|
|
|
گروه گفت وگو: آنگاه كه خاتمي از گفت وگوي تمدنها ميان نمايندگاني ازكشورهاي مختلف سخن گفت و جهانيان به تأييد او برخاستند، شايد كمتر كسي گمان مي برد در سال گفت وگوي تمدنها، جنگ تمدنها جلوه اي واقعي پيدا كند و آسمانخراشهايي در درون خاك يك تمدن مورد حمله هواپيماهايي كه حامل نمايندگاني از تمدني ديگر بودند قرار بگيرند.از آن زمان پنج سال مي گذرد، سال ۲۰۰۱ به نام گفت وگوي تمدنها ناميده شد و در ايران نيز يك سازمان بين المللي به اين نام آغاز به كار كرد. اما امروز اگرچه حاشيه نشينان در جهان از لزوم گفت وگو سخن مي گويند اما متن نشينان در روابط بين الملل راهكاري متفاوت برگزيده اند. در ايران نيز سازماني به اين نام در ركود به سر مي برد و برخي انديشمندان ايراني اين موضوع را به دليل دچارشدنش به روزمرگي به فراموشي سپرده اند. اين ويژه نامه يادي است از آن ايده كه به هر دليل هنوز در دستور كار روابط بين الملل قرارنگرفته است. دكتر علي پايا از منظري فلسفي به ضرورتها و بايدهاي گفت وگو مي پردازد و دكتر كاظم سجادپور ـ رئيس دفتر مطالعات وزارت امور خارجه ايران ـ در گفت وگويي ديگر به تشريح روابط بين الملل و روابط ايران با ديگر كشورها از منظر گفت وگو و جنگ مي پردازد. دكتر محمدتقي رضويان در مقام سخنگوي سازمان گفت وگوي تمدنها پاسخگويي در برابر واقعيتها، عملكردها و ركودهاي موجود در اين مركز را عهده دار شده است و دكتر علي اصغر مصلح ـ مدير گروه فلسفه سازمان گفت وگوي تمدنها ـ با پايه اي انديشه اي به طرح گفت وگوي تمدنها در كشورمان مي پردازد.دكتر محمدرضا تاجيك، پرويز پيران، جواد افشار، محمد ضيمران، غلامعباس توسلي، كمال اطهاري، محمدتقي قزلسفلي، احسان نراقي و محمدجواد فريدزاده نيز هر كدام از منظري به اين موضوع مي پردازند.
تمدنهايي كه گفت وگو نكردند
همه كس طالب يارند چه هشيار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه كنشت
مولانا
۱
«گفت وگو» ، يك «فرهنگ» است، كه ما نداشتيم ؛ يك «استراتژي» است، كه ما نخواستيم؛ يك «تئوري» است، كه ما نتوانستيم؛ يك «فن آوري قدرت» است، كه ما ندانستيم ؛ يك «راه برون رفت» است، كه ما نرفتيم، يك «بازي سياسي» هوشيارانه و راهبردي است، كه ما نكرديم؛ و بالاخره يك «فرصت» است، كه ما درنيافتيم و دو دستي تقديم ديگران كرديم.
از زبان قرآن گفتيم: كه قرآن اهميت بسزايي بر گفت وگو( و خصوصاً «شنيدن» ) قائل شده است و اهل «شنيدن» را از گردونه اصحاب سعير خارج نموده است: «لو كنا نسمع او تعقل ما كنا في اصحاب السعير» . گفتيم: در قرآن بعد از نام «الله» ، از نظر آماري مشتقات كلمه «قال» بيش تر از كلمات ديگر است.
و اضافه كرديم كه پيامبر آن قدر براي استماع نظريات مخالفين وقت صرف مي كرد كه منافقين از روي تمسخر او را «گوش» مي ناميدند و خداوند نيز تأكيد مي كند: «گوش خيري است براي شما».
با مولانا در دست يابي به علمي براي آميزش نمودهاي روحي، رواني، ذهني و رفتاري انسان ها همراه شديم و «گفت وگو» را همان اكسير و دانشي يافتيم كه «تفاهم جلوه هاي روحي» («سيميا» ) را موجب مي شود و دنياهاي به ظاهر ناسازگار در آن به همزيستي («هتروتوپيا» در بيان فوكو) مي رسند. و در اين مسير، با مولانا سروديم:
پس مگو كاين جمله دينها باطلند
باطلان بر بوي حق دام دلند
اين حقيقت دان، نه حقند اين همه
ني بكلي گمرهانند اين رمه
پس مگو جمله خيالست و ضلال
بي حقيقت نيست در عالم ، خيال
حق ، شب قدر است در شبها نهان
تا كند جان هر شبي را امتحان
نه همه شبها بود قدر اي جوان
نه همه شبها بود خالي از آن
آنكه گويد جمله حق است، احمقي است
و آنكه گويد جمله باطل، او شقي است
چونكه حق و باطلي آميختند
نقد و قلب اندر حرمدان ريختند
پس محك مي بايدش بگزيده اي
در حقايق امتحانها ديده اي
تا شود فاروق اين تزويرها
تا بود دستور اين تدبيرها
پس بد مطلق نباشد در جهان
بد به نسبت باشد اين راهم بدان
در زمانه هيچ زهر و قند نيست
كه، يكي را پا، دگر را بند نيست
زهر ماران، مار را باشد حيات
نسبتش با آدمي آمد ممات (مولوي)
همچنين به تأثير از مولانا گفتيم: گاه، خيالواره ها وكلام واره هاي متفاوت و متناقض، چنان فضاي كدر و نفرت باري را ميان جوامع انساني ايجاد مي كند كه آتش از گرمي فتد، مهر از فروغ، و ديگر هيچ فلسفه و منطقي ياراي وصل آنان را نخواهد داشت.
چون بد آيد هر چه آيد بد شود
يك بل ده گردد و ده صد شود
آتش از گرمي فتد مهر از فروغ
فلسفه باطل شود منطق دروغ
كور سازد چشم عقل كنجكاو
بشكند گردونه اي را شاخ گاو
پهلواني را بيندازد خسي
پشه اي غالب شود بر كركسي
از كتاب عهد جديد (تورات) نقل كرديم: «در آغاز كلمه يا معني بود، » و آن را اين گونه تفسير كرديم: «در آغاز ارتباط بود». از زبان سقراط گفتيم: گفت و گو تنها راه رهايي انسان هايي است كه به جهل خود علم دارند. از زبان سعدي گفتيم: آدمي چون دليلش نماند و گفت وگويش ترك شود، دست تعدي دراز مي كند و بيهوده گفتن و سلسله خصومت جنباندن را مشي خويش مي سازد. با حافظ، هم آواز شديم: به خلق ولطف توان كرد صيد اهل نظر، به بند ودام نگيرند مرغ دانا را. با هاتف سروديم:
گفت وگوي كفر و دين آخر به يك جا مي كشد، خواب يك خواب است وباشد مختلف تعبير. از زبان رزا لوكزامبورگ گفتيم : ما يا بايد به گفت وگو قائل شويم، يا به بربريت فتوا دهيم.
گفتيم: گفت وگو از ما مي خواهد نوعي توجه وگوش كردن به وجود آوريم كه دربرگيرنده همه نظرات باشد. گفت وگو همانند «جنبش كيفيت تام» در صدد اصلاح اشكالات ومعايب پس از وقوع آنها نيست، بلكه مصمم است تا فرايندها را به گونه اي تغيير دهد كه چنين اشكالات ومعايبي اصلاً به وجود نيايد. گفت وگو سعي دارد مسأله افتراق را نه با ارائه ترتيب جديدي از عناصر فيزيكي يك گفت وگو كه با كشف و تغيير ساختار اصلي وارگانيك به وجود آورنده آن مورد بررسي قرار دهد.
گامي جلوتر برداشته وگفتيم: گفت وگو را مي بايد روندي بدانيم كه طي آن مردم در ارتباط با هم فكر مي كنند. فكر كردن با هم بدين معني است كه شما ديگر نمي توانيد موضع خود را به عنوان موضع نهايي تلقي كنيد، بلكه بايست موضع ونظر خود را متقن وقطعي ندانيد وبه احتمالات وامكاناتي كه صرفاً در ارتباط با ديگران بودن حاصل مي شود توجه كنيد، احتمالات وامكاناتي كه درغيراين صورت پديد نخواهند آمد.مدعي شويم : هرنوع گفت وگويي مسبوق ومسقف به نوعي از پيشافهم هاي مشترك بين شركت كنندگان است . وجود اين پيش ـ فهم ها ، هرگز به آن معني نيست كه طرفين با يكديگر هم عقيده بوده ولذا گفت وگو چيزي جز تكرار مشتركات از قبل تعيين شده نيست. بلكه مسأله اصلي اين است كه اولاً، اين پيش ـ فهم هاي غني اما مبهم نهفته را به سطح روشن وآگاهانه وهمگاني ارتقا داد، ثانياً اين كه دريابيم كدام تلفيق وتوزيع از تكه حقيقت هاي پراكنده كه در فضاي محيط برهمگان معلق است به كار امروزمان مي آيد. با گفت وگو بين تمدنها، پيش ـ فهم هاي نهفته در اعماق تمدنها به سطح آمده و ميزان انطباق و يا عدم انطباق آن با اين مفاهيم در معرض قضاوت قرار مي گيرد. به قول گادامر، «وجود پيش ـ فهم ، گفت وگو را جزمي هم نمي كند، چون در گفت وگو اصيل و واقعي پيش ـ فهم مي تواند به سطح تفكر آگاهانه ارتقا يابد ودر مقياس با انشعابات گوناگونش برحسب خود موضوع گفت وگو بررسي وسنجيده شود».
نوشتيم وگفتيم: گفت وگوي تمدنها استعداد يك «استراتژي كلان» را دارا مي باشد. استراتژي اي كه درصورت پرداخته واجراشدن مي تواند انتظامي در كثرت و پراكندگي موجود در عرصه جهاني ايجاد نمايد و «تحمل وگفت وگو» را جاي «ستيزش وبرخورد» بنشاند و افقي زيبا ومبتني برصلح و دوستي و همصدايي (درعين چندصدايي ) و همزيستي بر روي همگان بگشايد. استراتژي اي كه مرز و سلسله مراتب طولي وتشنج زاي بين مركز وحاشيه را درهم مي ريزد، آنان را دركنار هم قرار داده و راه مفاهمه ومباحثه را طريقت مطلوبشان تصوير وتعريف مي كند.
با استدلالي علمي فرياد برآورديم: چنانچه هر«امرواقعي» ملفوف وپيچيده در تئوري است ، دليلي وجود ندارد كه «گفت وگو» را ازاين قاعده مستثني كنيم. چنانچه تئوري ها صرفاً برسپهر فرضيه ها وبينه هاي مؤيد ابتنا نيافته اند، حالا لزومي بر به دست دادن داده هاي تجربي ـ تاريخي مشخص ومتعدد براي تئوريزه كردن «گفت وگوي تمدنها» نيست وچنانچه يكي از كار ويژه هاي مفيد تئوري كمك به ورود مناسب به بطن موضوع وهدايت آدمي در نگرش وپردازش صحيح تر به مسأله باشد، تئوري پردازي در موضوع گفت وگوي تمدنها نيز مي توان توجيه عملي داشته باشد.
برسر هركوي و برزن نشستيم وگفتيم: گفت وگوي تمدنها، از يك سو، مبتني برعقلانيت و اخلاق ارتباطي است : عقلانيتي كه برگفت وگو ومفاهمه بين الاذهاني و حق انتخاب آزاد وغير اجباري آدميان تأكيد مي ورزد؛ عقلانيتي كه نويددهنده جامعه اي فارغ از سلطه عناصر نظام وحشت و جو ناامني وبي اعتمادي درگفتار و كردار ورفتار است؛ عقلانيتي كه مبتني برتلاشي مستمر براي درك يكديگر است وعقلانيتي كه بربنيان هاي فرصت هاي برابر براي طرفين گفت وگو، همسازي و نه همساني فرهنگي و همزيستي مسالمت آميز واحدهاي ملي ، ابتنا يافته است واز جانب ديگر ، مبتني برترسيم و تصوير يك نظم نوين جهاني بر «پايه تعادل و توازن درست و صلح آفرين» به گونه اي كه سطح اعتماد ميان دولتها و ملت ها و ميان كشورها را با نگاهي عميق و انتقادي به گذشته و حال بالا برده است.
|
|
|
با اصحاب هرمنوتيك درپاسخ به اين سؤال كه چگونه مي توان بدون دردست داشتن لوازم و ابزار درك و فهم، ازسطحي از شناخت به سطح ديگر رفت؟ همراه شديم و گفتيم: گريزي جز توسل به گفت وگو نيست. به اعتقاد چارلز تيلور، اين رابطه همان زبان در معناي عام و گسترده آن است. اين رابطه، زبان هنر، حركات و اشارات و عشق را دربرمي گيرد و متضمن آن چيزي است كه گادامر «آميزش افق ها » مي نامد. به قول تيلور، نواختن سازي به سبك راگاي هندي، با رعايت قواعدي كه باخ در نواختن كلاويه با گام معتدل به كاربرده ، به منزله آن است كه نغمه اي كاملاً متفاوت با آنچه در نظر داريم، بنوازيم. آميزش افق ها از طريق كاربرد كلمات تازه اي براي مقايسه انجام پذير است؛ در اين آميزش به افق هاي گسترده تري نظر مي كنيم، افق هايي «كه درآنها آنچه بديهي مي نمايد و مبناي هر ارزيابي است، با عنايت به مباني شيوه هاي ديگري كه كمتر شناخته شد است، به امكاني در كنار ديگر امكان ها تبديل مي شود.»
از منظر انديشمندان ديگر گفتيم: هويت و بازشناخته شدن خود به خود مستلزم يك رابطه مبتني بر گفت وگو است، يعني مستلزم زبان هاي مختلف ارتباط است؛ زيرا همانطور كه جورج هربرت ميد مي گويد، ديگران «معنا بخشنده» هستند. بنابراين، تكوين تفكر انساني تك گويي نيست، بلكه گفت وگو است و اين گفت وگو به قول باختين، منتقد بزرگ ادبي روسي، همه سطوح را در برمي گيرد. زندگي رخداد همزيستي است، شبكه وسيعي از ارتباط هاي متقابل است كه همگي ما با آن پيوسته ايم و به شركت در آن فراخوانده مي شويم و هيچ يك از ما به تنهايي قادر به شناخت كامل سازو كار آن نيست. اين امر در سيلان مداوم و بي وقفه آفرينش و تبادل، تظاهر مي يابد: ميان كلمات در زبان، ميان مردم در جامعه، ميان موجودات زنده در يك اكوسيستم، ميان فرآيندهاي فيزيكي در طبيعت، آنچه مانع از فروكاهنده بودن اين بينش فراگير مي شود، دقيقاً همان بازشناسي همزمان و متقابل است، يعني اينكه رابطه مبتني بر گفت وگو در هر سطح، از راههاي مختلف صورت مي پذيرد. حال كه ديگران براي ما «معنا بخشنده» هستند، دنياي ما هر چقدر هم كه براي خودمان تحسين برانگيز باشد، محدود و آكنده از ممنوعيت است و در مقايسه با تأثيراتي كه از ديگران مي پذيريم، جز قيد و محدوديت نيست. بنابراين، انسان به طور روزافزون تابع رفتار «ديگري» مي شود. براي آن كه ميان دو گفت وگو برقرار شود، لازم است كه از مدار خود خارج شوند و همچون آينه اي چندوجهي، تصوير خود و ديگري را بازتابانند؛ جاي خود را با يكديگر تعويض كنند و در هر جهش كيفي، معيارهاي قرائت و تعبير ديگري را كشف كنند و در عين آن كه به تفاوت ميان خود و ديگري آگاهند و مي دانند كه هر يك از آنها وجوه متمايز واقعيتي زوال ناپذيرند، خود را به سطح مكمل ارتقادهند.
با هابرماس از نظريه كنش ارتباطي سخن گفتيم و همچون او براين باور شديم كه: اين نوع همكنش، مبتني بر توقع كنشگران از يكديگر براي هماهنگ كردن اغراض و افعال متفاوتشان از طريق اجماع حاصله از ارتباط و مفاهمه است. در كنش ارتباطي، فرد عامل براي به دست آوردن تفاهم و توافق، هيچ سلاحي جز استدلال منطقي وقانع كننده ندارد. گسترش و استقلال جهان ـ زيست و توسعه دهنده عقلانيت فرهنگي مستلزم تفاهم، ارتباط، رشد و توانايي است. همچنين با وي در «نظريه گفتاري حقيقت» هم آواز شده و گفتيم: حقيقت محصولي تك ذهني نيست، بلكه عنصري بين الاذهاني است كه در عمل كلام ظهور مي يابد.
با نظريه «برخورد تمدن» هاي هانتينگتون شديداً به مقابله برخواستيم و مباني نظري وي را كه در محورهاي زير خلاصه شده اند، به چالش طلبيديم:
۱ـ نظام بين الملل به طور تاريخي از فرهنگ هاي متعدد تشكيل شده كه هر يك از اين فرهنگها ديگري را به عنوان بيگانه معرفي مي كند. بنابراين، ما همواره با بحث «ما» درمقابل «ديگران» مواجه هستيم؛
۲ـ غرب به عنوان تمدن غالب در عصر دگرگوني روابط بين الملل محسوب مي گردد. دراين حالت، اين تمدن غالب ديگر ارزشها را به عنوان تهديدي براي خوددر نظر مي گيرد؛
۳ـ پايان جنگ سرد فراهم آورنده گفتمان «برخورد فرهنگي» در مقابل «برخورد ايدئولوژيك » دوران جنگ سرد است. عمده برخورد هم ميان دو تمدن اسلام و غرب مي باشد.
با اين گفته نيچه به مخالفت برخاستيم كه در تحليل نهايي «عشق به همسايه» هميشه در مقايسه با «ترس از همسايه» امري حاشيه اي، تا حدودي مرسوم، قراردادي و غيرواقعي است. بعد از آنكه ساختار جامعه به طور كامل تثبيت شد و در مقابل خطرات بيروني امن به نظر رسيد، در آن صورت اين ترس از همسايه افقهاي ارزش گذاري جديد اخلاقي را بازتوليد مي كند.
اين گفته هابز را نيز، مورد نقد قرار داديم كه «قدرت هر فرد شامل اهداف جاري او در راستاي رسيدن به چيزهايي است كه فراهم آورنده منافع آينده اوست. ابتدا به نظر مي رسد تا زماني كه اين قدرت در تعامل با ديگر افرادي است كه در پي منافع آينده خود هستند، زيان چنداني نداشته باشد. اما از آنجا كه قدرت يك فرد مانع آثار قدرت ديگر افراد است، بين افراد مناقشه ايجادمي شود. هابز قاعده قديمي قدرت را در بخش يازدهم كتاب چنين بيان مي كند: «همان طور كه قبلاً سرشت عمومي همه افراد بشر راتوضيح دادم، نياز پايدار و فزاينده بشر به قدرت، تنها با مرگ متوقف مي شود. ازمنظر وي، مدلولهاي روابط بيناشخصي و بينادولتي بديهي هستند. بدون وجود يك قدرت عمومي براي تحديداين تنازع پايدار، نمي توان قانوني عمومي داشت. «جوامع بدون قوه قهريه به حيات خود ادامه مي دهند اما گرفتار مشاجره خواهند شد و قدرتي براي دفاع از افرادآن وجود نخواهد داشت.» چنين جوامعي در شرايط طبيعي، گرفتار عدم تعادل بين نيازهاي بشري و توان او در پاسخگويي به اين نيازها هستند. اين در حالي است كه اساسي ترين نياز موجود در اين جوامع، ايمني از مرگ ناگهاني و خشونت بار است. افراد جامعه «براي اجتناب از گزند يكديگر و همچنين مقابله با يك تهاجم خارجي، مجموعه قدرت و نيروي خود را به فرد و يا مجموعه اي از افراد واگذار مي كنند تا آن فرد (يا جمع) مجموعه نيازها و نظرات را تبديل به يك نياز واحد كند.» براساس كتاب لوياتان، دولت مقتدر در قبال پرداخت هزينه اي معين، تأمين كننده امنيت داخلي است. راه حلي كه هابز براي جنگ داخلي ارائه مي كند جايگزيني براي وضعيت «جنگ همه عليه همه »در عرصه بين المللي است. دولتها به دليل ظرفيتهايي كه دارند در هر صورت گرفتار جنگ داخلي خواهند شد. يكي از اين ظرفيتها گريز از ترس به منظور كسب منفعت بيشتر و يا رسيدن به افتخار و شهرت افزون تر است. به همين نحو بشر براساس يك قرارداد طبيعي جوياي قدرتي حاشيه اي است كه او را در حق محافظت از خود ايمن ساخته و از دولتهايي كه جوياي نيازها و خواستهاي مشابه هستند پيش بيندازد.
اعلام داشتيم كه دوران آموزه هاي هابز و نيچه و ساير انديشمنداني كه پيرو چنين مكاتبي هستند به پايان رسيده و «...علي رغم سختي ها و مصيبتها، مسير زندگي بشر به سوي رهايي و آزادي است و اين تقدير و سنت تغييرناپذير خداوند است و مطمئنا ً بدانديشي و زشت كاري برخي از بندگان او، نمي تواند تقدير خداوند و مسير تاريخ را دگرگون كند... از والاترين دستاوردهاي اين قرن، پذيرش ضرورت و اهميت گفت وگو و جلوگيري از كاربرد زور، توسعه تعامل و تفاهم در زمينه هاي فرهنگي، اقتصادي و سياسي و تقويت مباني آزادي و عدالت و حقوق انساني است. استقرار و توسعه مدنيت چه در صحنه كشورها و چه در پهنه جهاني در گرو گفت وگو ميان جوامع و تمدنها با سلايق، آرا و نظرات متفاوت است. اگر بشريت در آستانه هزاره و قرن آتي، تلاش و همت خود را بر نهادينه كردن گفت وگو و جايگزيني خصومت و ستيزه جويي باتفاهم و گفت وگو، استوار سازد، دستاورد ارزشمندي براي نسل آتي به ارمغان آورده است.»
با نظريه پردازاني همچون روديارد كيپلينگ كه بر اين فرض بودند كه: «شرق، شرق است و غرب، غرب و هرگز دوقلو ها با هم برخود (ملاقات) نمي كنند» و همچنين با اين نظريه كه: «غرب »همواره «شرق » را به مثابه «دگر » خارجي خود تعريف كرده و در سيماي او جز اهريمن ستيزي، ارتجاع و ناتواني دماغي نشاني ديگر نديده و راه رهايي و توسعه او را جز در پذيرش حمل تاريخي و تك خطي معرفت غربي نيافته است» شرق نيز غرب را به مثابه سرزمين تاريكي ها و ظلمت ها: سرزميني كه خورشيد در آن غروب مي كند، تصوير كرده و در چهره واژگونه آن به تعريف خود پرداخته است و ارمغان اين نوع نگرش كه براي بشريت جز «طرد»، «حذف» و «برخورد» نبوده است، به مخالفت برخواستيم.
براي دفاع از گفت و گو ، با اين نظريه آلسدير مك اينتاير نيز همراه شديم كه رهيافت عقلاني در قلمروهاي مختلف نظير اخلاق يا سياست تنها در درون يك سنت امكان پذير است، زيرا دلايلي كه براي باورها يا اعمال ارائه مي شوند، صرفاً بر مبناي تعهدات و پايبندي هايي كه بخشي از يك سنت خاص به شمار مي آيند، قابل توجيه عقلاني هستند. به اين ترتيب ، به اعتقاد مك اينتاير تنها راه حل اختلاف ديدگاه آن است كه معتقدان به يك سنت، به سنت ديگري كه آن را پيشروتر از سنت خود مي يابند، بگروند. سنت پيشروتر به تعبير مك اينتاير سنتي است كه اموري را كه سنت نخست تبيين مي كند به شيوه اي در خورتر تبيين مي كند و از عهده تبيين اموري كه سنت اول نتوانسته تبيين كند، نيز بر مي آيد. به آن شرط كه اين تبيين ها با معيارهاي سنت نخست نيز به عنوان تبيين هايي كارساز تلقي شود.
در مخالفت با اين باور آيزايا برلين كه نظريه سياسي تنها در عالمي كه غايات با يكديگر برخورد مي كنند، ممكن مي شود و با پوپر براي يافتن وسايلي كه بتوان توسط آنها از برخورد ميان غايات در جهاني كه با شتاب به سمت كثرت گرايي در حركت است، جلوگيري كرد، همراه شديم و از آموزه «جنگ با كلام نه با شمشير بركشيده از نيام» او، سرودي ساختيم. و در پاره اي مواقع و موارد، اين اعتقاد او را ارج نهاديم كه، لازمه بلوغ عقلاني آدميان آن است كه بياموزند به عوض نابود ساختن يكديگر، ديدگاه ها و نظريه ها و انديشه هاي خويش و ديگران را مورد نقادي و ارزشيابي قرار دهند و بكوشند در اين مسير، به آرايي شايسته تر و كارآمدتر دست يابند كه زمينه مساعدتري را براي رشد استعدادها و فعليت يافتن امكانات بالقوه فراهم مي آورد. مخالفت پوپر با آرمانشهر گرايي، ريشه در توجه به اين نكته دارد كه كساني كه به نيت برساختن بهشت تصورات خود بر روي زمين خاكي دست به كار مي شوند، از سر خيرخواهي براي ديگران، معيارها و استانداردهاي مورد قبول خويش را بر آنان تحميل مي كنند، و براي نجات روح ديگران دست به تفتيش عقايد و تحميل عقيده مي زنند و در نهايت به راه عدم رواداري و خشونت كشيده مي شوند.
بر اين اعتقاد شديم كه: همزيستي ميان تمدنها، مبتني بر يك نوع «توافق تعارضي» است. توافق تعارضي در زمينه فلسفي و تجربه سياسي، حاصل بلاواسطه برخوردهاي فكري و تجربي ميان صور گوناگون عقايد در فضاي عمومي دموكراسي است. و مدعي شديم: گفت و گو زماني ممكن مي گردد كه تمدن ها با يكديگر افتراق و اشتراكي داشته باشند. اگر افتراق و اختلافي نباشد، گفت و گو اساساً موضوعيت نمي يابد، لكن اگر اشتراكي نباشد، گفت و گو اساساً محقق نمي شود. بنابراين، آدمي همواره در نوعي «جنگ كلام» با همنوعان خود بسر مي برد، اما همين «جنگ كلام» است كه به گفت و گو معنا و موضوعيت مي دهد و سياست و سياست ورزي را ممكن مي سازند.
۲
اما به رغم اين حجم از «گفت»، كمتر در مورد اجرايي و عملياتي كردن (كارآمد كردن) گفت و گو به گفت و گو پرداخته و «شنيدن» را پيشه خود ساختيم. مي دانستيم كه ما در زمانه اي از گفت و گوي ميان تمدن ها سخن مي گوييم، كه «جنگ» در هيبت و هويت «صلح» نقش آفريني مي كند؛ در هنگامه اي از همزيستي مسالمت آميز سخن مي گوييم، كه «خشونت» خود را در قالب هاي «گفتماني» و «حقوقي» باز توليد كرده است؛ در شرايطي دل مشغول «اخلاق رفتاري» در سطح جهاني شده ايم، كه «اخلاق» در چنبره فن آوري ها و روابط قدرت گرفتار آمده و منطق «اخلاق سياسي» جايگزين «سياست اخلاقي» شده است؛ زماني از توزيع و مهار ماكروفيزيك قدرت جهاني صحبت مي كنيم، كه قدرت هاي جهاني براي حفظ هژموني و سيادت خود ميكروفيزيك قدرت را به خدمت گرفته اند؛ و در يك كلام، هنگامي از گفت وشنود سخن مي گوييم، كه گفت و گو خود به مثابه يك فن آوري قدرت تعريف مي شود، اما با اين حال صرفاً به سخن گفتن پيرامون «گفت وگوي تمدنها» دل خوش داشتيم و به انتظار تبديل شدن آن به يك گفتمان مسلط جهاني و نقش آفريني آن به مثابه يك تئوري راهنماي عمل تمدنها و دولتها نشستيم.
بر اين تصور شديم كه با يك سري «ترجمه» و «سخنراني» و «همايش» و «سفر»، مي توان باب گفت و گوي ميان تمدنهاي صامت و ساكت را گشود و «برخورد» آنان را تبديل به «همزيستي مسالمت آميز» نمود. با اين تصور، بيشتر خود را گرفتار مسائل «شكلي» و طبق معمول و عادت «بوروكراتي» كرديم و حاشيه موضوع را بسيار فربه تر از متن آن نموديم. لذا، در ادامه راه كم آورده، به تكرار مكررات روي آورديم و آنچه خود داشتيم را از ديگران تمنا كرديم. اندك اندك به تماشاگر منفعل سناريويي تبديل شديم كه خودمان آن را نوشته بوديم. ديگران آن را مصادره به مطلوب كردند و از نظريه بافي پيرامون آن از ما پيشي گرفتند و ما بيان تئوريك و پراتيك «انديشه» خويش را در زبان و بيان ديگران جست وجو كرديم (ظاهراً اين روايت هميشه تاريخ ماست.)
امروز، اگر اراده در انداختن طرحي نو در اين عرصه و تعريف و تبديل نظريه گفت وگوي تمدنها، هم به مثابه يك «تئوري راهنماي عمل» (يا يك پارادايم مسلط جهاني) و هم به عنوان يك «استراتژي كلان» سياست خارجي داريم، بايد تمهيد و تدبيري بينديشيم كه: (۱)، بتوانيم بسياري از آحاد جامعه جهاني (اعم از نهادهاي دولتي و غيردولتي ونيز نخبگان فكري) را به عنوان حامل وعامل پيام خود بسيج نماييم. (۲) با تعريف جغرافياي مشترك وثيق معرفتي، سياسي، اقتصادي، فرهنگي، اجتماعي، علمي و ميان جوامع، گرايش به همزيستي مسالمت آميز و توأم با صلح و آرامش را در ميان آنان تقويت نماييم.(۳) خود به عامل (الگو) آنچه مي گوييم تبديل شويم و نفي كننده خشونت در تمامي چهره ها و سطوح آن و ترويج كننده «گفت وگو» به عنوان تنها طريق حل و فصل منازعات و ستيزش هاي داخلي و خارجي باشيم.(۴) به علت فقدان و يا ضعف پشتوانه نظري و عملي، دچار «لكنت زبان» در گفت وگو با ديگران نشويم و يا آنان را دچار «لكنت زبان» در برابر خود نكنيم.(۵) تلاش كنيم كه «خود گفت وگو كننده» خود را در عرصه بين المللي تثبيت كنيم و به نمايندگي از اين «خود معتبر» سخن بگوييم. به بيان ديگر، نخست، مي بايد حدود وجودي خود را تعريف و تثبيت كنيم(البته، در تثبيت وجود و هويت، نمي بايد ره افراط و تفريط، كه به بن بست گفت وگو ختم مي شود را پيمود) و دوم، براي ورود به حريم گفت وگو، لاجرم و ضرورتاً بايد «وجود» ديگران را نيز به رسميت بشناسيم.
اين همه عربده و كينه و ناسازي چيست
نه همه همره و هم قافله و همزادند؟
مولانا
* رئيس مركز بررسي هاي استراتژيك رياست جمهوري