|
كرسي زنان (۴)
ژوليا كريستوا انديشمند تناقض ها
|
|
|
درآمد: ژوليا كريستوا به سال ۱۹۴۱ در بلغارستان چشم به جهان گشود. در سال ۱۹۶۴ به فرانسه آمد و در دانشگاه پاريس درس خواند. نويسندگي او از همكاريش با نشريه سرشناس تل كوو آغاز شد، جايي كه بزرگاني همچون رولان بارت، ميشل فوكو و … قلم مي زدند. نخست، كارش را با نام زبان شناس در كنار رولان بارت دنبال كرد. سپس به خواندن كارهاي فرويد و لاكان روي آورد و با ديدگاههاي اين دو روانكاو برجسته به خوبي آشنا شد. اين پژوهش او را هم به چهره اي شاخص در دانشگاه و هم به روانكاوي توانا بدل كرد. كريستوا نويسنده اي پركار و پرجوش و خروش است. نوشته هاي پرشمارش زمينه هاي گوناگوني همچون: فلسفه، زبان شناسي، معناشناسي، نقد ادبي، روانكاوي، سياست، الاهيات و رمان هاي زندگينامه اي را دربرمي گيرد. برخي از مهمترين نوشته هايش عبارتند از: ناخوشي هاي تازه روان (۱۹۹۵)، خورشيد سياه (۱۹۸۹)، قدرت هاي دهشت (۱۹۸۲)، خواهش در زبان (۱۹۸۰) و … كريستوا به آن گروه روشنفكران برجسته فرانسوي تعلق دارد كه پساساختارگرا ناميده مي شوند. نيازي به گفتن نيست كه نوشته هايش همواره كنايه دار، دشوارخوان و ديرياب است. همواره جد و جهد مي ورزد كه صورت بندي تازه اي از گفتارهاي سنجشگرانه به دست دهد كه بتوانند هم منطق و هم واقعيت را به خوبي بازتاب دهند. از نگاه برخي او انديشمندي است كه تناقض ها را در بسياري از نوشته هايش با شادي به كار مي گيرد و مي كوشد تا از نيروي اين تناقض ها تا پايانش بهره برداري كند. براي مثال، در تز دكتراي خود به نام انقلاب در زبان شعري (۱۹۷۴) مي كوشد تا با نگره رانش فرويدي در تبيين خاستگاه بازگشت آفرينشگري هنرمندانه اين چنين رفتار كند. از سوي ديگر، مي توان او را چونان يك نگاره گر پنداشت كه بيش و كم بر گوشه كارهاي نگارخانه اي خويش نشاني از مرگ خود را برجا مي گذارد. به بياني ساده تر «مرگ مؤلف» را خبر مي دهد. ژوليا كريستوا، تنها يك نويسنده است، بي هيچ ايدئولوژي اي حتي فمينيسم. او بر اين باور است كه ميان معنا و زبان، معنا و زندگي، و زبان و زندگي وابستگي وجود دارد. افزون بر اينها مي گويد زبان داراي دوگونه عنصر نمادين و معناشناسيك در دلالت گري خويش است. عنصر نمادين كه فيلسوفان به آن همچون معناي ارجاعي مي انديشند؛ و ساختار دستور زبان شيوه بازگشت به آنان را نشان مي دهد؛ و عنصر معناشناسيك سازمان رانش ها در زبان است كه با آهنگ و لحن همخوان است. يعني چيزهايي كه پاره هاي پرمعنايي از زبان هستند ولي چيزي را بازنمي نمايانند يا بر چيزي دلالت نمي كنند. كريستوا زبان را آخرين گريزگاه آدميان در دوران پسامدرن مي داند. هر چند او از استعاره هاي گوناگوني بهره مي جويد، با اين همه، هيچگاه از كشمكش بنيادين پسامدرن درباره اينكه زبان چگونه هويت را شكل مي دهد دور نايستاده است. همچنين پيوسته درباره نسبت ميان كار هنري و صورت بندي ذهني آن پژوهش مي كند. اگرچه بسياري از نگرپردازان فمينيست و ناقدان ادبي انديشه هاي كريستوا را سودمند و برانگيزاننده يافته اند، با اين حال، نسبت او با فمينيسم همواره ضد و نقيض بوده است. شايد مقاله «زمان زنان» در كتاب ناخوشي هاي روان بهترين نوشته او باشد كه ديدگاههايش را درباره فمينيسم نشان مي دهد. (اين مقاله در كتاب سرگشتگي نشانه ها با برگردان فارسي نيكو سرخوش و ويراستاي ماني حقيقي به چاپ رسيده است) اصل اين مقاله در سال ۱۹۷۹ چاپ شده است. در اين مقاله كريستوا سه دوره فمينيسم را برمي شمرد. او نخستين مرحله را به اين دليل رد مي كند كه در پي گونه اي برابري جهان روا است و گوناگوني جنسي را ناديده مي انگارد. در اينجا كريستوا سربسته سيمون دوبوار را هم نقد مي كند چون كه او مادر بودن را انكار كرده است؛ و براين نكته پامي فشارد كه ما نيازمند به گفتار نويني از مادري هستيم. در حقيقت، او در «گونه اي تازه از روشنفكر: دگرانديش» ابراز مي دارد كه «نوآوري زنانه واقعي (در هر قلمرويي) تنها زماني به دست مي آيد كه مادري، آفرينش زنانه و پيوند ميان آن دو بهتر فهميده شود.» او همچنين دوره دوم فمينيسم را نيز رد مي كند زيرا كه در اين دوره نيز برابري زنانه زبان پي جويي مي شود چيزي كه مي انديشد ناشدني است. او با فمينيست هايي نيز موافق نيست كه مي پندارند زبان وفرهنگ به گونه اي ذاتي پدرسالارانه است و بايد آن را رها كرد. برخلاف اين كريستوا بر اين باور است كه فرهنگ و زبان قلمرو باشندگان سخنگو هستند؛ و آشكارا، در نخستين نگاه زنان نيز باشندگان سخنگو هستند. او از چيزي كه به نام دوره سوم فمينيسم مي شناساند پشتيباني مي كند؛ يعني انديشه اي كه مي كوشد تا يكساني و گوناگوني و ارتباط ميان شان را بازيابد. در اين دوره فمينيسم كه هم اكنون در آن قرار داريم، گزينش يكساني يا گوناگوني همچون چيزي برتر از ديگري پذيرفته نيست. چندگانگي هويت هايي پذيرفتني است كه چندگانگي جنسي را نيز در برمي گيرند. در كتابي كه به سال ۱۹۹۰ تأليف كرد به تحليل پيشگامان روشنفكري فرانسه پرداخت و شرح داد كه خودش به كدام گروه تعلق دارد. به تازگي نيز كتابي درباره مارسل پروست، رمان نويس بلندآوازه فرانسوي، به نام زمان و معني: پروست و تجربه ادبيات (۱۹۹۶) نوشته كه ستايش نشريه لوموند را برانگيخته است. همچنين او در سال ۱۹۹۰ بالاترين نشان دولتي «شواليه» كشورفرانسه را به پاس كارهاي فرهنگي اش دريافت كرد. برخي بر اين باور هستند كه كريستوا جاي خالي سيمون دوبوار را در نسل روشنفكران فرانسوي پر مي كند. با اين حال شايد او هيچگاه آرزوي چنين جايگاهي را در سر نپرورانده باشد. اين روزها او را در اروپا و آمريكا به خوبي مي شناسند. كريستوا از سال ۱۹۶۴ تاكنون، به جز درس گفتارهايي كه در دانشگاه كلمبيا داشت و براي آموزش به آمريكا رفت فرانسه رابراي زندگي برگزيده است. هم اكنون مدير اجرايي انجمن بين المللي نشانه شناسي مي باشد. *** \ گرچه كارهاي شما مطالعات زبان شناسيك و معناشناسيك، تحليل هاي ادبي و روانكاوانه را در برمي گيرد، نوشته هايتان مهر گفته انجيل يوحنا، «در آغاز كلمه بود» را بر پيشاني دارند. شما بازنگري سلين را در كتاب قدرتهاي دهشت پذيرفته ايد: «نه! در آغاز عاطفه بود. كلمه سپس رسيد و جايگزين عاطفه شد همانگونه كه سواري يورتمه جايگزين چهارنعل رفتن مي شود.» در كتاب حكايتهاي عشق شما فهم خود را از فرويد در اين جمله فشرده كرده ايد: « در آغاز بيزاري بود» كتابتان درباره نسبت ميان روانكاوي و ايمان عنوان «در آغاز عشق بود» را داشت و جديدتر در كتابتان درباره پروست اين جمله يك بار ديگر باز صورت بندي شده است: «در آغاز رنـج بود» اين دگرديسي پيوسته از فراخواني عهد جديد («درآغاز») پرسشي را پيش مي كشد: كداميك از گرايش هاي معناشناسيك، روانكاوانه، يا كاتوليكي اين بازنگري هميشگي، اين خواهش سرسختانه براي پي جويي و پيگيري يك آغاز، را پديد مي آورد؟ * شما پرسشي بسيار موشكافانه پيش مي كشيد و در اينجا با من آرام آرام جلو نمي آييد! (با اين حال) من به اين پرسش در دو بخش پاسخ خواهم داد: يكي دلبستگي به خاستگاهها و ديگري جايگاه سنت مسيحي است. خاستگاه ها يكي از پرسش هاي بنيادين متافيزيك هستند كه نمي توان در زبان شناسي و روانكاوي به گونه اي كامل از آنها پرهيخت. بگذاريد ديدگاه روانكاوانه را بيان كنم. در پرونده هاي پزشكي اين امكان هست، تا جايي كه بشود به پژوهش از حافظه كودكانه وارد شد و دوردست ترين خاطره هاي دوران كودكي مان را كشف كنيم. اينها اغلب خاطره هايي تكان دهنده هستند. در اين گشت و گذار، دگرگوني شگرفي در زبان مان روي مي دهد. در هنگام سخن گفتن، ما با گذر از جهان نشانه ها به عاطفه ها، احساس ها، رانش ها، انگيخته ها و حتي به چيزي كه فرويد «ناف رؤيا» ناميد دست مي يابيم. اين چيزي نام ناپذير است، چيزي كه منبع پژوهش مان مي شود. دگرفرماني روان انسان ها همواره پژوهش هايم را سرگرم خود كرده است. من علاقه مند به زبان هستم و به رويه ديگر زبان كه ناگزيرانه به واسطه زبان كنار گذاشته مي شود و هنوز (بخشي از) زبان نشده نيز دلبسته ام. من اين ناهمگوني را به شكل هاي جوراجوري ناميده ام. در بيرون، آن را در تجربه عشق، خواري و دهشت جسته ام؛ و در نسبت با پاره اي نمادين (زبان) آن را معناشناسيك ناميده ام اما در دم، اين دوتاكردن زبان است كه به نگر مي آيد براي زنان از مردان جذاب تر است. چيزي را كه رويه ديگر زبان، مانند متافيزيك، همچون خاستگاهها به آن مي انديشد يك خاستگاه نيست. بل يك ناهمگوني رودرروي زبان است. مي پندارم كه اين يك نگاه بنيادين از نگره روانكاوانه است. فرويد چيزي را كه دوگانه باوري خود رانش مرگ در برابر غريزه هاي زندگي مي ناميد بارها سروسامان داد. از ديد فرويد، افزار رواني از دو منطق يا اقتصاد روت موآبيه (Ruth the Moabite) متمايز تركيب مي شود. انجيل روت بازتابي رسمي درباره دگرباشي و شگرفي زني است كه آدمي هيچ جاي ديگر نمي يابد. روت خارجي است و با اين حال او نياي خانه سلطنتي داود است. بدين سان، در شنوايي فرمانروايي نوشته اي از زنانگي خارجي است. يهوديت نهادينه شده اين موضوع را بازنمي شناخت، اما آن، بخشي از سنت بخشش به ديگري است كه در قلب خداباوري يهودي جاي دارد. در كتاب غزل هاي سليمان از عهد عتيق رابطه عشقي همچون رابطه اي ميان يك مرد و زني از بيگانگان و مسافران است كه درگذر سرنوشت يكديگر را از دست مي دهند. بدين ترتيب، جداسازي در قلب رابطه شخص با ديگري در كتاب مقدس جاي مي گيرد. بي توجه به علاقه ام به (بيماري) خودشيفتگي، شما آيه اي از انجيل هاي چهارگانه و كتاب مقدس به ياد خواهيد آورد كه توماس آكويناس درباره آن چنين تفسير مي كند: به همسايه ات همچون خويش عشق بورز. مي توان باريك بينانه آن را چونان مشروع شمردن خودستايي و فردگرايي تأويل كرد اما من در كتابم، حكايت هاي عشق، آن را همچون ضرورت ساختن خودشيفتگي تأويل كردم. براي اينكه بتوانيم به همسايه مثل خود عشق بورزيم، نخست، پيش از هر چيز بايد خودشيفتگي زخم خورده اي را درمان بخشيم. ما بايد هويت خودشيفته را بازسازي كنيم تا قادر شويم به سوي ديگري آن را بگسترانيم. از اين رو، آنچه كه نياز است يك باز اطمينان بخشي يا بازسازي خودشيفتگي و شخصيت است؛ و البته موضوع براي آنها رابطه اي با ديگري است. بگذاريد، براي اينكه اين موضوع را در بافت اجتماعي عملي اش قرار دهم، شور وشوقي را فرابخوانم كه بسياري از ما نسل سال ۱۹۶۸ خودمان را در عمل گرايي اجتماعي غرق كرديم و خودمان و راحتي مان را به خطر انداختيم. ما تلاش كرديم معنايي در ساخت شكني بيابيم. كارخانه ها را تصرف كرديم؛ من خودم براي يافتن معنايي در زندگي در اين كار شركت كردم اما در خلال اينكه مثل هميشه و به ويژه در آن زمان، اين متن ها، كتاب مقدس، انجيل هاي چهارگانه و توماس آكويناس را مي خواندم، شروع كردم به پيشنهاد اينكه، مهم بود در اين مرحله اجتماعي به واسطه هجوم بردن به درون كارخانه ها رفتار كنيم اما شايد لازم بود پيش از هر كاري آن درون خودمان استوار مي شد. به نگرمي آيد پيام نخستين توماس آكويناس چنين باشد: به ديگري همچون خود، ولي با جاي گزيدن درون خود، با شادكام شدن در خود، عشق بورز. بدين سان: زخم هاي اندروني تان را درمان بخشيد، كه در نتيجه پس از آن شما ظرفيت كنش يا دخالت اجتماعي كارآمد را در هر مرحله اجتماعي با ديگري ارائه خواهيد كرد. بنابراين، مي خواهم بگويم كه ما بايد پيش از آنكه برون ذهني هاي بالاتري را صورت بندي كنيم، خودشيفتگي واپاشيده مان را درمان بخشيم.
|