرد اول از دانشگاه فارغ التحصيل مي شود.
… اگرچه دانشگاه به پايان رسيده، اما ديميتري از بيماري رهايي پيدانكرده است. پزشكان تشخيص مي دهند به سل مبتلا شده است و از او مي خواهند به محيطي با آب و هواي بهتر برود. در ۲۱سالگي سن پترزبورگ را ترك مي كند تا در محيطي جديد بتواند بهتر و سريع تر بر بيماري غلبه كندو چنين نيز مي شود. پس از يكسال هيچ نشاني از بيماري در او باقي نمي ماند.
در ۲۲سالگي به سن پترزبورگ بازمي گردد در دفاع از تز تحصيلي اش فعاليت مي كند و از همين زمان است كه علم و دانش به معناي واقعي اصلي ترين بخش زندگي او مي شود.
او عاشق تعليم دادن و دانش آموزانش است. در كنار آن به كشورش و هموطنانش عشق و علاقه اي زياد دارد و در كنار مطالعه شيمي به ساماندهي صنايع، كشاورزي، سيستم حمل و نقل و علوم مربوط به هواشناسي و جو علاقه نشان مي دهد. در ۲۵سالگي به او بورس تحصيلي داده مي شود تا براي ادامه تحصيل به خارج از كشور سفركند.
۲۹ساله است كه با بازگشت به سن پترزبورگ كار تدريس در مؤسسه تكنولوژي را آغاز مي كند و در ۳۲سالگي رسماً به مقام استادي شيمي دانشگاه مي رسد.
تمام زندگي او در دانشگاه و كنار دانشجويان سپري مي شود حتي در رفت و آمدها و در وسايل نقليه عمومي مردم را به دور خود جمع مي كند و به ايشان آموزش هاي كشاورزي مي دهد و در كنار آن به سياست نيز توجه دارد. اما اين ضرب المثل روسي را هميشه تكرار مي كند كه مي گويد: «مصرف كم و زياد نمك هر دو خطرناك و مضر است.» او سياست را نيز چون نمك مي داند.
اگرچه غرق در مطالب علمي است اما به اصرار خواهرش در ۲۹سالگي تن به ازدواجي مي دهد كه هرگز در آن موفق نمي شود.
حتي با ورود دو كودك به زندگي از خانه فراري است و ترجيح مي دهد بيشتر با دنياي علوم باشد تا زندگي با همسر و دوفرزندش.
آنها سرانجام از هم جدا مي شوند و چندي بعد ديميتري همسري ديگر برمي گزيند كه بسيار از او كم سن تر است اما تا پايان عمر با خوشبختي در كنار هم با ۴ فرزندشان زندگي مي كنند.
حرف دل
اسمش رونبر
«حرف دل» عنوان ستون تازه اي است در صفحه جوان كه از امروز راه افتاده. نظم و ترتيب چاپ آن هم بستگي دارد به «حرف دل»هايي كه به دسمتان مي رسد. حرفي از ته ته ته دل هاي شما درباره هرچه كه باشد. از واگويه هاي شخصي بگيريد تا مسائل اجتماعي يا حتي طنز و شوخي. در هر حال اين ستون مال شماست.
مطالبتان را براي ما پست يا ميل كنيد. فقط خاطرتان باشد كه نوشته هايتان از چهارصدكلمه بيشتر نباشد. منتظرتان هستيم. javan@ iraninstitute.org
هميشه هر وقت صحبت از اون ميشه لرزه به اندام هر احد و واحدي با هر مقام و منصبي مي افته! ماها كه جوان تريم يا به اصطلاح بچه تر، هر دفعه كه درباره اش صحبت مي كنيم، بهمون مي گن اين حرفها خوبيت نداره گاهي اوقات هم از يك چشم غره درست و حسابي دريغ نمي كنن!
حتي جرأت ندارن اسم واقعي اش رو به زبون بيارن! من هم براي اينكه يك وقت زهره ترك نشين از اسم واقعي اش استفاده نمي كنم! بهش مي گن اسمشو نبر! هر وقت صحبت از ايدز و سرطان و جنگ و اين جور چيز! به ميون مياد پشتش سروكله اسمشو نبر پيدا مي شه!
معمولاً اين جور مواقع توجايي كه من زندگي مي كنم، حسن گدا بقال سر كوچه مون مهربون مي شه و جنس سالم و با قيمت واقعي به مشتري ها مي فروشه يا اسمال هفت خط، زورگير محله دست نوازش به سر بچه ها مي كشه! جعفر قاچاق هم كه ديگه هيچي، چنان تو درستي تخته گاز ميره كه بن لادن و صدام حسين بايد يك جامبو جت قرض كنن تا بهش برسن!
خلاصه اين وسط ما هم بايد از يك طرف اداي ترسيدن رو دربياريم و از طرف ديگه ته دلمون براي اسمشونبر غصه بخوريم! آخه اين موجود بخت برگشته چه كاركرده؟ غير از اينه كه ما رو از هزار و يك دردسر خلاص مي كنه؟! وقتي باهاش دست مي ديم و به كمكش از اين دنيا پرمي كشيم ديگه نه ناراحتي كنكور و خونه و ازدواج رو داريم نه نگراني از اينكه يك وقت وقتي خوابيم عموسام مهربون با فشار يك دكمه برامون يك بمب اتم هديه بفرسته!
بعض هاديگه اون قدر اون رو منفور مي دونن كه مي گن بدذات ترين و وحشتناك ترين هيولاي هفت آسمونه! خوشبختانه ماها نگرشمون عوض شده! شديم يك پاروشنفكر و در جاي جاي اين كره پهناور از حقوق اسمشونبر دفاع مي كنيم و مي خواييم كه اينقدر اين بيچاره رو اذيت نكنن! اما در جوابمون مي گن شما خاميد و تا دلت مي خواد دليل و مدرك ميارن!
اگر هم يك مقاله جانگداز بنويسيم و دو روز بعدش چندنفر از اين زندان بزرگ آزاد بشن ميان يقه مارو مي گيرن و مي گن تقصير شماست كه چندنفر ديگه رفتن! الباقيش هم كه مفصل است!
زيادي نمي نويسم! اصلاً شايد چرت مي گم، خودم هم نفهميدم چي نوشتم! اما اگه شما فهميديد ازتون مي خوام جلو جلو سراغ اسمشو نبر نريد چون هروقت از اون بالابالاها بهش اجازه بدن خودش مياد پيشتون، حواستون باشه وقتي ديدينش قبل از اينكه بهش دست بدين حتماً ساكتون رو همراه داشته باشين!
حسين وليزاده
اسم تو هر اسمي كه هست
حميرا Homeyra
* حميرا به معني زن سرخ مو است.
حميرا را اطرافيانش اغلب ساكت و آرام مي بينند. اما عليرغم اين سكوت، او دوست دارد هميشه در جمع باشد. او به معناي واقعي كلمه عاشق بر قراري ارتباط با ديگران است. همين تمايل او را به حضور در جمع مي كشاند، به اين اميد كه بتواند بدين وسيله نيازش را به ارتباطات اجتماعي برآورده كند. از آنجا كه حميرا طبيعتاً خوش برخورد و صميمي است، قاعدتاً بايد بتواند به خوبي از پس اين كار بر بيايد. اما به دليل آن كه به سختي مي تواند عقايد و نظرياتش را بيان كند، معمولاً برقراري روابط برايش بسيار دشوار است. بدين ترتيب حميرا وقتي در شرايطي قرار مي گيرد كه بايد سر حرف را با ديگران باز كند معمولاً سكوت مي كند و وضعيت براي هر دو طرف چنان ناراحت كننده مي شود كه سعي مي كنند هر طور شده خودشان را از مخمصه نجات دهند.
دليل ديگري كه حميرا را به برقراري ارتباط با ديگران مي كشاند، فرار از يكنواختي و روز مرگي است. او دلش مي خواهد با شناخت افراد تازه تغييري در زندگي اش ايجاد كند و بدين ترتيب شرايط وموقعيت هاي جديد بيافريند كه طي آنها تجربيات تازه اي نيز كسب كند. اما چون نمي تواند روابط اجتماعي اش را آنطور كه دلش مي خواهد گسترش دهد، اغلب تصور مي كند زندگي اش دچار همان يكنواختي شده كه همواره از آن گريزان است.
و اما نكته آخر: حميرا اغلب دوست دارد تصميمات آني بگيرد و به همان سرعت هم تصميم هايش را اجرا كند. شايد حميرا فكر مي كند برنامه ريزي به نوعي درگير شدن در چارچوب تصميم هاي از پيش گرفته و در نتيجه نوعي قيد و محدوديت است. البته طبيعت باز هم در اينجا بر خلاف خواست دروني حميرا عمل مي كند. او اغلب درگير جنبه هاي فني و روش هاي از پيش تعيين شده براي انجام كارها مي شود و حوادث زندگي او را به سمتي سوق مي دهد كه از خواست هايش فاصله بسيار دارد. به هر حال نمي توان با طبيعت جنگيد...!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |