|
وضعيت نقد ادبي دو دهه اخير
تقليد شاعر و نويسنده از منتقد در گفت وگو با عنايت سميعي (بخش دوم و پاياني)
|
|
|
يزدان سلحشور عنايت سميعي، در عرصه نقد ادبي امروز پارسي، چهره اي آشناست. نام او اغلب، مترادف دكتر رضا براهني است. اما بعضي از صاحب نظران، اهميت بعد هستي شناسي آراي او را، بيش از بعد شكل گرايانه آراي براهني، مدنظر قرار مي دهند. در بخش نخست اين گفت وگو، سميعي به «اسطوره گرايي»، «جزميت هاي قومي متبلور در شكل ادبي» و سيري در تحولات نقد ادبي جديد پارسي پرداخت. بخش دوم و پاياني، به نگاه انتقادي وي نسبت به هم عصرانش اختصاص دارد. سميعي در اين بخش، به نقش جوايز ادبي در سال هاي اخير نيز مي پردازد.
\ جناب سميعي، شما در صحبت هايتان، اشاره اي كرديد به انحرافي كه دكتر براهني، طي دهه هاي شصت و هفتاد، از «نگاه بي طرفانه منتقدانه» داشت. به گمانم اين نظر محتاج توضيح بيشتري است... * من البته شايد «بي طرفي» را كلمه مناسبي ندانم؛ يعني امكان ندارد كه كسي «بي طرف» باشد با اين همه تبليغ نوعي از شعر و نوعي نظريه ادبي در واقع منتقد را به سمتي مي برد كه فقط همان نوع شعر را كه منطبق با نظريه خود اوست ببيند و بقيه را، يا از دور خارج كند يا به حالت تعليق درآورد. از اين حيث چون براهني نظريه هايي را كه ارائه مي داد خود هم سعي داشت كه منطبق با آن نظريه ها، دست به اجراي نوعي شعر و نوشتن نوعي رمان بزند. بنابراين وضعي را كه قبل از انقلاب داشت از دست داد و نحله خاصي را پديد آورد. به گمانم اين حالت او، نقدش را از آن وضع «جامع نگرانه» ـ به جاي «بي طرفي» بگويم «جامع نگرانه» ـ خارج كرد و به سمتي خاص راند. چه بسا، پيش ازانقلاب، به دليل تنوع كمتر در آثار ادبي، اين «جامع نگري» آسان تر بود اما به هرحال، نبود آن در آراي براهني سال هاي اخير چشمگير است. \ شما در سخنان تان اشاره اي داشتيد به انحرافاتي ادبي كه براهني موجد آن بوده. وقتي از انحراف حرف مي زنيم يعني جاده اي مستقيم و درست را پيش رو داريم كه انحراف از آن صورت گرفته است. اين جاده مستقيم كدام است؟ * شخصاً مسير درستي را نمي شناسم اما معتقدم كه مقوله «زبان» امر بسيار پيچيده اي است. چندبار هم در متوني پراكنده توضيح دادم و البته خودم واضع اين توضيح نيستم، به آرايي استناد مي كنم كه از هايدگر گرفته تا گادامر درباره آن بحث كرده اند. خودم هم معتقدم كه «زبان» به شكلي ارادي تغييرپذير نيست. يعني «زبان» ابژه نيست كه ما بخواهيم اراده گرايانه آن را به هر انحرافي كه دوست داشته باشيم بكشانيم. «زبان» ريشه در سنت و فرهنگ دارد و اصلاً بازتاب سنت و فرهنگ است. هر فهمي از سنت، درواقع در «زبان» متبلور مي شود؛ و هر تغييري در انسان در «زبان» انعكاس پيدا مي كند. «تغيير» وقتي عمده و اساسي است كه در يك جمع و جامعه، مشهود باشد نه در سطح «نظر» و آن هم «نظريه»هايي كه از غرب آمده است. تصور من اين است كه زبان تبلور «نفس» است و «نفس» را هم اراده گرايانه نمي شود تغيير داد؛ «تغيير» بسيار بطئي و كند صورت مي گيرد و اگر دخالت اراده در كار باشد «زبان» تبديل به «ابژه» خواهد شد و حاصل آن شعري است كه شخصاً نديده ام ـ مگر در «اجماع محفلي» و آن هم «محفلي خاص» نه در ديگر محافل ، پذيرفته و مقبول باشد. اين عدم پذيرفتن هم از تصنعي بودن اين نوع شعر است. شعر بر ساخته صناعت است اما رابطه اين صناعت و «زبان» آن قدر به هم نزديك است كه به محض اين كه اين رابطه مخدوش شود شما احساس بيگانگي نسبت به شعر پيدا مي كنيد بنابراين «اثر» را تصنعي تصور خواهيد كرد؛ اين است كه به رغم همه تلاش هايي كه در اين باب صورت گرفته است چه توسط براهني و پيروان او و چه شاعران ديگري كه در اين زمينه دست به طبع آزمايي زده اند هنوز نمي بينيم «اثر»ي قابل قبول ارائه داده باشند. اين «اثر قابل قبول» را كه مي گويم نه اين كه من بخواهم به عنوان شخص بپذيرم بلكه جامعه ـ و دست كم نخبگان جامعه ـ بايد با آن شعر ارتباط برقرار كنند و قبول آن جمع است كه مي تواند نهايتاً اين شعر را اعتلا بخشد يا نهايتاً متوقف كند؛ بنابراين پيشنهادهايي كه براهني داد و آن پيشنهادها را به اجرا درآورد اكنون كه يك دهه از ارائه آنها گذشته است هنوز نمي بينيم كه اجماعي برسر اين نوع شعر صورت گرفته باشد. فكر مي كنم با توجه به تجاربي كه ادبيات مدرن، چه در غرب و چه در ايران، پشت سر گذاشته است دوره آدم هايي كه خود را نابغه تصور كنند و اين تصور يا توهم را داشته باشند كه معاصران فهم شان نمي كنند و آيندگان آنها را فهم خواهند كرد به سر آمده است. «ازرا پاند» حرف قابل تأملي دارد كه مي گويد: «كسي را كه معاصرانش فهم نكنند حتماً آيندگانش هم نخواهند فهميد.» \ نظري را كه شما ارائه داديد درباره «براهني شاعر» بود. درباره «براهني نويسنده» چه نظري داريد؟ * از «براهني داستان نويس»، قبل از ارائه اين پيشنهادها، «رازهاي سرزمين من» منتشر شد كه يك اثر رئاليستي متوسط بود و پيشنهاد تازه اي در حوزه داستان نويسي با خود به همراه نياورد. پيشنهادهاي تازه او در رمان «آزاده خانم» مطرح مي شود كه به زعم من آن رمان را بايد برمبناي تئوري خواند يعني رمان، قائم به ذات نيست بلكه شما بايد يك سري تئوري ها را با خود از جاي ديگر بياوريد تا بتوانيد با رمان درگير شويد و چالش كنيد. حالا آن تئوري ها چقدر مي توانند با فرهنگ و زبان ما درآميزند براي من محل ترديد هست. درست است كه نيما هم شعر خودش را از شعر فرانسه ادراك كرد يا بهتر است بگويم كه تحت تأثير شعر فرانسه، دست به تغيير شعر معاصر زد اما حقيقت اين است كه نيما با تمام اجزا شعر درگير بود يعني آنچه كه از سنت مانده بود از وزن گرفته تا استعاره و همه عناصر ساختاري شعر، مورد چالش او بودند حتي همين مسأله «نحو» بشدت در شعرهاي دوره هاي مختلف نيما، مورد چالش او بود و نوسانات نحوي فراواني در بسياري از آثار او مي بينيم شايد نهايتاً در اواخر، وي به يك زبان نسبتاً ساده تر و سرراست تري رسيد. اين زبان هم نتيجه يك چالش طولاني بود. مي خواهم اين را عرض كنم كه ما بطور ناگهاني نمي توانيم شعريارمان را به طرف نظريه ها سوق دهيم. نظريه ها بايد با فرهنگ و زبان ما منطبق باشند. اصل، همين انطباق است اگر اين انطباق صورت گرفت هنرند همچون نيما ، هدايت و فروع موفق خواهدبود وگرنه همچون هوشنگ ايراني، البته با برخورداري از اجر «نوآوري» هرگز در جمع هنرمندان طراز اول جاي نخواهدگرفت. \ تفاوت عمده جريانات ادبي ۱۳۳۰ تا ۱۳۵۷ با پس از آن، غالباً در تغيير نوع «مد» به چشم مي آيد. در دوره نخست، يك شاعر يا نويسنده، با يك يا چند اثرش بدل به «مدادبي» مي شد و مورد تقليد قرارمي گرفت اما از ۱۳۵۷ به اين سو، منتقدان يا شبهه منتقداني، با ارائه نظريه هايي كه بيشتر برگرفته از متون ترجمه است بدل به «مد» مي شوند و شاعران و نويسندگان در زمره چهره هاي درجه دو جريانات ادبي قرارمي گيرد. اين اتفاق چطور پيش مي آمد؟ * در دوره اول ما با «مد» سروكار نداريم اگر هم «مد»ي پديد مي آيد خيلي قابل اعتنا نيست. شاعراني هستند مثل اخوان، شاملو، فروغ، رويايي كه در يك دوره طولاني تلاش كردند و به يك «فرمي» در كارشان رسيدند به يك زباني دست يافتند كه شاعران آسان گير تصور مي كنند كه با تقليد از آنها مي توانند بلافاصله به آن جايگاه برسند. اين شاعران مقلد در هر دوره اي وجود دارند. تقليد مي تواند از يك شاعر بزرگ باشد يا از يك نظريه ادبي يا از هر چيز ديگري. در واقع اين شاعران يا نويسندگان مقلد در تلاشي براي دستيابي به جايگاهي هستند كه با اين شيوه هرگز به دست نمي آيد و بطور طبيعي ادبيات آنها را دست به سرخواهدكرد يا دست به سركرد! مسأله بعدي، مسأله «پراكندگي» است؛ يعني اصلاً شاعر برجسته اي در اين دوره پديد نيامده است كه كساني بخواهند از او تقليد كنند. شاعران گوناگوني هستند كه مورد تقليد محافل گوناگون قرارمي گيرند اما اين كه شاخص بشوند مثل اخوان يا مثل شاملو و بعد گروههاي گوناگوني از مناطق مختلف كشور بخواهند مطابق آنها شعر بگويند نه! اين اتفاق نيفتاده است. مسأله ديگر آن است كه در دوره پيشين، هرگاه هنرمندي از «جامعه» زده مي شد به «طبيعت» پناه مي برد اكنون «شكل» جاي «طبيعت» و حتي «انسان» گرفته است. هنرمندان ما از«جامعه» به «شكل» پناه مي برند و اين اصل را به فراموشي مي سپرند كه اثر هنري، سندي از دوران هنرمند است. شما هشت سال جنگ را در اين كشور پشت سرگذاشته ايد. جايگاه اين هشت سال را در آثار دهه شصت به من نشان دهيد! آثار داستاني يا شعري دهه هاي شصت، بيشتر معطوف تجربيات يا شرح وقايع پيش از ۵۷ است. يعني تاريخ را دور مي زنند. اگر هم اثري به چشم مي خورد چندان پرمايه نيست تا ماندگاري يابد. در دهه هفتاد، آثاري را به من نشان دهيد كه روايتگر دوران جنگ باشد يا اصلاً روايتگر اوضاع و احوال زندگي اجتماعي اين دوره. اين گريز هنرمند به «شكل»، ارتباط ميان او و مخاطبان را مختل مي كند. اين اختلال، پس از مدتي «بعدي شكل گرايانه» مي يابد و پشت پرده «مميزي» يا استيلاي «مميزي» يا هراس از «مميزي» پنهان مي شود در حالي كه اين، «مميزي درون ما» است. ما مي ترسيم و ترس خود را بدل به «شكل» مي كنيم اما اين «ترس» در اثر هنري، خود را تشريح نمي كند بلكه سيماي دروغين فردي هوشمند و شجاع را به نمايش مي گذارد كه انگار در يكي از مدينه هاي فاضله آنسوي جهان، به عنوان شهروندي غربي و بورژوا زندگي مي گذارند. اين فرد خوشبخت، البته در زندگي اش از كمترين امكانات محروم است و به بيشترين گرفتاري ها، دچار.اين كه مي بينيد فلان منتقد، بدل به مدلي براي تقليد مي شود آن هم بخشي از آن «روياي شيريني» است كه شاعر يا نويسنده را از زندگي عادي جدا مي كند و او بي آنكه بخواهد خود را ملامت كند به استناد فلان نظريه، از خود و زندگي اش مي گريزد. \ با چنين وضعيتي كه شما سعي در تشريح آن داريد فكر مي كنيد ظهور «جوايز ادبي» مي تواند كمكي باشد؟ شما در ژوري جوايز «پكا» و «كارنامه» حضوري فعال داريد. مي خواهم بدانم اعطاي اين جوايز تأثيرخاصي براعتلاي ادبيات ما داشته؟ \ به گمان من، نه اين جوايز و نه هيچ جايزه ديگري، قدرت اعتلابخشي به ادبيات را ندارند اما مي توانند بر «اقتصاد» نشر مؤثر افتند كه افتاده اند. اينكه شما مي بينيد فلان رمان منتخب «پكا» با ذهن و زباني به هرحال خواص پسند ـ پس از انتخاب ناگهان به چاپ دوازدهم مي رسد يا اثري ديگر، در كمتر از يك سال، سه چاپ از آن منتشر مي شود. نشانه تأثيري است كه اين جوايز بررونق بخشي اقتصاد «نشر» دارند و البته در هر كشوري هم لازم است. \ در مورد شعر هم چنين اتفاقي افتاده؟ * وضعيت شعر، متأسفانه، پيچيده تر از آن است كه اعطاي جايزه بتواند تأثيري خاص برچاپ هاي مجدد داشته باشد. بايد پذيرفت همان طور كه شاعر به جامعه پشت مي كند. جامعه هم به او پشت خواهدكرد و اين نتيجه اي بديهي است. وقتي شاعر به مخاطب بي اعتناست چرا بايد مخاطب به او اعتنايي داشته باشد؟ چرخ «نشر» به مخاطب بي اعتناست چرا بايد مخاطب به او اعتنايي داشته باشد؟ چرخ «نشر» هم براساس نياز مخاطبان در حال گردش است. پس اين چرخ نخواهدچرخيد يا براي زماني نسبتاً طولاني، به شعر بي اعتنا خواهدماند. چيزي كه اكنون شاهديم و اگر وضع برهمين منوال باشد، در آينده نيز.
|