دوشنبه ۱۰ آذر ۱۳۸۲ - ۶ شوال ۱۴۲۴
Mon, Dec 1, 2003
ويژه ۷
شماره ۲۶۵۴
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سلامتي
فرهنگ و انديشه
كتاب و كتابخواني
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
تاريخچه ادبيات پليسي ـ ۱
پاورقي خارجي
درباره مايكل اينس و بازرس اپلباي
تاريخچه ادبيات پليسي ـ ۱
راهگشايان ادبيات پليسي
پيشگفتار
تاريخ ادبيات پليسي از قرن نوزدهم آغاز مي شود، اما «ماقبل تاريخ» آن، از ديدگاهي آسانگيرانه ـ و نسنجيده و غيرمنطقي ـ به دوران باستان هم مي تواند برسد. بسياري از پژوهشگران و منتقدان، «اوديپ شهريار» سوفوكل را نخستين روايت كاوشگري پليسي به شمار مي آورند. اگر اين نظر را بپذيريم، بايد اذعان داشت يكي از بديع ترين شگردهاي داستان جنايي در اين روايت به كار گرفته شده است: كاوشگر (كارآگاه) قاتلي را مي جويد كه خودش است (آلن رب گريه، در «پاك كن ها» و ويليام هجور ستبرگ، در «قلب فرشته»، هر دو از اين ترفند بهره برده اند). بر همين اساس مي توان ماجراي «شوشانا و پيرمردان» در كتاب دانيال نبي، يا بعضي از قصه هاي «هزار و يك شب»، يا حكايت «زاديگ» ولتر را كه در آن ريزبيني ها و استنتاجهايي شرلوك هولمزگونه مي يابيم، پيشينه هاي ادبيات پليسي قلمداد كرد، اما واقعيت بديهي و انكارناپذير اين است كه آنچه امروز ادبيات پليسي (در مفهوم كلي و گسترده آن) ناميده مي شود، تداوم اين آثار نيست، از دل آنها برنيامده و در تكوين و شكل گيري اش نقشي نداشته اند. اسلاف بلافصل اين ژانر ادبي را بايد در دوراني نزديك تر به زمان ما و در متوني بجوييم كه از اواخر سده هجدهم تا اواسط سده نوزدهم پديد آمدند و با بررسي دقيق و موشكافانه شان مي توانيم بذرهاي انواع مختلف داستان پليسي را بازشناسيم. در ادامه به بعضي از شاخص ترين آثاري كه راهگشاي ادبيات پليسي شدند، اشاره مي كنيم. البته نبايد از اين نكته غافل شد كه اين آثار به يك گونه ادبي منحصر نمي شوند، بلكه مجموعه اي نسبتاً گسترده و متنوع را تشكيل مي دهند و همگي شان داستاني نيستند، هرچند تمامي شان كم و بيش از عنصر تخيل بهره برده اند و روايتگري دراماتيك ركن اصلي و عامل جذابيت شان است.
ك. م.
يكي از برجسته ترين آثاري كه در تكوين ادبيات پليسي نقش داشت، رمان «كلب ويليامز» اثر ويليام گادوين است كه در ۱۷۹۴ منتشر شد. بر اين كتاب برچسبهاي مختلفي زده اند: رمان روانشناسانه، رمان كارآگاهي، حادثه اي يا تعقيب و گريز. از آنجايي كه اين اثر به فارسي ترجمه نشده و تقريباً مهجور و ناشناخته است، شرح بسيار خلاصه آن مي تواند سودمند باشد. فالكلند اشرافزاده اي زميندار كه به سخاوت و خوشخويي شهرت دارد، به جرم قتل همسايه ددمنش و بيرحمش، تريل، بازداشت، محاكمه و تبرئه مي شود، زيرا آلت قتل را در منزل يكي از رعيتهاي مقتول به نام هاوكيتر پيدا مي كنند. دادگاه، او و پسرش را مجرم مي شناسد و آن دو به دار آويخته مي شوند. كلب ويليامز راوي ماجراست ـ يا بهتر بگوييم، بخش عمده ماجرا، زيرا نويسنده،راوي ديگري را هم وارد داستان مي كند. اين جوان تهيدست، كه در زمان وقوع جنايت به عنوان منشي در خدمت فالكلند بود، به اربابش مشكوك مي شود و از سر كنجكاوي، به شيوه كارآگاهان آماتور آتي، دست به كاوشگري مي زند و سرنجام پي مي برد كه فالكلند قاتل تريل بوده است. كلب، پس از كشف حقيقت، اخراج مي شود و به اتهام سرقت به زندان مي افتد و پس از رهايي يافتن از محبس ناچار به فرار مي شود، چون فالكلند و پيشكارش جاينس قصد جانش را دارند. شرح تعقيب و گريزي بي امان را مي خوانيم كه طي آن، جوان بي نوا به هيأتهاي مختلف در مي آيد، از گداي ايرلندي گرفته تا رعيتي ژنده پوش و سوداگري يهودي. در پايان، كلب موفق مي شود، مجرميت فالكلند را به اثبات برساند و اشرافزاده گناهكار، قبل از مرگ، به جنايتش اعتراف مي كند و مرد جوان را به خاطر پايداري و استقامتش مي ستايد.
«خاطرات ويدوك» كه ظاهراً بر اساس رويدادهايي واقعي نگاشته شده است، بعد از انتشارش در فرانسه، چه در اين كشور و چه در ساير كشورهاي اروپايي با استقبالي خيره كننده روبرو شد و خوانندگان فراواني را شگفت زده كرد. اين كتاب نخستين اثري است كه در آن يك مأمور پليس به عنوان شخصيت اصلي ظاهر مي شود. ويدوك، سارق و شياد سابق، در ۱۸۰۹ از اعمال گذشته اش نادم مي شود، به خدمت قانون در مي آيد و به سبب لياقتش خيلي زود پيشرفت مي كند و رئيس پليس پاريس مي شود. بررسي شيوه عمل ويدوك از آن جهت جالب است كه به ما امكان مي دهد دو گرايش غالب رمان پليسي مدرن را برجسته سازيم. او براي پيگيري هر پرونده، به هيأت خلافكاران در مي آمد، آنقدر به كاباره ها و اماكن مشكوك سر مي كشيد تا از ته و توي قضيه سر در مي آورد يا از طريق خبرچينهايش اطلاعات لازم را كسب مي كرد. پس از شناختن مجرم، در هيأت مبدل، سر راهش قرار مي گرفت، او را فريب مي داد و پس از جلب اعتمادش، به مدارك و سرنخهاي لازم مي رسيد تا او را به اعتراف وادارد و تسليم عدالت كند. اين روش عملگرايانه كاملاً با شيوه استدلالي و «علمي» پرسوناژهاي پو و كانن دايل تقابل دارد.
رمان گوتيك و مشخصاً آن دسته از آثاري كه عاري از عوامل متافيزيك اند، در تكوين و شكل گيري گونه هايي از داستان پليسي نقشي عميق و تأثيرگذار داشته اند. در اين ميان رمانهاي ان رادكليف و بويژه شاهكارش «اسرار اودولفو» از اهميت و جايگاهي ممتاز برخوردار است. «اسرار اودولفو» كه در ۱۷۹۴ به چاپ رسيد، سرگذشت اميلي سن اوبر است، دختر يتيمي كه شوهرعمه پليد و شريرش مونتوني او را در قلعه اي محبوس مي كند. آنجا زندگي و عفت و ثروتش مورد تهديد قرار مي گيرد و مدام با وقايعي هولناك و ظاهراً ماوراي طبيعي مواجه مي گردد كه عاقبت آشكار مي شود جز كلك بازيهاي فريبكارانه انساني نبوده اند. اميلي به فرانسه مي گريزد و پس از رودررويي با سوء تفاهمها و مصائب و مشكلات مرموز متعدد، سرانجام به وصال معشوقش والانكور مي رسد و داستان پاياني خوش مي يابد.
«رمان مهيج» Novel of Sensation يكي از شاخه هاي ادبيات داستاني عامه پسند است كه ۱۸۶۰ به بعد در انگلستان رواج يافت و هدف اصلي اش اين بود كه به مدد رويدادهاي التهاب آور، شورانگيز و اغلب نامحتمل و باورنكردني، احساسات خواننده را برانگيزد و او را به هيجان بياورد. تحول تدريجي اين گونه داستان به رمان حادثه اي و پليسي راه برد. يكي از پرآوازه ترين و ماندگارترين آثار اين ژانر «راز ليدي آئودلي» نوشته مري اليزابت برادون است. قهرمان مؤنث اين رمان كه بر خلاف چهره زيبا و معصومانه اش، سرشتي پليد و شيطاني دارد، پس از به قتل رساندن شوهر اول و ترك فرزندانش، تصميم مي گيرد همسر دومش را نيز مسموم كند تا رازش فاش نشود.
مري اوليفانت، نويسنده برجسته انگليسي، پس از خواندن اين رمان، چنان منقلب شد كه اظهار داشت: «دوشيزه برادون آفريننده ابليس گيسو طلايي در ادبيات داستاني مدرن است.»
رمان ديگري كه به سبب تأثيرگذاري ديرپايش، نمي توان از اشاره به آن درگذشت «اسرار پاريس» نوشته اوژن سو، پاورقي نويس مشهور فرانسوي است. اگرچه اين رمان به صورتي فراگير بر ادبيات پليسي اثر نگذاشت، ولي داستانهاي پليسي حادثه اي فراواني با الهام از آن پديد آمدند و رودلف، شخصيت اصلي كتاب، الگوي بسياري از ابرقهرمانهاي عدالت طلب و جرم ستيز ادبيات پليسي شد.
دو تن از بزرگترين نويسندگان رئاليست قرن نوزدهم نيز هر كدام با يك رمان در ظهور و شكل گيري ادبيات پليسي نقش داشته اند. «پرونده مشكوك» اثر بالزاك را مي توان تقريباً رماني پليسي به حساب آورد، زيرا همه عناصر اصلي اش را دارد: معما، كاوشگري، سرنخهاي گمراه كننده و عاقبت محاكمه (درست مانند رمانهاي پليسي ـ قضايي، از نوع آثار جان گريشام و شركا). آنچه ميان اين اثر با رمانهاي پليسي اصيل فاصله مي افكند، شيوه روايتگري واقع گرايانه نويسنده است.
رمان پليسي ـ از آنجايي كه مي خواهد رويدادها را بر پايه استدلال و اسنتتاج توصيف كند ـ از واقعيت متعارف چشم مي پوشد، زيرا قصد بازآفريني اش را دارد. اگر اجل به چارلز ديكنز مهلت مي داد تا آخرين اثرش «راز ادوين درود» را به پايان برساند، شايد امروز مي توانستيم از او به عنوان آفريننده نخستين رمان پليسي تمام عيار نام ببريم.
پاورقي خارجي
كمدي تشويش
نويسنده: مايكل اينس ترجمه: كام
در اسكاتلند، صيد ماهي قزل آلا، تقريباً به اندازه به دام افكندن آهو و شكار سياه خروس، جزو تفريحات اعيان است. اپلباي چندان پولدار نبود. كارش را در يكي از كلانتري هاي كم اهميت شروع كرد و به مقام رياست كل پليس انگلستان رسيد ـ سمت دهن پركني كه بچه هايش، به درستي تمام، آن را در عبارت كوتاه تر و گوياتر «پليس كل» خلاصه كرده بودند.
وظايف «پليس كل»، همانطور كه قابل پيش بيني بود، بيشتر جنبه اداري داشت تا هيجان آور و نيروبخش باشد. اپلباي زودتر از موعد خود را بازنشسته كرده بود و اكنون مانند آقازاده اي بي مسؤوليت و ييلاق نشين در ملكي كوچك، كه متعلق به همسرش بود، در جنوب انگلستان زندگي مي كرد. خوشبختانه، آنجا هم وقايع غريب پيش مي آمدند و حوصله اش خيلي سر نمي رفت. صد البته، مثل همه آقازاده هاي ييلاق نشين، از ماهيگيري لذت مي برد.
به همين علت، دعوت ويواريني را قبول كرد و با قلاب ماهيگيري اش راهي دانويني شد، هرچند با اين نمايشنامه نويس مشهور و صاحب اعتبار آشنايي نزديكي نداشت. حالا آنجا بود، در جمع چهار صياد كار كشته و پرشور، و در منزلي ييلاقي، كه زماني عمارتي اربابي بود. آن ناحيه، علي رغم پيشينه تاريخي پرافتخارش، اكنون به مكاني تفريحي بدل شده بود كه پولدارها تعطيلات شان را آنجا مي گذراندند.
اپلباي به اين موضوع اهميتي نمي داد و حواسش بيشتر متوجه محيط اطراف بود. از منزل ييلاقي فقط رودخانه را مي شد ديد. اپلباي يادش افتاد دكتر جانسون يك بار اين صحنه را نظاره كرده و از آن خوشش نيامده بود. او نوشته بود «گستره فراخ ستروني بي اميد، كه فقط نيروي ملال آور گياهان بي حاصل شتابش مي بخشد.» صداي بخاري ديواري او را به خود آورد.
حالا خش خش ناخوشايندي از بخاري شنيده مي شد. اپلباي كه وظيفه داشت براي شام ماهي را پاك كند، دست از كار كشيد. سربلند كرد و ديد ميزبان شان به سمت منزل مي آيد. ويواريني آخر از همه رودخانه را ترك كرده بود. ظاهراً اشتياق زيادي به ماهيگيري داشت. سرووضعش هم كاملاً با اين نقش سازگار بود و آدم را ياد صيادان صبور و سرسخت مي انداخت. اما شايد هم قابليتش براي بازيگري باعث مي شد بتواند در قالب هر شخصيتي برود. در انگلستان، فخرفروشي و سرگرمي هاي پرهزينه روستايي با هم پيوندي ناگسستني دارند و كم نيستند مرداني كه براي كسب منزلت اجتماعي به شكار روباه مي روند، درحالي كه از ديدن اسب زهره شان آب مي شود تا چه برسد به سواركاري. چه بسا، ويواريني هم از اين قماش آدم ها بود.
اپلباي فوراً از اين قضاوت به دور از انصاف احساس ندامت كرد، به خصوص اين كه ويواريني خيلي مريض احوال به نظر مي رسيد. حتي در روشنايي كم فروغ مهتاب كه بر آن زمين هاي جن زده مي تابيد، ناخوشي مرد قابل تشخيص بود. شايد فقط از فشارهاي عصبي رنج مي برد. اپلباي از نحوه زندگي نمايشنامه نويس در لندن اصلاً خبر نداشت، اما هيچ بعيد نبود بخواهد از چيزي بگريزد يا از شر كسي خلاص شود. اين گردهمايي در دانويني ـ محفلي جمع و جور و مردانه براي آن كه آخر هفته را مجردي بگذرانند ـ شايد به اين خاطر ترتيب داده شده بود تا شخصي را تسكين دهد كه درگير قضيه اي كاملاً بي ارتباط با وقايع روزمره بود.
ويواريني گفت: «آسمان دارد ابري مي شود، و باد سردي از طرف غرب مي وزد. در اين شرايط، نقش آفريني حتماً با كلك بازي توأم است. راستي تصميم گرفتم «سياهك» را نگه دارم. «به مگس مصنوعي دوبالي اشاره كرد كه هنوز به قلاب ماهيگيري اش آويزان بود. «احتمالاً كار اشتباهي است. به قدر كافي داغ نيست، مگر نه؟»
كليفورد چيلدري، كه روي نيمكتي كنار در نشسته بود و سرش در نسخه اي از «مرد اسكاتلندي» بود، كه سه روز پيش از چاپخانه درآمده بود، نيم نگاهي به او انداخت ـ اما نه به ويواريني بلكه به اپلباي ـ و باز مطالعه اش را از سرگرفت.
ناشر آثار ويواريني بود. مردي هيكل دار و سرخ رو كه ظاهرش داد مي زد مدام در حال جنب و جوش و كسب كار است، و احتياجي نداشت هيچ نقشي برايش بتراشند.
اپلباي گفت: «واقعاً يك نوشيدني حقتان است، ويواريني.»
«نه به قدر شما كه عين دده هاي مطبخي عرق مي ريزيد. همين الآن ترتيبش را مي دهم. گمانم با آب پرتقال موافق باشيد، درست مي گويم؟ شما چطور كليفورد؟»
چيلدري لحظه اي روزنامه اش را پايين گرفت: «آب پرتقال خوب است. آن دو تاي ديگر را نمي دانم. رفته اند پايين رود شنا كنند.»
«بسيار خوب. جنس هاي آمريكايي حرف ندارند.» ويواريني قلاب ماهيگيري اش را زير طاقي كاهگلي و كوتاه به ديوار تكيه داد.» خيلي سبك و خوش دست اند. تمام روز هم كنار آب قلاب بندازي، خسته نمي شوي.»
«پوف!» اين جواب از پشت «مرد اسكاتلندي» بلند شد، كه دوباره بالا رفته بود. اما وقتي ويواريني قدم به خانه گذاشت، «مرد اسكاتلندي» روي زمين ولو شد.
اپلباي گفت: «بيخودي ترش نكنيد.»
«نه ترش كردم، نه دلخور شدم.»
اپلباي خنده اش گرفت. «پوفي كه شما گفتيد از صدتا غرولند هم بدتر بود.»
چيلدري خودش را جابه جا كرد تا راحت تر بنشيند. «خيلي خب، قبول! من و فردي ويواريني كلي سال است با هم رفيقيم. نويسنده ها جانورهاي غريبي هستند، اپلباي. تمام عمرم با آنها سروكار داشته ام و معامله كرده ام. راستش، رمان نويس ها از همه بدترند، بعد مي رسيم به نمايشنامه نويس ها. البته، در بدقلقي باجي به هم نمي دهند. همه فكر و ذكرشان اين است كه «پرساناژ» بسازند.»
«منظورتان پرسوناژ است.»
«بعله، همان كه شما گفتيد. آدم هيچوقت نمي تواند از هويت واقعي شان مطمئن باشد.»
«يعني شما فكر مي كنيد صاحبخانه مان دارد اداي ورزشكارها را درمي آورد؟»
«صد جور اداي ديگر هم درمي آورد. از وقتي مي شناسمش مدام در حال نقش بازي كردن بوده. نويسنده ناموفقي است.»
«ناموفق؟»
«البته، ازراه قلم پول كلاني به جيب زده. اما خودش دوست دارد بگويد نويسنده ناموفقي است. آدم اين جور حرف ها را طعنه آميز مي داند. در هر صورت، شوخي ناجوري است.»
چيلدري تكاني به خود داد و از جا برخاست، انگار ملتفت شده بود كه زيادي بي ملاحظه درباره ميزبانش حرف مي زد. گفت: «كباب پز را برايتان آماده مي كنم. مي بينم بزودي لازمتان مي شود.»
درست مانند يكي از نمايشنامه هاي شسته و رفته ويواريني، آخرين جمله چيلدري قبل از خروج، بلافاصله، شخصي را كه صحبتش بود دوباره بر صحنه آورد. ويواريني ليوان ها و يك بطري در دستش بود كه حتي در نيمه تاريكي مي شد فهميد كمي يخ زده است. خانه ييلاقي از نظر امكانات رفاهي كم و كسري نداشت: يخچالي جادار، آب گرم و حرارتي مطبوع در غروب هاي خنك، به بركت چند سيلندر بوتان كه روي مخزني نو سوار بودند.
مبادا تصور كنيد غذاهاي ساده و حاضري مي خوردند. آقايان انگليسي سالخورده اي كه در دانويني دور هم جمع شده بودند خوش شان مي آمد مثل پسرهاي دبيرستاني رفتار كنند. اما وقتي مي خواستند لبي تر كنند، ديگر به بي قيدي تن نمي دادند و ذائقه شان از اصول كوتاه نمي آمد و شراب سفيد را فقط در دماي مناسبش مي پسنديد و مي پذيرفت.
از اين كه روي كاه دراز بكشند ابايي نداشتند. اپلباي در اين فكر بود كه نيمكت هاي منزل را حتماً خيلي گران خريده بودند، و پيش از آن كه به نتيجه قطعي برسد، متوجه شد صاحبخانه چوب پنبه سربطري را بيرون كشيد، درحالي كه با سرخوشي مي خنديد. ويواريني گفت: «همه حرف هاي اين پير كفتار را شنيدم. في الواقع همين طور است: مدام نقش بازي مي كنم! خب چه اشكالي دارد؟»
«بعله، درست مي فرماييد، ايرادش كجاست؟ به نظر من خيلي هم جالب است. درهرحال، از اين كه مرا به اين مكان دلپذير دعوت كرديد، خيلي ممنونم.»
«نظر لطف تان است، اپلباي عزيز. اما ماهيگيري را واقعاً دوست دارم و ـ مي دانيد؟ ـ فكر اجاره اين خانه ييلاقي و مهماني دادن را يكي از اين رفقا به سرم انداخت. يعني، راستش، مجبورم كرد. اسمش را نمي گويم كه مبادا خيال كنيد قصد بدگويي دارم.»
ويواريني دوباره مي خنديد ـ هرچند، به نظر اپلباي، حالت آدم هاي معذب را داشت. «نه اسمي از كسي ببر، نه آتش به انبار كسي بزن. بفرما! مروين و رالف هم آمدند.»
بعداً اپلباي ـ حتي موقعي كه جنازه اي روي دستش مانده بود ـ نتوانست به ياد بياورد چه كسي سر شام موضوع جنايت را پيش كشيد.
ادامه دارد
درباره مايكل اينس و بازرس اپلباي
جنايت را جدي نگيريد
145911.jpg
وقتي در ،۱۹۳۶ «قتل در دفتر رئيس دانشگاه » به قلم مايكل اينس (نام مستعاري كه جان اينس مكينتاش استوارت براي نگارش رمان هاي پليسي اش برگزيده بود) منتشر شد، بسياري از منتقدان به وجد آمدند و «ضميمه تايمز ادبي» از ظهور نويسنده اي نوقلم خبرداد كه از همان ابتدا در كنار بزرگان ادبيات پليسي جاي مي گرفت و با انتشار «انتقام هملت» (۱۹۳۷) او را «نويسنده اي يگانه و بي همتا» توصيف كرد «كه منزلت رمان پليسي را تا حد برجسته ترين آثار ادبي بالا برد» و اين سرآغاز خلاقيتي بود كه نيم قرن دوام يافت.
مايكل اينس
جان اينس مكينتاش استوارت (۱۹۰۶ـ۱۹۹۴) ، رمان نويس، منتقد ادبي، رساله نگار و استاددانشگاه انگليسي، در ادينبورگ به دنيا آمد و در آكادمي ادينبورگ ، كالج اوريل و دانشگاه آكسفورد تحصيل كرد. در ۱۹۳۶ ، ضمن سفري دريايي از ليورپول به آدلايد، در استراليا، براي وقت گذراني و از سرتفنن، نخستين رمان پليسي اش را نگاشت و با نام مستعار مايكل اينس منتشر كرد. نظرمساعد منتقدان و استقبال گسترده خوانندگان او را به ادامه طبع آزمايي در اين عرصه ترغيب كرد و طي پنجاه سال بيش از چهل اثر در اين ژانر پديد آورد كه پرسوناژ اكثر آنها جان اپلباي است. از مهمترين رمانهاي پليسي اش مي توان «راز لردموليون»، «قضيه نرگس زرد»، «در جنگل بلوط چه اتفاقي افتاد؟ »، «دروغ ناشيانه»، «اپلباي در آرارات»، «اپلباي روايت مي كند»، «عمليات پاكس»، «مرگ در شكارگاه»، «سرانجام اپلباي»، «مويه برصنعتگر»، «جنگل خونين»، «سكوت رعايت شود»، «ديدگاه خصوصي» را نام برد. او همچنين چندرمان نوشت كه قهرمان شان نقاشي مشهور به اسم چارلز هنيبت است كه «بهشت هنيبت» و «اپلباي وهنيبت» از آن جمله اند. با اقتباس از رمان «كريسمس در كندلشو» (يكي از برجسته ترين آثار پليسي اش كه اپلباي در آن حضور ندارد) كمپاني والت ديسني فيلمي توليدكرد كه بازيگران اصلي اش ديويد نيون، هلن هايس، جودي فاستر و لئومك كرن بودند. جان اينس استوارت رمانهاي غيرپليسي و آثار نقادانه و رساله هاي ادبي اش را با نام اصلي اش منتشر كرد، كه شاخص ترين شان عبارتند از پنجگانه «پلكان در استاري»، «اندرو و توبياس»، «پلي در ارتا و داستانهاي ديگر»، تك نگاريهايي درباره روديارد كيپلينگ، جوزف كانراد، تاماس هاردي، مجلد آخر «تاريخ ادبيات انگليسي» آكسفورد، «هشت نويسنده بزرگ»، «انگيزه ها و شخصيت ها در آثار شكسپير» و زندگينامه شخصي اش تحت عنوان «مايكل اينس و من» .
مايكل اينس از استادان مسلم رمان پليسي اديبانه به شمار مي آيد و از جايگاهي رشك انگيز برخوردار است زيرا آثارش هم مقبوليت عام دارند و هم مورد پسند و ستايش منتقدان و فرهيختگان اند. آنچه رمانهايش را از پليسي نويسان بازاري، كه هدفي جز سرگرم كردن خواننده ندارند، متمايز مي سازد نثر پيراسته، طنز سنجيده و هوشمندانه، پيرنگهاي بديع و معقول، ديالوگهاي روان و دلنشين و انباشته از نكته سنجي و نقل قول هاي ادبيانه بجا و بامزه است. او با تنوع موضوعات، بهره گيري از شگردهاي ابتكاري گره افكني در پيرنگ، ساختارهاي نامتعارف در رمانهاي پليسي، خلق فضا و موقعيتهاي شگفت انگيز و ـ گهگاه ـ مضحك توانست طي پنجاه سال همواره آثاري با طراوت و جذاب بيافريند و طرفداران پروپاقرصش را حفظ كند. در نخستين رمانش، قتل در دفتر رئيس دانشگاه، با ماجراي جنايتي نمايشي روبرو هستيم كه هفت مظنون دارد و روند پيچيده روايت به گونه اي است كه مدام خواننده را غافلگير مي كند؛ در «انتقام هملت»، هنگام تمرين نمايش، قتلي رخ مي دهد كه بسيار حساب شده و در عين حال جسورانه طراحي شده است؛ در «مويه برصنعتگر»، پنج راوي مختلف ماجرا را شرح مي دهند؛ «سرانجام اپلباي» مضحكه اي است پررمز و راز و التهاب آور كه در آن واقعيت از هنر تقليد مي كند؛ «عمليات پاكس» تلفيقي است از رمان حادثه اي و معمايي كه با ماجراهاي نفس گير و پرتنش خواننده را به هيجان مي آورد و با پرده برداشتن از رازي بي اندازه غامض و روشنفكرانه مبهوتش مي كند؛ موضوع قضيه نرگس زرد، ناپديدشدن اسبي است كه ادراك حسي خارق العاده اي دارد؛ «كريسمس دركندلشو» روايتي افسانه اي و شاعرانه است كه پايان غيرمنتظره اش ابداً قابل پيش بيني نيست. اگرچه آخرين رمانهاي اينس استحكام ساختار و شيوايي كلام و كنايه هاي هوشمندانه رمانهاي نخستين را فاقدند و به بيان عاميانه چفت و بست بيرنگ شان بقدر آثار اوليه سفت نيست، ولي كماكان جذاب و دلپذيرند و كسي از خواندنشان پشيمان نمي شود.
سرجان اپلباي
جان اپلباي ، كه اولين بار در قتل در دفتر رئيس دانشگاه، ظاهر مي شود، بازرس جوان، با معلومات و آداب داني است كه براي اسكاتلنديارد كارمي كند. او در «سرانجام اپلباي» با جوديت ريون آشنا مي شود، به يكديگر دل مي بندند و كارشان به ازدواج مي كشد؛ ميوه اين زناشويي پسري است به نام بابي كه براي نخستين بار در «دروغ ناشيانه» نامش به ميان مي آيد. بازرس اپلباي ارتقاي مقام مي يابد، سربازرس و سپس رئيس كل پليس انگلستان مي شود و به كسب لقب «سر» نايل مي گردد. پس از بازنشستگي، همچنان به كاوشگري ادامه مي دهد و معماهاي پليسي را گره گشايي مي كند. جان اپلباي اقتداري فطري دارد، معاشرتي و خويشتندار است. در هر محيط و محفلي احساس راحتي مي كند و به آساني خود را با جمع وفق مي دهد، نكته سنج و بذله گوست و براي نقل قولهاي ادبي سنجيده و بجا حضور ذهني كم نظير دارد، حيطه دانش و اطلاعاتش بسيار گسترده است، تيزهوشي نامتعارفش خواننده را غافلگير مي كند و پليس با فرهنگ و فرهيخته اي به حساب مي آيد. به بركت واقع بيني، ذهنيت عملي، قوه تخيل، ابتكار سرشار، خوش اقبالي و حسن تصادف، راز جنايت ها را كشف مي كند و مجرمان را گرفتار مي سازد.
در مورد شكل ظاهري اش چيز زيادي نمي دانيم جز اينكه كمتر از سنش نشان مي دهد، رفتار و تحركي جوانانه دارد، لبهايش درشت و دندانهايش يكدست و سفيد و براق اند. در ۱۹۳۶از معماي قتل دكتر آپلباي پرده برمي دارد و پنجاه سال بعد، در آخرين ماجرايش، قاتل لرد اوسپري را به دام مي افكند. در ۳۸رمان و چندين داستان كوتاه ظاهر مي شود و هنوز يكي از پرسوناژهاي محبوب و پرهوادار ادبيات پليسي است.
«لوده ها»
جوليان سايمونز، پژوهشگر برجسته ادبيات پليسي، در كتاب تاريخچه داستان كارآگاهي و رمان جنايي، مايكل اينس را جزو پنج پليسي نويس بلندآوازه اي قلمداد مي كند كه آنها را «لوده ها» Farceurs مي نامد.ويژگي مشترك اين نويسندگان، كه در دهه هاي بيست و سي، يعني عصرطلايي ادبيات پليسي، ظهور كردند و آثاري بديع پديد آوردند، اين بود كه رمان پليسي را به چشم شوخي سرگرم كننده اي نگاه مي كردند كه بيشتربه طنز و مطايبه گرايش داشت تا ايجاد دلهره و ترس. آنها، اگرچه اغلب در خلق معماهاي پيچيده و مبهوت كننده مهارت داشتند ولي خود را به رعايت قواعد تثبيت شده اين ژانر مقيد نمي كردند و هر وقت مايل بودند اين اصول را ـ كه براي نويسندگان سنت گرا، مقدس و تخطي ناپذير تلقي مي شدند ـ ناديده مي انگاشتند و حتي به مسخره مي گرفتند. شيوه روايت هم در آثار آنان متفاوت و توأم با بازيگوشي و شيطنت بود. انگار ضمن شرح صحنه هاي هولناك، با چشمكي رندانه به خواننده ندا مي دادند كه جنايت را جدي نگيرد و از ياد نبرد كه آنچه مي خواند صرفاً زاييده تخيل است و برهيچ واقعيت انساني متكي نيست. چهارنويسنده ديگري كه، به عقيده جوليان سايمونز، عنوان «لوده» را سزاوارند عبارتند از فيليپ مك دونالد، پاتريك كوئنتين، رانالد ناكس و ادموند كريسپين؛ هرچند او، شخصاً، مايكل اينس را ظريف انديش ترين شان مي دانست. اينس با نامگذاري هاي كنايه آميز، ايجاد موقعيت هاي مضحك و گاه باورناپذير، كاربرد تشبيه هاي نامأنوس و عبارات دوپهلو لبخند را برلبهاي خوانندگان مي نشاند. در ميان آثارش، دو رمان «اپلباي در آرارات» و «قضيه نرگس زرد» بيش از همه ويژگي هاي «لودگي» را به منصه ظهور مي رسانند. البته، جان اينس مكينتاش استوارت در زندگينامه شخصي اش، «مايكل اينس و من»، كه با نام واقعي اش منتشر شده است، در مورد اين دسته بندي، نظري متفاوت با جوليان سايمونز دارد، او مي نويسد: «درست است كه در بعضي از رمانهايم، بخصوص «اپلباي در آرارات» و «قضيه نرگس زرد» از طنز و عوامل شگفت انگيز به افراط بهره برده ام، اما ابداً قصد بي مقدار شمردن و به مسخره گرفتن ادبيات پليسي را نداشته ام بلكه خواسته ام، به مدد خيالپروري و خلق موقعيتهاي محيرالعقول و مضحك، خوشمزگي و خنده را چاشني معما و حيرت كنم و علاوه برگيج كردن و به فكر فروبردن خواننده، اسباب انبساط خاطرش را فراهم بياورم.»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |