يكشنبه ۹ آذر ۱۳۸۲ - ۵ شوال ۱۴۲۴
Sun, Nov 30, 2003
فرهنگ و پايداري
شماره ۲۶۵۳
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
اينترنت
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
تاريخ
جوان
فرهنگ و پايداري
چشم انداز
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
موجهاي مجنون كلافه شده اند
به بهانه هفته مبارك بسيج
مردان بي شكست
145788.jpg
آن روزي كه محمد امين (ص) رداي رسالت پوشيد و غربيانه پابه درياي حادثه نهاد
حلقه اي از كفتاران شب پرست در اطراف او شكل گرفت
غنچه نو شكفته آيين محمدي(ص)
در ميان تند باد خشن نامراديها
نيازمندنوازش باغبان مهربان بود
به ناگاه از ميان نعره هاي ديوان بد سيرت
مردان آسماني از آنسوي خاطرات آمدند
آنان بسيجيان اردوگاه محمدي(ص) بودند
مرداني كه گمشده سالهاي خفته در دامن جهل و گمراهي
در چهره تابناكشان تفسير مي شد
مردان بسيجي پا به معركه خون و خطر نهادند
و بدينسان هاله اي از انوار مردان سبز انديش
به سوي آسمانهاي دور زبانه مي كشيد
حتي ستارگان آرميده در فضاهاي دور دست هم
به شكار انوار برخاسته از وجود مقدسشان مي پرداختند و از آن پس
مردان حماسه را در ميادين سوداي عشق و شرف مي ديدي
مرداني كه سر پرشور به تيغ خطر مي سپردند و
مرداني كه در قهقهه مستانه شان عندر بهم پرزقون بودند
شور و عشق و حماسه در وجود بسيجياني گرد آمده بود
كه ميادين بدر و احد و خندق را در سينه ستبر تاريخ آزادگان ماندگار نمود و از آن پس داستان مهاجرت خونين عاشقان
در كرانه هاي گمنامي و بي ادعايي از راز هاي ناگفته شاهكار آفرينش شد
كبوتران خونين بال آسمان خوبيها
از ميان تير باران حوادث در ميادين
صفين، نهروان و جمل مي گذشتند
پرستوهاي آتش سوار حريصانه
به وادي حادثه ها كوچ كردند
خيمه هاي عاشقي در كربلاي خوبيها بر پاشد
بسيجيان ميدان خونين نينوا
غريبانه سر به سوداي عاشقي سپردند
و رقص مرگ در ميدان جانبازي را به طنين خوش آهنگ زندگي در روز حادثه تفسير نمودند
و بسيج از آنجا به دفاع مقدس رفت
و بسيجي شمع آجين ميادين خون و خطر شد
و امتداد يك حماسه نا تمام
و بدينسان بسيج و بسيجي
ترنم فرح بخش زندگي در
ساحل بي كران هستي شد
بسيج نه سن و سال مي شناسد نه مأموريتي
هر كجا حادثه و خطر باشد
آنجا او حضور دارد و هر جا او هست
نسيم خوش اعتماد و اطمينان مي وزد
بسيجي ساخته و پرداخته ميدان عاشقي است
او جز قمقمه آبي كه سيرابش كند
و سلاح آتشيني كه سينه پر كينه خصم
بي مروت را نشان رود
اندوخته ديگري در اين دنياي خاكي ندارد
حكايت بسيج از هر جا كه شروع شده باشد
به فاو و شلمچه و دارخوين ختم نمي شود
بسيج ميعادگاه سرخ عاشقان است
و بسيجي ذبيح خونين بال معركه گمنامي و بي نشاني است
بسيج يعني اردوگاه استقامت و مقاومت
و بسيجي يعني مالك، يعني عمار، يعني سلمان
و بسيجي يعني مظلوم كوفه و شهيد محراب
و بسيجي يعني علي(ع)
و آن بسيجي كه مظلومانه به شهادت مي رسد
او خود يك امام حسين(ع) است
او از خلق رسته و به حق پيوسته است
او خواب و خوراك را بر خود حرام مي كند
تا در آن دورتر كودكي يتيم آرام در آغوش مادر به خواب عميق فرو رود
او نگهبان كوي و برزن شهر خوبيها است
خستگي در فرهنگ بسيجي پوچ و بي معنا است
او شور آفرين و حماسه ساز است
او باقي مانده اي از عاشوراي حسيني است
او در زير باران تير و گلوله متولد شده
و در ميان امواج سهمگين حوادث بالنده مي شود
و سرانجام همچون موجي نا آرام در كرانه خوبيها سر به ساحل شهادت گذاشته
و آرام و بي صدا به جاودانگان تاريخ مي پيوندد
سلام بر تو و سلام بر روزي كه از مادر زاده شدي
و سلام بر روزي كه
از دنياي خاكي مظلومانه هجرت نمودي
و سلام بر روزي كه سر افرازانه برانگيخته خواهي شد
و سلام بر بسيجيان دريادل و ولايتمدار
و سلام بر بازوان دشمن شكار آنان، باز در امتداد با شما
چشم در چشم كهكشان داريم
هرگز از راهتان جدا نشويم
تا كه از خونتان نشان داريم
روابط عمومي نيروي زميني سپاه
موجهاي مجنون كلافه شده اند
براي فرق شكافته عدالت
145797.jpg
موجهاي مجنون كلافه شده اند. رودهاي سرگردان دريا را گم كرده اند. دلها رو به ويراني اند. آرزوها را باد برد. هيچ كس به مولا نمي انديشد. دلمان كوفه نشين شبهاي بي سوز و گداز شده است. كوفه نشيني، شهرمان را از خدا دور كرده است و كوفيان كوچه هاي بي شهيد را پرسه مي زنند. هر كس مختار است، سيلي بزند، پهلو بشكند. عطش را به رخ بكشد. به روي فرزند شهيد دست بلند بكند فقر را امتداددهد. مهماني بدهد. دل بشكند و دل نشنود، مي خواهند مظلوميت همه گير بشود، درد يتيمي شيوع پيدا بكند و آتش غريبي دل ها را بسوزاند، در كوچه هاي شهيد داده هيچ دلي آسوده نيست. رسم و سنت شبگردي فراموش مي شود و كاخ به كوخ ريشخند مي زند. بيت المال، محال نيست. هر خانه گلي برابر كاخي! عدالت به بيراهه مي رود. عدالت نخلستان نمي شناسد. عدالت لابلاي خوارج گم شده است! عدالتي كه از علي(ع) وام نگيرد عدالت نيست. عدالتي كه پشتوانه اش ذوالفقار نباشد عدالت نيست. عدالتي كه از خانه هاي گلي سراغ نگيرد عدالت نيست.
عدالتي كه عقيل گونه اثبات نشود،عدالت نيست. عدالتي كه مالك وار، گام ننهد، عدالت نيست. عدالتي كه به طلحه وزيبرپشت نكند، عدالت نيست. عدالت صحابه نمي شناسد. عدالت خرقه پوش است. عدالت شيعه بلانوش است. عدالت، نوازش كوچه هاي پر ازدحام يتيمي است. عدالت مالك پرور است. عدالت نيم بند نيست. سايه بلند علي(ع) است تا فقر آلودترين كوچه جنوب. شيعه را لابلاي تجملات نمي توان ديد. شيعه را پشت به بسيجي نمودن نشايد! شيعه با افطاري رنگارنگ ميانه اي ندارد ـ شيعه به «عاقبت» فكر مي كند نه به «عافيت» و به سرانجام دل مي انديشد. شيعه از كودكي با عطش بوده است و با آبشار خونهاي سرخ صعود مي كند. شيعه بايد گلويش پاره پاره شود. پهلويش بشكند. سيلي بخورد. لاي در و ديوار بماند و راه رفتن به «ربذه» را بلد باشد. شيعه بايد بي وفايي كوفه را ببيند تا وفادار اهل بيت بماند و سر در چاه فرو برد تا درد بي همدمي و تنهايي علي(ع) را بفهمد. شيعه بايد يتيمي را درك كند و شب بهتر از هر كس ببيند. شيعه صاحب فتواست و رؤياي اختلاس و سوءاستفاده از بيت المال را در سر نمي پروراند. شيعه يعني: درد، زخم، عطش و خرابه هاي بقيع، شيعگي، جگر مي خواهد. شيعه فكر خطر نمي كند و پشت به دشمن نكردن را از مولا به ارث برده است. با شعار و ظاهر فريبي غريبه است و كاخ نشيني را نياموخته است، شيعه شبها با ياد يتيمان مي خوابد، شيعه امتداد حادثه است در روزگار كوفه زده! شيعه پي درپي مي رسد، در ايام كوفي رنگ، در روزگار بي مالك، در شبهاي پر از نامرد، شيعه طوفاني مي آيد و تشنه لب به ساحل مي رسد. همسو با دل است و باخون عهد مي بندد. در كنار دجله با يكدست ساقي مي شود. شيعه تا بوده بر سر دار بوده است. او را يك بام و دو هوا نيست. قانع است به ناني خشك و عبايي و ردايي كه رنگ سادگي دارد. شيعه يعني ذوالفقار، تيغ موشكافي كه حنجره هاي ناهنجار را به برق خشم خود مي سپارد. شيعه روزگار «شعب» را تحمل مي كند، اما رياست طلبي كوفيان را هرگز! سوختن در امتداد عطش آري، اما به ظاهر علي (ع) آراستن هرگز! شيعه يكدل دارد و پيرو همان و هيچ گاه رنگ عوض نمي كند. زاييده امواج است و غبار ايام او را نمي گيرد. شيعه حكايت آتش است و دست عقيل. حكايت علي(ع) است و نخلستانهاي كوفه، حكايت مشك است و عطش! حكايت بقيع است و بسيجيهاي شفيع و دلهاي رفيع. حكايت خاكريز هاست و دلهاي مجنون جامانده در جزيره مجنون. حكايت شيميايي است و سوز و ساز ليلايي. حكايت زيباي صميميت است و صداقت. حكايت خاك است و جست وجو، جست وجوي نور. حكايت ساحل دجله است و كناره اروند. شيعه رعايت عدالت است و فقر. پيوند دستهاي ناتوان است و دلهاي شب شناس. شيعه دليل محكم عاشقي است.
روزهاي بسيجي يادش بخير
145794.jpg
به جبهه كه مي آيي دلت پر از پرنده و شعر و شور و ترانه ذهنت را مي آكند و به دستهاي پر از دعا محتاج مي شوي و هيچ چيزي جز اجابت و عبادت دلت را راضي نمي كند به جبهه كه مي آيي صداي بال و پرواز تو را تا آسمانها مي برند و نفس فرشته ها را كنار شانه هايت حس مي كني و آيينه هاي شفاف ديگر بار باراني اند. صداها همديگر را پيدامي كنند و دستها پر از باران مي شوند و خاك سرخ مي شود و بهترين ترانه ترنم شكستن است؛ شكستن دل، شكستن بغض. به جبهه كه مي رسي خاكريزها برايت از دلهاي غريب مي گويند از پيشاني هاي شكفته در خون، از حنجره هاي ناتمام، از نگاههاي صميمي مانده بر خاك، به جبهه كه مي رسي پيوند مي خوري با غروب، پيوند مي خوري باهزار آواز كه لابه لاي نخل ها گمنام مانده اند و نواي بي نواي ني ها تو را دوره مي كنند تو ديگر در خاك نيستي، با هر لبخند نگاهي تازه مي بيني كه از محاصره آمده با هر لبخند، باراني از آواز مي بيني كه پشت پنجره ها، بي قرار آسمان مانده اند با هر لبخند، خلوتي مي بيني دلنشين كه در آن هر فرشته به سوگ است آن سوي دشت همه آرميده اند با لبخندهايي كه در آغوش ميدان مين خشكيده اند سواراني كه كوله بارشان دلتنگي بود و حسرت رفتن دلهايي كه دل بسته نبودند و در خاموشي مأوا نگزيدند و جاده هايي كه انتهايشان بهشت بود و مهرباني و راههايي كه در امتداد غروب و غريبي شكفتند و باران مادرانه به انتظار آنان نشسته است.
اكنون كنار اين خاكريزها سر بر شانه نخلها به راههاي رفته مي انديشم، به جاده هايي كه هنوز مرا به خود مي خوانند به غروبهايي كه هنوز در غوغاي غريبي، غم و بغض پرواز مي دهند و ني هايي كه در ساحل مجنون دم گرفته اند و موج هايي كه در كرانه اروند به اعماق خويش مي نگرند اينجا زير سايه دل انگيز نخلها همه دلتنگي ام فضاي پژمرده دوكوهه است همه بغضم خاك سبز شلمچه است همه بي قراري ام غروب معمايي تپه عاي قلاويزان است همه نگاهم آسمان باراني فكه است همه گلويم دم ليلايي ني هاي جزيره مجنون است همه خوابهايم، بوي نيلوفري شبهاي هور است.
همه گلويم دوري از آوازهاي مهربان جا مانده در طلاييه است. مانده ام اين همه باران را كجا ببارم خوشا شبهاي مهتابي جبهه! خوشا كانالهاي ارتباطي بهشت! خوشا چادرهاي چلچله نشين كرخه! خوشا نخلهاي آغشته به نماز! خوشاد مي نواي كاروانهاي حاشيه كارون! خوشا ساحل رو به بهشت اروند! خوشا آسمان پر از پنجره شلمچه! خوشا سنگرهاي پر از اجابت شاخ شميران! خوشا گلوهاي پر از دلتنگي و بغض دوعيجي، خوشا ستاره هاي بي فروغ ام الرصاص! خوشا كوزه بدوشان جزيره سهيل! خوشا جام نوشان گردان كميل اكنون شب مجنوني مانده است، نه ني ساحل سرايي، نه دم گيراي كميلي به گوش مي رسد، نه آوازهاي زلال چشم از خواب رميده اي، نه بوي بال كبوتري مي آيد، نه عطر خوش سواري.فكه پر از فرشته مي شود. درختها از آسمانها به شلمچه مي آيند لبخندها در قلاويزان شعر سرخ خواهد شد.
وحيد حميدي


|   شناسنامه   |   آرشيو   |