|
جنسيتي كه يگانه نيست
لوس ايريگاره Luce Irigaray
|
|
|
درآمد: لوس ايريگاره به سال ۱۹۳۰ در كشور بلژيك به دنيا آمد. مدرك كارشناسي ارشد خود را از دانشگاه لووين در سال ۱۹۵۵ گرفت و مدتي در شهر بروكسل در يك دبيرستان آموزگار بود. سپس به فرانسه آمد و در سال ۱۹۶۱ دوره كارشناسي ارشد رشته روانشناسي را در دانشگاه پاريس به پايان رساند. پس از آن، با گذراندن دوره اي آموزشي موفق به كسب اجازه كار در زمينه روان درماني شد و مدتي نيز در يك مركز پژوهشي سرگرم كار بود. در سالهاي ميانه دهه ۶۰ در سمينارهاي روانكاوي لاكان شركت كرد و آموزش هاي روانكاوي ديد تا بتواند يك روانكاو بشود. در سال ۱۹۶۸ دوره دكتراي زبانشناسي خود را به پايان رساند و پس از آن به مدت ۴ سال در دانشگاه وينسنز درس مي داد. در همين دوران در نهادي پژوهشي كه لاكان اداره مي كرد عضو بود. نگارش تز دكتراي دوم او با بركناري اش از دانشگاه همراه شد. از آن زمان، او همواره از اينكه عضو رسمي يك گروه باشد سرباز زده است. با اين همه حلقه فمينيستهاي فرانسوي شنوندگان خوبي براي ديدگاههاي او بوده اند. در جهان انگليسي زبان، نخست او را به غلط يك «ذات گرا» به شمار مي آوردند. اما كم كم اين نگرش دگرگون شد و پيچيدگي انديشه اش را كه همواره رويكردهاي فلسفي، زبان شناسيك و روانكاوانه را دربردارد بهتر دريافتند. به هر رو شماري از مهمترين نوشته هايش از اين قرار هستند: جنسيتي كه يگانه نيست (۱۹۸۵)؛ آيينه: درباره زن ديگر (۱۹۸۵)؛ عاشق دريايي: درباره فريدريش نيچه (۱۹۹۱)؛ احساسات بنيادين (۱۹۹۲)؛ جنس ها و تبارشناسي ها (۱۹۹۳)؛ من، تو، خرد: به سوي تفاوتي فرهنگي (۱۹۹۳)؛ اخلاق تفاوت جنسي (۱۹۹۳)؛ انديشيدن به تفاوت: به قصد يك انقلاب صلح آميز (۱۹۹۴)؛به تو عشق مي ورزم: طرحي درباره خوشبختي ممكن در تاريخ (۱۹۹۶)؛ او مقاله هاي بسياري نيز نوشته است. لوس ايريگاره پيش از هر چيز مي خواهد تا خوانندگان كتابهايش آنها را متني فلسفي به شمار آورند، چرا كه از ديد او ورود به هسته مركزي انديشه تنها از اين راه ممكن است. و فلسفي بودن يك متن سبب مي شود تا او بهتر بتواند نه فقط متني چندگانه، بلكه در سپهر همگاني فرهنگ بنويسد؛ يعني جايي كه دستاوردهاي تاريخي دانش، معنا، ذهنيت وقدرت در كنار هم پديد آمده اند؛ و از ديد او درست همين جا است كه زنان همواره از نوشتن و فلسفيدن بازداشته شده اند. از اين رو، او بر اين باور است كه انكار و غفلت از اينكه زنان انديشه هاي خاص خويش را دارند خود سبب بيرون راندن آنان از قلمرو فلسفه خواهد شد. مي گويد: «راه دگرگون ساختن برهان آوري ها به قصد بناكردن گفتاري كه فروگشاي گرفتاريهاي زنان باشد به هيچ وجه مشكل مردان نيست» پس فمينيست هايي كه هوادار «انديشه سياسي برابري» هستند، در پنهان، همدست آناني هستند كه زنان را از قلمرو فلسفه بيرون مي رانند؛ به بيان ديگر، انديشه فمينيستي برابري همراه و سازگار با سياست پدرسالارانه است و آن را استوار مي سازند، چراكه انديشه سياسي برابري، تفاوت زنانه را نمي پذيرد؛ و به نوبه خود سبب بازداشتن زنان از انديشيدن فلسفي خواهد شد. درست به همين دليل است كه «انديشه سياسي خودفرمان دهنده» زنانه، فمينيسم تفاوت، نيز كه گونه اي انديشيدن فلسفي است به همان اندازه با مقاومت روبرو مي شود. به هر رو، پيامد منطقي طرد انديشه فمينيستي برابري نزد او سبب رويارويي اش با كسي چون سيمون دوبوار نيز مي شود. بدين معني كه او هرگونه دستاوردي كه زاده كارهاي دوبوار بر بنياد انديشه برابري باشد و «ديگري بودن را رد كند» نمي پذيرد. لوس ايريگاره در كتاب «آيينه زن ديگر» كه تز دكترا و حماسه فلسفي اش (درسال ۱۹۷۴) بود، حسي ژرف از نااميدي را در خطاي دوبوار بيان مي كند. اومي گويد، ديدگاه دوبوار همواره زن را درون ساحت درخود ماندگارش نگه مي دارد و اينكه دوبوار توانايي فراتر رفتن را ندارد، لوس با انكار اين ديدگاه، به بازانديشيدن درباره فراروندگي در نوشته هاي خويش توجه مي دهد. گويي كه اين جداسازي جنسي، در ثبت كننده ديگر، پايگاني جنسي شده بر نوشته مي شود كه فلسفه (گفتار فراروندگي) را بر ادبيات (گفتار در خودماندگاري) چيره مي سازد،. به عبارت ديگر، آنچه كه او به گونه اي راهبردي و ناسازه گون مي پذيرد اين است كه زنان دستگاه مندانه از «سنت فلسفه غربي» بيرون رانده شده اند. ژان پل ساتر و سيمون دوبوار نام آشناترين زوج زمان خود بودند؛ با اين همه لوس ايريگاره در گفت وگويي با رنز ايمبني امكان يك رابطه نو را ميان زن و مرد بيان مي كند كه هم از نگاه فرهنگي و هم سياسي يك «ساخت تاريخي متفاوت» و «افقي نوين»را تعريف خواهدكرد. او مي انديشد، نسل جوان تشنه چنين رابطه اي است كه با ويژگي هايي همچون، «احترام دوجانبه»، «خودفرماني»، «علاقه دوطرفه» تعريف مي شود. اما تنها چيزي كه مي تواند به آن استناد شود و همواره در سنت غربي وجود نداشته بازشناخت تفاوتي كاهش ناپذير ميان زن و مرد ـ كه وجودشناسانه است ـ مي باشد. از ديد او «تفاوت جنسي» پيش از آنكه روانشناسانه، زيست شناسانه، جامعه شناسانه يا شناخت شناسانه باشد، وجودشناسانه است. جايي كه گونه اي نفي كنندگي تجربي ناب يك زن ( يا يك مرد) را از آن ديگري در ديالكتيك اجتماعي جدا مي سازد، اين نفي كنندگي ميان مرد و زن به خودي خود در نظم هستي شركت مي كند و «يك رازآميزي» را پي مي ريزد؛ اين «نفي كنندگي» برخلاف نفي كنندگي ديالكتيك هگلي هيچ گاه با ارتقا يافتن پشت سر گذاشته نمي شود. اين امر به وسيله دوبوار (اگزيستانسياليست هگلي) و انديشه فمينيستي برابري پيش بيني نشده است. اين رازآميزي امكان گونه اي نو از فراروندگي مي باشد كه هنوز تحقق نيافته است. او براي تمايز از «فراروندگي عمودي» تبارشناسانه والدين/ پسر، رابطه اي «كه سنت هايمان را در چنگ خود دارد» و هر ساختي از رابطه مرد/زن را دربرمي گيرد (و فرويد از آن با نام «ازدواج» موفق ياد مي كند، ازدواج كه همسر جايگزين مادر شوهر و مرد پسر زن مي شود)، «فراروندگي افقي» ميان دو بزرگسال را تصور مي كند كه زن و مرد دو شخص متفاوت كاهش ناپذير هستند. از آنجايي كه تفاوت جنسي عاملي بنيادين از نظم اجتماعي ـ فرهنگي مي باشند (براي او، چيزي را كه «گزينش جنسي» مي نامد «دوم» شمرده مي شود)، چيزي كه است كه به گونه اي بنيادين «نسبتي نو را ميان زن و مرد ابداع مي كند» و در همان حال يك نظم اجتماعي ـ فرهنگي تازه نيز پديد مي آورد. به همين ترتيب او بيان مي دارد كه تفاوت به خودي خود ميان دو جنس (تفاوت و نفي كنندگي اي كه هيچگاه ارتقا نخواهند يافت) بهتر از هرجا در اين نظم جاي مي گيرد؛ به اين دليل كه او قادر است تفاوت ها را در هرجا ببيند: تفاوت ها ميان نژادها، تفاوت ها ميان نسل ها و ديگرها ... كوشش براي انديشيدن به زوج مرد/ زن در دوتا بودنش، سرانجام منطقي پروژه اي است كه در كتاب آيينه با سنجش انحصار فرد، ذهن مردانه، درسنت غربي آغاز شد؛ و سپس به «مرحله دوم» وارد شد كه مي كوشيد «باريك انديشي هايي كه مي توانست به وجود يك ذهنيت زنانه راه دهد را تعريف كند.» او در پيشبرد اين پروژه ممتاز فلسفي دنباله اي از آزمايشها را درسالهاي گذشته به راه انداخت و برنامه ريزي هايي كرد تا عملكردهاي تفاوت جنسي را در الگوهاي جنسي شده كاربرد زبان نشان دهد، به قصد اينكه درپايان، گفتار ميان مرد و زن را به نحوي دوباره توزيع كند كه بگويد تاكنون هيچگاه گفت وگويي اصيل ميان مرد و زن رخ نداده است. اين آزمايشها وانمود مي كنند كه با برملاسازي تفاوت، صورت هاي زبان شناسيك به ظاهر خنثي را راززدايي مي كنند؛ به رابطه هايي كه به ترتيب از كاربرد زبان به وسيله مردان و زنان خبر مي دهند ويژگي جنسي مي بخشند. براي مثال، اين آزمايش ها نشان مي دهند، در زمينه اي كه دختران حرف اضافه «با» را در رابطه با ذهن انسان ديگر به كار مي برند، پسران در همان زمينه، آن حرف اضافه را در رابطه با شيء غيرجاندار به كار مي گيرند. از اين رو، دختران يك ديالكتيك ذهن ـ ذهن مي سازند (و درون خودشان بنياد مي نهند) در صورتي كه پسران يك ديالكتيك ذهن شيء مي سازند. دختران ضمير اول شخص مفرد (من ياje) را در رابطه ديالكتيكي با ذهن ديگر (تو يا TU) به كار مي برند، در حالي كه پسران آن را در رابطه با يك شيء يا «آن» به كار مي گيرند. پس «من» همواره رابطه اي را پنهان مي سازد و درحقيقت يكي نيست بلكه دوتا ـ ويژگي جنسي يافته ـ است؛ اين واقعيتي است كه لوس ايريگاره طرح مي كند تا در بازصورتبندي دوگانه «من ـ او مؤنث» (Je-elle) و «من ـ او مذكر ((Je-il به چنگ آورد. او بر اين باور است كه از طريق چنين توزيع هاي دوباره شايد ممكن شود كه «ذهنيت دوگانه» ساخته گردد، ذهنيتي كه همواره نوشته هايش بدان سوي جهت گيري شده اند. او در طرحي مرتبط بيان مي دارد كه فمينيسم مي تواند خود را با اقتدار «تجربه شخصي» سست كند، تجربه اي كه با لحن راوي ناب، من خود زندگينامه نويس يا «مني» كه تنها انگيخته را بازمي گويد، فهميده مي شود. او مي گويد: بازشناخت ديالكتيك ذهن و شيء دوتا بودن، به خودي خود براي ذهن امري دروني است؛ يعني، «من خودم، همواره به تنهايي، نمي توانم تجربه شخصي ام را تأييد كنم، زيرا اين چيزي است كه فقط پس از اين حقيقت، يعني به وسيله بحث و گفت وگو و غيره مي شناسم. من نمي توانم تأييد كنم كه اين همواره پيش از تجربه يك زن است. تجربه بايد به گونه اي ديالكتيكي همانند تجربه يك «من ـ او مؤنث» يا "Je-elle" فهميده شود. در اين معني، تجربه يك عامل با اهميت نگر پردازي ايريگاره را شكل مي دهد و منبع بينش فمينيستي او مي شود. او از پروراندن چيزي كه آن را «فراگفتار لوس ايريگاره» مي نامد خودداري مي ورزد و بر ديالكتيكي بودن انديشه اش تأكيد مي كند. ارائه تفسيري ژرف انديشانه يا سنجشگرانه درباره نويسندگي و كارهايش بايد گونه اي از «صوري سازي منطقي» را براستي بپذيرد، كه از ديد او، نيروي گفت وگو را مي گيرد، و از بازنمايي تفاوت جنسي جلوگيري مي كند. تلاش مي كند براي اينكه نوشته هايش «همواره باز» باشند آنها را «رودر رو» ميان «صوري سازي ادبي» و «صوري سازي منطقي» قراردهد . گستردگي ساخت پرسشگرانه در بيان او نيتي را آشكار مي سازد؛ بدين معني كه هر متن، همواره به روي معنايي نو و به روي معنايي پي آيند به خوبي «يك تو نهفته، يك هم سخن پوشيده» باز است. او (به رغم و شايد به دليل داشتن اين ويژگي گفت وگويي در كارهايش)، به واسطه خوانش هاي نادرست رنجيده شده است، خوانش هايي كه او احساس مي كند بيشتر و بيشتر به انتقام گرفتن از نوشته هايش همانند هستند؛ گاهي به سبب ترجمه هاي نادرست و گاهي به دليل نشناختن اصل هاي روشنفكرانه اش، و يا هر دو پديد مي آيند. لوس ايريگاره به تازگي دومين كتابش به زبان ايتاليايي را نيز نوشته است .او سعي دارد الگوي نويني از رابطه هاي ممكن ميان مرد و زن، بي سلطه پذيري يكي از ديگري تعريف كند. اين امر گاهي وقتها خوشايند برخي فمينيستها نيست، اما اين كتابها الهام بخش اميد روزافزوني، بويژه براي جوانان بوده است. او در اين مرحله از انديشه خويش مي خواهد ساختي از بيناذهنيت (intersubjectivity=) در رابطه با تفاوت جنسي پي ريزي كند كه تاكنون كسي پيش از او به انجام نرسانده است و چيزي به تمامي بكر و تازه مي باشد. همانگونه كه پيشتر بيان شد، مرحله دوم كارهايش تعريفي از باريك انديشي هايي بود كه به وجود ذهنيت زنانه ـ يعني ذهن ديگر ـ راه مي داد و مرحله نخست نيز سنجش سنت غربي بود و نشان مي داد كه اين سنت بر بنياد ذهن مردانه است. روي هم رفته اين سه مرحله عبارت هستند از: نخست، يك سنجش يا نقدي بر خود تك محوري ذهن غربي؛ دوم، چگونگي تعريف يك ذهن دوم؛ سوم، چگونگي تعريف يك نسبت، فلسفه، اخلاق، نسبتي ميان دو ذهن متفاوت؛
|