جمعه ۷ آذر ۱۳۸۲ - ۳ شوال ۱۴۲۴
Fri, Nov 28, 2003
فرهنگ و انديشه
شماره ۲۶۵۱
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
تصوير
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
ارتباطات
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
چشم انداز
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
سينما تئاتر
اوقات شرعي
آرشيو
هفت آسمان
تأملي در «همه نامها» نوشته ژوزه ساراماگو
فرهاد بابك
هفت آسمان
عزيزالدين نسفي (۲)
• مهرداد ناظري
عزيزالدين نسفي بيانات و اشارات زيبايي درباره توده مردم و خواص دارد.
او معتقد است هر فرد پس از رسيدن به بلوغ فكري بايد در عبادات از پدر و مادر پيروي كند كه اين اطاعت از والدين را اسلام گويند. اما به غير از اين مورد شش چيز ديگر را بر فرزند واجب مي داند: اول ايمان: يعني فرد دستورات خداوند و انبيا را در درون و عمق وجود بپذيرد و از آنها سرپيچي نكند. دوم امتثال اوامر. سوم اجتناب خواهي. چهارم توبه كه بايد از گناهان ابراز پشيماني كند. پنجم كسب، يعني حرفه اي بياموزد و به شغلي مشغول شود و درنهايت تقوي مطرح است كه يعني در كسب، حلال و حرام را رعايت كند. نسفي معتقد است بر هر فرد عادي واجب است اين اصول را رعايت كند. اما براي رسيدن به خاص شدن، بايد در وادي سلوك قدم گذارد و عمل خود را در اين مسير صيقل دهد.
نسفي ۶ شرط را براي شرايط سلوك عنوان مي كند كه به قرار زير است: ۱ـ ترك است كه شامل ترك انواع نيازهاي مادي مثل مال، جاه، مقام و ... و ترك انواع نيازهاي اخلاقي مثل ترك معاصي و اخلاق . ۲ـ صلح است كه فرد بايد مراقب رفتار و گفتار خود باشد تا كسي از او نيازارد. ۳ـ عزلت ۴ـ صمت ۵ـ جوع ۶ـ مهر است كه براي رسيدن به هدف رعايت اين مسائل لازم و ضروري است.
ـ اركان سلوك: محور اساسي حركت درويش به سوي تعالي و تقدس در ارتباط با «هادي» مفهوم و قوام مي يابد. فرد در مسير موردنظر بايد تابع مطلق هادي شود. سالك هر عملي كه انجام مي دهد براساس مصلحت هاي هادي است. نسفي در اين باره چنين مي نويسد: «سالك بايد كه هيچ كاري به رأي و انديشه خود نكند، اگرچه طاعت و عبادت باشد. از جهت آن كه سالك هركاري كه به رأي و انديشه خود كند، سبب دوري وي شود، و هركاري كه به امر هادي كند، سبب نزديكي وي گردد ـ سالك لازم است بر گفت هادي اعتراض نكند و بر فعل هادي انكار نكند، و از جهت آن كه سالك نيك و بد نداند، و طاعت و معصيت نشناسد كه شناختن نيك و بد و طاعت و معصيت كاري عظيم است ـ و حكايت موسي و خضر از اين معني خبر مي دهد.
نسفي بر ۳ محور در تصوف به غايت اعتبار قائل است و بر اين باور است كه اين اصول غيرقابل كتمان است. ۱ـ جذبه ۲ـ سلوك ۳ـ عروج. جذبه عبارتست از كشش و تمايل قلبي است سلوك كوشش و جهد در رسيدن به هدف است و عروج عبارت از بخشش است. هر كه اين سه دارد، شيخ و پيشواست و هركه اين سه ندارد، يا يكي از اين سه ندارد، شيخي و پيشوايي را نشايد.
ـ چله نشيني: يكي از مسائلي كه عموماً در ميان عرفا مرسوم است چله نشيني است. چله نشيني كه در مدت چهل روز انجام مي شود، شرايطي دارد كه عزيز نسفي بدان اشارتي كامل دارد. «بدان كه شرط اول حضور شيخ است. بايد كه به اجازت شيخ نشيند، و شيخ حاضر باشد و هر هفته و يا به هر ده روز شيخ به خلوت خانه وي رود تا وي را به ديدن جمال شيخ قوت زياده شود و تحمل مجاهده تواند كرد، و اگر مشكلي افتاده باشد، سؤال كند.» شرط دوم اين است كه در جايي معتدل سكني گزيند و دور از مردم ديگر روزگار را بگذراند، به گونه اي ذكر او به گوش هيچكس نرسد. شرط سوم اين است كه هميشه با وضو باشد. شرط چهارم صوم است، يعني اين كه سالك در اين مدت روزه دار باشد. شرط پنجم كم خوردن است. شرط ششم كم گفتن است. شرط هفتم كم خفتن است. شرط هشتم خاطر شناختن است، و خاطر چهار قسم است: خاطر رحماني و خاطر ملكي، و خاطر نفساني و خاطر شيطاني و هر يك علامتي خاص دارند. شرط نهم نفي خواطر است. بايد كه درين چهل روز هر خاطري كه درآيد نفي كند و به فكر آن مشغول نشود. اين مسأله تا به آن حد مطرح است كه حتي اگر خاطري رحماني به اعماق وجودش رخنه كرد، بايد پرهيز كند چرا كه او بايد به امر شيخ خود پيش رود. شرط دهم ذكر دائم است بعد از اداي پنج گانه به هيچ كاري ديگر مشغول نشود الا به ذكر «لااله الا الله» كه بايد آن را بلند ادا كند.
ـ مراتب و طبقات انسان هاي كامل: عزيز نسفي براي انسان كامل مراتبي قائل است و آنها را به طبقات مختلف تقسيم مي كند. از نظر وي اولياي خدا در عالم ۳۵۶ نفرند كه هميشه در عالم بوده اند. چون يكي ازآنها از عالم برود ديگري به جاي وي نشيند تا از اين ۳۵۶ نفر كسي كم نشود. آنها هميشه مقيم درگاه خداوند هستند و دائم به ذكر خدا مشغولند. اين ۳۵۶ نفر به ۶ طبقه تقسيم مي شوند. ۱ـ سيصد تنان ۲ـ چهل تنان ۳ـ هفت تنان ۴ـ پنج تنان ۵ـ سه تنان ۶ـ يك تن. نسفي درباره مقام اولياي الهي چنين مي گويد: «سيصد تنان بر دل آدم اند، و چهل تنان بردل موسي اند و هفت تنان بر دل عيسي اند و پنج تنان بر دل جبرئيل اند و سه تنان بر دل ميكائيلند و يكي بر دل اسرافيل است و اين ۳۵۶ كس در تمام عالم منتشر اند، تا بركت قدم و نظر ايشان به همه عالم برسد. اما مردم ايشان را نمي شناسند. اوليائي تحت قبائي لايعرفهم غيري. و ايشان چنان زندگي نكنند كه مردم ايشان را بشناسند، يعني خود را به پارسائي و زاهدي و شيخي منسوب نكنند، به ظاهر همچون ديگران باشند. و ظاهر خود را از ديگران ممتاز نگردانند، باطن ايشان از ديگران ممتاز باشد.
تأملي در «همه نامها» نوشته ژوزه ساراماگو
ميراث فرهنگي اروپا از زاويه اي ديگر
فرهاد بابك
145614.jpg
مقدمه
ساراماگو در آثار خود به زنده كردن مجدد مفاهيمي مي پردازد كه زماني مقدس و ارزشمند بوده اند. او نويسنده بسيار انسان دوستي است، تقريباً در تمام آثارش پيغامي از انسان دوستي هست. يادداشت ذيل نگاهي كوتاه به «همه نامها» ي اوست.
غول يا قديس؟
ارفه شاعر و خنياگر مشهوري در يونان باستان بودكه آواي چنگش و آواز خودش سحر خاصي داشت. اريديس همسر ارفه در اثر نيش مار جان سپرد و ارفه نتوانست دوري همسر راتحمل كند و براي نجات او از مرگ به وادي مردگان رفت. در اساطير يونان باستان وادي مردگان در زيرزميني واقع شده و معادل دوزخ است، يعني كساني هم كه قرار است به برزخ يا بهشت بروند، مدتي در دوزخ اقامت دارند تا تكليفشان مشخص شود. دوزخ نگبهاني دارد به نام پلوتوس كه غول است و بدترين غولهاست، چون تا حالا هيچ كس از زندانش برنگشته است. به هر حال ارفه موفق مي شود به وادي مردگان يا دوزخ برود و به تنها وسيله اي كه در اختيار دارد، يعني هنر چنگ نوازي و آوازخواني خودش متوسل مي شود تا شايد پلوتوس را تحت تأثير قرار دهد. از قضا پلوتوس تحت تأثير قرار مي گيرد و چنان مسحور هنر ارفه مي شودكه در حق او يك استثنا قائل مي شود و اجازه مي دهد ارفه همسرش را به دنياي خاكي برگرداند. اسطوره درباره پلوتوس فقط همين را مي گويد.
ساراماگو در همه نامها به بازآفريني و نقد اين اسطوره مي پردازد. بخش اموات بايگاني كل سجل احوال در واقع همان وادي مردگان است و بايگان كل سجل احوال همان پلوتوس است. اما پلوتوس هرچه بود يك بار در حق يك هنرمند وشاعر، يعني همكار ساراماگو خوبي كرد و گويا اين خوبي او تاكنون ناديده گرفته شده است. ساراماگو در همه نامها از اين خوبي او قدرداني مي كند. درهمه نامها بالاي سر بايگان كل سجل احوال، يعني درواقع بر فراز مسند او، دائما ً يك چراغ روشن است و به قول ساراماگو، مثل خورشيد جاوداني است كه هيچگاه خاموش نمي شود. اين چراغ را ساراماگو به پاس خدمتي كه يك بار پلوتوس به يك شاعر و هنرمندكرد بر فراز سر او روشن كرده است. اما ساراماگو به همين حد هم قناعت نمي كند. او نور اين چراغ را نور سردگونه توصيف مي كند تا به خواننده القا كند اين نور به شكل هاله است. يعني همان نوري كه در بعضي شمايل ها در اطراف سر قديسين كشيده مي شود. ساراماگو در همه نامها پلوتوس را از حالت غولي خود درمي آورد و حالت قداست به او مي بخشد. او پلوتوس را به شكل قديس ترسيم مي كند.
ساراماگو با مجموعه فرهنگ كلاسيك بشر به همين نحو برخوردمي كند. قسمت عمده مواد و مصالح آثار او از اسطوره ها و كتاب عهد جديد و عهد قديم و فرهنگ شفاهي وخرافات مردم پرتغال استخراج شده است. مي شود گفت او اين كار را به دو منظور انجام مي دهد، يكي براي نقد فرهنگ و تاريخ كلاسيك وديگري براي تبليغ امانيسم خاص خودش. ارفه دراساطير يونان باستان براي نجات همسرش از وادي مرگ، يعني در واقع براي نجات او از فراموشي مرگ اقدام مي كند اما ارفه جديد همه نامها كه در واقع خود ساراماگوست، براي نجات يك زن ناشناس از فراموشي مرگ كوشش مي كند.
مجمع پريشاني
نظم و فساد، اساسي ترين تم آثار ساراماگو را تشكيل مي دهد. البته، نظم در معناي عام كلمه كه شامل صلح و آرامش و سعادت و خوشبختي و زندگي مي شود و فساد هم در معناي عام خود كه بي نظمي، بي قانوني، رعايت نكردن حقوق يكديگر، بدبختي در اشكال مختلفش و مخصوصاً تنهايي و پريشاني و مرگ را شامل مي شود. ساراماگو اين دو مفهوم متضاد را از سه منبع در كتاب عهد عتيق گرفته است، واقعه توفان نوح، سرگذشت قوم بني اسرائيل، مزمور ۱۲۸ از زبور داود و در رمان آخر خود، همه نام ها، بيش از پيش مسأله نظم و فساد را دست مايه خود قرار داده است.
بايگاني كل سجل احوال كه يك مكان ابدي توصيف مي شود و استعاره اي از زندگي و مرگ است، دائماً عرصه جدال نظم و بي نظمي است. در يك قسمت منشي ها و كارمندها سعي مي كنند به فيش ها و پرونده ها نظم و ترتيب بدهند و در قسمت ديگر پرونده هايي با گذشت زمان روي هم انباشته مي شود و از قفسه ها فرو مي ريزد و البته اين بي نظمي در قسمت مربوط به مردگان ايجاد مي شود و از طرف ديگر، وجود و قهرمان كتاب است كه عرصه نظم و بي نظمي است. آثار ژوزه منشي بايگاني كل سجل احوال است و تنهاي تنهاست. او در اوقات فراغتش خود را با كلكسيوني سرگرم مي كند كه از صد شخصيت مشهور مملكتش ترتيب داده است. ساراماگو در اوايل كتاب مي گويد:« انسان در همه جا به آدم هايي برخورد مي كند كه وقتشان را، يا وقتي را كه زندگي برايشان باقي مي گذارد به جمع آوري تمبر، سكه، مدال، گلدان هاي چيني، .... مي گذرانند، محرك اين آدم ها در اين كار احتمالاً چيزي است كه مي توانيم اسمش را دلتنگي ماوراءالطبيعي بگذاريم، شايد اين ها قبول ندارند كه تنها حاكم دنيا بي نظمي است و بنابراين با نيروي ضعيفشان و بدون ياري خواستن از آسمان مي خواهند اندكي نظم به دنيا داخل كنند، اينها در طول زمان مشخصي در اين كار موفق مي شوند، اما فقط تا زماني كه از كلكسيون خود نگهداري مي كنند، زيرا وقتي كه روز از هم پاشيدن آن كلكسيون فرا مي رسد و اين روز حتماً فرا خواهد رسيد، همه چيز به خاويه بازخواهد گشت، همه چيز دوباره در بي نظمي فرو خواهد رفت. «و بدين ترتيب به طور غيرمستقيم مي گويد كه شخصيت رمانش دچار يك نوع دلتنگي و پريشاني است و از يك نوع بي نظمي رنج مي برد، هرچند كه خودش بسيار آدم منظم و مرتب و وقت شناسي است و كلكسيوني كه از صد شخصيت مشهور مملكتش ترتيب داده است مظهر نظم است. آقا ژوزه همه نامها هرچند كه آدم منظمي است اما آرامش ندارد.
آقاژوزه تصميم گرفته است رونوشتي از شناسنامه هاي صدشخصيت مشهور مملكتش نيز تهيه كند و در پرونده مربوطه هر كدام اينها در كلكسيون خود بگذارد و بدين ترتيب است كه به طور كاملاً تصادفي به شناسنامه اي برخورد مي كندكه جزو اشخاص مشهور نيست و يك فردكاملا ً عادي است. اين شناسنامه كه به طور تصادفي و به همراه شناسنامه هاي چند شخصيت مشهور به خانه اوآمده است متعلق به يك زن ناشناس است. آقاژوزه از طريق اين شناسنامه عاشق صاحب آن مي شود و از اين پس هم كلكسيون خود را عملا ً فراموش مي كند و هم در اداره اش آدم بي نظمي مي شود. او همه چيز را رها مي كند تابه دنبال اين زن بگردد و او را پيدا كند. اما پيش از اين كه جست وجوي او به نتيجه برسد زن مرده است و بعداً معلوم مي شود كه خودكشي كرده است و ظاهراً بايد در همين جا جست وجو تمام شود اما در واقع با شدت بيشتري ادامه مي يابد و بالاخره آقاژوزه موفق مي شود كه قبر زن را پيدا كند و شبي بر سر قبر زن مي رود. اين فصل از همه نامها تلميحي است بر سرود سيزدهم از كمدي الهي دانته و مزمور ۱۲۸ از كتاب مقدس و يكي از زيباترين و عميق ترين نوشته هاي ساراماگو است. نوع مرگي كه ساراماگو براي زن ناشناس انتخاب كرده است رابطه تنگاتنگ باديگر عناصر داستان دارد.
در كمدي الهي دانته، روح كساني كه خودكشي كرده اند در طبقه هفتم دوزخ ودر يك بيابان برهوت زنداني مي شود. آن چنان كه از روايت دانته برمي آيد، كسي كه خود را مي كشد يعني اينكه از قبول قانون الهي سرپيچي مي كند و خود را به دست بي قانوني مي سپارد، لذا چنين روحي محكوم به اين است كه هيچ قانوني از او حمايت نكند و سرنوشتش در همه حال تابع تصادف باشد. حتي مقدر است كه اين ارواح در جنگل خودكشته ها نيز ناشناخته، بمانند و جايشان مشخص نباشد.
زيتون زار ساراماگو
اماساراماگو رفتار دانته با خودكشي كرده ها را نمي پسندد و براي همين است كه قطعه خودكشي كرده هاي ساراماگودر گورستان عمومي شهر در يك باغ زيتون واقع شده است اما چرا ساراماگو باغ زيتون را انتخاب مي كند؟ در كتاب عهد عتيق در دو جا از درخت زيتون نام برده مي شود، يك بار به نشانه صلح وآشتي، و يك بار هم به نشانه سعادت وخوشبختي .بار اول در واقعه توفان نوح و در سفر پيدايش، بار دوم در مزمور ۱۲۸ در زبور داود. در مورد واقعه توفان نوح در مقدمه جزيره ناشناخته بحث شده است. فقط همين رامي گويم كه انگيزه اين واقعه را كتاب مقدس فساد عنوان مي كند: «و زمين به نظر خدا فاسد شده و زمين از ظلم پر شده بود و خدا زمين را ديد كه اينك فاسد شده است زيرا كه تمامي بشر راه خود را بر زمين فاسد كرده بودند وخدا به نوح گفت كه انتهاي تمامي بشر به حضورم رسيده است زيرا كه زمين به سبب ايشان پر از ظلم شده است واينك من ايشان را با زمين هلاك خواهم ساخت». و بعد كه آن واقعه اتفاق مي افتد وتمامي افراد بشر وموجودات روي زمين به استثناي آنهايي كه دركشتي معروف نوح پناه گرفته بودند، ناپديد مي شوند، و خشم خدا فرو مي نشيند. نوح كبوتر را مي فرستد تااز روي زمين خبر بياورد: «ودر وقت عصر كبوتر نزد وي برگشت واينك برگ زيتون تازه اي در منقار وي است».
اما در مزمور ۱۲۸ وقتي خدا از سعادت وخوشبختي دنيوي صحبت مي كند، از زيتون به نشانه سعادت وخوشبختي نام مي برد:
«... خوشا به حال تو و سعادت با تو خواهد بود. زنت مثل مو بارآور داخل خانه تو خواهد بود. و فرزندانت مثل نهال هاي زيتون گرداگرد سفره تو».
حالا به اين چند جمله از همه نامها توجه بفرماييد . (آقا ژوزه به قطعه خودكشي كرده هاآمده و قبر زن را درباغ زيتون پيدا كرده است) «آقا ژوزه زير لب گفت، در قلب اين سكوت، در ميان اين قبرها، و با اين درخت ها كه احاطه ام كرده اند، الآن بايد بترسم، اما چنان احساس آرامش مي كنم كه گويي در خانه ام هستم».
بسياري از استعاره ها وتلميحات ساراماگو به قدري ساده وطبيعي است كه خيلي ها ممكن است از كنارآنها رد شوند وتوجهي نكنند.
«... با اين درخت ها (زيتون ها) كه احاطه ام كرده اند، چنان احساس آرامش مي كنم كه گويي در خانه ام هستم». اين جمله دقيقاً تلميحي است بر مزمور ۱۲۸ و براي بيان آرامش وسعادتي كه آقاژوزه به آن رسيده است. و اين سعادت را يك زن ناشناس باعشق يك زن ناشناس نصيب اوكرده است. «درختي كه آقا ژوزه به زير آن پناه برده است درخت زيتون كهنسالي است كه ميوه اش را همچنان مردم اطراف مي چينند. «ساراماگو اين درخت را به شكل خاصي توصيف كرده است تا مشخص شود سمبل زن است.»
گفتم كه بسياري ازاستعاره ها وتلميحات وسمبل هاي ساراماگو به قدري ساده و طبيعي است كه بسياري از خوانندگان از كنارش رد مي شوند. به اين مورد هم توجه بفرماييد. در اواخر داستان آقاژوزه كشف مي كند كه زن ناشناس معلم رياضي بوده است. هيچ چيز ساده تر و طبيعي تر از اين نيست كه يك زن شغلي داشته باشد و معلم باشد و معلم رياضيات باشد.اما اگر دقت كنيم رياضيات علمي است كه با كشف نظم هاي موجود در پديده ها سروكار دارد، آن وقت مي فهميم كارهاي ساراماگو چه قدر حساب شده است. شغلي براي زن انتخاب كرده است كه با نقشي كه در اين داستان دارد و با تم داستان مناسبت داشته باشد. اما اگر توجه كنيم داستان همه نامها در دوحوزه جريان دارد، هم درحوزه زندگان و هم در حوزه مردگان، به عبارت ديگر هم درعالم واقع و هم در عالم معنا، اين مناسبت بيشتر آشكار خواهد شد.
چون رياضيات علمي است كه هم در دنياي ماده به دنبال نظم مي گردد و هم درعالم تجريد.
همه نامها درحقيقت ، مانيفيست فكري وجهان بيني ساراماگوي پير است. نويسنده در كمال نوميدي و بدبين اش ، باز انسان را فراموش نمي كند و درسي راكه سالها پيش از مسيح گرفته است، يك بار ديگر دوره مي كند تا مبادا در آخر عمر فراموشش شده باشد.چوپاني كه در اواخر كتاب با ميش هاي خود ظاهر مي شود همان مسيح است.
ساراماگو به اعتبار اينكه رمه و بره و ميش از استعارات رايج براي پيروان مسيحيت است، مسيح را در هيأت چوپان دراين كتاب ظاهر مي كند و درسي را كه چوپان در قبرستان به آقاژوزه مي دهد، ساراماگوسال هاست از مسيح فرا گرفته است، بزرگ ترين احترام به انسان اين است كه آدم براي يك مرده ناشناس گريه كند. ساراماگو هرچند عضو حزب كمونيست است اما ذهني مسيحي دارد. او خود در مصاحبه اخيرش به اين نكته اعتراف كرده است. اما ساراماگو در اين كتاب در كمال نااميدي است. كتاب با سياهي شروع مي شود: «بالاي سر درعمارت صفحه فلزي بلند و باريكي باروكش لعابي هست.در زمينه سفيدلعاب با حروف سياه نوشته شده است بايگاني كل سجل احوال . »سياهي شروع كتاب تصادفي نيست وكاملاً آگاهانه است. چون كتاب با تاريكي و سياهي هم تمام مي شود. علاوه بر اين، شروع كتاب تلميحي است بر كتيبه معروفي كه دانته بر سر در دوزخ نصب كرده است و سفر دانته در كمدي الهي با رؤيت اين كتيبه آغاز مي شود: «از من داخل شهر آلام مي شوند / از من به سوي رنج ابد مي روند / از من به جرگه گمشده ها مي پيوندند / ... اي كساني كه داخل مي شويد، دست از هر اميدي بشوييد». اين كتيبه هم باخط سياه نوشته شده است و دانته آن را براي بيان نااميدي مطلق بر دروازه دوزخ نصب كرده است. اما كمدي الهي با نورسفيد وخيره كننده اي در فصل آخر كتاب پايان مي يابد، در حالي كه همه نامها به تاريكي ختم مي شود: «سر نخ را به مچ پايش بست و به درون تاريكي رفت».
ساراماگو در همه نامها يك تراژدي مدرن خلق كرده است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |