دوشنبه ۱۰ آذر ۱۳۸۲ - ۶ شوال ۱۴۲۴
Mon, Dec 1, 2003
كتاب و كتابخواني
شماره ۲۶۵۴
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سلامتي
فرهنگ و انديشه
كتاب و كتابخواني
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
پل آوستر درباره نويسندگي مي گويد
چرا نوشتن؟
145938.jpg

يك دوست آلماني از لحظات و شرايط پيش از تولد دو دختر خود مي گويد.
«الف» نوزده سال پيش كه شكمش از حاملگي بسيار برآمده شده بود و چندين هفته هم ازموعد زايمانش گذشته بود، روي كاناپه توي اتاق نشيمن نشست و تلويزيون را روشن كرد. تازه يك فيلم سينمايي شروع شده بود.
«داستان پرستار»، يك فيلم درام هاليوودي متعلق به سال هاي ۱۹۵۰ با بازي «آدري هپبورن» «الف» كه خوشحال بود چيزي براي سرگرمي پيداكرده نشست و فيلم را تماشاكرد و بلافاصله تمام حواسش به فيلم معطوف شد. ولي در اواسط فيلم بود كه دچار درد زايمان شد. شوهرش او را با ماشين به بيمارستان برد و او هرگز نتوانست بفهمد كه فيلم چگونه به پايان رسيد.
«الف» سه سال بعد بچه دومش را حامله بود، يك روز نشست روي كاناپه و يك بار ديگر تلويزيون را روشن كرد. بارديگر تلويزيون داشت فيلمي نشان مي داد و بار ديگر نام فيلم «داستان پرستار» بود با بازي آدري هپبورن و جالب تر ازهمه اينها اين موضوع بود كه او درست ازهمان جايي داشت فيلم را مي ديد كه سه سال پيش نيمه كاره رها كرده بود («الف» روي اين موضوع خيلي تأكيدمي كرد.)
اين بار او مي توانست فيلم را تا آخر ببيند. ولي كمتر از پانزده دقيقه بعد، كيسه آبش پاره شد، شوهرش او را به بيمارستان برد و او دومين بچه خود را به دنيا آورد.
«الف» فقط همين دو دختر را دارد. زايمان اول فوق العاده مشكل بود (دوستم «الف» تاچندين ماه حالش ناخوش بود)، ولي زايمان دوم آسان بود و هيچ مشكلي نداشت.

۲ .
پنج سال پيش، من تابستان را با زن و بچه هايم در «ورمونت» گذراندم؛ آنجا يك خانه كشاورزي پرت و دورافتاده و قديمي در بالاي يك كوه را اجاره كرده بوديم. يك روز، زني از شهر مجاور، كه از آنجا مي گذشت توقفي كرد تا ديداري بكند. دو تا بچه هم داشت. يك دختر چهارساله و يك پسر هجده ماهه.
دختر من تازه سه سالش شده بود. او و دختر آن زن از بازي با هم لذت مي بردند. من و همسرم به همراه مهمانمان پشت ميز آشپزخانه نشستيم و بچه ها هم رفتند پي بازي شان. پنج دقيقه بعد صداي بلند افتادن چيزي به گوش رسيد. آن پسركوچولو پرسه زنان براي خودش به هال رفته بود و از آنجايي كه همسرم دوساعت پيش يك گلدان پرازگل را توي هال گذاشته بود، حدس زدن اينكه چه اتفاقي افتاده كارسختي نبود. بدون آنكه نياز باشد ببينيم، مي دانستم كه كف هال را شيشه هاي شكسته و آب و شاخ و برگ هاي گل پركرده است.
ناراحت شده بودم. با خودم گفتم: «بچه هاي لعنتي. لعنت بر اين آدم ها و بچه هاي دست و پاچلفتي شون. اصلاً كي گفت بدون اينكه زنگ بزنن همينطور بي خبر پاشن بيان اينجا؟»
به همسرم گفتم كه خودم آنجا را تميز مي كنم، همسرم به همراه مهمانمان به صحبت با هم ادامه دادند و من هم جارو و خاك انداز و چند تا حوله برداشتم و به طرف هال رفتم.
همسرم گلدان را روي يك صندوقچه چوبي كه درست زير نرده هاي پلكان قرارداشت، گذاشته بود. پلكان خيلي شيب دار و كم عرض بود. پنجره بزرگي هم در فاصله كمتر از يك متري پله اول قرارداشت.
جاي قرارگرفتن اشياء را مي گويم چون مهم است. اينكه اشياء كجا قراردارند با اتفاق بعدي كاملاً مرتبط است. تقريباً كارتميزكردن آنجا را به پايان رسانده بودم كه دخترم شتابان از اتاق خود به سمت پاگرد طبقه دوم دويد. من روي پله اول پلكان ايستاده بودم. بنابراين توانستم لحظه اي او را ببينم (اگر كمي آن ورتر بودم او را نمي ديدم). و در همان لحظه كوتاه او را ديدم كه حالت چهره اش فوق العاده شاد و هيجان زده بود. اين حالت او سال هاي ميانسالي مرا پرازشادي و شعف مي كند. سپس، لحظه اي بعد، تابيايم بگويم سلام، سكندري خورد. پنجه كتاني اش به پاگرد پلكان گيركرد و بدون اينكه دادي بزند يا چيزي بگويد به هوا پرتاب شد. منظورم اين نيست كه پله پله پايين افتاد، منظورم اين است كه او داشت در هوا پروازمي كرد. آن سكندري او را به هوا پرتاب كرده بود و از مسير پروازش مي توانستم ببينم كه دارد مستقيم به طرف پنجره حركت مي كند.
چه كاركنم؟ نمي دانم چه كاركردم. من وقتي سكندري خوردن دخترم را ديدم برروي پلكان درموقعيت نامناسبي قرارداشتم. زماني كه او بين پاگرد و پنجره درهوا معلق بود من روي پله اول پلكان ايستاده بودم. چگونه خودم را به آنجا رساندم؟ فاصله خيلي زيادي نبود. ولي اينكه آدم بخواهد درآن مدت زمان كوتاه (كه اصلاً زماني هم نبود) آن فاصله را طي كند، چندان عملي به نظر نمي رسد. با اين حال، من خودم را رساندم و لحظه اي كه خودم را رساندم بازوان ام را بازكردم و او را گرفتم.

۳ .
چهارده سالم بود. براي سومين بار متوالي پدر و مادرم مرا به يك اردوگاه تابستاني در ايالت نيويورك فرستاده بودند. من بيشتر وقتم را به بازي بسكتبال و بيس بال مي گذراندم. چون آنجا يك اردوگاه مختلط بود كارهاي ديگري هم انجام مي دادم، همان شيطنت هاي خاص دوره نوجواني.
هيچكدام اين كارها مهم نيست. فقط مي خواهم تأكيدكنم كه آدم در چهارده سالگي چقدرمي تواند آسيب پذير باشد. آدم ديگر بچه نيست، ولي هنوز بزرگ هم نشده، بين آنچه بودي و آنچه در شرف تبديل شدن به آن هستي مدام در رفت و برگشتي.
خودم وقتي چهارده سالم بود هنوز آنقدر جوان بودم كه فكركنم براي بازي در ليگ هاي برتر، تلاش قابل قبولي كرده ام، ولي درعين حال آنقدر هم خودم را بزرگ مي دانستم كه بخواهم وجود خدا را به زيرسؤال ببرم. «بيانيه كمونيست ها» را خوانده بودم و درعين حال از تماشاي كارتون صبح روزهاي شنبه لذت مي بردم. هربار كه چهره خودم را در آينه مي ديدم انگار كس ديگري را داشتم نگاه مي كردم.
درگروه من شانزده يا هجده پسر بود. بيشترمان چندين سال بود كه با هم بوديم، ولي تابستان آن سال چند تازه وارد هم وارد جمع ما شده بودند. اسم يكي از آنها «ولف» بود. بچه آرامي بود و موقع بازي بسكتبال علاقه چنداني به دريبل كردن نداشت؛ كسي كار به كارش نداشت ولي خودش با بچه هاي گروه نمي جوشيد. آن سال چند تا از درس ها را افتاده بود و بيشتر اوقات فراغتش صرف اين مي شد كه يكي از مشاورهاي تحصيلي به او خصوصي درس بدهد. وضعي كه او داشت كمي ناراحت كننده بود و من هم برايش متأسف بودم، ولي آنقدر متأسف نبودم كه بخواهم برايش نگران بشوم. مشاوران ما همگي دانشجوياني بودند از «بروكلين» و «كوئينز»؛ بسكتباليست هاي متلك پران، دندان پزشك ها و حسابدارها و معلم هاي آينده، بچه شهري هايي به تمام معنا. آنها مثل تمام نيويوركي هاي واقعي اصرارداشتند به ground [زمين] بگويند floor [كف اتاق] حتي اگر زير پايشان فقط چمن و سنگ ريزه و خاك بود. زندگي در اردوگاههاي تابستاني براي آنها همانقدر غريب و ناآشنا بود كه متروي فوق سريع نيويورك براي يك كشاورز اهل آيوا.
سوار كانوشدن، از كوه بالارفتن، چادرزدن، آوازخواندن دورآتش، هيچكدام اينها جزو علايق شان نبود. البته مي توانستند براي بسكتبال تمرين مان بدهند؛ درغير اينصورت شوخي هاي خركي مي كردند و جوك مي گفتند.
با اين حساب، تصوركنيد چقدر متعجب شديم وقتي يك روز بعدازظهر مشاور ما اعلام كرد كه قرار است براي پياده روي به جنگل برويم.
فكربكري به سرش زده بود و به كسي هم اجازه نمي داد او را از اين تصميم اش منصرف كند.
مي گفت بسكتبال ديگر بس است؛ دور تا دور ما را طبيعت احاطه كرده، ديگر وقتش است كه ما از اين طبيعت استفاده كنيم و مثل اردوزن هاي واقعي عمل كنيم. خلاصه از اين حرف ها مي زد. اينگونه شد كه وقتي ناهار خورديم و طبق هرروز استراحت كرديم همه دارو دسته شانزده يا هجده نفره پسرها، به همراه دو تا از مشاورهاي مان، راهي جنگل شديم.
اواخر ژوئيه ۱۹۶۱ بود. به خاطر دارم كه همه نسبتاً شاد بودند، پس از حدود نيم ساعت پياده روي اكثر اعضاي گروه گفتند كه پياده روي در جنگل فكر خوبي است.
هيچكس قطب نما نداشت، هيچكس نمي دانست ما به كجا داريم مي رويم، ولي همگي مان داشتيم لذت مي برديم و اگر برحسب اتفاق گم هم مي شديم چه فرقي به حال مان مي كرد؟ دير يا زود راه برگشت را پيدامي كرديم. سپس باران باريد. اولش نامحسوس بود، درحد چند قطره كوچك كه از لابه لاي برگ ها و شاخه ها فرومي چكيد و ما هم نگران شديدشدن آن نبوديم. ما همچنان به پياده روي خود ادامه داديم و نمي خواستيم به خاطر چندقطره باران آن لحظات خوش را برهم بزنيم، ولي چنددقيقه بعد باران شديد شد.
همه خيس آب شدند و مشاوران ما هم گفتند كه بايد برگرديم. مشكل فقط اين بود كه كسي نمي دانست اردوگاه كجا است. جنگل پر از دار و درخت و بوته زار بود و ماهم بارها ناگهان مسيرمان را تغييرداده بوديم. بدتر از همه اينها اينكه به دليل تاريكي هوا سخت مي توانستيم اطرافمان را ببنيم. جنگل همان اولي كه واردش شديم تاريك بود، ولي به دليل بارش باران و تاريك شدن آسمان، هوا نسبت به ساعت سه يا چهاربعد ازظهر بيشتر مثل شب به نظر مي رسيد.
سپس صداي رعدبلند شد. بعد از رعد هم نوبت صاعقه شد. توفان درست بالاي سرمان بود و بعد معلوم شد كه اين شديدترين طوفان تابستاني اي بود كه ما ديده بوديم. من هرگز چنين هوايي را، چه تا آن موقع و چه بعد از آن، نديده بودم.
باران چنان شديد به روي ما مي باريد كه دردمان مي گرفت. هربار كه صداي انفجارگونه رعد به گوش مي رسيد مي توانستي لرزش آن را در بدن خود حس كني. وقتي هم صاعقه مي زد، مثل زوبين هايي دورمان مي چرخيد. انگار چندين سلاح توي هوا ناگهان پديدار مي شدند؛ ناگهان نوري سفيد مي درخشيد و همه جا را روشن مي كرد، مثل عالم ارواح. صاعقه ها به درختان اصابت مي كردند و شاخه هايشان مي سوخت. بعد براي لحظه اي همه جا دوباره تاريك مي شد، بارديگر صداي رعد از آسمان بلند مي شد و صاعقه بازمي گشت و به نقطه اي ديگر اصابت مي كرد. البته صاعقه ما را مي ترساند و ما با وحشت تلاش مي كرديم كه از آن فراركنيم. ولي توفان خيلي شديدي بود و هرجا كه مي رفتيم صاعقه بيشتري مي ديديم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |