|
بزرگان انديشه (۷)
جان هيك در قلمرو فلسفه دين
|
|
|
حميدرضا فرزاد جان هيك (۱۹۲۲ـ انگلستان) يك فيلسوف دين مشهور است. او در يكي از آخرين مقاله هايش مي نويسد: «فلسفه دين متناظر با رشته هايي مانند فلسفه علم، فلسفه حقوق، فلسفه ذهن، فلسفه اخلاق، فلسفه معرفت (يا معرفت شناسي) و نظاير اينهاست. از اين رو خود فلسفه دين عملي ديني نيست بلكه كاري پسين يا درجه دوم است و افراد غيرديني هم به اندازه آدمهاي ديندار مي توانند به آن بپردازند. به همين خاطر پروژه اصلي من در معرفت شناسي دين را يك ملحد هم مي تواند انجام دهد. فرق من و او در اين واقعيت است كه من زندگي را در پرتوي ديني مي بينم ولي ملحد چنين نمي كند.» مسائل و موضوعات اصلي فلسفه دين هيك عبارتنداز رابطه ميان ايمان و معرفت، تئوديسه يا نظريه عدل الهي، چشم انداز مسيح شناسي مدرن و نظريه كثرت گرايانه راجع به دين. اينك در نهايت اختصار به پاره اي از نظرات اصلي وي اشاره مي كنيم. رابطه ميان ايمان و معرفت: باچاپ كتاب ايمان و معرفت در سال ۱۹۵۷ هيك تقريباً بي درنگ به شهرت رسيد. اين كتاب پاسخ نيرومندي به اين انتقاد بود كه ايمان شكل ناموجهي از معرفت است. هيك فشار زيادي احساس مي كرد كه به نقد مكرر فلاسفه تحليلي كه مدعي بودند زبان ديني و لذا الهيات از لحاظ معرفتي بي معني است پاسخ دهد. او براي اثبات نظريه اي كه در اين باره دارد استدلال مي كند كه همه تجربه ها اثر مي پذيرند و از اين رو، يك تعبير كانتي از تجربه عرضه مي كند. به عقيده او هيچ تجربه محض و مستقيم وجود ندارد بلكه فقط تفاسيري از تجربه ها در ميان است. لذا همه تجربه ها، درواقع، فقط تجربه به مثابه (experiencing as) هستند. مهمترين وجه «تجربه به مثابه» در استدلال هيك دلالت يا معنايي است كه به هر تجربه نسبت داده مي شود. مقصود او اين است كه تفسيري كه بر هر تجربه اعمال مي شود در درجه اول با سطح معنايي كه فرد به تجربه نسبت مي دهد ارتباط دارد. تفسير هر تجربه اي مي تواند دلالت فيزيكي يا اجتماعي يا معنوي داشته باشد. مي توان گفت يك تجربه به نحوي خاص تفسير مي شود زيراآن تجربه متناسب با ساختاري خاص براي تجربه كننده اي خاص است. از اين رو هر تجربه اي بايد براي تفسيركننده معنايي شناختي يا معرفتي داشته باشد تا تفسيركننده بتواند تجربه را به آن نحو تفسير كند. لذا تجربه هاي ديني ـ يعني تجربه هايي كه داراي معنا و دلالت الهي و معنوي تفسير شده اند ـ از لحاظ معرفتي معني دار هستند. مهمترين پيامد اين نظريه راجع به تجربه اين است كه تجربيات از لحاظ ديني داراي ابهام اند. يعني آنها را مي توان به يكسان به نحو ديني يا به نحو طبيعت گرايانه تفسير كرد. درواقع يك شخص مي تواند هرچيزي را به عنوان امري كه داراي معنا و دلالت ديني است تجربه كند درحالي كه شخص ديگري ممكن است همان چيزها را فاقد هرگونه معناي ديني تجربه كند. و از آنجا كه دلالت و معنا از تجربه كننده سرچشمه مي گيرد هيچ عامل بيروني وجود ندارد كه تجربه مفروضي را به نحوي خاص تفسير كند. به همين خاطر غيرممكن است كه بتوان معناداري ديني تجربه هاي ديني را رد كرد همان طور كه اثبات آنها نيز به همان اندازه غيرممكن است. جان هيك اين عبارات زير را بيانيه فلسفه دين خود مي خواند: «از ديدگاهي كه ما در درون عالم داريم عالم بين دو تفسير ديني و طبيعت گرايانه (naturalistic) در ابهام است و پذيرفتن هريك از آنها به يك اندازه عملي مبتني بر ايمان (faith) است به اين معني كه شخص را تسليم به نظري مي كند كه نمي توان آن را اثبات يا تأييد كرد...» اين نظر نتايج جدي اي براي بحث ميان افراد ديندار و غيرديندار دارد. درحقيقت هيچ برهان قاطعي به نفع هيچ يك نمي توان ارائه كرد. اما اين امكان بويژه براي انسان ديندار وجود دارد كه زمينه و بستر تجربه ديني را به طور عام آماده كند به گونه اي كه همه بتوانند از جهت دهي ثمربخش آن در زندگي بهره مند شوند. تئوديسه يا نظريه عدل الهي:كار مهم بعدي هيك بحث او در زمينه مسأله شر است كه در كتاب شر و خداي عشق بيان شد و موقعيت او رادر فلسفه دين بيشتر تثبيت كرد. هيك بعد از طرح اين نظر كه تجربه ها از لحاظ ديني در ابهام اند به سمت اين مسأله پيش مي رود كه چرا اينطور است؟ اگر تجربه ديني ـ كه در نزد او عملاً مترادف ايمان و وحي است ـ واقعاً امكانپذير است و سعادت و رستگاري را به ارمغان مي آورد پس چرا خدا در هاله اي از ابهام مي رود، در حالي كه خدايي با قدرت و محبت مطلق يقيناً مي خواهد و مي تواند كاري كند كه مردم وجود متعالي او را به نحوي غيرمبهم تجربه كنند و ايمان محكم بياورند . بدين ترتيب هيك به ميدان گسترده مباحث مربوط به عدل الهي درآمد. ياري ويژه او به اينگونه مباحث ارائه تفسيري ايرنائوسي راجع به شر به جاي تفسير اگوستيني است كه تاكنون سيطره داشته است. ايرنائوس از نخستين متألهان مسيحي قرون اوليه است. ديدگاه اگوستيني مي گويد كه انسانها كاملاً از مقام فضل و عنايت الهي فروافتاده اند و آنچنان غرق در گناه شده اند كه فقط دخالت رستگاري بخش خدا مي تواند آنان را رهايي بخشد. به عكس، تفسير ايرنائوسي مي گويد كه خدا انسان را به عمد ناكامل آفريد و آنان را در شرايطي آميخته به خير وشر قرارداد تا هر انساني در آن بين خدا و غيرخدا دست به انتخاب بزند. بدين ترتيب خدا خود را در «فاصله اي شناختي» از انسانها قرارداد تا آنها آزادي معرفتي براي انتخاب غيرجبري داشته باشند. تنها با چنين فاصله اي از خدا انتخاب مي تواند آزادانه باشد. بنابراين زمينه حاضر درواقع يك آزمون است، فرايندي است براي پروردن و كمال بخشيدن به نفس. برغم اين آزمون همچنان درست به نظر مي رسد كه شر شيوع قابل توجهي در اين جهان دارد، به گونه اي كه بسياري از انسانها جهان را به طور كامل با چشم ايمان ديني نمي نگرند. يقيناً بعضي از مردم اين كار را بهتر از ديگران مي كنند اما يك واقعيت است كه كمتر كسي به طور كامل نسبت به دلالت و معناي ديني اين مسأله گشودگي دارد. هيك پس از طرح اين مطالب مي گويد با قبول اينكه خدا هم قادر مطلق است و هم عادل مطلق بايد بتواند رستگاري همه انسانها را تأمين كند. اين فقط در صورتي تحقق مي پذيرد كه انسانها بتوانند به نحوي فرايند كمال يابي نفس شان را تا نهايت دنبال كنند. لذا هيك از اينجا به بحث معاد و رستاخيزشناسي روي مي آورد و مي گويد كه مردم بايد كمال بخشي نفس شان را به شكلي در زندگي پس از مرگ به نهايت برسانند. هيك اين نظر خود را در كتاب مرگ و زندگي ابدي (چاپ ۱۹۸۵) بسط داد. كثرت گرايي ديني: نظريه هيك در اين باره كه او آن را «تفسيري ديني از دين در پرتو كثرت صور آن» مي نامد، مي كوشد تجربه ديني همه اديان را دربرگيرد. اين موضوع در عنوان فرعي اين كتاب هيك آمده است: تفسيري از دين: پاسخ هاي انسان به وجود متعالي (چاپ ۱۹۸۹). همان طور كه گفته شد يكي از پيامدهاي نظريه هيك درباره تجربه و تفاسير تجربه اين است كه هيچ تجربه اي را نمي توان بهتر از تجربيات ديگر اثبات كرد. هيك اين موضوع را نه تنها در گفت وگوي ميان تفاسير ديني و غيرديني تجربه بلكه در ميان گروههاي ديني نيز صادق مي داند به همين خاطر معتقد است كه هيچ دليل و دفاعيه خاصي براي اثبات حقانيت يكه دين يا اديان غالب در هيچ فرهنگي وجود ندارد. هيك معتقد است هر دين بايد بر ديانت خود متمركز شود نه بر منحصر به فرد بودن دعاوي اش. بدين ترتيب اديان از كوشش براي تغيير كيش دادن يكديگر دست برمي دارند و به جاي آن زمينه را براي تسهيل و رواج تجربه ديني در ميان غير دينداران آماده مي كنند. هيك يكي از پيامدهاي نظريه خود را اين مي داند كه همه سنت هاي ديني ضرورتاً بايد به درجات مختلف مورد تفسير و اصلاح قرارگيرند. دعاوي ديني در هر دين بايد به گونه اي اصلاح شود كه به زعم هيك خصلت حقيقي آنها به عنوان تجربه ديني آشكارتر شود. بعلاوه او بر آن است كه واژگان و مصطلاحات اديان نيز براي دلالت دادن بهتر بر اين تجربه بايد مورداصلاح قرارگيرد. خود او متعلق يا غايت تجربه همه اديان شرق و غرب را The Real مي داند كه مي توان آن را وجود يا حق يا حقيقت ترجمه كرد. جان هيك اذعان دارد كه تفسير و تحليل او از دين فقط يك فرضيه است يعني گمان نمي كند كه بتواند ثابت كند اديان همگي همان طور كه وي پيشنهاد كرده دلالت بر The Real دارند، بلكه تصور مي كند ناچار يا ملزم است چنين نظري در مورد غايت همه اديان ارائه كند و آن را شرح واقع بينانه اي مي داند. هيك معتقد است با بررسي همه اديان در پرتو نوري معين مي توان به شناخت پاره اي از اوصاف تجربه ديني در كل نزديك شد. بنابراين هدف هيك در اين زمينه ناظر به هدف بزرگتر او در مورد كثرت گرايي ديني است: تأييد و تسهيل تجربه ديني كه در اين مورد با نيل به شناخت بيشتري از مصاديق مختلف تجربه ديني زمينه آن فراهم مي شود.
John Hick
|