|
|
|
اين خانه هم سياه است
|
|
|
خانم فروغ فرخزاد! اين خانه هم سياه است. سياه نه به اندازه خانه جذاميان تبريز كه شما رفتيد و فيلمي ساختيد تا هروقت كساني دلشان خواست چيزي از سينماي شاعرانه بشنوند يا ببينند سراغ فيلم شما را بگيرند. اين خانه سياه است به اندازه اي كه توان رستن را از نگاه پيرمردي جذامي و خانواده اش گرفته. به اندازه اي كه درميان هياهوي خريد و فروش نمي دانم چند ميلياردي چندكوچه آنطرف. بازار تهران غربت غريبي درسكوت مي شكند... اين خانه سياه است بي آنكه گامي طراوت صداي شاعرانه كسي را براي آن به ارمغان آورد. بازار مكاره اي ها رفته اند و سربازها به حكم دادگاه پاس مي دهند تا كسي از آنان اين طرف پيدانشود و مشهدي و يازده خانوار ديگر، بر جبين ناننوشته خويش انتظار را، تفسيرمي كنند... در محله «عودلاجان» روبروي بازار آهنگران، كوچه باريكي است كه درآن خانه اي قديمي با سالها زندگي، اكنون ـ مثل ساكنانش ـ از نفس افتاده در انتظار سرنوشتي قابل پيش بيني نفس هاي آخر را شماره مي كند. و مي گويند كه صاحب يهودي آن تمام اتاقها را ۴۰سال پيش به اجاره دارها اجاره داده است و رفته است و اجاره دارها مجازند اين اتاقها را به ديگران اجاره دهند. خانه بزرگ ۱۸۰۰مترمربع مساحت دارد و ۹۰اتاق. ۴۰سال پيش و سالهاي پيش از آن به عنوان كاروانسرا مورداستفاده بوده است. غير از ساكنان ثابت اين خانه كه مستأجر دائمي آن بوده اند، ساكنان ديگر اين خانه، تاجران خسته اي بودند كه از مكه، مدينه، سوريه و كربلا آمده بودند تا اجناسشان را دربازار تهران بفروشند. اما زمان همه چيز را عوض كرد، نوع تجارت را و رفت وآمدها را و حتي ساكنان حياط بزرگ خانه «عودلاجان» را. بعد اين خانه از نفس مسافران كشورهاي همسايه تهي شد. و شد بازار مكاره كه درآن هركس چيزي مي فروخت. صبح تا شام اجناس ممنوعه درآن ردوبدل مي شد. ممنوعه تا نهايت ممنوع! (يعني موادمخدر هم در بساط به وفور پيدامي شد.) قصه ما، مثل هميشه و مثل تمام قصه ها دو رو دارد. مثل تمام قصه ها آدم هاي بد همه روي زمين را نگرفته اند و حتماً اين خانه اكنون متروك را درطرف ديگري درميان اتاقها مرد و زنهايي پشت چرخ نشسته اند و سراجي مي كنند و «نون بازوي» خود را مي خورند. بي منت اهل مكاره! و باز مثل همه قصه ها دركنار اين بازارمكاره و كارگران زحمتكش سراجي، كسان ديگري هم هستند كه چند اتاق از ۹۰ اتاق اين حياط ۱۸۰۰متري را اشغال كرده اند. ساكناني كه از سقفهاي موريانه خورده، روزهاي پرشكوهي به ياددارند. «قربانعلي رسول زاده» هم از روزگار باشكوه اين خانه چيزهايي به ياددارد و هم از زيبايي و جواني خود كه جذام آن را برباد داده است و زيبايي و تازگي را زمانه از خانه. قربانعلي رسول زاده پيرمرد ۵۶ساله مشهدي چهل سال است كه ساكن اين خانه است. خانه اي كه اكنون بازار مكاره اش را تعطيل كرده اند و براي آنكه ديگر كسي وارد آن نشود پلاكاردي زده اند و چندسرباز پاس مي دهند كه كسي به غير اين چندخانوار وارد آن نشود. حكم تخليه را گذاشته اند كف دست مشدي. كف دست كه نه، چون دستي نمانده است. با اجازه چند سربازي كه پيت حلبي آتش را دوره زده اند وارد خانه شديم و چندزن و دختري كه دورتر نشسته بودند، برخاستند و رفتند و ماند زن آقاسيد. قربانعلي رسول زاده، سيد نيست اما اهل محل او را سيد مي نامند و زنش را زن آقا سيد. وقتي كلمه ها كم مي آورند، مخاطب خود حق دارد فضا را ترسيم كند. شما خانه اي قديمي، پوسيده با ساكناني كه از رنج بيماري رهيده و نرهيده اند تلواسه افتادن در چاه ويل زمان را دارند؛ مقداري پلاستيك روي سقف، مثلاً به عنوان سرپناه مجسم كنيد! مثل همه آدمهايي كه گوشي، براي شنيدن نمي يابند و وقتي پيدا مي كنند مثل يك برنامه راديويي اطلاعات مي دهند. مشهدي رسول زاده مي گويد كه متولد ۱۳۲۶ مشهد هستم. حدود چهل سال پيش آمدم تهران و ۶ اتاق اين حياط را از صاحب يهودي آن اجاره كردم. آن زمان كه كارگر روزي ۱۰۰۰ آجر مي زد و ۴۰۰ تومان مي گرفت من روزي ۴۰۰ تومان در آمد داشتم. اتاقها را به مسافراني كه از كربلا، مكه و مشهد مي آمدند كرايه مي دادم، تازه اجناسشان را هم مي بردم. برايشان مي فروختم و زندگي خوبي داشتم. وقتي مريض شدم و جذام گرفتم، «اجاره دارها» اتاق ها را تصرف كردند. و قتي بعد از انقلاب صاحب خانه از خارج برگشت به خاطر مريضي ام گفت كه مي خواهد هر شش اتاق را به اسم من سند بزند اما متأسفانه من شناسنامه ام را داده بودم تا از شاهي به جمهوري اسلامي تبديل كنند. صاحب خانه رفت كه برگردد و سند ۶ اتاق را به اسم من بزند اما هيچگاه برنگشت. پسرش دوسال بعد آمد و گفت كه به وصيت پدرش عمل خواهد كرد وقتي كه انحصار ورثه صورت گيرد! من هم توي اين اتاق زندگي كردم و بعد از مريضي مي نشستم چاقوو قيچي تيز مي كردم و روزگار مي گذراندم. دستهاي مشت شده اش كه جذام را براي هميشه در ذهن او جاودان كرده بود و زخمي بودند. مشهدي قربانعلي رسول زاده ۵۶ سال بيشتر ندارد اما زخم زمان و جذام گويي او را هزارساله كرده است. بيماري كه جذامش را تكانده اما مي داند كه جذام چيزي نيست كه برود و هيچگاه پيدايش نشود. | مشهدي مي داند، كه حساب و كتاب كلانتري تعارف بردار نيست اما اين را هم مي داند كه ۱۲ خانواري كه در اين مكان با موريانه ها هم مسكن هستند ۱۰۰ ـ ۲۰۰ يا ۳۰۰ هزارتومان پولي كه بابت تخليه مي گيرند دردي از دردهاي آنان را دوا نمي كند. پس مانده است نه به قصد ايستادن در برابر قانون. نه. هرگز! بلكه شمردن روزها و شب ها كه تقدير آمده را ياراي جبران نيست گويي! «خلافكارها رفتند و حتي سراج ها. من را بردند و گفتند كه ۶۰۰ هزار تومان مي دهيم برويد. آقا كجا برم با اين پول!» سراغ بچه را مي گيريم. زنش مي رود و با زن ديگري كه توي همين خانه بزرگ شده(!) با پسري ۸ ساله و دختري ۲ ساله بر مي گردد. دخترك را آن زن كه از اهالي اين حياط بزرگ (!) است تروخشك مي كند چون زن آقاسيد از يك دست ناكار است. مي پرسم چند ساله ازدواج كرده ايد؟ مشهدي مي گويد، ۱۸ ساله. اما دير بچه دار شديم. چه كسي به صداي غريب مشهدي قربانعلي رسول زاده گوش مي دهد. او كه هرچه ديده از زمان جفا بوده! استغفرالله اگر نتوان... ||| از مشهدي پرسيدم چه انتظاري از دولت و مردم داري؟ مكث كرد و گفت كه از هيچ كس انتظاري ندارد، جز خدا. «اون شب را روز مي كند و روز را شب. خودش مي داند چيكار كند.» ||| آن زن كه روزگاري كم و بيش شبيه مشهدي دارد بچه هايش را تر و خشك مي كند و در اين طرف شهر عين الله رستمي كه خود از جذاميان شهر بوده و مؤسسه خود اتكايي و نيكوكاري آسيب ديدگان جذام را در خانه ۴۰ متري مسكوني خود به راه انداخته، دست همت بالازده!! خانه اي در علي آباد خزانه. عين الله رستمي ايستاده است تا ايستادن را ديگران فراموش نكنند و خانه اي خريده است در يكي از روستاهاي ورامين به مبلغ ۴/۵ ميليون تومان ولي دوميليون كم دارد. دوميليون كم دارد تا مشهدي قربانعلي رسول زاده خستگي هزار ساله اش را با شناسنامه ۵۶ ساله كول كند و ببرد گوشه اتاقي محقر در حوالي ورامين زمين بگذارد و دو كودك ۸ و ۲ ساله اش چشم انتظار شب و روزهايي باشند كه نشانه قدرت خداوند قادر است!
|
|
|
|
|
|
عبور از پل فيروزه
|
|
|
|
|
به زيان تعقل
شواهد بسيار بديهي و روشن در تاريخ ايران هست حاكي از آن كه مردمش در معرض آزمايشهاي طاقت فرسايي بوده اند. اين وضع دو نوع واكنش ايجاد مي كند: يكي منفي و ديگري مثبت. منفي نتيجه اش تسليم شدن و كوتاه آمدن و خميدن است، به اميد از سر گذراندن حوادث. مثبت عبارت است از ايجاد نيروي مقاومت در خود، به منظور از پا درنيامدن. اين دو نوع واكنش، تا حدي متعارض، در ايراني كاركرد داشته اند و نمودش به نحو متناوب به صورت عقب نشيني يا تعرض بروز كرده. چند حالت روي مي نمايد:
۱ـ واكنش بر حسب مقتضيات، ملت را از خط مستقيم و مشي ثابت دور مي كند و ايجاب دارد كه گاهي نرم و گاهي درشت باشد، گاهي اين سو گاهي آن سو.
۲ـ رويدادهاي نامطلوب پياپي، تقلايي بيش از طاقت مي طلبند.
۳ـ گرايشهاي متعارض كه رودررو قرار گيرند، كشاكش دروني ايجاد مي كنند.
نتيجه همه اينها تقويت تفكر احساسي، گذرا و هيجاني، به زيان تعقل و چاره جويي درازمدت خواهد بود.
دكتر محمدعلي اسلامي ندوشن، حقوقدان ـ ۱۳۷۶
|
|
|
|
|
|