دوشنبه ۲۴ آذر ۱۳۸۲ - ۲۰ شوال ۱۴۲۴
Mon, Dec 15, 2003
گزارش روز
شماره ۲۶۶۸
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
كتاب و كتابخواني
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
اوقات شرعي
آرشيو
مد ، لباس فرهنگ پوشش ايران در يك برش كوتاه
ويروس داخل پرانتز
147771.jpg
تنبان بلند ورافتاد!
زماني كه مائو در چين به قدرت رسيد، لباس ها، در ظاهر به تبعيت از باطن، هماهنگ شد. زنان هم كه در اين هماهنگي روپوش همرنگ و هم شكل پوشيدند. شيرين بزرگمهر اعتقاد دارد كه مانتوي ما هم ميراث همان است كه در چين بود. از سوي ديگر مادرخوانده مانتوي كنوني هم، همان است كه در عنفوان انقلاب پوشش تا پايين مچ پا بلند، گشاد و اغلب طوسي رنگ زنان بود. اما آن كجا و اين كجا. باز هم به روايت تاريخ، زنان ايراني از عهد باستان، در هر دوره به شكلي، سرپوش داشته اند. آن طور كه خانم بزرگمهر تشريح مي كند:«زنان در دوران اشكاني، عمامه به سر بوده اند. (چيزي شبيه لباس زنان كرد فعلي). اين چادر سياه فعلي هم، تغيير يافته چادر مستطيل شكل بنفش پر رنگ و سرمه اي و يا راه راه عهد صفوي و به تبع آن افشاريه و زنديه است».
من كه سنم قد نمي دهد. شايد مادربزرگ همين امسال مرحوم شده ام به ياد داشت، كه آن قديم ها ترانه اي براي تغيير مد لباس بود، اين گونه:
خلخال آويز، ورافتاد
شاخك نماست، امسال
تنبان بلند ورافتاد،
زانو نماست، امسال
چشمان درشت، ورافتاد
خمار نماست، امسال
پيرن زري، ورافتاد
حرير نماست، امسال
زن عقدي، ورافتاد
صيغه نماست، امسال
(فرهنگ مردم /علي ميرنيا/ نقل از مجله اطلاعات هفتگي، شماره ،۳۲۵ پنجم مهر ماه ۱۳۲۴)
شايد پدر شما، همانند پدر من به ياد داشته باشد كه زماني همين شهر را ويروس شلوار ميدون شهيادي (پاچه گشاد اخير)، يقه هاي بزرگ مردانه و براي خانمها مدل موي تيفوسي يا تكه تكه امروزي بر مي داشت و يك ديار از مد تب مي كرد.
مد تقريباً هر سي سال يكبار تكرار مي شود. بسياري از مدهاي امروزي هم تكرار همان دوران است . اما زهره نيكپور، فارغ التحصيل طراحي لباس، بر سويه اغراق آميز لباس هاي جديد تأكيد مي كند. او از يك سو مانتوهايي كه اگر يك جوش زيادتر بر بدن پوشنده اش بزند شايد بتركد، را مي بيند و از سوي ديگر به بي روحي، عدم تناسب، بي فكري، كم حوصلگي و در يك كلام، بي ريختي لباس عامه نظر دارد. نيكپور در ادامه تصريح مي كند:« طراحي لباس قبل از انقلاب بي نهايت زيباست. پدر و مادرهاي ما هم مي پوشيدند. استاندارد بود. اما وقتي فردي با سايز ۴۰ مانتوي سايز ۳۴ را به اسم مانتوي تنگ مي پوشد، ديگر خيلي اغراق شده است. همينطور وقتي كه فلان مدل كشيده عينك، در حالي در كشور ما مد مي شود كه كمتر صورتي به آن مي آيد و كمتر خريدارانش با آن زيبايند».
خرس پاندا را تنها در فلان جنگل مي توان پيدا كرد.
با ميل و لذت كالاي نو ـ خواه مد باشد يا نه ـ ضديتي ندارم با لباس و ظاهري هم كه هماهنگ و همخوان با شخصيت فرد باشد ـ باز خواه مد باشد يا نه ـ نيز همينطور . اما سخن يا سؤال مهم تر آن جا پيش مي آيد كه ظاهر (به هر دليل) ديگر كمترين نشانه اي از درون ندارد. سر آستين هاي پاره و ريش ريش، مثال مستهاي پاريس است. شلواري كه خشتك آن تا زير زانو پايين آمده است، يادآور گداهاي آكاردئون به دست درون متروهاي غرب است. لباس با خطوط افقي همراه با كفش آديداس و شلوار دمپاچه گشاد، فرد كوتاه قد را باز هم بيش از حد كوتاه مي كند. فلان مدل موي هنرپيشه فلان فليم هاليوود يا مدل هاي لباس كاملاً در تناسب با شكل لباس همان شب او و در تناسبي بزرگتر، با حال و هواي هر فصل تعيين مي شود. شلوار پلنگي به واسطه اثر رواني كه دارد، براي غريزه پرست هاست و آن لباس هاي مردانه كه پايينش دوخت گل و نخل كوچكي دارد و سينه هايش تنگ است ياآن تي شرت هايي كه بدون آستين اند يا آستين بسيار كوتاهي دارند (به غير از لباس ورزش) را اغلب دوجنسيتي ها تن مي كنند. لباس هاي زنجيردار و بسياري از انواع آرم هاي مخصوص گروه هاي شيطان پرست است. فلان مارك كه شعار تجاري اش:«JUST DO IT!ت» است را در خود كشور توليد كننده اش، خانواده هاي با اصالت نمي خرند. در حالي كه آناتومي كلي خانم هاي ما با كشورهاي شرق آسيا بسيار متفاوت است، پوشيدن انواع مانتوهاي كيمونويي مضحك به نظر مي رسد. مد پوشهاي ما با خبرند؟ اگر آري: حرفي نيست. اما اگر نه: حيف است كه به قولي خوش لباس هاي يك شهر، گداپوشهاي ديگر جا باشند. امروز، لباس برگ درختي نيست كه آن اولين انسان با آن خود را مي پوشاند. همانند كل يك فرهنگ، لباس (و مد آن همينطور) به ساخت و زيرساخت فرهنگي و فضاي رشد و تكوين و تكاملي وابسته است كه صدالبته هنگام تكرار و كپي شدن، احترام به فرهنگ خودي و حتي فرهنگي كه از درونش برآمده، لازم و بجا مي آيد؛ و گرنه خيلي مواقع افتضاح مي شود. هر آنچه را كه بر آن زماني صرف شده است را نمي توان صرف خواستن از محيطش قيچي كرد. قلم از تكرار خيلي فكرها تنها كاريكاتور زشت مي كشد. خرس پاندا را تنها در فلان جنگل چين يا هند مي توان پيدا كرد. شلواري كه خشتكي پايين زانو دارد، را هم همين طور. آنچنان كه مطمئن باشيد اگر هر كدام از آن لباسهاي پرايراد را هر يك از ما در فلان كشور اروپايي بپوشم توجه هيچ كس را به خود جلب نمي كنيم. ديگر اين لباسهامان علامت هيچ اعتراضي نيست. اما در سرزميني كه هيچ كدام از برداشتها و مدلولهايي كه از لباسها برشمردم جا نيفتاده است و در قاموس اجتماع ما به ازايي ندارد، قضيه به طور كل برعكس مي شود. آنچنان كه طراحان لباس هم گفتند. البته قصه پيراهن هاي نخي كه بالاي شلوار را مي پوشاند، پاشنه خوابيده، ريش و صورت نامرتب و... هم، آنچنان دور از بحث نيست.
هر چند كه پرسيدم و نفهميدم كه فلسفه خيلي از آنها چيست، اما در هر حال بر طبق قاعده هر آنچه يادآور ژوليدگي است، چه بهتر كه نباشد.
پرانتز باز:
قبل از اينكه چيز ديگري بگويم بهتر است يك چيز ديگر هم بگويم: اگر اين داستان كه خواهم گفت و داستانهايي كه گفتم شامل حالت نمي شود و تاكنون بر تو نگذشته، خوب ممكن است بگذرد يا اتفاق بيفتد. (همانطور كه براي امثال من) و اگر مسأله مد هنوز برايت عمده نشده، ممكن است يك روز بشود. (همانطور كه احتمالاً براي مادر و پدر من در قبال امثال من)
من خودم آمريكا كه بودم...
نفر سوم، صندلي عقب نشسته اي. پيكان مدل۵۷ با يكي دوسال بالا يا پايين و راننده اي كه در كندي ترافيك با سيگارهاي پشت به پشت هم كلافه ات كرده است را تا ميرداماد مسافري. نگاهي به بيرون داري. از درون قاب خيس شيشه عقب، كنار خيابان، دختري با آرايش زياد وتن پوش خاصي كه ديگر عجيب نيست، را مي بيني كه با انگشت سبابه اش خطي در مسير خيابان مي كشد و مي پرسد: «مستقيم، سر ميرداماد؟»
راننده سرعت را كم مي كند و مي ايستد. صندلي جلو خالي است. دختر به ماشين نزديك مي شود اما راننده انگار كه پشيمان شد باشد، پا بر پدال گاز مي سايد و راه مي افتد.
ـ عذر مي خوام قربان! من كه گفتم سر ميرداماد ميرم...
ـ اشكالي نداره آقا، مي برمتون.
ـ اما اين خانوم؟
راننده هنوز چيزي نگفته؛ كه خانم ميان سالي كه صندلي پشت راننده نشسته است، ابرو بالا مي اندازد و رو به راننده مي گويد:
ـ خيلي كار خوبي كردين آقا... اينها ديگه شورش رو درآورده اند. باور كنين اصلاً توي كشورهاي اروپايي كه اينطور نيست. من خودم آمريكا كه بودم هيچ كس، حتي بي اصالت هاشون هم اينطور نمي پوشيدند و آرايش نمي كردند.
ـ اما خانوم، خود شما كه...
ـ من چي؟!
ـ راستش مي خواستم بگم... والا ما كه هر چي از ايراني هاي مقيم خارج، حتي تحصيل كرده هاشان، چه توي تلويزيون يا جاي ديگه ديده ايم، هنوز سنت ناخنهاي اين هوا بلند و لبهاي اون قدر رنگي رو حفظ كرده بودند! خود شما هم، اون طور كه ناخنهاي پاهاتون رو اون موقع كه سوار مي شدم ـ چون كفش جلوباز پاتون بود ـ ديدم لاك قرمز داشت و دستهاتون هم كه آبيه. البته مانتوي بدون سايز بنديتون مده و شلوار پلنگي تون هم.. (در اين لحظه آب دهانت را قورت مي دهي، در همين حين كمي فكر مي كني و مي فهمي كه خيلي تند رفته اي و بايد جمله ات را ناتمام بگذاري) با بهت نگاهت مي كند. يك دستش، درون كيف دستي اش مخفي است. دنبال چيزي مي گردد يا كلامي، نمي داني. در هر صورت بهتر است تا اتفاقي برايت نيفتاده، هر چه زودتر يك صدتوماني رو به راننده درازكني و بگويي: «آخ ببخشيد... آقا، من همين جاها پياده مي شم!»
پايان بندي(!)ـ قضيه مد در ايران دقيقاً همانند اين گزارش، گيج است. اين نه حرف من، بلكه دقيقاً عكس العمل متخصصاني هم هست كه در تهيه اين متن با ايشان هم صحبت شدم: حسام جلالي آخرين جمله اش اين بود كه: «مي دوني! من خودم هم در مقابل اين مد گيج مي شوم!» بعد صدايش را باز بالا و باز پايين مي آورد و ادامه مي دهد: «اين جوونها خيلي تحت تأثير اين و اون قرار مي گيرند، مدشون درست نيست، مي خواهند مد داشته باشند اما نمي دانند چكار كنند. همه از آزادي و راحتي خوششون مياد و نسلهاي جديد، پاره پوره را ترجيح مي دهند. باشه! اما آيا آن كسي كه مي گه من كول [يا خونسرد] هستم با ظاهرش هماهنگي هم دارد؟ فرضاً به خيلي از اين بچه ها كه نزديك مي شوي مي بيني بسيار خجالتي، مضطرب وعصبي هم هستند».
شيرين بزرگمهر هم در پايان صحبتهايش نگاهش را به زمين مي دوزد، سرش را دوباره بلند مي كند ومي گويد: «حقيقتش در خودم هم با يك پارادوكس عجيبي طرفم. من كه منجي فرهنگ بشريت نيستم! از يك طرف مي بينم كه خوب، در حق اين هم مثل همه عوامل فرهنگي كه از همه جاي دنيا به همه جا مي رود، بايد مثبت هايش را هم ديد. خوب مثلاً اتومبيل هم از آن طرف آمد و الآن همين اتومبيل پرايد هم نمي گذارد كه ديگر مثل گذشته، هشت تا دامن بپوشيم و در آن بنشينيم!» سپس كمي مكث مي كند و ادامه مي دهد: «از طرف ديگر هم مي بينم مد اين بچه ها، بي ريخت و كوركورانه است واز بيرون مي آيد.» سعي مي كنم با گفتن اينكه حسام جلالي هم در انتهاي صحبتهايش، اظهار سردرگمي در برابر آنچه مي گذرد كرده است (از روي صداقت يا شكسته نفسي فرق زيادي نمي كند)، با او همدلي كنم. انگار نمي شود. ضبط را خاموش مي كنم، سر و ته مصاحبه را هم مي آورم وخدا نگهداري مي گويم.
عبور از پل فيروزه
عشق و دلدادگي ايراني
همه مي دانند كه زبان فارسي جزو پرشعرترين زبانهاي دنياست، و بخش عمده اي از اين شعرها ناظر به بيان عشق و شيفتگي است. شاخ و برگها و تعارفها را كه كنار بگذاريم، درعمق اين آرزومنديها، عطش و محروميت نهفته است.
وضع اجتماعي و عرف به گونه اي بوده كه عالم مرد را از عالم زن جدانگاه مي داشته.
زن، تنها وسيله اطفاي نياز شناخته مي شده، نه معاشر. همين دوري از مصاحبت زنانه، نظربازي با ساده رويان مرد را يك مضمون رايج شاعران كرده بوده.
درعصر ساماني و غزنوي، شعر عاشقانه، در اكثريت خود، محصول تجربه دست اول بود.
در دوران بعد، بخصوص از مغول به اين سو، بسته ترشدن اجتماعي و تاحدي هم فقر مالي شاعران، امكان برخورداري و كامجويي را كم كردو بركاربرد تخيلها افزود.
از اين رو غزل عاشقانه بيشتر از خيال سرچشمه گرفت، و البته درخيال سوز و گداز و مبالغه خيلي بيشتر است.
از آنجا كه حرف زدن مايه اي نمي برد، در مواردي معشوق به صورت يك بت عجيب الخلقه دست نيافتني درآمد.
غزل فارسي و ترانه ها خيلي بيشتر بيان هجران و حرمان دارند، تا كام و وصال، حتي در نزد شاعراني كه علي الظاهر رفاه نسبي جنسي داشته اند. از اين رو به نظرمن، اين اظهار عشق كام نيافته سيري ناپذير، به نياز جسم به جسم دو موجود محدودنمي گردد، بلكه ترجمان مهجوري و حرمان بزرگ ريشه دار قومي است، يك جدايي بزرگ، كه مولوي در ديباچه مثنوي با آب و تاب از آن ياد كرده و حكايت از غربتي دارد، كه شخص حتي دركاشانه و وطن خود هم نمي تواند خود را بيگانه نبيند.
دكترمحمدعلي اسلامي ندوشن، حقوقدان ـ ۱۳۷۶


مسعود سينائيان


|   شناسنامه   |   آرشيو   |