يكشنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۲ - ۱۲ شوال ۱۴۲۴
Sun, Dec 7, 2003
گفت و گو
شماره ۲۶۶۰
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
اينترنت
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
تاريخ
جوان
اقتصادي
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
تحولات نقد ادبي دو دهه اخير
ظهور فرديت در نقد
يزدان سلحشور درگفت   وگو با عنايت سميعي [بخش نخست ]
146637.jpg
عنايت سميعي [متولد۱۳۲۳] فعال   ترين منتقد ادبي دو دهه اخير   است   كه آراي او بر شكل   گيري نهضت   هاي ادبي بيست ساله اخير   بي   گمان    بسيارمؤثر بوده   است . آراي سميعي اغلب در نشريات تخصصي انعكاس يافته و تنها يك كتاب از او   منتشرشده   است :   بازخواني   دو   منظومه [نشرنشانه     ۱۳۷۶]. عمده مقالات وي درنشرياتي چون آدينه ، جهان   كتاب ، ادبيات وفلسفه ، فرهنگ و توسعه ، نگاه   نو، گيله   وا و... به چاپ رسيده است . او در هيأت داوري جوايز معتبر ادبي نيز حضوري محوري دارد؛ جوايزي   چون : پكا [كتاب سال داستان ] و كارنامه [كتاب سال شعر]. ديدار و گفت   وگو درخانه وي ، واقع در خيابان اميراتابك ، ابرارغربي انجام شد. سميعي كه تعلق نسبي   اش به خاندان مشهور سميعي   هاي گيلان   مي   رسد، رفتاري بي   تكلف داشت و درخانه اش ، نشاني از بورژوازي ديرپاي   خانداني ديده نمي   شد. او متكي به دانش ژرفش از ادبيات كهن و هستي   شناسي   متأثر از فلسفه نوين غرب ، نگاهي انتقادي به نهضت   هاي ادبي دهه   هاي اخير دارد. نهضت   هايي كه عمدتاً   جريان دكتر رضا براهني را بايد استثنا، كرد   متأثر از شيوه انتقادي او كه بر محور «اسطوره گرايي » مبتني است   و   رويكردهاي «پدرشاهانه » را هدف قرارمي   دهد، آغاز و انجام گرفته   اند. سميعي ،   عاقله مردي است در آستانه شصت سالگي ؛ اندكي تكيده ، شمرده   سخن ،   متين . هنگامي كه سخن مي   گويد به شنونده نمي   نگرد. به نقطه   اي ناديدني مي   نگرد كه انگار مكتوبي ممزوج با هوا، درآنجا، دانش وي را تغذيه مي   كند.
* جناب سميعي ، چطور است با «تمايز هستي شناسانه » بين نقد پيش از ۵۷   و بعد از آن شروع كنيم . اين «تمايز» درچه «بزنگاهي » شكل مي   گيرد؟
\ من پيش از آنكه به اين «تمايز» برسم بايد مقدمه   اي را عرض كنم . در دوره پس از مشروطيت ، چيزي به نام نقد، البته در   ايران   پديدآمد.   درصدر مشروطيت ، جدال قلمي بهار و تقي رفعت را داريم . كه دراين جدال ،   رفعت طرفدار تجددخواهي بود و بهار به اعتدال توجه داشت اما اين   روند   به پديداري نقد به معناي درست كلمه منجرنشد. در دوره بعد، بطورمشخص خانم فاطمه سياح درزمينه معرفي آثار اروپايي به جامعه ايراني نقدهايي نوشت ... * در دهه بيست؟
\ فكرمي   كنم از ۱۳۱۴ يا ،۱۳۱۵ به مدت ده سال ، نقدهايي از او منتشرشد. متأسفانه عمركوتاهي داشت و در ۱۳۲۵ درگذشت . سياح تحصيلكرده روسيه بود و به طور طبيعي ،   تحت   تأثير   آموزه   هاي ماركسيستي ؛ او نگاه زنانه   اي را نيز در نقد واردكرد كه بعدها توانست   در شكل   گيري نقدادبي پارسي دخيل باشد. پس از اين دوره ، نقدادبي بيشتر دراختيار احزاب قرارگرفت و   بطورمشخص ، حزب توده . نماينده اين نوع نقد، احسان طبري بود. درمقابل ، يك نوع نقد هم بود كه از چهره   هاي مشهور آن ، يكي دكتر   خانلري بود. اينان بيشتر منتقدان پژوهشگر بودند. البته ، جدا از نوع هستي   شناسي ، از لحاظ شكلي ، «طبري » هم منتقد پژوهشگر محسوب مي   شد و مي   شود. در دهه سي هم ، منتقداني حضوردارند كه من به   دليل عدم   حضور   ذهن ، ازكنارشان مي   گذرم تا به دهه چهل برسم كه با منتقدي به نام دكتر   رضا براهني روبروييم . براهني به گمان من ، دانش بسياروسيع و ژرفي داشت و دارد اما چون بعدها و به   خصوص از اواخر شصت مبلغ ترويج نوعي شعر و ادبيات خاص   درايران شده بنابراين جنبه استقلال و بي   طرفي نقد را ازدست داده   است . با اين   همه نوآوري   هاي براهني   گرچه بعضاً به انحراف   هايي هم منجرشد   به زعم   من بسيار ارزشمنداست ...
* به نظرمي   رسد كه اين شجره ، بسيار بي   بار و بر بوده   است يا   لااقل   روايت شما چنين مي   گويد...
\ خب ! مي   توان گفت كه سنت نقد مثل باقي سنت   هاي مدرن در ايران   امري اتفاقي است يعني فرهنگ ما پس از مدرنيته رشد موزوني نداشته   است . اگر به جوامع غربي توجه كنيم مي   بينيم كه علم ، هنر و فلسفه پابه   پاي همديگر درحركت   اند. در غرب ، فرهنگ ، تكنولوژي را پديدمي   آورد و تكنولوژي ، فرهنگ را   تغيير مي   دهد. به   عنوان مثال وقتي دوربين عكاسي اختراع مي   شود مي   بينيم   كه   رياليسم بالزاكي در ادبيات تعطيل مي   شود و به همين نسبت   درنقاشي   نيز امپرسيونيست   ها كارشان جاي رياليسم «كوربه » را مي   گيرد و رمان به   طرف ذهن حركت مي   كند؛ ابتدا به طرف فرم و بعد به طرف ذهن حركت مي   كند   اما در ايران نمي   خواهم بگويم كه وضع برعكس بوده   بلكه   «وضعيت »   اصلاً چيزديگري است . يعني وقتي دوربين عكاسي واردايران مي   شود كمال   الملك تازه به   رياليسم رومي   كند پس سير تحول فرهنگ   ما، سيري «خودويژه » است كه   به   هيچوجه نمي   شود آن را با هنر و فرهنگ غرب مقايسه كرد. از يك جهت ما مصرف   كننده تكنولوژي و فرهنگ غربيم و ازجهت ديگر ناچاريم كه همه اينها را با سنت ، فرهنگ و زبان خود تطبيق دهيم . به گمان من كساني كه از عهده اين تطبيق برآمدند موفق بودند مثل   نيما   و هدايت . شخصاً معتقدم چنانكه گوگول و پوشكين ادبيات مدرن روس   را   راه   اندازي كردند نيما و هدايت درواقع بنيانگذار اين ادبيات مدرن ما بودند. خود نيما هم به زعم من ، بيش از شاعري برخوردار از ديد انتقادي بود. نامه   هاي گوناگوني كه نوشته است يا تيوري   هاي گوناگوني   كه   درقالب نامه   ها نوشته است   اگرچه اين تيوري   ها پراكنده است و به رغم   تناقضاتي كه طبيعي است در آراي او باشد به   دليل آنكه او درحال تبيين و تدوين   نگاه زيبايي   شناسانه   اش از نقطه صفر بوده    ما را از لحاظ «كاربردي »   در   مسيري قرارمي   دهد كه به معياري گاه بسيار دقيق در مسير ادبي خود دست يابيم . پس مي   توان نيما را به   عنوان يك «شاعر  منتقد» در ارزيابي خود واردكنيم ...
* مي   خواهم برگردم به سؤال نخست . آن «وجه   تمايز» ميان نقد پيش از ۵۷   و بعد از آن دركجا شكل مي   گيرد؟
\ از دو امر! اول پديده انقلاب بود كه جامعه را از بيخ و بن دگرگون كرد و   دوم ارايه آرا و افكارجديدي بود كه به شكل وسيع ، توسط مترجمان ، وارد   زبان پارسي شد. بنابراين فهم وضعيت تازه ، ديدگاههاي تازه مي   طلبيد و لاجرم   به شكلي «اتفاقي » و تأكيد مي   كنم بر اين «امر اتفاقي » عده   اي منتقد   پديد آمدند كه دست كم جهان را از دريچه ديگري ، و متن را از   دريچه   ديگري تفسير و تأويل مي   كردند. بين اين منتقدان ، در واقع ديالوگي چه مستقيم و غيرمستقيم وجود نداشته است و ندارد؛ به همين دليل اين   وضعيت   را وضعيت متكثري نمي   شناسم . شخصاً معتقدم كه تكثر از دل «همخواني »   زاده مي   شود يعني از يك اركستراسيون است كه شما مي   توانيد صداي سازها   و استقلال   سازها را حس كنيد و اين سازها، ارزش خود را در نمايي وسيع   و عظيم به ثبوت برسانند. درحالي كه اينجا هر منتقدي در خلوت خود با   الهام از جامعه و نظريه   هايي كه از طريق ترجمه منتشر   مي   شود   به   يك ديدگاههايي مي   رسد و بر مبناي آن ، شروع به تأويل و تبيين متن مي   كند.
* يعني مي   فرماييد هستي   شناسي «نقد جديد» نسبت به نقد پيش از   خود دچار تغيير نشد؟
\ نقد و به طور كلي ادبيات ما، از بعد از مشروطه تا   دهه   شصت ،   وجه غالب   اش ، سفارش اجتماعي بود يعني اين جامعه بود كه هم به   ادبيات   و نقد، سمت و سو مي   داد و هم آن را تعريف و تبيين مي   كرد. اتفاق عمده   اي   كه در دو دهه اخير افتاده است درواقع اين است كه منتقد ديگر چنانكه   شاعر ديگر و نويسنده ديگر به سفارش جامعه «متن » نمي   نويسد بلكه   شاخك   هاي حسي و فهم و ادراك خود را به كار گرفته است و آنچه راكه درك و   دريافت مي   كند از مجموعه جامعه و جهان ، در اولويت قرارمي   دهد.   بنابراين   بر مبناي آن نقد مي   نويسد. پس هستي   شناختي اين نقد به طرف نوعي   فرديت جهت   گيري كرده است اما تصور مي كنم كه هنوز اين فرديت ، صداي رسا   و بليغي به دست نياورده است .
* وقتي از نام «عنايت سميعي » سخن به ميان مي   آيد عموماً ديدگاه   ناظران معطوف تأثيري مي شود كه «ميت شكني » شما بر نقد دو دهه   اخير   گذاشته است . امري كه متكي است برگريزتان از جزميت   هاي قومي و   به   چالش خواندن ايده   آلهاي اسطوره   اي . اين تأثير، بر شعر و داستان دو دهه اخير   به شدت حس مي   شود به حدي كه نظرات براهني را در برخي موارد   از   جمله اتكاي وي به ايديولوژيك كردن نقد را در سايه قرارمي   دهد؛   البته   اين نظرات براهني را بايد از هستي   شناسي پيش از ۵۷ وي كه مبتني بر   نوعي نقد ايديولوژيك بود بيشتر متأثر از آراي لوكاچ جدا دانست . نظر   خودتان درباره اين تأثير «جامعه   شمول » چيست؟
\ البته من آن بخش از صحبت   هايتان را كه به خودم مربوط مي   شود به   حساب لطف مي   گذارم اما فكر مي   كنم كه هر آدمي در طول عمر خود به جز   يك   يا حداكثر چند مقوله محدود را نمي   تواند از آن خود كند يا بر يك   يا   چند مقوله ، بيشتر نمي   تواند تمركز كند. بنابراين يكي از مقوله   هاي عمده   اي   كه من بر آن متمركز شدم وجه اسطوره   اي ذهنيت ، زبان و فرهنگ ايراني   است . فكر مي   كنم كه اين اواخر وقتي كار نيما را بازخواني مي   كردم ديدم كه   او چگونه ادبيات ما را متحول كرد و چگونه بعضي از رگه   هاي   سنتي   همچنان در كار او، سرسخت و پايدار برجا ماند. به عنوان مثال شكل بيروني   ادبيات كلاسيك ما، يك شكل «كيهان شناختي » است يعني اگر   شما   در   شعر «قرينه   سازي » مي   بينيد از «تصور زمان كيهان شناختي » آمده است   يعني گردش روز و شب و فصول و همچنين قرينه   هاي زن و مرد و   ساير   قرينه   هاي موجود هستي ، نا به خود اين شكل را نه تنها به شعر كه به كل ادبيات   ما بخشيده   اند يعني شما اين قرينه   هاي تكرار شونده را هم   در   موسيقي مي   بينيد، هم در نقش قالي مي   بينيد هم در معماري ، هم در مينياتور،   پس اين يك وجه كيهان شناختي دارد به زعم من ؛ و از طرف   ديگر،   نيما   با شناخت همين شكل ، يعني قرينه   هاي بيروني ، توانست شكل تازه   اي را   پديد آورد. تصور من اين است كه در ادبيات كلاسيك ، دو زمان بيشتر مطرح   نيست يعني طبق همان قرينه   ها، زمان يا گذشته است يا حال .   عمده   «وضعيت زمان » در شعرهاي حافظ و سعدي و خيام ، همين است كه عرض كردم .   «زمان آينده » زمان مرگ محسوب مي   شود: «ساقي غم فرداي حريفان   چه   خوري / پيش آر پياله را كه شب مي   گذرد» يعني آينده يا «فردا» زمان زنده   اي   در ادبيات ما محسوب نمي   شود. وقتي شكل شعر را نيما از اين   قرينه   سازي   ها خارج مي   كند نا به خود آينده وارد شعر مي   شود؛ و اين ورود آينده است   كه شعر را از وضعيت «صدق و كذب » يعني «تقابل ميان صدق و   كذب »   خارج مي   كند و به طرف «احتمال » سوق مي   دهد.
* و از اينجاست كه «ميت شكني » موردنظر شما نطفه مي   بندد؟
\ بله ، اين جايي كه «آينده » در تفكر ايراني بازمي   كند جايي است كه   «تكثر» از آن ناشي مي   شود. اگر بخواهيد به رمان «بوف كور» هم دقت كنيد در   آنجا هم جدال بر سر همين قرينه   سازي   هاست . هدايت به شدت ضد قرينه   سازي   بود ولي در بوف كور مي   بينيم كه چه شكل ظاهري «بوف   كور» كه مركب از   دو بخش است و هر بخش يك مقدمه دارد و درواقع مقدمه   ها قراين   يكديگرند   و بخش   ها نيز قراين يكديگر و چه عناصري كه در هيأت اشيا يا انسان   به نقش درمي   آيند، همه مبتني بر آن قرينه   ها هستند. در تحليل درخشان   «دكتر صنعتي » از بوف كور آمده است كه هدايت به قصد خروج از اين قرينه   سازي ، اين قرينه   ها را شالوده   شكني كرد. ولي بي ترديد كل بوف كور بر ساخته اين جهان مملو از قرينه   هاست . گرچه به رويكردي ديگر دست مي   يابد.   در   واقع مي   خواهم بگويم كه ما پس از نيما و هدايت ، از لحاظ زماني ، «آينده » را   وارد هنر و ادبيات كرديم و البته تأكيد بر آينده از مدرنيته شروع شده است ؛   يعني چه «ماركس » با «پرولتاريا» و چه «هايدگر» با «آنجا در جهان بودن »   همه انسان را به «آينده » احاله مي   دهند. «نيچه » هم كه نوعي   از   فلسفه استعلايي را مطرح مي   كند «ابرمرد» او بازهم كسي است كه در آينده   متولد خواهدشد.
* اما به هرحال اين «ابرمرد» هم جزيي از «اسطوره » است؟
\ بله ! اما اسطوره   اي كه در آينده شكل مي   گيرد و به همين   دليل ،   از جزميت   هاي پدرشاهانه دوري مي   جويد چراكه آينده ، بر «حال »   تأثيري «پيش   برنده » دارد نه همچون «گذشته » تأثيري بازدارنده .


|   شناسنامه   |   آرشيو   |