|
|
|
معماي پليسي با جايزه ويژه ـ شماره۴
|
|
|
|
مروري بر پرونده هاي قديمي ـ ايران شريفي ( قسمت چهارم)
|
|
|
|
|
برنده مسابقه معماي پليسي شماره يك ـ قطره خون
آقاي «عبدالغفور سرشاد» از گنبدكاووس به قيدقرعه برنده معماي پليسي شماره يك ـ قطره خون شناخته شده است كه مي تواند با تماس تلفني در جريان چگونگي دريافت جايزه ويژه روزنامه ايران قرارگيرد. در اين مسابقه عزيزان زيادي شركت داشته اند كه اسامي آنان در ذيل مي آيد: ميكاييل سرائي، حميدرضا مطيع پور، حسن خجسته فر، شهلا عسگريان، محمدريحاني، محمدزمين كارشندي، مستانه خليل سياح، رضا مرحتمي، فاطمه وطنچي، فرامرز نيازي قاضياني، غلامرضا جان محمدي، شعبان ايراني، اسماعيل اسفندياري، مريم حاجي صادق، حجت مشيري، علي گرمابدري، حسن ارجمندي، حامد شمسايي، رؤيا دولتي، علي يعقوبي همراز، صديقه اكبريان، خديجه ميخوش، مريم آميخته، سيمين قديمي، ناهيد جلايريان، محسن مرادي، سهند هادي زاده، محمود عيلامي، سعيد ملايي، محمود محمدي، محمد جلالوندي، عليرضا اسكندري، مجتبي منصور، مهدي ابراهيمي هاتف، محمدسعيد عرباني، محمدعلي اخباري، سارا ممتازبخارايي، زهرا شجره، دكترذاكر، محمدحسين اطرشي، اشرف قرباني، رضا بهرادفر، بهاره السادات حسيني پور عزآبادي، علي وهاب، زهرا وهاب، فرزانه رحماني، وحيد شهرياري، علي احمدي طيفكاني، سيدمرتضي رضوي، علي محمدي، مظفر بقايي، فاطمه مير، مريم اسدي اصفهاني، يعقوب اسلامي، ايرج حيدرزاده، عباس ابوالحسني، اكرم زاده نوري، فرخنده محمديان، اردشير هيردربان، محمدخواجه دهدشتي، داود شهري نژاد، مجتبي خاكسار، الهه فتي ارطه، اصغر تيزگردون، سعدالله افرامي، مرتضي توحيدي نيا، محمد كفايتي، سعيد تكلو، هوشمند، رضا خسروي ميرزايي، محمد رادمنش، حسين حيدري پور، مصطفي خاكپور، بهرام قلعه بيگي، شكوييان تبريزي، محمدرضا كمال مهريزي، محمود جرجاني، بهاره بهمردي شريف آباد، محمود سليماني زاده، رضا ظهراب بيگي، محسن گياهي، صديقه موحدفر، شادي عرب صالحي، محمدصادق زاده، عباس جراديان زاده، مرتضي زمان نژاد، علي اكبر خاني، بهنام سپهري، مهرانگيز خالدزاده، ميرطاهري، ثرياسالمي، عليرضا ياحسن، سعيدعگسري رجب، محمدهادي عبداللهي، محمدامين مؤيدي بنان، هدي شكوييان، مريم دروديان، ميلاد عموحسيني، محمدرضا اشرفزاده، مهين اشرفزاده، منيژه حسيني، كيهان كرونديان، منصور قاسم زاده، فرحناز خانيها، عبدالله صلاحي اينانلو، سميه رشيديان، مجتبي پورمهدوي، معصومه ثمروند، ايران سرافراز، مريم آريانژاد، زهرا حبيبي، آسيه حاجي مرادخاني، فاطمه عدلي، نسيبه حاجي مرادخاني، سارا محمودي، منصور عسكري، صديقه محمودي، آرمين پوركيوان، علي محمودي، محمدمهدي محمودي، اعظم نجفي شرح آبادي، شمسي احمدي، فريده عرفانيان، اميرهمايون هاشم نژاد، علي كاظمي، فريبا دخيلي مراغه، صابر جهانبخش، جمال الدين آخوندنژاد، محمدنجفي زياراني، شيرخاني، محسن شيري، محمدتقي دشتي، مهدي عبادي، اصغروفايي، شاهين مشكين فر، نورمحمد حسين زاده، شهربانو فرشتيان، محبوبه سادات زرگر، ايمان سليماني، محمد خانجاني، الهام هاشمي نسب، ايمان مشفقي، مهرداد عسگري موحد، گلزار مشفقي، ميترا شهريور، كورش يزداني، محمدرضا شرافت، شيوا اورعي، مجتبي نادري، فاطمه زهراكريمي، احمد ابوالفتح، نسرين جاپلقيان، ميترا طالبي اشلقي،اعظم حيدري، مهدي كشاورزي، علي حميدي، دكترمحمدرضا رسلي، حميد نوابي، راضيه باباشاه، فريبا ابرازي، اصغر احمدي، عليرضا رئيسي، سارا محمدي اصل، فروغ اختريار آذر.
|
|
|
|
|
معماي پليسي با جايزه ويژه ـ شماره۴
شليك درتاريكي!
|
|
|
ساعت ۸شب بود، حاج اسماعيل حجره اش در بازار را تعطيل كرد و به سمت خانه اش در ميرداماد به راه افتاد، كيف سامسونت مشكي رنگي به دست گرفته بود مدت ها مي شد بخاطر توصيه پزشك ديگر رانندگي نمي كرد. حاج اسماعيل جلوي درخانه اش ايستاد. او وقتي مي خواست كليد را در داخل قفل بچرخاند صداي توقف موتوسيكلتي درچندقدمي اش را شنيد وقتي به عقب بازگشت دوجوان را ديد . با بلندشدن صداي شليك دوگلوله دخترجوان حاج اسماعيل خود را هراسان به درخانه رساند پدرش به صورت طاقباز روي زمين افتاده بود و هيچ خبري از دوموتورسوار نبود. وقتي بازپرس شمس به قتلگاه حاج اسماعيل رسيد ديد كه بخاطر انجام اقدامات كارشناسي حلقه اي دورخانه قرباني به شعاع ۲۰متر زده شده است و تنها يك دخترجوان و سه پسرنزديك جسد هستند كه همگي گريه مي كردند. مشخص بود آنها اعضاي خانواده حاج اسماعيل بوده اند، بازپرس خود را به بالاي سرجسد رساند گلوله ها به صورت قرباني اصابت كرده بود از پرتاب شدن حاج اسماعيل به عقب و برخورد سرش با ديوارخانه كه آثار خون روي آن ديده مي شد مشخص بود كه گلوله ها از فاصله اي بسيارنزديك شليك شده اند. كيف سامسونت حاج اسماعيل دست نخورده روي زمين قرارداشت، جسد پس از برخورد با ديوار روي زمين افتاده بود دورتادورجسد به شعاع نيم متر با قطرات پاشيده خون پوشيده شده بود و تنها جايي كه اثري از خون روي سنگفرش كوچه وجودنداشت دقيقاً روبروي جسد بود. بازپرس شمس به داخل خانه حاج اسماعيل رفت و ازدختر اين مرد خواست به چند پرسش وي پاسخ دهد: * پدرت هميشه ساعت بخصوصي به خانه مي آمد؟ ـ بله، او بعد از تعطيلي حجره اش همين ساعت ها به خانه بازمي گشت. امشب وقتي سيستم هشداردهنده خانه علامت داد كه در ورودي ويلا با كليد بازشده است منتظر پدرم بودم كه صداي شليك گلوله ها را شنيدم با ترس از اينكه پدرم صدمه اي ديده باشد بيرون دويدم، هيچ تصورنمي كردم او را با گلوله زده باشند. * كسي را نديدي؟ ـ من درحياط خانه وقتي به سمت در مي دويدم صداي حركت موتوسيكلتي را شنيدم اما با رسيدن به كوچه هيچ چيزي نديدم. پدرم بي جان بود او حتي يك كلمه هم حرف نزد. * پدرت دشمني نداشت؟ ـ او مرد نازنيني بود بعيد مي دانم دشمني داشته باشد بازپرس شمس بعد ا زاين بازجويي كوتاه سراغ پسران حاج اسماعيل رفت، آنها درزمان وقوع قتل در خانه هايشان بودند و تنها شنيده هاي خود از خواهرشان را تكرار كردند و گفتند درتماس تلفني «نرگس» درماجراي قتل پدرشان قرارگرفته اند. بازپرس بعد از شنيدن اظهارنظر مأموران تشخيص هويت مبني بر اينكه دوگلوله از فاصله ۳۰سانتيمتري به سمت مقتول شليك شده است و هردوگلوله با فاصله ميلي متري به پيشاني حاج اسماعيل اصابت كرده است و قاتل روبروي قرباني قرارداشته است، محل جنايت را ترك كرد و به مأموران دستورداد نتايج تحقيقات اوليه را فرداي آن شب دراختيار وي قراردهند. ساعت ۱۲ شب بود كه تلفن همراه بازپرس قتل به صدا درآمد. سرگرد مافي از پشت گوشي خبرداد كه مأموران گشت پليس در يكي از بزرگراههاي شمال تهران دوجوان موتورسوار را بازداشت كرده اند كه آثار خون روي لباس هايشان ديده مي شود. بازپرس شمس دستورانتقال سريع دوموتورسوار را به اداره آگاهي صادركرد و سپس به سمت آنجا حركت كرد، وقتي دو موتورسوار روبروي بازپرس ايستادند هردو سربه زير انداخته بودند و سعي داشتند نگاهشان به او نيفتد. نگاهي به سرووضع دوموتورسوار انداخت. در گزارش گشت پليس هيچ اشاره اي به كشف اسلحه از آنان نشده بود اما لباسهاي دوجوان آغشته به خون بود. بهروز، به خاطر پاشيده شدن خون به روي پيراهن سبزرنگش بيشتر به چشم مي آمد و دوست او كه «محمود» نام داشت سعي مي كرد آستين خون آلود پيراهنش را پنهان كند. بازپرس شمس با وجود اينكه هنوز مشخص نبود «بهروز» و «محمود» عامل قتل حاج اسماعيل باشند تير خلاص را شليك كرد و با گفتن اينكه چرا پيرمرد را با گلوله كشتيد، بازجويي را آغاز كرد. هر دو جوان بهت زده به بازپرس خيره شدند و باهم گفتند هيچ دخالتي درقتل نداشته اند و در جريان يك نزاع لباسهايشان خون آلود شده است. «بهروز» و «محمود» هركدام به اتاق هاي جداگانه اي انتقال داده شدند و بازپرس شمس ابتدا سراغ «بهروز» رفت: * مي دانيم كه شما قاتل هستيد كداميك گلوله ها را شليك كرديد؟ ـ ما از قتل خبري نداريم. * اگر آزمايش روي خون هاي لباسهايتان صورت گيرد كاملاً مشخص مي شود كه شما قاتل هستيد، پس طفره نرويد. خصوصاً اينكه دختر مقتول مشخصات شما را به پليس داده است، واقعيت را بگو؟! بهروز ابتدا سكوت كرد و گفت: مقصر من نبودم «محمود» كارها را خراب كرد. قراري براي قتل نداشتيم تنها مي خواستيم با تهديد اسلحه كيف مقتول را بدزديم اما محمود گلوله ها را شليك كرد. * پس چرا سرقت نكرديد؟ ـ ببينيد، من و «محمود» كيف قاپ هستيم، سابقه هم داريم وقتي مقتول را در سر كوچه ديديم كه كيف سامسونتي به دست دارد، تعقيبش كرديم. او در برابر خانه اي ايستاد بعد كليد را در قفل چرخاند وقتي خواست داخل شود من به همراه دوستم پشت سرش قرارداشتيم. «محمود» او را حاجي صدا زد، پيرمرد برگشت و تپانچه را در دست «محمود» ديد. او ترسيده بود، من سمت چپ «محمود» ايستاده بودم، وقتي خواستم كيف سامسونت را از دست مقتول بگيرم پيرمرد مقاومت كرد هنوز موفق به گرفتن كيف سامسونت نشده بودم و هر دو در حال كشيدن كيف بوديم كه صداي شليك گلوله را شنيدم، باورم نمي شد كه «محمود» اين كار را كرده باشد دستانم سست شد كيف سامسونت روي زمين افتاد و پيرمرد به عقب پرت شد. خيلي ترسيده بودم، «محمود» سريع موتورسيكلت را راه انداخت باوجودي كه از من خواست كيف سامسونت را بردارم اما من جرأت برگشتن به آن سمت رانداشتم سوار ترك موتور شدم چشمانم را بستم و از محمود خواستم با سرعت حركت كند. * انگيزه شما از اين كار چه بود؟ ـ فقط سرقت، قرار نبود كسي كشته شود، «محمود» ناشي بازي درآورد، باور كنيد من دخالتي در قتل نداشتم اگر مي دانستم چنين اتفاقي مي افتد هيچ وقت با «محمود» همراه نمي شدم. او نيز ناراحت بود مي گفت كنترل خودش را ازدست داده است وگرنه چنين كاري را نمي كرد. وقتي بازپرس از «محمود» خواست حرف بزند و ماجراي قتل حاج اسماعيل را شرح بدهد اين جوان سرش را از روي ميز برداشت او از بس گريه كرده بود صورتش كاملاً خيس شده بود. «محمود» وقتي شروع به حرف زدن كرد همه جزئيات را همانطوري كه «بهروز» اعتراف كرده بود شرح داد اما در يك بخش وقتي سؤال شد چه كسي گلوله را شليك كرده است؟ خود را بي گناه دانست و گفت كه «بهروز» تپانچه در دستش بود و او گلوله ها را شليك كرده است. اين جوان در برابر تعجب بازپرس شمس گفت كه من در حال گرفتن كيف سامسونت بودم سرم و نگاهم به سمت پايين بود كه گلوله ها شليك شد، ترسيدم كيف را رها كردم بعد به سمت موتورسيكلت دويدم، «بهروز» هم ترسيده بود از من خواست كيف را بردارم من قدرت بازگشت به سمت مقتول را نداشتم ترك موتور نشستم و به سرعت فراركرديم. بازپرس شمس پس از اينكه شنيد دو جوان موتورسوار تپانچه را در تپه هاي اطراف عباس آباد بيرون انداخته اند، خود را در برابر دوقاتل ديد كه هركدام ديگري را متهم به قتل مي كنند. اصل ماجراحل شده بود، آن شب بازپرس شمس پس از صدور قرارقانوني براي بازداشت «بهروز» و «محمود» اداره آگاهي را ترك كرد و به خانه رفت. وقتي خواست بخوابد جزئيات قتل و اعترافات دو جوان را در ذهنش مرور كرد به نكات جالبي دست پيدا كرد لبخندي از رضايت زد و خوابيد. فرداي آن روز، بازپرس شمس در اتاق كارش نشسته بود كه «بهروز» و«محمود» دستبند به دست وارد اتاق شدند و به درخواست او روي صندلي نشستند. بازپرس چند دقيقه اي مكث كرد بعد رو به «بهروز» كرد و گفت: برخلاف ادعاهاي حق به جانب تو، مشخص شده است كه قاتل اصلي يعني شليك كننده گلوله ها تو بوده اي و اين موضوع از زبان دوستت «محمود» نيز شنيده شده است. خودت چه مي گويي! «بهروز» نگاهي به «محمود» انداخت كه با تعجب به او خيره شده بود بعد با خونسردي گفت: «تپانچه در دست دوستم بودم و او شليك كرده است! هنوز «محمود» به اين ادعا اعتراض نكرده بود كه بازپرس شمس با دست اشاره اي به او كرد بعد دليلش راخيلي مفصل براي اين ادعاي خود شرح داد و هيچ جايي براي انكار «بهروز» نگذاشت. «بهروز» اين بار ابتدا به «محمود» نگاهي كرد از او عذرخواهي كرد و پذيرفت گلوله ها را شليك كرده است.
|
|
|
|
|
مروري بر پرونده هاي قديمي ـ ايران شريفي ( قسمت چهارم)
به حرفهايم گوش كنيد
|
|
|
در بخشهاي گذشته خوانديد در سال۱۳۴۹ روزنامه ها با اعلام خبر ربوده شدن دودختربچه توسط نامادري و چاپ عكس اين زن و استمداد پليس براي دستگيري وي، يكي از بزرگترين پرونده هاي جنايي را ورق زدند. پس از ۴۶روز بود كه مردي در تماس با پليس مخفيگاه اين زن را مشخص كرد. پليس اقدام به دستگيري ايران شريفي كرد و ايران بعد از ضد ونقيض گويي هاي فراوان اعتراف به قتل زهره ۱۰ساله كرد. اين در حالي بود كه پليس جسد فاطمه ۵ساله را در همان روزهاي نخستين پيدا كرده بود. ايران شريفي پس از كشف جسد زهره تحت بازجويي هاي جديد قرار گرفت و سعي كرد با معرفي كردن چندنفر به عنوان همدست از جرم خود كم كند ولي اعترافات ساير متهمان حقايق بيشتري را روشن كرد و اينك ادامه ماجرا * درخواست اعدام براي ايران بازپرس دادسراي كرج پس از ۵۸روز تحقيق در مورد پرونده ايران شريفي موفق شد تا مدارك لازم و كافي را براي طرح در دادگاه عليه اين زن آماده كند. ايران شريفي كه به زن دندان طلايي مشهور شده بود، پس از گذشت اين مدت هنوز در ميان مردم و محافل خبري مهمترين اخبار روز را به خود اختصاص داده بود. دادستان از دادگاه عالي جنايي براي ايران شريفي درخواست مجازات اعدام كرد. با اين درخواست بود كه پرونده قتل ايران شريفي به دادگاه عالي جنايي تهران ارجاع شد و ايران شريفي در نامه اي به دادگاه از علي هاشميان كه يكي از وكلاي دادگستري بود، درخواست كرد تا دفاع از او را در طول محاكمات دادگاه به عهده بگيرد. * آغاز محاكمات ساعت ۱۰ و۱۰دقيقه صبح روز ۳۱مرداد۱۳۵۰ است. ايران شريفي در حالي كه چادر زندان را سر دارد همراه چندمأمور زن قدم در راهروهاي دادگاه مي گذارد. به دستان او دستبند زده اند. ايران سعي مي كرد كه خونسردي اش را حفظ كند. آرام و محكم قدم برمي دارد و همراه چندمأمور زن كه دور او هستند وارد شعبه اول دادگاه عالي جنايي مي شود. مأموران زن زندان او را به سوي جايگاه متهمان هدايت مي كنند. رنگ چهره ايران شريفي به شدت پريده است. ديگر از آن خنده هاي هميشگي و شادابي اش اثري نيست. صندلي دادستان خالي است. در جمع حاضران در دادگاه سه زن و ۱۵مرد روي صندلي ها نشسته اند همه به ايران شريفي چشم دوخته اند. نماينده دادستان در انتظار آمدن قضات است. زمان به كندي مي گذرد. لحظات سنگين است. ۵دقيقه بعد سيدهاشم طباطبايي كه رئيس دادگاه است به همراه مستشاران اش وارد دادگاه مي شود. لحظاتي بعد قاضي با كوبيدن چكش از حاضران مي خواهد كه سكوت دادگاه را رعايت كنند و جلسه را رسميت مي دهد. * ديگر آزاد نمي شوم ايران شريفي دقايقي بعد از آغاز دادگاه از جا بلند مي شود. او چادر سفيد گلداري به سر دارد پاي ميز دادگاه ايستاده است. رئيس دادگاه از او مشخصاتش را مي پرسد. ايران شريفي به آرامي پاسخ مي دهد و رئيس دادگاه از او مي خواهد كه با صداي بلندجواب سؤالات را بدهد. \ ساكن كجا هستي؟ ـ تهران. \ كجاي تهران؟ ـ خانه پدر ومادرم. چه مي دانم؟ جنوب تهران. \ آدرس را بده. ـ منزلي ندارم. آدرس من زندان است. \ آدرس ات را بده شايد آزاد شدي؟ ـ من هيچ وقت آزاد نمي شوم آقا! ايران شريفي روي صندلي مي نشيند. منشي دادگاه از جا بلند مي شود و كيفرخواست را با صداي بلند مي خواند. در اين كيفرخواست براي ايران شريفي تقاضاي اعدام شده است. بعد از آن رئيس دادگاه ايران را خطاب داده و مي گويد: در كيفرخواست قيد شده كه شما براي انتقامجويي از شوهر سابق تان دودخترش را ربوده و به كرج و بندر انزلي برده و در آنجا به قتل رسانده ايد آيا اين اتهامات را قبول داريد؟ ايران كه تا اين لحظه ساكت و آرام بوده است، يك دفعه بر آشفته شده و از جا بلند مي شود. او در حالي كه از ناراحتي صدايش مي لرزيد، مي گويد: آقاي رئيس دادگاه من بي گناه هستم. من زهره و فاطمه رانكشته ام اجتماع باعث مرگ آن دوبچه بي گناه شد. من سالهاست كه منتظر اين روز بوده ام. روزي كه بتوانم براي كسي درددل كنم. مي خواستم براي كسي درددل كنم و حرف بزنم و امروز اين فرصت براي من فراهم شده است. حالا مي خواهم براي شما بگويم كه چطور باعث سياه روزي من شده اند. چطور مرا بدبخت كردند. مگر من مادر نبودم؟ مگر من احساس نداشتم؟ مگر من هفت بچه نداشتم و مرا از بچه هايم جدا نكردند. رئيس دادگاه حرفهاي ايران را قطع كرده و مي گويد: حاشيه نرو. و بعد مي پرسد: روز ۱۳مهرماه سال گذشته براي چه كاري بود كه به خانه رمضان رفتي چرا با همسرش دعوا كردي؟ * به حرفهايم گوش كن ايران در حاليكه صدايش مي لرزد و بغض گلويش را گرفته است مي گويد: من التماس نمي كنم. اين را بدانيد كه اگر بدترين مجازات ها را هم برايم در نظر بگيريد هرگز التماس نمي كنم. ولي تنها يك خواسته دارم و آن اين است كه به حرفهايم گوش كنيد. ايران مي گويد: من به خانه حاجيه خانم نرفتم. خودم در خانه ديگري زندگي مي كردم. رمضان هر شب با مردي به خانه من مي آمد و در خانه خوشگذراني مي كرد. در اين مدت من اصلاً كاري به زندگي حاجيه و بچه هايش نداشتم. رئيس دادگاه مي پرسد: چطور شد فاطمه و زهره رااز مدرسه دزديدي ، فاطمه چطور كشته شد؟ * من او را نكشتم ايران شريفي بدون توجه به اين سؤال قاضي دادگاه مي گويد: رمضان دائم مرا با كارهايش آزار مي داد چاره اي جز شكايت از اونداشتم. به همين علت از او شكايت كردم و توانستم حكم جلب اش را بگيرم ولي هر كاري كردم موفق نشدم كه دستگيرش كنم. مانده بودم چه كنم. شب و روز فكر مي كردم تا اينكه يكي از دوستان به من گفت بچه هايش را بدزدم. وقتي فكر كردم ديدم چاره اي جز اين كار ندارم بنابراين بچه هاي او را دزديدم و به كرج بردم. شب وقتي فاطمه را روي تخت خواباندم حالش خوب بود سه بار از روي تخت به كف اتاق افتاد و دچار خونريزي مغزي شد. نيمه شب بود كه متوجه خونريزي مغزي اش شدم. به همين خاطر او را درون يك پتو پيچاندم تا جلوي خونريزي از دماغ اش را بگيرم ولي چند دقيقه بعد بود كه متوجه شدم او مرده است به اتفاق بهمن از خانه بيرون رفتيم. نمي دانستم چه كار كنم و چگونه از شر جسد فاطمه خلاص شوم ولي همين طور كه از يك خيابان خلوت مي گذشتيم يكدفعه بهمن جلو آمد، بچه را از بغل من گرفت ودر جوي آب انداخت. رئيس دادگاه مي پرسد: چرا پليس را خبر نكردي؟ بهمن حرفهايش در بازپرسي ها درست برعكس اظهارات تو است. ايران در حاليكه بلندبلندگريه مي كند مي گويد: بله همين جا است كه مي گويم اجتماع به من ظلم كرده است. اگر آن روز كه فاطمه مرده بود، بهمن پليس را خبر كرده بود، حالا زهره زنده بود و به سرنوشت خواهرش دچار نمي شد. من نتوانستم پليس را خبردار كنم چون مي ترسيدم. من دو بچه شوهرم را به توصيه يكي از دوستان او دزده بودم بهمن هرچه در اين مورد گفته دروغ است. چون پاي خودش در ميان بوده است طبيعي است كه حقيقت را پنهان كند وبراي نجات خودش حرفهاي ديگري بزند، اما الآن ديگر چيزي براي من عوض نمي شود بنابراين لزومي ندارد كه بخواهم حقايق را پنهان كنم و يا دروغ بگويم. رئيس دادگاه خطاب به ايران شريفي مي گويد: شما دربازجويي هايتان اعتراف كرده ايد كه به خاطر انتقام جويي بوده كه بچه ها را كشته ايد و از اول كه آنان را ربوده بوده ايد طبق همين نقشه بوده است در بازپرسي هايتان گفته ايد فاطمه را روي دست بلند كرده ايد و بعد با تمام نيرو و تواني كه داشته ايد به زمين پرت كرده ايد، شما از روي عمد او را به زمين كوبيده ايد. چرا؟ چرا نمي خواهيد حالا همه چيز را آنطور كه حقيقت داشته است براي دادگاه تعريف كنيد؟ ايران شريفي مي گويد: اول اجازه مي خواهم تا بتوانم حرفهايم را بزنم. از شما مي خواهم بگذاريد من بتوانم پيام هايم را بدهم. اين پيام براي همه مردم مفيداست. او سپس ادامه مي دهد: اي مردها شما را به خدا قسم مي دهم كه هرگز دو زن نگيريد . اي زنها شما را هم قسم مي دهم به شرف مادري تان سوگند مي دهم كه اگر بچه داريد، اگر صاحب فرزند هستيد و از شوهرتان جدا شده ايد يا مي خواهيد جدا شويد ديگر هيچوقت ازدواج نكنيد. ايران مي گويد: در مورد اعترافاتي كه شما به آن اشاره كرديد بايد بگويم كه در آن شرايط حال عادي و طبيعي نداشتم. مطمئن هستم كه اصلاً اين حرفها را من نزده ام. او سپس مي گويد: من ناراحتي قلبي دارم. اگر رئيس دادگاه اجازه دهند بنشينم. رئيس دادگاه با اين درخواست ايران شريفي موافقت مي كند و دستور مي دهد تا در جايگاه مخصوص براي او صندلي بگذارند دقايقي بعد ايران شريفي روي صندلي مي نشيند. بدن او به آرامي مي لرزد. او در همين حالت مي گويد: موضوع انتقام جويي در كار نيست. من به هيچ وجه قصد انتقامجويي نداشتم زيرا اگر مي خواستم از رمضان انتقام بگيرم لازم نبود تا اين اندازه خودم را به زحمت بيندازم مي توانستم خيلي راحت دو بچه او را در خانه ام خفه كنم و اين همه در به دري و بدبختي نكشم. رئيس دادگاه از ايران مي پرسد: زهره را چگونه كشتي؟ ايران شريفي مي گويد: چند روزي بود كه زهره پيش من بود. اگر مي خواستم زهره را بكشم بهترين راه اين بود كه او را به دريا بيندازم. هيچ كس هم نمي فهميد و من هم هيچ ردي از خودم برجاي نمي گذاشتم ولي شرايط به گونه ديگري بود. در بندرانزلي من اسير چنگال چند مرد بي رحم و خدانشناس شده بودم. آنها بعد ازاينكه عكس من و زهره را در روزنامه ديدند و فهميدند كه من زهره را ربوده ام به جاي اينكه مرا به مأموران وپليس معرفي كنند از فرصت استفاده كردند. آنها فهميده بودند كه من يك زن بي پناه وبدبخت هستم و پليس به دنبال من است. آنها فهميده بودند كه من هيچ پناهگاهي ندارم و مي توانند به دليل اين مشكلات تاجايي كه مي توانند و مي خواهند مرا تحت فشار قرار دهند اين بود كه بساط عيش و نوش را پهن كردند. آنان مشروب آوردند و به من خوراندند. مشروب كه خوردم از حالت طبيعي خارج شدم. من ديگر نمي فهميدم كه چه كار مي كنم. آنان هم در حالت طبيعي نبودند. نمي دانم در اين شرايط چه اتفاقي افتاد. نمي دانم چه بلايي سرزهره آمد. بعد ازاين دفاعيات رئيس دادگاه ختم جلسه را اعلام مي كند. ايران شريفي در ميان هياهوي جمعيت توسط چند مأمور زني كه او را به دادگاه آورده اند از دادگاه خارج مي شود.
|
|
|
|