شنبه ۲۲ آذر ۱۳۸۲ - ۱۸ شوال ۱۴۲۴
Sat, Dec 13, 2003
ويژه
شماره ۲۶۶۶
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
خوانندگان
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
موسيقي
بين الملل
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
ضميمه ۱
آرشيو
• عبدالرسول وصال ـ مديرمسؤول
گفت وگو مي ماند
• ويژه نامه «ايران» به مناسبت سالروز گفت وگوي تمدنها
را مي توانيد در صفحات ويژه بخوانيد.
• تمدنهايي كه گفت وگو نكردند
به قلم دكتر محمدرضا تاجيك
• واقعگرايي و گفت وگو ، نسبي گرايي و خشونت
در گفت و گو با دكتر علي پايا ، استاد دانشگاه
سرزمين سنتزها
گفت وگوي فرهنگ ها و تمدن ها گرچه از گذشته هاي دور مطرح بوده است، ليكن با طرح آن در چند سال گذشته و اقبال جهاني بدان كه در اعلام سال گفت وگوي تمدن ها منعكس شده است، به يكباره بحث روز گشت اما به تدريج شمار مطالب مطروحه در باب آن كاهش گرفته ومدتي است كه به حاشيه رانده شده. فقدان گفت وگوي منطقي در درون جامعه ايراني شايد يكي از عوامل چنين فروهشتني به شمار مي رود. البته روحيه ايراني را نيز نبايد فراموش كرد كه با تب وتاب فراوان به موضوعي مي پردازد و به يكباره از آن دست شسته و ناتمام رهايش مي سازد تا به موضوع ديگري بپردازد. عليرغم اقبال گسترده و فراموش كردني تدريجي ، نمي توان از اهميت گفت وگوي فرهنگ ها و تمدن ها غفلت نمود. بحث حاضر مي كوشد تا به اهميت گفت وگوي فرهنگ ها و تمدن ها در دوران جهاني سازي اشاره نمايد. از اين روي نگاهي به معناي جهاني سازي (Globalization) و آثار و عواقب آن الزامي مي گردد.
جهاني سازي (Globalization) كه از اواخر دهه ۱۹۷۰ ميلادي مطرح شده است به معناي حركت تدريجي به سمت وحدت بازارها (بازار توليد، مصرف ، بازار مالي و پولي، اشتغال و غيره) است. و حدت بازارها سبب «تضعيف مرزهاي ملي و پيدايش اتحاديه هاي عظيم منطقه اي مانند اتحاديه اروپا، گروه كشورهاي «نفتا ، آسه آن» مي گردد. چنين فرايند جهاني سازي را جهاني سازي از دريچه اقتصاد يا جهاني سازي از بالا نام نهاده اند. جهاني سازي در واقع ايجاد اقتصاد مقياس در سطح جهان است. براي تحقق جهاني شدن يا جهاني سازي بايد تمامي موانع گردش آزاد سرمايه از ميان برداشته شود.
به همين دليل بسياري، جهاني سازي را فرايند قانون و قاعده زدايي اقتصادي نام نهاده اند. جهاني سازي از بالا با دستورالعمل هاي متعددي، كوشيده اند تا به فرايند ياد شده وحدتي قابل ملاحظه بخشد. كوچك شدن دولت ها، حذف يارانه ها و عدم دخالت در مكانيسم تعيين قيمت ها در بازار، آزادسازي و خصوصي سازي گسترده به اميد رسيدن به بالاترين ميزان سهم بخش خصوصي در اقتصادهاي ملي، حذف تعرفه ها وحقوق گمركي و قواعد ترجيحي در بازار، از جمله چنين پيشنهاداتي است.
پيش شرط تحقق جهاني سازي انقلاب الكترونيك به ويژه اختراع ريز پردازنده ها وارتباط ماهواره اي است. ريزپردازنده ها يا ميكروپروسسورها، امكان ذخيره عظيم اطلاعات در رايانه هايي به اندازه كيفي كوچك را فراهم مي آورد وارتباط ماهواره اي ضمن ممكن ساختن ارتباط هر لحظه اي بين بنگاه هاي اقتصادي كه براي وحدت بازارها ضروري است، اتصال رايانه ها به بانك هاي اطلاعاتي عظيم آن هم در چشم برهم زدني را نيز تحقق مي بخشد.
در اثر تحولات ياد شده دو خطرعمده جهان را تهديد مي كند.
۱ ) تقويت وگسترش فردگرايي و ۲ ) يكسان سازي فرهنگي و تمدني.
فردگرايي مفرط به مسأله بيگانه ستيزي، دشمني علني با اقليت ها، آزار مهاجران، سخت تر كردن قوانين مهاجرت، ملي گرايي افراطي و در يك كلام قدرت گرفتن جناح هاي راست و ارتجاعي در كشورهاي پيشرفته غربي انجاميده است و مسأله دوم يعني يكسان سازي فرهنگي و تمدني، فرهنگ هاي مختلف، سنن قومي، آداب و رسوم و حتي زبان هاي جوامع گوناگون را با خطر نابودي روبرو كرده است. با نگاهي به آثار وعواقب جهاني سازي ، اهميت گفت وگوي فرهنگ ها وتمدن ها آشكار مي گردد. گفت وگوي فرهنگ ها و تمدن ها را مي توان جزيي از جهاني سازي از پايين يا از دريچه فرهنگ در مقابل جهاني سازي از بالا يا از دريچه اقتصاد تلقي كرد و پادزهر آثار منفي جهاني سازي به حساب آورد. در دوران كنوني ديگري بودن، بيگانه بودن با خطر كنار گذاشته شدگي وطرد (exclusion) همراه است. گفت وگو راهي است به سوي پذيرش تفاوت ها، افزايش مدارا، پذيرش تنوع قومي و فرهنگي و حركت به سوي جوامع چند فرهنگي و چند قومي است كه شعار مردمي هزاره سوم تلقي مي شود. هويت قومي و فرهنگي از طريق گفت وگوهاي بين فرهنگي و تمدني، دوباره كشف مي شود و تنوع زندگي انساني را غني تر وزيباتر مي سازد. اين همه در زماني كه جنگ طلبان با ارائه ايدئولوژي ستيز تمدن ها آن هم در لباس نظريه پردازي بر طبل ستيز و نابودي بشريت مي كوبند، اهميتي صد چندان مي يابد. گفت وگوي فرهنگ ها و تمدن ها ، همچنين راهي است به سوي پذيرش حقوق بشر، حقوقي كه در مناطق مختلف جهان به بهانه هاي واهي توسط قدرتمندان، پايمال مي گردد. اگر جهاني سازي اقتصاد به دنبال وحدت بازارهاست، گفت وگوي فرهنگ ها و تمدن ها راهي است به سوي وحدت فرهنگي جهان در عين حفظ هويت و تنوع. ارائه ايده گفت و گوي تمدن ها و فرهنگ ها از سوي ايران ، سخت نمادين است. ايران سرزمين سنتزها يا با هم نهادهاست. غذاي ايراني (چلو خورش) نماد گفت وگوي تمدن هاي شرق و غرب است، فلسفه ايراني، تركيب فلسفه يونان ـ هند با جهان اسلام است. هنرايراني، سنتز هنرهاي جوامع گوناگون است. لذا ادامه پيشنهاد گفت وگوي فرهنگ هاو تمدن ها از سوي ايران سخت با معناست. ايكاش همين گفت وگوها را در عرصه ملي نيز دامن مي زديم و به وحدت در عين تنوع مي رسيديم.
* استاد دانشگاه
گفت وگوي تمدنها
برفراز رسانه ها
• عبدالرسول وصال ـ مديرمسؤول
تمدنهاي قديم و كهن ديروز ابتدا در حوضه هاي جغرافياي محدود شكل گرفت و سپس با سازوكارهاي مختلف و از جمله جنگ و لشگركشي توسعه و انتشار يافت. اين تمدنها به دليل ارتباطات ساده و ابتدايي مانند كبوترهاي نامه رسان و سواران تندرو شعاع اندكي داشتند.تمدنهاي ايراني، يوناني، مصر و بين النهرين سالهاي سال در فراز و فرود تاريخ ايستادگي كردند تا به مقام و منزلت جهاني دست يافتند.
تمدن سازان قديم براي ثبت گوشه ها و زواياي آثار خويش با زحمت آداب و رسوم حكمرانان و زندگاني روزمره را بر روي سنگ ها در غارها و كوهها و محل هاي امن به صورت نقاشي و سنگ نوشته يادگار گذاشتند .محصول تمدن قديم هيچ گاه با زمان كوتاهي مجال انتشار نمي يافت وسالها طول مي كشيد تا شهروندان ديارهاي ديگر بتوانند مورد خطاب قرار گيرند. افكار عمومي به سختي شكل مي گرفت چون هيچ رسانه فراگيري وجود نداشت تا بتواند افكار مردم و جهانيان را شكل دهد. به دليل همين منطقه گرايي، تمدنهاي كوچك و بزرگ گاهي در كنار هم پديد مي آمدند و جالب اينكه بعضي اوقات از هم بي خبر نيز بودند.
استفاده از قدرت علمي براي پويايي تمدنهاي قديم امري واضح و آشكار است اما اين حقيقت را نيز نمي توان انكار كرد كه به دليل شتاب اندك كشفيات و اختراعات علمي آن روزگار، رشد و توسعه علمي به اندازه اي نامحسوس بود كه مردمان كمتر توانسته اند از مزايا و محصولات تمدن گذشته بهره مند شوند وبه جاي اينكه مردان سرزمين هاي تمدن ساز مسؤوليت و تكليفي براي سامان بخشي جوامع داشته باشند بيشتر مردم تحت سلطه مجبور به انجام تكاليف و وظايف بوده اند.
آنچه در اين نوشته كوتاه مورد تأكيد نگارنده است نقش ناچيز رسانه هاي قديم در هدايت، انتشار ، چالش و مشاركت مردم و متعاقب آن مسؤوليت پذيري يك تمدن در برابر مردمان زمان خويش است.
نمي توان گفت كه گفت وگوي تمدنها در قديم وجودنداشته اما دريافت مي شود كه جرياني حداقل از گفت وگوي بين تمدنها وجود داشته است اما امروز رشد علمي وبه تبع آن قدرت رسانه ها اوضاع را به گونه اي اساسي دگرگون كرده است كه :
۱ـ بي خبري از كانونهاي تمدني حتي كانونهاي خرد ديگر معني ندارد و مردم جهان از تمدنهاي كوچك وبزرگ اطلاع پيدا كرده اند. اين فرآيند ابتدا با اختراع چاپ و بعد در نهضت ترجمه وسپس در اختراع روزنامه و راديو وتلويزيون و امروز ماهواره ها و مولتي مدياها واينترنت تكوين يافته است.
۲ ـ گفتمان تمدني در رسانه ها به صورت يك جريان دست يافتني برخلاف گذشته ساري وجاري است و از بهترين وسهل ترين روشها براي توسعه اين گفتمان بهره گيري مي شود. كافي است تنها به لباس گويندگان ومجريان برنامه هاي تلويزيوني در شبكه هاي مختلف، دكور صحنه برنامه ها، زبان و موضوعات فيلم هاي سينمايي كه در جهان ساخته مي شود. عنايت شود تا صدق مدعاي ما به وضوح معلوم گردد. بخصوص اينكه بينندگان زيادي امكان دسترسي همزمان به اين شبكه ها ومحصولات آن دارند.
۳ـ قرارگرفتن تمدنها برفراز رسانه ها امروزه دستاوردهاي هرتمدني را براي مصرف كنندگان با اهميت كرده است. دريافت كنندگان پيام هرتمدن تلاش مي كنند پيام اصلي آن تمدن را دريافت كنند و بخصوص دستاوردهاي آن تمدن را براي اصلاح زندگي و احياي آرمانهاي انساني خودبه كارگيرند.
۴ـ تمدن مسؤوليت پذير و با اخلاق لازمه عصر امروز است، زيرا رسانه هاي آزاد و بخصوص انسانهاي آزاد و موج آزاديخواهي بستري فراهم كرده اند كه گفتمانهاي متكي بر زور و زورگويي را رسوا مي كند. خواست بشر امروز بيشتر از دل آزادي بيان و گفت وگو بيرون مي آيد و به اين ترتيب سرزندگي تمدن بدون تعامل با ديگر حوزه هاي تمدني بسيارمشكل شده است. افكار عمومي جهان تنها با تمدن مسؤول و با اخلاق سازگاري دارد و نظم آينده جهان بر همين مدار خواهد چرخيد. عيار خلوصي و پاكي تمدنهاي مسؤول تنها با قدرت رسانه ها محك زده مي شود زيرا اين قدرت بزرگ عامل مهم در عرضه محصولات تمدني شده است.اين قدرت بزرگ همه مرزهاي جغرافيايي را درنورديده و سرعت انتشار پيام را به صورت معجزه آسايي در جهان افزايش داده است.
دستيابي آسان، سريع، كم هزينه به اخبار و بخصوص انفجار اطلاعاتي عرصه گفت وگوي تمدنها را بي نهايت توسعه داده و گفت وگوي تمدنها را كه برخلاف گذشته در محدوده كوچكي آن هم بدون ابزار پيشرفته فراهم كرده بود، امروز به وسعت جهان تعميم داده است.
بدون ترديد معمار گفت وگوي تمدنها با امعان نظر به اين شرايط توجه جهانيان و بخصوص ايرانيان را به اين موضوع مهم جلب نموده است. هر چند اين نظريه در ابتدا مورد توجه هموطنان و مردم جهان قرارگرفت، اما در قدمهاي بعدي با مشكلاتي مواجه شد . هر چند اين مشكلات وجود دارد اما ضرورت ندارد كه براي هميشه اين مشكلات نافي استقرار اين ايده بزرگ باشد. چون امروز بطور طبيعي اين فرايند در حال شكل گيري است و خاتمي با هوشياري، قرائتي از اين انقلاب تمدني كرده است. انقلابي تمدني كه متكي بر پديده انفجار اطلاعات است و روز به روز در حال رشد و نمو است.
آنان كه گفت وگوي تمدنها را از معبر سياسي مورد استقبال قراردادند و كساني كه از منظرفرهنگي منادي آن بودند در يك نقطه به هم خواهند رسيد و آن نقش رسانه هاست. هيچكدام از اين دو گروه ديگر نخواهند توانست تنها به قاضي روند.
گفت وگو مي ماند
گفت وگوي تمدنها بعد از دو جنگ در منطقه
• ويژه نامه «ايران» به مناسبت سالروز گفت وگوي تمدنها
را مي توانيد در صفحات ويژه بخوانيد.
• تمدنهايي كه گفت وگو نكردند
به قلم دكتر محمدرضا تاجيك
• واقعگرايي و گفت وگو ، نسبي گرايي و خشونت
در گفت و گو با دكتر علي پايا ، استاد دانشگاه
147534.jpg
گروه گفت وگو: آنگاه كه خاتمي از گفت وگوي تمدنها ميان نمايندگاني ازكشورهاي مختلف سخن گفت و جهانيان به تأييد او برخاستند، شايد كمتر كسي گمان مي برد در سال گفت وگوي تمدنها، جنگ تمدنها جلوه اي واقعي پيدا كند و آسمانخراشهايي در درون خاك يك تمدن مورد حمله هواپيماهايي كه حامل نمايندگاني از تمدني ديگر بودند قرار بگيرند.از آن زمان پنج سال مي گذرد، سال ۲۰۰۱ به نام گفت وگوي تمدنها ناميده شد و در ايران نيز يك سازمان بين المللي به اين نام آغاز به كار كرد. اما امروز اگرچه حاشيه نشينان در جهان از لزوم گفت وگو سخن مي گويند اما متن نشينان در روابط بين الملل راهكاري متفاوت برگزيده اند. در ايران نيز سازماني به اين نام در ركود به سر مي برد و برخي انديشمندان ايراني اين موضوع را به دليل دچارشدنش به روزمرگي به فراموشي سپرده اند. اين ويژه نامه يادي است از آن ايده كه به هر دليل هنوز در دستور كار روابط بين الملل قرارنگرفته است. دكتر علي پايا از منظري فلسفي به ضرورتها و بايدهاي گفت وگو مي پردازد و دكتر كاظم سجادپور ـ رئيس دفتر مطالعات وزارت امور خارجه ايران ـ در گفت وگويي ديگر به تشريح روابط بين الملل و روابط ايران با ديگر كشورها از منظر گفت وگو و جنگ مي پردازد. دكتر محمدتقي رضويان در مقام سخنگوي سازمان گفت وگوي تمدنها پاسخگويي در برابر واقعيتها، عملكردها و ركودهاي موجود در اين مركز را عهده دار شده است و دكتر علي اصغر مصلح ـ مدير گروه فلسفه سازمان گفت وگوي تمدنها ـ با پايه اي انديشه اي به طرح گفت وگوي تمدنها در كشورمان مي پردازد.دكتر محمدرضا تاجيك، پرويز پيران، جواد افشار، محمد ضيمران، غلامعباس توسلي، كمال اطهاري، محمدتقي قزلسفلي، احسان نراقي و محمدجواد فريدزاده نيز هر كدام از منظري به اين موضوع مي پردازند.

تمدنهايي كه گفت وگو نكردند

همه كس طالب يارند چه هشيار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه كنشت
مولانا
۱
«گفت وگو» ، يك «فرهنگ» است، كه ما نداشتيم ؛ يك «استراتژي» است، كه ما نخواستيم؛ يك «تئوري» است، كه ما نتوانستيم؛ يك «فن آوري قدرت» است، كه ما ندانستيم ؛ يك «راه برون رفت» است، كه ما نرفتيم، يك «بازي سياسي» هوشيارانه و راهبردي است، كه ما نكرديم؛ و بالاخره يك «فرصت» است، كه ما درنيافتيم و دو دستي تقديم ديگران كرديم.
از زبان قرآن گفتيم: كه قرآن اهميت بسزايي بر گفت وگو( و خصوصاً «شنيدن» ) قائل شده است و اهل «شنيدن» را از گردونه اصحاب سعير خارج نموده است: «لو كنا نسمع او تعقل ما كنا في اصحاب السعير» . گفتيم: در قرآن بعد از نام «الله» ، از نظر آماري مشتقات كلمه «قال» بيش تر از كلمات ديگر است.
و اضافه كرديم كه پيامبر آن قدر براي استماع نظريات مخالفين وقت صرف مي كرد كه منافقين از روي تمسخر او را «گوش» مي ناميدند و خداوند نيز تأكيد مي كند: «گوش خيري است براي شما».
با مولانا در دست يابي به علمي براي آميزش نمودهاي روحي، رواني، ذهني و رفتاري انسان ها همراه شديم و «گفت وگو» را همان اكسير و دانشي يافتيم كه «تفاهم جلوه هاي روحي» («سيميا» ) را موجب مي شود و دنياهاي به ظاهر ناسازگار در آن به همزيستي («هتروتوپيا» در بيان فوكو) مي رسند. و در اين مسير، با مولانا سروديم:
پس مگو كاين جمله دينها باطلند
باطلان بر بوي حق دام دلند
اين حقيقت دان، نه حقند اين همه
ني بكلي گمرهانند اين رمه
پس مگو جمله خيالست و ضلال
بي حقيقت نيست در عالم ، خيال
حق ، شب قدر است در شبها نهان
تا كند جان هر شبي را امتحان
نه همه شبها بود قدر اي جوان
نه همه شبها بود خالي از آن
آنكه گويد جمله حق است، احمقي است
و آنكه گويد جمله باطل، او شقي است
چونكه حق و باطلي آميختند
نقد و قلب اندر حرمدان ريختند
پس محك مي بايدش بگزيده اي
در حقايق امتحانها ديده اي
تا شود فاروق اين تزويرها
تا بود دستور اين تدبيرها
پس بد مطلق نباشد در جهان
بد به نسبت باشد اين راهم بدان
در زمانه هيچ زهر و قند نيست
كه، يكي را پا، دگر را بند نيست
زهر ماران، مار را باشد حيات
نسبتش با آدمي آمد ممات (مولوي)
همچنين به تأثير از مولانا گفتيم: گاه، خيالواره ها وكلام واره هاي متفاوت و متناقض، چنان فضاي كدر و نفرت باري را ميان جوامع انساني ايجاد مي كند كه آتش از گرمي فتد، مهر از فروغ، و ديگر هيچ فلسفه و منطقي ياراي وصل آنان را نخواهد داشت.
چون بد آيد هر چه آيد بد شود
يك بل ده گردد و ده صد شود
آتش از گرمي فتد مهر از فروغ
فلسفه باطل شود منطق دروغ
كور سازد چشم عقل كنجكاو
بشكند گردونه اي را شاخ گاو
پهلواني را بيندازد خسي
پشه اي غالب شود بر كركسي
از كتاب عهد جديد (تورات) نقل كرديم: «در آغاز كلمه يا معني بود، » و آن را اين گونه تفسير كرديم: «در آغاز ارتباط بود». از زبان سقراط گفتيم: گفت و گو تنها راه رهايي انسان هايي است كه به جهل خود علم دارند. از زبان سعدي گفتيم: آدمي چون دليلش نماند و گفت وگويش ترك شود، دست تعدي دراز مي كند و بيهوده گفتن و سلسله خصومت جنباندن را مشي خويش مي سازد. با حافظ، هم آواز شديم: به خلق ولطف توان كرد صيد اهل نظر، به بند ودام نگيرند مرغ دانا را. با هاتف سروديم:
گفت وگوي كفر و دين آخر به يك جا مي كشد، خواب يك خواب است وباشد مختلف تعبير. از زبان رزا لوكزامبورگ گفتيم : ما يا بايد به گفت وگو قائل شويم، يا به بربريت فتوا دهيم.
گفتيم: گفت وگو از ما مي خواهد نوعي توجه وگوش كردن به وجود آوريم كه دربرگيرنده همه نظرات باشد. گفت وگو همانند «جنبش كيفيت تام» در صدد اصلاح اشكالات ومعايب پس از وقوع آنها نيست، بلكه مصمم است تا فرايندها را به گونه اي تغيير دهد كه چنين اشكالات ومعايبي اصلاً به وجود نيايد. گفت وگو سعي دارد مسأله افتراق را نه با ارائه ترتيب جديدي از عناصر فيزيكي يك گفت وگو كه با كشف و تغيير ساختار اصلي وارگانيك به وجود آورنده آن مورد بررسي قرار دهد.
گامي جلوتر برداشته وگفتيم: گفت وگو را مي بايد روندي بدانيم كه طي آن مردم در ارتباط با هم فكر مي كنند. فكر كردن با هم بدين معني است كه شما ديگر نمي توانيد موضع خود را به عنوان موضع نهايي تلقي كنيد، بلكه بايست موضع ونظر خود را متقن وقطعي ندانيد وبه احتمالات وامكاناتي كه صرفاً در ارتباط با ديگران بودن حاصل مي شود توجه كنيد، احتمالات وامكاناتي كه درغيراين صورت پديد نخواهند آمد.مدعي شويم : هرنوع گفت وگويي مسبوق ومسقف به نوعي از پيشافهم هاي مشترك بين شركت كنندگان است . وجود اين پيش ـ فهم ها ، هرگز به آن معني نيست كه طرفين با يكديگر هم عقيده بوده ولذا گفت وگو چيزي جز تكرار مشتركات از قبل تعيين شده نيست. بلكه مسأله اصلي اين است كه اولاً، اين پيش ـ فهم هاي غني اما مبهم نهفته را به سطح روشن وآگاهانه وهمگاني ارتقا داد، ثانياً اين كه دريابيم كدام تلفيق وتوزيع از تكه حقيقت هاي پراكنده كه در فضاي محيط برهمگان معلق است به كار امروزمان مي آيد. با گفت وگو بين تمدنها، پيش ـ فهم هاي نهفته در اعماق تمدنها به سطح آمده و ميزان انطباق و يا عدم انطباق آن با اين مفاهيم در معرض قضاوت قرار مي گيرد. به قول گادامر، «وجود پيش ـ فهم ، گفت وگو را جزمي هم نمي كند، چون در گفت وگو اصيل و واقعي پيش ـ فهم مي تواند به سطح تفكر آگاهانه ارتقا يابد ودر مقياس با انشعابات گوناگونش برحسب خود موضوع گفت وگو بررسي وسنجيده شود».
نوشتيم وگفتيم: گفت وگوي تمدنها استعداد يك «استراتژي كلان» را دارا مي باشد. استراتژي اي كه درصورت پرداخته واجراشدن مي تواند انتظامي در كثرت و پراكندگي موجود در عرصه جهاني ايجاد نمايد و «تحمل وگفت وگو» را جاي «ستيزش وبرخورد» بنشاند و افقي زيبا ومبتني برصلح و دوستي و همصدايي (درعين چندصدايي ) و همزيستي بر روي همگان بگشايد. استراتژي اي كه مرز و سلسله مراتب طولي وتشنج زاي بين مركز وحاشيه را درهم مي ريزد، آنان را دركنار هم قرار داده و راه مفاهمه ومباحثه را طريقت مطلوبشان تصوير وتعريف مي كند.
با استدلالي علمي فرياد برآورديم: چنانچه هر«امرواقعي» ملفوف وپيچيده در تئوري است ، دليلي وجود ندارد كه «گفت وگو» را ازاين قاعده مستثني كنيم. چنانچه تئوري ها صرفاً برسپهر فرضيه ها وبينه هاي مؤيد ابتنا نيافته اند، حالا لزومي بر به دست دادن داده هاي تجربي ـ تاريخي مشخص ومتعدد براي تئوريزه كردن «گفت وگوي تمدنها» نيست وچنانچه يكي از كار ويژه هاي مفيد تئوري كمك به ورود مناسب به بطن موضوع وهدايت آدمي در نگرش وپردازش صحيح تر به مسأله باشد، تئوري پردازي در موضوع گفت وگوي تمدنها نيز مي توان توجيه عملي داشته باشد.
برسر هركوي و برزن نشستيم وگفتيم: گفت وگوي تمدنها، از يك سو، مبتني برعقلانيت و اخلاق ارتباطي است : عقلانيتي كه برگفت وگو ومفاهمه بين الاذهاني و حق انتخاب آزاد وغير اجباري آدميان تأكيد مي ورزد؛ عقلانيتي كه نويددهنده جامعه اي فارغ از سلطه عناصر نظام وحشت و جو ناامني وبي اعتمادي درگفتار و كردار ورفتار است؛ عقلانيتي كه مبتني برتلاشي مستمر براي درك يكديگر است وعقلانيتي كه بربنيان هاي فرصت هاي برابر براي طرفين گفت وگو، همسازي و نه همساني فرهنگي و همزيستي مسالمت آميز واحدهاي ملي ، ابتنا يافته است واز جانب ديگر ، مبتني برترسيم و تصوير يك نظم نوين جهاني بر «پايه تعادل و توازن درست و صلح آفرين» به گونه اي كه سطح اعتماد ميان دولتها و ملت ها و ميان كشورها را با نگاهي عميق و انتقادي به گذشته و حال بالا برده است.
147573.jpg
با اصحاب هرمنوتيك درپاسخ به اين سؤال كه چگونه مي توان بدون دردست داشتن لوازم و ابزار درك و فهم، ازسطحي از شناخت به سطح ديگر رفت؟ همراه شديم و گفتيم: گريزي جز توسل به گفت وگو نيست. به اعتقاد چارلز تيلور، اين رابطه همان زبان در معناي عام و گسترده آن است. اين رابطه، زبان هنر، حركات و اشارات و عشق را دربرمي گيرد و متضمن آن چيزي است كه گادامر «آميزش افق ها » مي نامد. به قول تيلور، نواختن سازي به سبك راگاي هندي، با رعايت قواعدي كه باخ در نواختن كلاويه با گام معتدل به كاربرده ، به منزله آن است كه نغمه اي كاملاً متفاوت با آنچه در نظر داريم، بنوازيم. آميزش افق ها از طريق كاربرد كلمات تازه اي براي مقايسه انجام پذير است؛ در اين آميزش به افق هاي گسترده تري نظر مي كنيم، افق هايي «كه درآنها آنچه بديهي مي نمايد و مبناي هر ارزيابي است، با عنايت به مباني شيوه هاي ديگري كه كمتر شناخته شد است، به امكاني در كنار ديگر امكان ها تبديل مي شود.»
از منظر انديشمندان ديگر گفتيم: هويت و بازشناخته شدن خود به خود مستلزم يك رابطه مبتني بر گفت وگو است، يعني مستلزم زبان هاي مختلف ارتباط است؛ زيرا همانطور كه جورج هربرت ميد مي گويد، ديگران «معنا بخشنده» هستند. بنابراين، تكوين تفكر انساني تك گويي نيست، بلكه گفت وگو است و اين گفت وگو به قول باختين، منتقد بزرگ ادبي روسي، همه سطوح را در برمي گيرد. زندگي رخداد همزيستي است، شبكه وسيعي از ارتباط هاي متقابل است كه همگي ما با آن پيوسته ايم و به شركت در آن فراخوانده مي شويم و هيچ يك از ما به تنهايي قادر به شناخت كامل سازو كار آن نيست. اين امر در سيلان مداوم و بي وقفه آفرينش و تبادل، تظاهر مي يابد: ميان كلمات در زبان، ميان مردم در جامعه، ميان موجودات زنده در يك اكوسيستم، ميان فرآيندهاي فيزيكي در طبيعت، آنچه مانع از فروكاهنده بودن اين بينش فراگير مي شود، دقيقاً همان بازشناسي همزمان و متقابل است، يعني اينكه رابطه مبتني بر گفت وگو در هر سطح، از راههاي مختلف صورت مي پذيرد. حال كه ديگران براي ما «معنا بخشنده» هستند، دنياي ما هر چقدر هم كه براي خودمان تحسين برانگيز باشد، محدود و آكنده از ممنوعيت است و در مقايسه با تأثيراتي كه از ديگران مي پذيريم، جز قيد و محدوديت نيست. بنابراين، انسان به طور روزافزون تابع رفتار «ديگري» مي شود. براي آن كه ميان دو گفت وگو برقرار شود، لازم است كه از مدار خود خارج شوند و همچون آينه اي چندوجهي، تصوير خود و ديگري را بازتابانند؛ جاي خود را با يكديگر تعويض كنند و در هر جهش كيفي، معيارهاي قرائت و تعبير ديگري را كشف كنند و در عين آن كه به تفاوت ميان خود و ديگري آگاهند و مي دانند كه هر يك از آنها وجوه متمايز واقعيتي زوال ناپذيرند، خود را به سطح مكمل ارتقادهند.
با هابرماس از نظريه كنش ارتباطي سخن گفتيم و همچون او براين باور شديم كه: اين نوع همكنش، مبتني بر توقع كنشگران از يكديگر براي هماهنگ كردن اغراض و افعال متفاوتشان از طريق اجماع حاصله از ارتباط و مفاهمه است. در كنش ارتباطي، فرد عامل براي به دست آوردن تفاهم و توافق، هيچ سلاحي جز استدلال منطقي وقانع كننده ندارد. گسترش و استقلال جهان ـ زيست و توسعه دهنده عقلانيت فرهنگي مستلزم تفاهم، ارتباط، رشد و توانايي است. همچنين با وي در «نظريه گفتاري حقيقت» هم آواز شده و گفتيم: حقيقت محصولي تك ذهني نيست، بلكه عنصري بين الاذهاني است كه در عمل كلام ظهور مي يابد.
با نظريه «برخورد تمدن» هاي هانتينگتون شديداً به مقابله برخواستيم و مباني نظري وي را كه در محورهاي زير خلاصه شده اند، به چالش طلبيديم:
۱ـ نظام بين الملل به طور تاريخي از فرهنگ هاي متعدد تشكيل شده كه هر يك از اين فرهنگها ديگري را به عنوان بيگانه معرفي مي كند. بنابراين، ما همواره با بحث «ما» درمقابل «ديگران» مواجه هستيم؛
۲ـ غرب به عنوان تمدن غالب در عصر دگرگوني روابط بين الملل محسوب مي گردد. دراين حالت، اين تمدن غالب ديگر ارزشها را به عنوان تهديدي براي خوددر نظر مي گيرد؛
۳ـ پايان جنگ سرد فراهم آورنده گفتمان «برخورد فرهنگي» در مقابل «برخورد ايدئولوژيك » دوران جنگ سرد است. عمده برخورد هم ميان دو تمدن اسلام و غرب مي باشد.
با اين گفته نيچه به مخالفت برخاستيم كه در تحليل نهايي «عشق به همسايه» هميشه در مقايسه با «ترس از همسايه» امري حاشيه اي، تا حدودي مرسوم، قراردادي و غيرواقعي است. بعد از آنكه ساختار جامعه به طور كامل تثبيت شد و در مقابل خطرات بيروني امن به نظر رسيد، در آن صورت اين ترس از همسايه افقهاي ارزش گذاري جديد اخلاقي را بازتوليد مي كند.
اين گفته هابز را نيز، مورد نقد قرار داديم كه «قدرت هر فرد شامل اهداف جاري او در راستاي رسيدن به چيزهايي است كه فراهم آورنده منافع آينده اوست. ابتدا به نظر مي رسد تا زماني كه اين قدرت در تعامل با ديگر افرادي است كه در پي منافع آينده خود هستند، زيان چنداني نداشته باشد. اما از آنجا كه قدرت يك فرد مانع آثار قدرت ديگر افراد است، بين افراد مناقشه ايجادمي شود. هابز قاعده قديمي قدرت را در بخش يازدهم كتاب چنين بيان مي كند: «همان طور كه قبلاً سرشت عمومي همه افراد بشر راتوضيح دادم، نياز پايدار و فزاينده بشر به قدرت، تنها با مرگ متوقف مي شود. ازمنظر وي، مدلولهاي روابط بيناشخصي و بينادولتي بديهي هستند. بدون وجود يك قدرت عمومي براي تحديداين تنازع پايدار، نمي توان قانوني عمومي داشت. «جوامع بدون قوه قهريه به حيات خود ادامه مي دهند اما گرفتار مشاجره خواهند شد و قدرتي براي دفاع از افرادآن وجود نخواهد داشت.» چنين جوامعي در شرايط طبيعي، گرفتار عدم تعادل بين نيازهاي بشري و توان او در پاسخگويي به اين نيازها هستند. اين در حالي است كه اساسي ترين نياز موجود در اين جوامع، ايمني از مرگ ناگهاني و خشونت بار است. افراد جامعه «براي اجتناب از گزند يكديگر و همچنين مقابله با يك تهاجم خارجي، مجموعه قدرت و نيروي خود را به فرد و يا مجموعه اي از افراد واگذار مي كنند تا آن فرد (يا جمع) مجموعه نيازها و نظرات را تبديل به يك نياز واحد كند.» براساس كتاب لوياتان، دولت مقتدر در قبال پرداخت هزينه اي معين، تأمين كننده امنيت داخلي است. راه حلي كه هابز براي جنگ داخلي ارائه مي كند جايگزيني براي وضعيت «جنگ همه عليه همه »در عرصه بين المللي است. دولتها به دليل ظرفيتهايي كه دارند در هر صورت گرفتار جنگ داخلي خواهند شد. يكي از اين ظرفيتها گريز از ترس به منظور كسب منفعت بيشتر و يا رسيدن به افتخار و شهرت افزون تر است. به همين نحو بشر براساس يك قرارداد طبيعي جوياي قدرتي حاشيه اي است كه او را در حق محافظت از خود ايمن ساخته و از دولتهايي كه جوياي نيازها و خواستهاي مشابه هستند پيش بيندازد.
اعلام داشتيم كه دوران آموزه هاي هابز و نيچه و ساير انديشمنداني كه پيرو چنين مكاتبي هستند به پايان رسيده و «...علي رغم سختي ها و مصيبتها، مسير زندگي بشر به سوي رهايي و آزادي است و اين تقدير و سنت تغييرناپذير خداوند است و مطمئنا ً بدانديشي و زشت كاري برخي از بندگان او، نمي تواند تقدير خداوند و مسير تاريخ را دگرگون كند... از والاترين دستاوردهاي اين قرن، پذيرش ضرورت و اهميت گفت وگو و جلوگيري از كاربرد زور، توسعه تعامل و تفاهم در زمينه هاي فرهنگي، اقتصادي و سياسي و تقويت مباني آزادي و عدالت و حقوق انساني است. استقرار و توسعه مدنيت چه در صحنه كشورها و چه در پهنه جهاني در گرو گفت وگو ميان جوامع و تمدنها با سلايق، آرا و نظرات متفاوت است. اگر بشريت در آستانه هزاره و قرن آتي، تلاش و همت خود را بر نهادينه كردن گفت وگو و جايگزيني خصومت و ستيزه جويي باتفاهم و گفت وگو، استوار سازد، دستاورد ارزشمندي براي نسل آتي به ارمغان آورده است.»
با نظريه پردازاني همچون روديارد كيپلينگ كه بر اين فرض بودند كه: «شرق، شرق است و غرب، غرب و هرگز دوقلو ها با هم برخود (ملاقات) نمي كنند» و همچنين با اين نظريه كه: «غرب »همواره «شرق » را به مثابه «دگر » خارجي خود تعريف كرده و در سيماي او جز اهريمن ستيزي، ارتجاع و ناتواني دماغي نشاني ديگر نديده و راه رهايي و توسعه او را جز در پذيرش حمل تاريخي و تك خطي معرفت غربي نيافته است» شرق نيز غرب را به مثابه سرزمين تاريكي ها و ظلمت ها: سرزميني كه خورشيد در آن غروب مي كند، تصوير كرده و در چهره واژگونه آن به تعريف خود پرداخته است و ارمغان اين نوع نگرش كه براي بشريت جز «طرد»، «حذف» و «برخورد» نبوده است، به مخالفت برخواستيم.
براي دفاع از گفت و گو ، با اين نظريه آلسدير مك اينتاير نيز همراه شديم كه رهيافت عقلاني در قلمروهاي مختلف نظير اخلاق يا سياست تنها در درون يك سنت امكان پذير است، زيرا دلايلي كه براي باورها يا اعمال ارائه مي شوند، صرفاً بر مبناي تعهدات و پايبندي هايي كه بخشي از يك سنت خاص به شمار مي آيند، قابل توجيه عقلاني هستند. به اين ترتيب ، به اعتقاد مك اينتاير تنها راه حل اختلاف ديدگاه آن است كه معتقدان به يك سنت، به سنت ديگري كه آن را پيشروتر از سنت خود مي يابند، بگروند. سنت پيشروتر به تعبير مك اينتاير سنتي است كه اموري را كه سنت نخست تبيين مي كند به شيوه اي در خورتر تبيين مي كند و از عهده تبيين اموري كه سنت اول نتوانسته تبيين كند، نيز بر مي آيد. به آن شرط كه اين تبيين ها با معيارهاي سنت نخست نيز به عنوان تبيين هايي كارساز تلقي شود.
در مخالفت با اين باور آيزايا برلين كه نظريه سياسي تنها در عالمي كه غايات با يكديگر برخورد مي كنند، ممكن مي شود و با پوپر براي يافتن وسايلي كه بتوان توسط آنها از برخورد ميان غايات در جهاني كه با شتاب به سمت كثرت گرايي در حركت است، جلوگيري كرد، همراه شديم و از آموزه «جنگ با كلام نه با شمشير بركشيده از نيام» او، سرودي ساختيم. و در پاره اي مواقع و موارد، اين اعتقاد او را ارج نهاديم كه، لازمه بلوغ عقلاني آدميان آن است كه بياموزند به عوض نابود ساختن يكديگر، ديدگاه ها و نظريه ها و انديشه هاي خويش و ديگران را مورد نقادي و ارزشيابي قرار دهند و بكوشند در اين مسير، به آرايي شايسته تر و كارآمدتر دست يابند كه زمينه مساعدتري را براي رشد استعدادها و فعليت يافتن امكانات بالقوه فراهم مي آورد. مخالفت پوپر با آرمانشهر گرايي، ريشه در توجه به اين نكته دارد كه كساني كه به نيت برساختن بهشت تصورات خود بر روي زمين خاكي دست به كار مي شوند، از سر خيرخواهي براي ديگران، معيارها و استانداردهاي مورد قبول خويش را بر آنان تحميل مي كنند، و براي نجات روح ديگران دست به تفتيش عقايد و تحميل عقيده مي زنند و در نهايت به راه عدم رواداري و خشونت كشيده مي شوند.
بر اين اعتقاد شديم كه: همزيستي ميان تمدنها، مبتني بر يك نوع «توافق تعارضي» است. توافق تعارضي در زمينه فلسفي و تجربه سياسي، حاصل بلاواسطه برخوردهاي فكري و تجربي ميان صور گوناگون عقايد در فضاي عمومي دموكراسي است. و مدعي شديم: گفت و گو زماني ممكن مي گردد كه تمدن ها با يكديگر افتراق و اشتراكي داشته باشند. اگر افتراق و اختلافي نباشد، گفت و گو اساساً موضوعيت نمي يابد، لكن اگر اشتراكي نباشد، گفت و گو اساساً محقق نمي شود. بنابراين، آدمي همواره در نوعي «جنگ كلام» با همنوعان خود بسر مي برد، اما همين «جنگ كلام» است كه به گفت و گو معنا و موضوعيت مي دهد و سياست و سياست ورزي را ممكن مي سازند.
۲
اما به رغم اين حجم از «گفت»، كمتر در مورد اجرايي و عملياتي كردن (كارآمد كردن) گفت و گو به گفت و گو پرداخته و «شنيدن» را پيشه خود ساختيم. مي دانستيم كه ما در زمانه اي از گفت و گوي ميان تمدن ها سخن مي گوييم، كه «جنگ» در هيبت و هويت «صلح» نقش آفريني مي كند؛ در هنگامه اي از همزيستي مسالمت آميز سخن مي گوييم، كه «خشونت» خود را در قالب هاي «گفتماني» و «حقوقي» باز توليد كرده است؛ در شرايطي دل مشغول «اخلاق رفتاري» در سطح جهاني شده ايم، كه «اخلاق» در چنبره فن آوري ها و روابط قدرت گرفتار آمده و منطق «اخلاق سياسي» جايگزين «سياست اخلاقي» شده است؛ زماني از توزيع و مهار ماكروفيزيك قدرت جهاني صحبت مي كنيم، كه قدرت هاي جهاني براي حفظ هژموني و سيادت خود ميكروفيزيك قدرت را به خدمت گرفته اند؛ و در يك كلام، هنگامي از گفت وشنود سخن مي گوييم، كه گفت و گو خود به مثابه يك فن آوري قدرت تعريف مي شود، اما با اين حال صرفاً به سخن گفتن پيرامون «گفت وگوي تمدنها» دل خوش داشتيم و به انتظار تبديل شدن آن به يك گفتمان مسلط جهاني و نقش آفريني آن به مثابه يك تئوري راهنماي عمل تمدنها و دولتها نشستيم.
بر اين تصور شديم كه با يك سري «ترجمه» و «سخنراني» و «همايش» و «سفر»، مي توان باب گفت و گوي ميان تمدنهاي صامت و ساكت را گشود و «برخورد» آنان را تبديل به «همزيستي مسالمت آميز» نمود. با اين تصور، بيشتر خود را گرفتار مسائل «شكلي» و طبق معمول و عادت «بوروكراتي» كرديم و حاشيه موضوع را بسيار فربه تر از متن آن نموديم. لذا، در ادامه راه كم آورده، به تكرار مكررات روي آورديم و آنچه خود داشتيم را از ديگران تمنا كرديم. اندك اندك به تماشاگر منفعل سناريويي تبديل شديم كه خودمان آن را نوشته بوديم. ديگران آن را مصادره به مطلوب كردند و از نظريه بافي پيرامون آن از ما پيشي گرفتند و ما بيان تئوريك و پراتيك «انديشه» خويش را در زبان و بيان ديگران جست وجو كرديم (ظاهراً اين روايت هميشه تاريخ ماست.)
امروز، اگر اراده در انداختن طرحي نو در اين عرصه و تعريف و تبديل نظريه گفت وگوي تمدنها، هم به مثابه يك «تئوري راهنماي عمل» (يا يك پارادايم مسلط جهاني) و هم به عنوان يك «استراتژي كلان» سياست خارجي داريم، بايد تمهيد و تدبيري بينديشيم كه: (۱)، بتوانيم بسياري از آحاد جامعه جهاني (اعم از نهادهاي دولتي و غيردولتي ونيز نخبگان فكري) را به عنوان حامل وعامل پيام خود بسيج نماييم. (۲) با تعريف جغرافياي مشترك وثيق معرفتي، سياسي، اقتصادي، فرهنگي، اجتماعي، علمي و ميان جوامع، گرايش به همزيستي مسالمت آميز و توأم با صلح و آرامش را در ميان آنان تقويت نماييم.(۳) خود به عامل (الگو) آنچه مي گوييم تبديل شويم و نفي كننده خشونت در تمامي چهره ها و سطوح آن و ترويج كننده «گفت وگو» به عنوان تنها طريق حل و فصل منازعات و ستيزش هاي داخلي و خارجي باشيم.(۴) به علت فقدان و يا ضعف پشتوانه نظري و عملي، دچار «لكنت زبان» در گفت وگو با ديگران نشويم و يا آنان را دچار «لكنت زبان» در برابر خود نكنيم.(۵) تلاش كنيم كه «خود گفت وگو كننده» خود را در عرصه بين المللي تثبيت كنيم و به نمايندگي از اين «خود معتبر» سخن بگوييم. به بيان ديگر، نخست، مي بايد حدود وجودي خود را تعريف و تثبيت كنيم(البته، در تثبيت وجود و هويت، نمي بايد ره افراط و تفريط، كه به بن بست گفت وگو ختم مي شود را پيمود) و دوم، براي ورود به حريم گفت وگو، لاجرم و ضرورتاً بايد «وجود» ديگران را نيز به رسميت بشناسيم.
اين همه عربده و كينه و ناسازي چيست
نه همه همره و هم قافله و همزادند؟
مولانا
* رئيس مركز بررسي هاي استراتژيك رياست جمهوري

|   صفحه اول   |   سياسي   |   خوانندگان   |   اخبار ايران   |   اجتماعي   |   گزارش روز   |   موسيقي   | 
|   بين الملل   |   سرزمين مادري   |   فرهنگ و انديشه   |   فرهنگ و هنر   |   ويژه   |   ويژه ۲   |   ويژه ۳   | 
|   ويژه ۴   |   ويژه ۵   |   ويژه ۶   |   ويژه ۷   |   ويژه ۸   |   اقتصادي   |   قيمت سكه و طلا   | 
|   حوادث   |   ورزشي   |   صفحه آخر   |   اوقات شرعي   |   ضميمه ۱   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |