|
درباره مايكل اينس و بازرس اپلباي
جنايت را جدي نگيريد
|
|
|
وقتي در ،۱۹۳۶ «قتل در دفتر رئيس دانشگاه » به قلم مايكل اينس (نام مستعاري كه جان اينس مكينتاش استوارت براي نگارش رمان هاي پليسي اش برگزيده بود) منتشر شد، بسياري از منتقدان به وجد آمدند و «ضميمه تايمز ادبي» از ظهور نويسنده اي نوقلم خبرداد كه از همان ابتدا در كنار بزرگان ادبيات پليسي جاي مي گرفت و با انتشار «انتقام هملت» (۱۹۳۷) او را «نويسنده اي يگانه و بي همتا» توصيف كرد «كه منزلت رمان پليسي را تا حد برجسته ترين آثار ادبي بالا برد» و اين سرآغاز خلاقيتي بود كه نيم قرن دوام يافت. مايكل اينس جان اينس مكينتاش استوارت (۱۹۰۶ـ۱۹۹۴) ، رمان نويس، منتقد ادبي، رساله نگار و استاددانشگاه انگليسي، در ادينبورگ به دنيا آمد و در آكادمي ادينبورگ ، كالج اوريل و دانشگاه آكسفورد تحصيل كرد. در ۱۹۳۶ ، ضمن سفري دريايي از ليورپول به آدلايد، در استراليا، براي وقت گذراني و از سرتفنن، نخستين رمان پليسي اش را نگاشت و با نام مستعار مايكل اينس منتشر كرد. نظرمساعد منتقدان و استقبال گسترده خوانندگان او را به ادامه طبع آزمايي در اين عرصه ترغيب كرد و طي پنجاه سال بيش از چهل اثر در اين ژانر پديد آورد كه پرسوناژ اكثر آنها جان اپلباي است. از مهمترين رمانهاي پليسي اش مي توان «راز لردموليون»، «قضيه نرگس زرد»، «در جنگل بلوط چه اتفاقي افتاد؟ »، «دروغ ناشيانه»، «اپلباي در آرارات»، «اپلباي روايت مي كند»، «عمليات پاكس»، «مرگ در شكارگاه»، «سرانجام اپلباي»، «مويه برصنعتگر»، «جنگل خونين»، «سكوت رعايت شود»، «ديدگاه خصوصي» را نام برد. او همچنين چندرمان نوشت كه قهرمان شان نقاشي مشهور به اسم چارلز هنيبت است كه «بهشت هنيبت» و «اپلباي وهنيبت» از آن جمله اند. با اقتباس از رمان «كريسمس در كندلشو» (يكي از برجسته ترين آثار پليسي اش كه اپلباي در آن حضور ندارد) كمپاني والت ديسني فيلمي توليدكرد كه بازيگران اصلي اش ديويد نيون، هلن هايس، جودي فاستر و لئومك كرن بودند. جان اينس استوارت رمانهاي غيرپليسي و آثار نقادانه و رساله هاي ادبي اش را با نام اصلي اش منتشر كرد، كه شاخص ترين شان عبارتند از پنجگانه «پلكان در استاري»، «اندرو و توبياس»، «پلي در ارتا و داستانهاي ديگر»، تك نگاريهايي درباره روديارد كيپلينگ، جوزف كانراد، تاماس هاردي، مجلد آخر «تاريخ ادبيات انگليسي» آكسفورد، «هشت نويسنده بزرگ»، «انگيزه ها و شخصيت ها در آثار شكسپير» و زندگينامه شخصي اش تحت عنوان «مايكل اينس و من» . مايكل اينس از استادان مسلم رمان پليسي اديبانه به شمار مي آيد و از جايگاهي رشك انگيز برخوردار است زيرا آثارش هم مقبوليت عام دارند و هم مورد پسند و ستايش منتقدان و فرهيختگان اند. آنچه رمانهايش را از پليسي نويسان بازاري، كه هدفي جز سرگرم كردن خواننده ندارند، متمايز مي سازد نثر پيراسته، طنز سنجيده و هوشمندانه، پيرنگهاي بديع و معقول، ديالوگهاي روان و دلنشين و انباشته از نكته سنجي و نقل قول هاي ادبيانه بجا و بامزه است. او با تنوع موضوعات، بهره گيري از شگردهاي ابتكاري گره افكني در پيرنگ، ساختارهاي نامتعارف در رمانهاي پليسي، خلق فضا و موقعيتهاي شگفت انگيز و ـ گهگاه ـ مضحك توانست طي پنجاه سال همواره آثاري با طراوت و جذاب بيافريند و طرفداران پروپاقرصش را حفظ كند. در نخستين رمانش، قتل در دفتر رئيس دانشگاه، با ماجراي جنايتي نمايشي روبرو هستيم كه هفت مظنون دارد و روند پيچيده روايت به گونه اي است كه مدام خواننده را غافلگير مي كند؛ در «انتقام هملت»، هنگام تمرين نمايش، قتلي رخ مي دهد كه بسيار حساب شده و در عين حال جسورانه طراحي شده است؛ در «مويه برصنعتگر»، پنج راوي مختلف ماجرا را شرح مي دهند؛ «سرانجام اپلباي» مضحكه اي است پررمز و راز و التهاب آور كه در آن واقعيت از هنر تقليد مي كند؛ «عمليات پاكس» تلفيقي است از رمان حادثه اي و معمايي كه با ماجراهاي نفس گير و پرتنش خواننده را به هيجان مي آورد و با پرده برداشتن از رازي بي اندازه غامض و روشنفكرانه مبهوتش مي كند؛ موضوع قضيه نرگس زرد، ناپديدشدن اسبي است كه ادراك حسي خارق العاده اي دارد؛ «كريسمس دركندلشو» روايتي افسانه اي و شاعرانه است كه پايان غيرمنتظره اش ابداً قابل پيش بيني نيست. اگرچه آخرين رمانهاي اينس استحكام ساختار و شيوايي كلام و كنايه هاي هوشمندانه رمانهاي نخستين را فاقدند و به بيان عاميانه چفت و بست بيرنگ شان بقدر آثار اوليه سفت نيست، ولي كماكان جذاب و دلپذيرند و كسي از خواندنشان پشيمان نمي شود. سرجان اپلباي جان اپلباي ، كه اولين بار در قتل در دفتر رئيس دانشگاه، ظاهر مي شود، بازرس جوان، با معلومات و آداب داني است كه براي اسكاتلنديارد كارمي كند. او در «سرانجام اپلباي» با جوديت ريون آشنا مي شود، به يكديگر دل مي بندند و كارشان به ازدواج مي كشد؛ ميوه اين زناشويي پسري است به نام بابي كه براي نخستين بار در «دروغ ناشيانه» نامش به ميان مي آيد. بازرس اپلباي ارتقاي مقام مي يابد، سربازرس و سپس رئيس كل پليس انگلستان مي شود و به كسب لقب «سر» نايل مي گردد. پس از بازنشستگي، همچنان به كاوشگري ادامه مي دهد و معماهاي پليسي را گره گشايي مي كند. جان اپلباي اقتداري فطري دارد، معاشرتي و خويشتندار است. در هر محيط و محفلي احساس راحتي مي كند و به آساني خود را با جمع وفق مي دهد، نكته سنج و بذله گوست و براي نقل قولهاي ادبي سنجيده و بجا حضور ذهني كم نظير دارد، حيطه دانش و اطلاعاتش بسيار گسترده است، تيزهوشي نامتعارفش خواننده را غافلگير مي كند و پليس با فرهنگ و فرهيخته اي به حساب مي آيد. به بركت واقع بيني، ذهنيت عملي، قوه تخيل، ابتكار سرشار، خوش اقبالي و حسن تصادف، راز جنايت ها را كشف مي كند و مجرمان را گرفتار مي سازد. در مورد شكل ظاهري اش چيز زيادي نمي دانيم جز اينكه كمتر از سنش نشان مي دهد، رفتار و تحركي جوانانه دارد، لبهايش درشت و دندانهايش يكدست و سفيد و براق اند. در ۱۹۳۶از معماي قتل دكتر آپلباي پرده برمي دارد و پنجاه سال بعد، در آخرين ماجرايش، قاتل لرد اوسپري را به دام مي افكند. در ۳۸رمان و چندين داستان كوتاه ظاهر مي شود و هنوز يكي از پرسوناژهاي محبوب و پرهوادار ادبيات پليسي است. «لوده ها» جوليان سايمونز، پژوهشگر برجسته ادبيات پليسي، در كتاب تاريخچه داستان كارآگاهي و رمان جنايي، مايكل اينس را جزو پنج پليسي نويس بلندآوازه اي قلمداد مي كند كه آنها را «لوده ها» Farceurs مي نامد.ويژگي مشترك اين نويسندگان، كه در دهه هاي بيست و سي، يعني عصرطلايي ادبيات پليسي، ظهور كردند و آثاري بديع پديد آوردند، اين بود كه رمان پليسي را به چشم شوخي سرگرم كننده اي نگاه مي كردند كه بيشتربه طنز و مطايبه گرايش داشت تا ايجاد دلهره و ترس. آنها، اگرچه اغلب در خلق معماهاي پيچيده و مبهوت كننده مهارت داشتند ولي خود را به رعايت قواعد تثبيت شده اين ژانر مقيد نمي كردند و هر وقت مايل بودند اين اصول را ـ كه براي نويسندگان سنت گرا، مقدس و تخطي ناپذير تلقي مي شدند ـ ناديده مي انگاشتند و حتي به مسخره مي گرفتند. شيوه روايت هم در آثار آنان متفاوت و توأم با بازيگوشي و شيطنت بود. انگار ضمن شرح صحنه هاي هولناك، با چشمكي رندانه به خواننده ندا مي دادند كه جنايت را جدي نگيرد و از ياد نبرد كه آنچه مي خواند صرفاً زاييده تخيل است و برهيچ واقعيت انساني متكي نيست. چهارنويسنده ديگري كه، به عقيده جوليان سايمونز، عنوان «لوده» را سزاوارند عبارتند از فيليپ مك دونالد، پاتريك كوئنتين، رانالد ناكس و ادموند كريسپين؛ هرچند او، شخصاً، مايكل اينس را ظريف انديش ترين شان مي دانست. اينس با نامگذاري هاي كنايه آميز، ايجاد موقعيت هاي مضحك و گاه باورناپذير، كاربرد تشبيه هاي نامأنوس و عبارات دوپهلو لبخند را برلبهاي خوانندگان مي نشاند. در ميان آثارش، دو رمان «اپلباي در آرارات» و «قضيه نرگس زرد» بيش از همه ويژگي هاي «لودگي» را به منصه ظهور مي رسانند. البته، جان اينس مكينتاش استوارت در زندگينامه شخصي اش، «مايكل اينس و من»، كه با نام واقعي اش منتشر شده است، در مورد اين دسته بندي، نظري متفاوت با جوليان سايمونز دارد، او مي نويسد: «درست است كه در بعضي از رمانهايم، بخصوص «اپلباي در آرارات» و «قضيه نرگس زرد» از طنز و عوامل شگفت انگيز به افراط بهره برده ام، اما ابداً قصد بي مقدار شمردن و به مسخره گرفتن ادبيات پليسي را نداشته ام بلكه خواسته ام، به مدد خيالپروري و خلق موقعيتهاي محيرالعقول و مضحك، خوشمزگي و خنده را چاشني معما و حيرت كنم و علاوه برگيج كردن و به فكر فروبردن خواننده، اسباب انبساط خاطرش را فراهم بياورم.»
|