دوشنبه ۱۰ آذر ۱۳۸۲ - ۶ شوال ۱۴۲۴
Mon, Dec 1, 2003
ويژه ۳
شماره ۲۶۵۴
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سلامتي
فرهنگ و انديشه
كتاب و كتابخواني
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
حلقه هاي شكسته
كارآگاه
ميز محاكمه
صندلي خالي
چرا مجرم شدم
خوشبخت
خاطرات شما
هرانساني در طول زندگي اش با رويدادها وحوادث مختلف روبرو مي شود. اين رويارويي در ذهن و روح اوبه صورت لايه هايي از خاطرات ته نشين مي شود، بطوري كه آن فرد همواره آن رويداد را نه تنها به ياد دارد بلكه هر زمان كه مي خواهد از پيشامدي متفاوت و جالب ياد كند، آن را براي ديگران نقل مي كند.
خاطرات تلخ و شيرين اين ويژگي رادارند كه نه تنها براي شخص بازگو كننده جالب هستند بلكه براي شنونده آن نيز جذابيت خواهند داشت.
ستون «خاطرات شما» را به همين بهانه، پايه گذاري كرديم تا خاطرات شما تنها در آرشيو ذهن تان نماند و بقيه نيز بتوانند از خاطرات شيرين بهره برده و لبخندي بر لب داشته باشند و خاطرات تلخ درس عبرتي برايشان باشد.
كساني كه تمايل دارند خاطرات خود را براي ما ارسال كنند به آدرس روزنامه ايران ـ گروه حوادث مطالب خود را ارسال نمايند.
حلقه هاي شكسته
كلاه گيس
145884.jpg
زن دلش مي خواست با صداي بلند گريه كند. اي كاش هيچ وقت اينگونه اسير نشده بود. خوب كه فكر مي كرد مي ديد هيچ وقت در زندگي شانس نياورده است. محمد مرد خوبي بود ولي چرا با احساس او بازي كرده بود چرا به او دروغ گفته بود.
نمي دانست چرا بايد اينگونه به سرش بيايد. طلاق و جدايي تنها راه حل براي او بود. تنها كاري كه مي توانست خودش را با توسل به آن از اين مخمصه نجات بدهد.
\ خانم چرا طلاق مي خواهيد؟
* نگاهي كرد و بعد چشم هايش را بست.
ـ چرا نبايد بخواهم. وقتي كه زندگي ام در خطر است؟
\ آقا. مگر شما چه كرده ايد كه اينگونه خانم به وحشت افتاده و قصد جدايي از شما را دارند؟
مرد لبخندي زد و گفت:
* وا... چه عرض كنم. من كاري نكرده ام ولي هيچ وقت شانس و اقبال نداشته ام اگر قصه اين خانم را براي جدايي بفهميد آقا به خدا دلتان به حال من كباب مي شود.
قاضي لبخندي زد و گفت: ظاهراً آقا و خانم هر دو دلي پر دارند. حالا بنشينيد و خوب تعريف كنيد ببينم چه شده است.
مرد گفت: راستش دو سال پيش بود كه من و سروناز با هم آشنا شديم و به عقد هم درآمديم البته به هزار سختي. پدر سروناز هزار شرط و شرايط جلوي پاي من گذاشت از جمله مهريه خيلي سنگين و من دو هزار سكه مهريه سروناز كردم، ولي نمي دانم چرا از سه هفته قبل سروناز يكدفعه بناي ناسازگاري با مرا گذاشته و مي گويد كه ديگر حاضر نيست حتي براي يك روز با من زندگي كند راستش مانده ام كه چه كار كنم. ولي در ضمن بعضي از حرف هاي سروناز حدس مي زنم كه اگر واقعاً علت درخواست زنم براي جدايي اين باشد، جاي تأسف دارد.
قاضي نگاهي به زن انداخت. زن جوان سرش را زير انداخته بود و آرام بود.
\ خب خانم چه شده كه مي خواهيد طلاق بگيريد؟
* من بايد طلاق بگيرم. حتي حاضرم مهريه دو هزار سكه اي ام را هم ببخشم. از محمد هيچ چيز نمي خواهم فقط جدايي مي خواهم. فقط رهايي مي خواهم. فقط مي خواهم كه آينده ام خراب تر از اين نشود. فقط دلم مي خواهد هرچه زودتر پاي از اين زندگي بيرون بگذارم.
\ براي چه؟
* زن جوان آهي كشيد و گفت: من هيچ وقت دوست نداشتم با مردي كه سرش كچل است زندگي كنم و اصلاً آدم هاي كچل براي من بدشانسي مي آوردند. روزي هم كه با محمد آشنا شدم اين مسأله را به او گفتم ولي او تنها خنديد و چيزي نگفت. البته سرش پرمو بود و من خوشحال بودم كه با اين شرايط هيچ وقت موهايش نمي ريزد ولي بعد از دوسال از زندگي مشتركمان يك روز به طور اتفاقي متوجه شدم كه شوهرم فقط كچل نيست، بلكه طاس طاس است. از آن روز نظرم كاملاً نسبت به محمد برگشت. باوركردني نيست كه آدم بتواند به مهمترين عقيده همسرش بي توجهي كند و او را فريب دهد.
زن اشك هايش را پاك كرد.
مطمئن هستم كه اگر از محمد جدا نشوم، خيلي زود دچار بيماري سختي مي شوم. به همين خاطر حاضرم هرچه را كه دارم ببخشم و جانم را نجات دهم.
\\\
زن از مرد طلاقش را كه گرفت. نفس راحتي كشيد. مرد درحالي كه از پله هاي محضر پايين مي آمد، كلاه گيس را از سرش برداشت و آن را داخل جوي آب انداخت.
كارآگاه
ترياك جاسازي شده در سقف
اواخر سال۸۱ بود. دستور داشتيم متهمي كه اقدام به كلاهبرداري و جعل تراول چك ها در سطح گسترده مي كرد، را دستگير كنيم.هربار مخفيگاه او را شناسايي مي كرديم قبل از آنكه بتوانيم دستگيرش كنيم، با ترفندهاي متفاوت مي گريخت.خلافكار بسيار زيرك و باهوشي بود. سرانجام پس از ۴ماه كار اطلاعاتي توانستيم محل پنهان شدن او را دريك آپارتمان دوطبقه در يكي از محلات جنوبي كرج شناسايي كنيم.نيابت قضايي گرفتيم، يك اكيپ از نيروهاي عملياتي آگاهي با پوشش نامحسوس قبل از روشن شدن هوا مخفيگاه اين كلاهبردار حرفه اي را به محاصره درآورديم.نخستين ساعات صبح بود كه يك نفر از دوستان متهم به درخانه او آمد. او از ارتفاع بالاي تراس طبقه اول با دوستش كه در كوچه ايستاده بود صحبت مي كرد.طوري كه متهم اصلي ما را نبيند. مرد داخل كوچه را متوجه خودمان كرديم و با نشان دادن اسلحه و اينكه او در محاصره پليس است، فهمانديم از متهم بخواهد در را بازكند. در كه بازشد به سرعت به داخل حياط دويديم. او متوجه شده و به طرف طبقه بالا دويد.
قبل از آنكه ما بتوانيم خودمان را از پله هاي فلزي به طبقه بالا برسانيم او در ورودي راقفل كرد. درنگ جايز نبود. بالاجبار در را شكستيم. به سرعت وارد اتاق شديم. درهمان لحظه ديدم از سقف اتاق پنجره كوچكي به پشت بام وجوددارد و متهم با قراردادن نردباني سعي دارد خود را از محاصره پليس نجات دهد. متهم كارد بلندي در دست داشت و اين مي توانست براي ما خطرناك باشد، چندبار به او ايست دادم. او توجهي نكرد. ديگر به پله هاي آخر نردبان رسيده بود اسلحه ام را به طرف سقف گرفته و گلوله اي براي اخطار به او شليك كردم. گلوله با صداي وحشتناكي سقف را شكافت. متهم كه تصورنمي كرد در داخل خانه اقدام به شليك كنيم، خطر را حس كرد و متوقف شد. درحالي كه آرام آرام از پله هاي نردبان پايين مي آمد و من لوله اسلحه را به طرف او نشانه رفته بودم، صداي ناله هاي ضعيف يك نفر را در پشت سرم شنيدم و به طرف صدابرگشتم. يكي از همكارانم را ديدم كه روي زمين افتاده و بسته بزرگي كه داخل پلاستيك مشكي رنگي قرارداشت دركنارش روي زمين است. چندلحظه اي طول كشيد، متهم را دستبند زدم. وقتي خيالم از بابت او راحت شد به طرف همكارم رفتم. حالا ديگر ناله هاي ضعيف او به خنده تبديل شده بود. او تعريف مي كرد، وقتي من شليك كردم، با شكافته شدن سقف، بسته مشكي رنگ كه در سقف جاسازي شده بود به شدت به روي سر او سقوط كرده و براي لحظه اي او را شوك زده كرده است. بسته را بازكرديم، بيش از يك كيلوگرم ترياك كه به طرز ماهرانه اي لابه لاي خاك بسته بندي و جاسازي شده بود داخل آن قرارداشت. حالا متهم فراري علاوه بر كلاهبرداري و حبس، بايد به اتهام تهيه و توزيع موادمخدر هم پاسخ مي داد.
ميز محاكمه
عقد در دادگاه
دخترجوان نگران و مضطرب روي صندلي دادگاه نشسته و چشم به لبهاي پدر وپسري دوخته بود كه چند صندلي آن طرفتر در حال كلنجاررفتن با جملات و كلمات براي بيان منظورشان به قاضي دادگاه بودند.
براساس پرونده موجود، اين پسر هنگامي كه چندين ماه قبل براي تفريح به همراه دوستانش به خانه ويلايي در يكي از شهرهاي شمالي كشور رفته بود، با دختر جوان همسايه آشنا مي شود. اين آشنايي پس از ردوبدل كردن شماره تلفن بين آنان روند شتاب زده تري به خود مي گيرد. آن دو تا زماني كه پسر جوان در شمال كشور بود، هر روز ساعت ها درباره آينده و زندگي مشتركي كه باهم خواهند داشت، گفت وگو مي كردند تا اينكه سرانجام زمان رفتن فرارسيد و پسر جوان به همراه دوستانش به تهران بازگشتند. پسرك در آخرين لحظه وقتي مي خواست از دخترجوان خداحافظي كند، دو قطره اشكي را كه از چشمان دخترجوان روي گونه هايش لغزيد را ديده بود و به او قول داده بود كه بزودي با پدرومادرش براي خواستگاري به شمال برگردند. پسر جوان درحالي اين قول را داده بود كه هنوز ۱۸ بهار بيشتر از زندگي اش را تجربه نكرده بود. دخترك هم ۱۵ سال بيشتر نداشت و براي تبديل شدن به زن زندگي بايد پستي و بلندي هاي بسياري را تجربه مي كرد. چند روز گذشت. پسر جوان تلفني از دختر موردعلاقه اش خواسته بود تا به تهران سفر كند. در اين تماس او گفته بود چون پدر و مادرش قرار است براي مدتي به يكي از شهرستانها مسافرت كنند، آنان مي توانند در اين مدت بيشتر با هم آشنا شوند.دخترجوان با نگراني به تهران سفر كرده بود درحالي كه در دل راضي به اين سفر نبود او مي دانست با اين سفر كه پدرومادرش از آن اطلاع نداشتند، چه ضربه اي بر پيكره خانواده اش وارد مي سازد ولي با اين حال به تهران آمد. پس از گذشت سه هفته وقتي او به شمال برگشت، خانواده را در جريان ماجراي قرارش قرارداد.چند روز بعد وقتي خانواده دختر با خانواده پسر تماس گرفتند، پدر او گفت: به هيچ وجه حاضر به اين ازدواج نيست.با شكايت پدر دختر، آنها را به دادگاه احضار كردم هرچه صحبت مي كردم پدر پسر حاضر به پذيرش ازدواج پسرش با اين دختر نبود. او همه اش روي اين جمله كه «اگر اين دختر، دخترخوبي بود با پسر من فرار نمي كرد.» تأكيد مي كرد. او اصلاً به اين مسأله توجه نداشت كه ممكن است با اين مخالفت پسرش تا سالها در زندان بماند. از طرفي صحبت هاي پسر نشان مي داد كه او علي رغم مخالفتهاي پدرش در اين زمينه نظر ديگري دارد.پدرها را از دادگاه بيرون كردم. با پسر و دختر جوان صحبت كردم. هردو به يكديگر علاقه مند بودند. تصميم گرفتم شرايط تشكيل زندگي آن دو را فراهم كنم. والدين آنها را خواستم ماجرا را برايشان خوب حلاجي كردم. پدر دختر حاضر شد در شمال خانه اي براي داماد آينده اش بخرد و او را به نزد خود در كارگاه نجاري اش ببرد. همه وسايل وشرايط آماده بود. به هر طريقي بود زوج جوان زير نگاههاي غضب آلودي كه حالا به لبخند تبديل شده بود، بله را گفتند. اين شايد شيرين ترين خاطره من در طول دوران قضاوتم باشد.
رئيس شعبه ۱۰۱۵ مجتمع قضايي وليعصر
صندلي خالي
بعد از «او»
145893.jpg
بررسي مشكلات حقوقي و خانوادگي يكي از مسائل مهمي است كه اين روزها عده زيادي از هموطنان به آن مبتلا شده و يا به نوعي با آن درگير هستند. شناخت قانون و مباحث حقوقي مي تواند راهگشاي بسياري از اين معضلات خانوادگي باشد و به افراد كمك كند در سايه رسيدن به آرامش، بهداشت رواني بيشتري را در محيط خانوادگي، كاري و شخصي خود فراهم آورند. دكتر حسن حميديان ـ رئيس مجتمع قضايي خانواده تهران ـ و زينب رنجبر ـ معاون دادگاههاي خانواده ـ پاسخگوي مشكلات حقوقي شما در اين بخش هستند.
مشكلات خود را به صندوق پستي ۵۳۱۸ ـ ۱۵۸۷۵ بخش گروه حوادث و يا به آدرس روزنامه ـ بخش حوادث با نام خود و يا نام مستعار با ما در ميان بگذاريد.
سپيده خوشحال بود. از وقتي كه با اكبر ازدواج كرده بود، سايه خوشبختي را بالاي سرش ديده بود. اكبر مردخوبي بود. به فكر زن و زندگي بود. درست شش ماه بود كه از عقدشان مي گذشت.
ـ سپيده اگر تو موافق باشي و چند ماه ديگر عقد كنيم مي توانيم مراسم خوبي بگيريم و بعد هم اگر خدا بخواهد من بتوانم تا آن موقع يك آپارتمان كوچك بخرم. تا تو نخواهي به خاطر اسباب كشي هاي هر سال سختي ببيني.
سپيده از اينكه مي ديد اكبر تا اين اندازه به فكر اوست خوشحال بود. مردي كه از همان اول به آسايش زنش توجه كند قابل احترام است و زن بايد به او توجه بيشتري نشان دهد.
سپيده از فكر و خيال بيرون آمد به صفحه ساعت نگاه كرد. ساعت درست ۱۰ شب بود. يك ساعتي بود كه اكبر دير كرده بود. اكبر هيچ وقت زير قولش نمي زد. هميشه به وعده اش عمل مي كرد. هميشه سرساعت مي آمد ولي امروز چه شده بود كه از او هيچ خبري نبود.
ـ سلام آقا جون! راستش اكبر قرار بود ساعت ۹ به خانه ما بيايد ولي نيامده است و من خيلي نگران هستم.
پدر اكبر گفت: ولي او ساعت ۸ و نيم بود كه از خانه بيرون آمد. چطور تا حالا نرسيده است؟
سپيده گوشي تلفن را كه گذاشت بيشتر احساس دلشوره كرد. يعني چه اتفاقي افتاده بود. تا ساعت ۱۲ شب هنوز هيچ خبري از اكبر نبود. سپيده چند بار ديگر به خانه پدر اكبر تلفن زد.
نيمه شب بود كه صداي زنگ تلفن در خانه پيچيد. پدر سپيده گوشي تلفن را برداشت. سپيده نگران به پدرش خيره شده بود.
سپيده لباس سياهش را در آينه نگاه كرد. چند قطره اشك از گوشه چشمانش سرازير شد. حالا ديگر او عروس سياهپوش شده بود. هيچوقت فكر نمي كرد كه اينطور و اين قدر زود از اكبر جدا شود.
مراسم چهلمين روز از مرگ اكبر خيلي زود فرارسيد. اكبر درست چهل روز پيش با موتورش با يك اتوبوس تصادف كرده بود و او را تنها گذاشته بود. پچ پچ مردم او را به شدت ناراحت مي كرد. قلبش به شدت درد مي كرد.
ـ مادر جان! ديدي چه زود بيوه شدي؟
پدرش نگاهي كرد و گفت:
ـ خب هر كسي قسمتي دارد. قسمت دختر ما هم همين بود. نمي شود كه كاري كرد.
شب صداي پدر و مادرش را شنيد.
ـ اگر كمي هم انسانيت داشتند آدم ناراحت نمي شد.
پدر گفت:
ـ مگر چه شده كه تودوباره ناراحت شده اي؟
صداي گريه مادرش را شنيد.
ـ نمي داني مادر شوهرش چه جولاني مي داد. به من گفت سپيده ات بيچاره شد، چيزي هم كه از اكبر به او نمي رسد وگرنه باز برايش چيزي مي شد.
سپيده اشك هايش را كه به آرامي به روي گونه هايش مي چكيد پاك كرد. چند روز بعد پدر اكبر به او تلفن زد و خواست كه چند ساعتي پيش آنها برود. ولي هيچ رغبتي به اين كار نداشت چيزي او را قبلاً از خانواده اكبر دور مي كرد. به طرف بهشت زهرا راه افتاد شايد اگر چند دقيقه اي سر قبر اكبر مي ماند، دلش باز مي شد، دلتنگي اش آرام مي شد.
ـ اكبر! از روزي كه تو رفتي من تنها شده ام. چرا مرا تنها گذاشتي، آخر اكبر فكر نكردي كه من دور از تو چقدر...
ـ سلام!
سپيده از عالم خودش بيرون آمد و به مادر اكبر سلام كرد.
ـ تو اينجايي؟
ـ بله!
مادر اكبر كنار سپيده نشست.
ـ ديدي كه چه قدم نحسي داشتي، دختر! پسر دسته گلم را زير خاك كردي. جواني اش را هدر دادي. دائم ناچارش مي كردي كه به خانه تان بيايد وتورا ببيند. براي چه؟ حالا به هدفت رسيدي؟ ناچارش مي كردي كه بيشتر كار كند و براي تو خانه بخرد؟ حالا خيالت راحت شد. حالا نفس ات سر جايش آمد؟! به كجا رسيدي؟ چي دستت را گرفت؟ حالا يك بيوه را چه كسي مي گيرد. خوشحالم كه خدا تو را به اهدافت نرساند. خوشحالم كه از او يك پنج توماني هم به تو نرسيد.
سپيده از جا بلند شد. پهناي صورتش خيس از اشك بود. بغض گلويش را گرفته بود. از قبر دور شد. هر اندازه از قبر اكبر دورتر مي شد بغض بيشتر راه باز مي كرد. چرا مادر اكبر اين همه به او توهين كرده بود. مگر او چه اشتباهي مرتكب شده بود؟
\\\
سپيده عقدنامه اش را باز كرد . چهارصد سكه طلا مهريه اش بود. جز اين عقدنامه و كمي وسايل شخصي كه اكبر برايش خريده بود، از او چيزي نداشت.
دلش مي خواست او هم مثل اكبر از اين دنيا مي رفت.
چه سرنوشتي درانتظارش بود؟ پدرش ديگر مثل آن زمانها كه هنوز شوهرش نداده بودند به او توجهي نداشت. هرشب صداي دعواي مادرش را با پدر مي شنيد.
ـ اين دختر يك مانتو خوب ندارد.
ـ من چه كنم؟ به من چه مربوط است. شايد تا ۱۰سال ديگر كسي با او ازدواج نكرد ازكجا بياورم. اگر لياقت داشت از شوهرش يك چيزي مي گرفت. راستي به اين دختر تو از شوهرش چيزي نمي رسد؟ يعني ما همين طور دخترمان را داديم و او رفت.
ـ مادر شوهرش مي گويد از پسرشان هرچه مانده به آنان ارث مي رسد.
سپيده با خودش فكركرد مهريه من چه مي شود؟ آيا مي توانم مهريه ام را دريافت كنم؟
\\\
پاسخ
دكتر حسن حميديان: همانطوري كه از نام مهريه كه نام ديگر آن مصداق است معلوم مي شود مهريه نوعي هديه ازسوي مرد به زن است كه امروزه طبق نظر روانشناسان دادن هديه ازسوي مرد به زن مي تواند در ايجاد انرژي عاطفي و تقويت عشق و عاطفه بسيارمفيد و مؤثر باشد.
لذا مهريه بايد در بهترين لحظات زندگي و زماني كه زوجين در اوج صفا و صميميت قراردارند ازسوي مرد به زن پرداخت شود.
مهريه براي زناني كه داراي پشتوانه اقتصادي نيستند براي روزهاي تار زندگي مي تواند مايه اطمينان و نقطه اميدي باشد و به قول معروف طلاي زرد براي روزهاي سياه كارساز است.
اما عدم دقت در تعيين مهريه ممكن است پيامدهاي مخرب و ناصوابي را درپي داشته باشد و به اتقان و استحكام زندگي لطمه واردسازد چون مهريه حقي است طبيعي و شرعي و قانوني و به مجرد عقد، زن مالك آن مي گردد و مي تواند درآن دخل و تصرف نمايد و حتي بعد از فوت به ارث هم مي رسد زيرا طبيعت زن به صورتي ساخته شده كه مهرپذير است.
لذا با اين نگاه مهريه جزو حقوق طبيعي زن قرارگرفته و شارع مقدس براي آن صحه گذاشته است.
در بسياري ازموارد مهريه هاي كلان نتوانسته است در اتقان و استحكام زندگي كارساز باشد.
زن بايد بداند درمهريه بالا جسم، جان و روح چه كسي لطمه خواهدخورد و كمر چه كسي خواهدشكست. يقيناً مردخانه. بايد توجه داشت كه براي شكل گيري هرچيزي يك نقطه ثابت لازم است و مهريه بالا به نقطه ثابت زندگي يعني وفاق خانوادگي كه مي تواند وفاق اجتماعي را دربرداشته باشد لطمه مي زند.
واژه مهر: مهركلمه اي عربي است. درفارسي به آن كابين مي گويند. مهريه مبتني بر سنت و مذهب است و دركشورهاي غربي چيزي به نام مهريه وجودندارد.
اقسام مهر: اقسام مهر عبارتنداز: مهرالمسمي، مهرالمثل و مهر المتعه.
مهرالمسمي: همان چيزي است كه هنگام عقد و يا بعد از عقد و قبل از ازدواج با رضايت هم تعيين مي شود.
مهرالمثل: اگر هنگام عقد مهرتعيين نشده باشد و بعد از عقد بين آنها نزديكي واقع شده باشد طبق ماده ۱۰۹۱ ق.م مهرالمثل تعيين و درتعيين آن حال زن از حيث شرافت خانوادگي و ساير صفات و وضعيت او مدنظر قرارمي گيرد.
مهرالمتعه: درجايي است كه قبل از تعيين مهر و قبل از عروسي به طلاق كشيده مي شود كه دراينجا مال و وضعيت مرد از نظر غنا و فقر ملاك قرارمي گيرد و اگر جدايي قبل از تعيين مهر و ازدواج به دليل فوت اتفاق افتد زن مستحق هيچ چيز نخواهدبود.
چرا مجرم شدم
سالها انتظار براي مردن
جعفر رشادتي
پس از مدت كوتاهي از شروع زندگي مشتركشان هرمز متوجه شد كه همسرش به شدت مبتلا به وسواس است. تلاش زيادي كرد تا شريك زندگي اش را قانع كند كه دست از وسواس بردارد. اما او نه تنها مدعي بود كه وسواسي ندارد بلكه اين حالت را نوعي نظافت و تميزي مي دانست.
آخرين باري كه هرمز و همسرش با هم بودند دو كودك خردسال آنها كه معناي مردن را درك نمي كردند به تماشاي درگيري پدر و مادر نشستند كه نتيجه اي جز غروب دائمي مادر نداشت...
سحرگاه شبي كه هرمز پاي چوبه دار ايستاد خود صحنه غم انگيز ديگري را رقم زد. بچه هاي هرمز كه چهارده؛ پانزده ساله شده بودند به التماس هاي پدر توجهي نكردند. گناهي هم نداشتند آنها از پدر فقط تصويري در ذهن داشتند .
ـ تو را خدا منو ببخشيد بخدا مادرتان مقصر بود... و صداي تحكم آميز پدربزرگ بچه ها و پدر مقتول همه را برجاي خود ميخكوب مي كند.
ـ مگر تو به دختر من رحم كردي كه الان ما تو را ببخشيم و ...
آخرين ثانيه هاي زندگي هرمز رقم مي خورد وقتي روي چهارپايه قرار مي گيرد. نگاهي به قاضي مي كند «اجازه دهيد سؤالي كنم...»
ـ بفرماييد.
ـ اگر من مستحق مرگ بودم چرا سال ها مرا در زندان نگه داشتيد.
خوشبخت
يك اتفاق
راز جنايت در جنگلهاي بوئين زهرا فاش شد
گروه حوادث: قزوين، خبرنگار «ايران»: راز قتل مرد ۳۰ساله اي كه جنازه وي يك ماه پيش در جنگلهاي منطقه بوئين زهرا كشف شده بود، با پيگيري مأموران انتظامي قزوين فاش شد.
اواسط مهرماه امسال اهالي روستاي «كله دره» بوئين زهرا جنازه مردي را كه به دليل متلاشي شدن جسد توسط حيوانات قابل شناسايي نبود كشف كردند. مأموران بلافاصله به محل اعزام و جسد را براي تحقيقات بيشتر به پزشكي قانوني منتقل كردند.
تحقيقات مقدماتي نشان مي داد مقتول «اصغر» نام داشته و آخرين بار اواخر شهريورماه گذشته به همراه همسر و پدر وي در جنگلهاي «كله دره »ديده شده است.
در بازجويي ها از همسر ۲۲ساله مقتول وي ابتدا منكر هرگونه ارتباط با قتل همسرش شد. اما سرانجام لب به اعتراف گشود و گفت كه به همراه پدرش و مرد ديگري ، همسرش را به بهانه تفريح و گردش به جنگلهاي «كله دره» كشانده و پس از آنكه به وسيله چاي محتوي سم وي را بيهوش كرده با چند ضربه چاقو و بستن كمربند به دور گردن، وي را به قتل رسانده اند و جنازه اش را زير بوته هاي جنگلي پنهان كرده اند.
با اعتراف اين زن ، مأموران پدر و همدستش را دستگير كردند.
با توجه به روند تحقيقات و شفاف نشدن انگيزه قتل، تحقيق از سوي پليس و مقامات قضايي قزوين ادامه دارد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |