|
|
|
بزرگان انديشه (۹)
جان راولز John Rawls
در هواي عدالت
|
|
|
جان راولز (۲۰۰۲ـ۱۹۲۱) از برجسته ترين فيلسوفان اخلاقي و سياسي قرن بيستم بود. او در دنياي فلسفه انگليسي ـ آمريكايي كه با پرسش هاي مربوط به منطق و زبان سرگرم بود نقش عمده اي در احياي علاقه مندي به مسائل مهم و اساسي فلسفه سياسي داشت. در دهه ۱۹۵۰و ۱۹۶۰ زماني كه راولز كارعلمي و دانشگاهي اش را شروع مي كرد فلاسفه انگليسي آمريكايي به سنت تاملات اخلاقي و سياسي اي كه در آثار متفكراني مانند ارسطو، هابز، هيوم، اوسو، كانت و هگل تجسم يافته بود به ديده تحقير مي نگريستند. فيلسوفاني كه از جريان پرنفوذ موسوم به پوزيتيويسم منطقي پيروي مي كردند فقط دو نوع تحقيق را معني دار مي دانستند: يكي تحقيقات تجربي در مورد امور واقع و ديگري تحليل معاني و كاربرد اصطلاحات و چون فلسفه رشته اي تجربي نبود به ناچار مي بايست نقش تحليل منطقي را مي پذيرفت و در اين ميان هرچيز ديگري بي معني بود. برهمين اساس، تصور مي شد اغلب متفكران بزرگ گذشته درباره ماهيت فلسفه يكسره به خطا رفته بودند. لذا اگر هم مباحث فلسفه اخلاق و فلسفه سياسي به حيات خود ادامه دادند عمدتاً به شكل تنزل يافته مطالعه مفاهيم و اصطلاحات اخلاقي و سياسي بود. كناره گرفتن فيلسوفان و متفكران جامعه از هرگونه گفتار عمومي مي تواند پيامدهاي ناخوشايند داشته باشد. راولز اگرچه بندرت به رويدادهاي مشخص تاريخي اشاره مي كرد در مقدمه اي كه در سال ۱۹۹۶ بريكي از كتابهايش (Political Liberalism) نوشته بود صريحاً براين نكته تأكيد مي كند كه سكوت و انزواگرايي روشنفكران در جمهوري وايمار به ظهور فاشيسم كمك كرد. او مي گويد اگر مردم از عقل و خرد نااميد شوند به منابع غيرعقلاني روي مي آورند كه يكي از آنها شكل هاي منحط سودگرايي است كه در سطح عمومي در قلمرو مسائل اقتصادي گسترش پيدامي كند. در سال ۱۹۷۱ زماني كه راولز كتاب نظريه اي درباره عدالت را منتشر كرد زمان آن بود كه كسي سنت تفكر سياسي را بربنياد استدلال اخلاقي استوار كند و معيارهاي سودگرايانه پرنفوذ و عميقاً ريشه دوانده را مورد نقد و تحليل قراردهد. راولز بيش از ۲۰سال روي كتاب A theory of justice كاركرد و اگرچه پيش از آن مقالات مهمي منتشر كرد كه انديشه هاي اصلي اش را به فيلسوفان شناساند كتابش با اقبال بي سابقه اي روبرو شد: ۲۰۰/۰۰۰نسخه از آن به فروش رسيد و به بيش از ۲۰زبان ترجمه شد. خود راولز در اين استقبال از كتاب نقش چنداني نداشت چون آدمي خجالتي بود كه از سخنراني هاي عمومي و حتي مصاحبه پرهيز مي كرد. راولز هم در نظريه اي درباره عدالت و هم در كار بعدي اش مانند كانت براين عقيده بود كه داوريهاي اخلاقي مردم عادي عنصري ضروري براي تأمل و تصميم گيري در امور سياسي است اما بازهم مانند كانت معتقد بود كه انديشه و استدلال فلسفي نقش مهمي در نظم و سامان دادن به تفكراتمان دارد. مفهوم شهودي كه نظريه راولز از آن شروع مي كند ساده و عميق است: هر انساني حرمتي مبتني برعدالت دارد كه حتي سعادت و رفاه جامعه بطور كلي نمي تواند آن را ناديده بگيرد. به عبارت ديگر پيگيري خيراجتماعي بزرگتر نبايد باعث شود كه با زيرپاگذاشتن حقوق اساسي افراد به زندگي شان لطمه وارد شود، راولز بويژه به اموري نظر دارد كه هيچ ارزش اخلاقي ندارند مثل طبقه، نژاد و جنس و به كرات چشم انداز و نگرش مردم در زندگي را به شكل بدي درمي آورند. اما سياستي كه مبتني براين انديشه شهودي است چگونه است؟ راولز برآن است كه تصورات شهودي اي كه ما در مورد پيامدها و مسائل اجتماعي داريم نامشخص و غيرقابل اتكا هستند. و استدلال مي كند كه ما با تمركز برمفهوم عدالت در بستر يك روش و رويه (Procedural Justice) انعطاف و دقت بيشتري به دست مي آوريم يعني اگر بكوشيم روش و روالي را طراحي كنيم كه ماهيتاً آرمان اخلاقي عدالت را تجسم بخشد. اگر اين كار به درستي انجام گيرد مي توان مطمئن بود كه اين روش و روال هر وقت اجرا شود برطبق تعريف عادلانه خواهدبود. روشي كه راولز در نظريه اي درباره عدالت شرح و بسط مي دهد طرح معروف فرض كردن يك «وضعيت اوليه» است يعني موقعيتي فرضي كه در آن مردم با توانايي هاي برابر درصدد هستند درباره اصول تعامل و همكاري اجتماعي به توافق برسند بدون اينكه هيچ كس بداند در كدام بخش از جامعه قرارخواهدگرفت. اين موقعيت مدلي براي يك معيار اخلاقي عميق فراهم مي كند. همانطور كه راولز در آخرين جمله مشهور كتابش مي نويسد: «خلوص قلب، اگر كسي بتواند به آن رسد، اين است كه فرد به روشني از اين منظر بنگرد و با لطف و خويشتنداري برپايه اين ديدگاه عمل كند.» مدل «خلوص قلب» راولز دو بخش دارد. بخش اول توصيف مردم در وضعيت فرضي انتخاب اصول براي زندگي جمعي است. تصور مفروض اين است كه آنها افرادي عاقل و علاقه مند به خود هستند كه مي خواهند تا آنجا كه امكان دارد به نفع خودشان عمل كنند، از لحاظ استعداد و توانايي تقريباً با يكديگر برابرند (هيچ كس نمي تواند براحتي برديگران تسلط پيدا كند)، و نيازهايي دارند كه با همكاري و تعامل اجتماعي بيشتربرآورده مي شوند تا با عدم همكاري. دومين بخش مدل راولز عبارت است از «پرده ناداني» كه تضمين مي كند كه اعضا نمي دانند كه در جامعه آينده چه جايگاهي دارند، آنها نمي دانند چه طبقه و نژاد و يا جنسي دارند. ولي مي دانند كه جملگي نيازمند خيرهاي اوليه از جمله آزادي ها، فرصت ها، قدرت، ثروت و درآمد هستند. پرده ناداني، بخش محوري نگرش راولز درباره شخص اخلاقي است. اين همان بخشي است كه «خلوص قلب» را فراهم مي كند. تصور راولز اين است كه در جايي كه عدالت اجتماعي زير سؤال است، مردم هميشه بايد به گونه اي دست به انتخاب بزنند كه در جهت علائق صرفاً شخصي خودشان نباشد. راولز اغلب مورد اين انتقاد قرار گرفته كه فرض را بر اين گذاشته كه مردم خود محور و بي عاطفه و بي ارتباط با ديگران اند. اما اين انتقاد بر اين خطا استوار است كه مي پندارد غرض از توصيف مردم در وضعيت اوليه، ارائه شرح كاملي از افراد است. ولي اين طور نيست. پرده ناداني، بخش ديگر فرض، مربوط به خصلت اخلاقي است. راولز برآن است كه ما مستلزمات عدالت و انصاف را بهتر مي فهميم اگر چنين الگويي از آن به دست بدهيم به جاي آن كه سعي كنيم خودمان را موجوداتي تصور كنيم كه با اطلاعات كامل و با انصاف و همدلي داوري مي كنند. راولز با شروع از مفهوم اساسي انصاف و بي غرضي دليل مي آورد كه در آن وضعيت اوليه همه گروه ها بر تقدم قطعي آزادي هاي اساسي تأكيد خواهند كرد زيرا آنها نمي خواهند در مورد امور بسيار مهمي كه اي بسا خودشان دست بر قضا مشمول آن شوند تن به مخاطره دهند. او سپس به نحو بحث انگيزي دليل مي آورد كه گروه هاي مردم توزيع خيرهاي اساسي اي كه نابرابريها را برمي تابد ترجيح مي دهند فقط وقتي آن نابرابري ها سطح زندگي كم درآمدترين افراد جامعه را بالاببرد. از زمان نگارش نظريه اي درباره عدالت راولز به طور فزاينده اي راجع به كثرت گرايي ديني يا تعدد اديان دلمشغول بود و اينكه آيا شهروندان عميقاً مذهبي مي توانند اصول اساسي ليبراليسم را بپذيرند بدون آن كه از عميق ترين اعتقادات و باورهايشان تخطي كنند. حتي اگر بعضي از مردم مبنايي ديني داشته باشند كه آزادي و برابري را اموري محوري در همه ابعاد زندگي شخصي شان تلقي نكنند ـ براي مثال اگر به ديني تعلق داشته باشند كه اطاعت از مرجعيت را فضيلتي اساسي بداند يا ديني كه مردان و زنان را نابرابر بشماري ـ آيا دولت ليبرال بايد با آنها به صورت شهروندان درجه دوم رفتار كند و آزادي و برابري در هر بخشي از جامعه را براي يك زندگي ارزشمند ضروري بداند؟ بسياري از ليبرالها از جمله جان استوارت ميل بر اين نظر بودند. اما راولز مخالف چنين نظري بود. راولز در ارائه تعبيري ديگر و البته نه غير همسو از انديشه هاي اصلي نظريه اي در باره عدالت در ليبراليسم سياسي استدلال مي كند كه همه جوامع مدرن در موضوعات اساسي مربوط به ارزش و معناي غايي زندگي تفاوتهاي ديرينه دارند. اين تفاوت ها ادامه خواهند يافت و به نظر هم نمي رسد كه مبتني بر سوء فهم يا خطاي آشكار باشند. براي مثال نمي توان انتظار داشت كه همه شهروندان دين واحدي را به عنوان يگانه دين حقيقي بپذيرند. راولز پس از بيان اين مطلب مي گويد كه پس ما بايد حرمت تفاوتهاي يكديگر را حفظ كنيم. به عقيده راولز اين بدين معني است كه اصول سياسي يك جامعه ليبرال بايد به گونه اي عرضه شود كه براي شهرونداني كه درباره مسائل متافيزيكي اي مانند اين كه آيا پس از مرگ روح انسان باقي مي ماند يا اينكه آيا معني غايي زندگي را بايد در پرستش خداديد نظرات مختلفي دارند پذيرفتني باشد. يكي ديگر از مسائل مطرح شده در نظريه راولز مسأله برابري مردان و زنان است. به عقيده راولز مردان وزنان را نه فقط در مورد موضوعاتي از قبيل رأي دادن و مشاركت سياسي بلكه در توزيع همه خير هاي اوليه بايد با هم برابر شمرد. اما به عقيده راولز بازهم اين بدين معني نيست كه آنها به معناي متافيزيكي با يكديگر برابرند. راولز معتقد است كه فعالان سياسي در يك جامعه ليبرال نبايد طوري رفتار كنند كه با عقايد و نظرات ادياني كه قائل به نابرابري ميان مردان و زنان هستند در تعارض باشد. راولز راجع به اينكه چگونه اقتصاد جهاني و توافقات بين المللي نقش امروز دولت ها را تحت تأثير قرار مي دهند و گاه آن را تحليل مي برند چندان سخن نمي گويد. شايد اين برعهده انديشه ورزان ديگر باشد كه به مدد انديشه اصلي در آراء راولز بدين موضوعات بپردازند. اما آيا خود اين مركز انديشه او لطمه ديده است؟ از آنجا كه راولز نظرات خودش را در سنت قرار داد اجتماعي طرح مي كند، شهروندان را به گونه اي تصوير مي كند كه به تقريب با هم برابرند و از همكاري با يكديگر فايده مي برند زيرا هر يك به چيز هايي نياز دارد كه ديگران فراهم مي كنند. اين موضوع شكل هاي دروني تر وابستگي در زندگي انسان را به بوته فراموشي مي افكند. اما انتقاد فلسفي جدي تري كه به نظرات راولز شده زير سؤال بردن كل مفهوم قرار داد اجتماعي براي بهره مندي متقابل به عنوان بستر و راهي براي انديشيدن راجع به اصول و مباني سياست است و به جاي تصوري كانتي راجع به انسان كه بر عقلانيت و رابطه متقابل تأكيد مي كند نياز به نزديك ترشدن به تصوري ارسطويي است يعني به جاي اين تصور كه همه انسانها با يكديگر برابرند بهتر است آنها را موجوداتي بدانيم كه با درجات متفاوتي از قدرت و ناتواني، در روابطي متفاوت، وابسته به يكديگرند. مارتا نوس باوم درگفتاري كه منبع اين مقاله بوده پس از طرح اين مطالب مي گويد با وجود اين انتقاد اساسي، ما نه فقط پيشنهاد روش شناختي راولز را دنبال مي كنيم بلكه باز هم از بخش عميق تر نگرش خود راولز استفاده كرده ايم مبني بر اين كه آموزه قرارداد اجتماعي چه بسا به تمام وكمال حق اين مطلب را ادا نكند كه هر فرد حرمتي مبتني بر عدالت دارد. حتي در دور شدن از راولز هم كاملاً درگير او هستيم و اين مطمئناً نشانه اي از عمق و اهميت پايدار كار اوست. * اثر اصلي جان راولز هنوز به فارسي ترجمه و منتشر نشده است.
|
|
|
|
|