دوشنبه ۲۴ آذر ۱۳۸۲ - ۲۰ شوال ۱۴۲۴
Mon, Dec 15, 2003
ويژه
شماره ۲۶۶۸
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
كتاب و كتابخواني
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
اوقات شرعي
آرشيو
تحقيقات علمي و پليسي براي شناسايي يك مادر از ميان ۳ زن
متخصصان، عوامل خودكشي را در ميزگرد گروه حوادث بررسي كردند
& ويژه نامه حوادث را در صفحات ويژه بخوانيد.
تحقيقات علمي و پليسي براي شناسايي يك مادر از ميان ۳ زن
«فرشته» يا «هستي»
اين بچهء كيست؟
147738.jpg
گروه حوادث: سرنوشت يك نوزاد دختر كه تحقيقات پليسي نشان مي دهد سه زن مي توانند مادرش باشند، دادگاه را با يك معماي قضايي روبرو كرده است. اين پيچيدگي درحالي دربرابر پليس و دادگاه قرار گرفته است كه شاخه هاي مختلف اقدامات علمي و آزمايشات تخصصي به ابهامات سرنوشت اين نوزاد افزوده است و ۲ زن از اين سه مادر فرضي بر ادعاهاي خود پافشاري مي كنند.
براساس اطلاعات موجود در پرونده اي كه هم اكنون در شعبه ۱۰۲ دادگاه عمومي شهرري تحت رسيدگي قرار دارد، روز دوم اسفندماه سال ۸۱ به دنبال مراجعه زن جواني به كلانتري ۱۷۲ شاه عبدالعظيم طرح ادعاهايي مبني برربوده شدن دختر ۲ماهه اش در صحن حرم عبدالعظيم تحقيقات براي به دست آوردن ردي از نوزاد ناپديدشده از سوي پليس آغاز شده است.
از آن روز تاكنون كه نزديك به ۸ماه مي گذرد اين زن به همراه خانواده اش از راههاي مختلف تلاشهاي گسترده اي را براي يافتن نوزادشان انجام داده اند.
اين مادر در روز مراجعه به مأموران پليس ادعا كرده بود ؛ عصر روز جمعه بود به همراه چندتن از بستگانم براي زيارت به حرم رفته بودم «فرشته» نوزادم هم همراهم بود. مي خواستم بخاطر اينكه خداوند پس از ۱۷ سال فرزندي به ماعطا كرده است ، دعاي شكر به جاي آورم. هوا كمي خنك بود. از بستگانم جدا شده و وارد محوطه حرم شدم. خيلي شلوغ بود. بچه را گوشه اي گذاشتم. از زن جواني كه آنجا نشسته بود خواهش كردم در هنگام نماز خواندنم مراقب نوزادم باشد.
وقتي نمازم پايان يافت به طرف بچه ام برگشتم در كمال تعجب ديدم اثري از او نيست. وقتي از آن زن دراين باره پرسيدم ادعا كرد دقايقي پس از شروع نماز من زني با معرفي خود به عنوان خاله نوزاد او را برداشته وبه طرف صحن حرم برده است. با عجله به آن سمت دويدم ولي اثري از بچه ام نبود.
باتوجه به طرح اين شكايت به دستور قاضي دادگستري شهرري تلاش هاي پليس براي رديابي زن كودك ربا و نوزاد ربوده شده آغاز شد.
در حالي كه تجسس هاي پليسي دراين راستا با بن بست روبرو شده بود، مأموران اطلاعاتي به دست آوردند كه يك زوج جوان كه از سالها قبل صاحب بچه نمي شدند از مدتي قبل كودكي را به فرزندي پذيرفته اند واين نوزاد شباهت زيادي به تصوير چاپ شده از «فرشته» نوزاد ربوده شده ، در روزنامه ايران دارد.
بدين ترتيب با نيابت قضايي مأموران به تهران اعزام شده و زن وشوهر جوان را به همراه كودكشان به شعبه دوم دادياري دادسراي امور جنايي تهران بردند.
در حالي كه به نظر مي رسيد با بازداشت اين زوج و تحويل نوزاد موردنظر به خانواده شاكي آخرين برگهاي اين پرونده رقم خواهد خورد ، اين زوج جوان ادعاهايي را مطرح كردند كه بردامنه پيچيدگي هاي اين پرونده افزود.
آنان در جريان بازجويي هاي قضايي ادعا كردند دختربچه را مدتي قبل از يك زن وشوهر افغان خريده اند. مرد جوان دراين باره گفت : مدتي قبل در مجلسي بودم وشنيدم كه يك زن وشوهر افغاني قصد دارند نوزادشان را به بهزيستي سپرده وايران را ترك كنند. به آنان مراجعه كردم . قرار شد به محض تولد نوزاد، آن را تحويل بگيرم. زماني كه نوزاد در بيمارستان پارس متولد شد ، هزينه بيمارستان را پرداخته واو را تحويل گرفتم. زن و شوهر افغان نيز پس از آن به كشور خودشان برگشتند.
درهمين راستا اين زوج جوان مداركي را براي اثبات ادعاهاي خود به دادگاه ارائه كردند وگفتند: اين نوزاد نامش «هستي» بوده و با نوزاد ربوده شده ومورد ادعايي كه «فرشته» ناميده مي شد تفاوت دارد.
با طرح اين صحبت ها مادر «فرشته» با دادن نشانه هاي مشخصاتي از نوزادش ادعاي زوج جوان را واهي دانسته و كودك را متعلق به خود دانست.
با توجه به اين وضعيت پرونده با عدم صلاحيت به دادگستري شهرري ارجاع شده و درشعبه ۱۰۲ اين دادگستري تحت تحقيق قرارگرفت.
بدين ترتيب قاضي دادگاه نوزاد پيدا شده و شاكي پرونده را براي انجام آزمايشهاي تخصصي جهت تشخيص صحت ادعاهاي مطرح شده و اثبات نسبت مادر و فرزندي به پزشكي قانوني ارجاع داد.
كارشناسان پزشكي قانوني پس از بررسي هاي علمي و كاوش هاي تخصصي خود اعلام كردند آزمايشهاي DNA انجام گرفته روي اين زن و نوزاد پيداشده نشان مي دهد هيچ رابطه و نسبتي بين آنان وجود ندارد.
عليرغم اينكه به نظرمي رسيد با اعلام اين نظريه ديگر ابهامي در پرونده موجود نباشد. خانواده شاكي پرونده بر ادعاهاي نخستين خود پافشاري كرده و خواستار انجام تحقيقات و بررسي هاي بيشتر و تكميلي شدند.
اين درحالي بود كه مدارك ارائه شده از طرف پدر خوانده «هستي» نيز براي اثبات ادعاهاي آنان كفايت نمي كرد.
با اين وضعيت به دستور قاضي پرونده نوزاد پيدا شده تا انجام تحقيقات تكميلي و مشخص شدن هويت دائمي او در اختيار سازمان بهزيستي قرارگرفت.
از طرفي زوج جوان كه ادعا مي كردند نوزادشان را از يك خانواده افغان خريده اند، نتوانستند هيچ برگه شناسايي براي او ارائه دهند و ادعا كردند به دليل عدم دسترسي به والدين نوزاد هنوز برايش شناسنامه نگرفته اند.
به دنبال سماجت دو خانواده درباره مالكيت اين نوزاد قاضي دادگاه دستور داد تا به عنوان آخرين راه حل اثر كف پاي نوزاد را از بيمارستان هاي مورد ادعاي دو خانواده به اداره تشخيص هويت ارائه دهند.
به دستور قاضي پرونده دو خانواده مطرح در پرونده آثار كف پاي نوزادان متولد شده را از بيمارستانهاي «ميلاد» و «پارس» تحويل پليس دادند.
كارشناسان اداره تشخيص هويت ناجا پس از مطالعه و بررسي اين آثار و اثر كف پاي نوزاد پيدا شده، اعلام كردند، هيچ يك از آثار كف پاي ارائه شده با اثر كف پاي نوزاد مطابقت ندارد.
با اعلام اين نظريه دومدعي نوزاد پيدا شده هر كدام با طرح ادعاهاي جديدي سعي در اثبات حقانيت گفته هاي خود دارند.
پدرخوانده اين نوزاد در همين راستا با ارائه دست نوشته اي كه ادعا مي كند در حضور چند شاهد نوزاد را از والدين افغان گرفته بود و همچنين نشان دادن عكس راديولوژي نوزادش كه اثر شكستگي ترقوه آن مشهود است ادعا كرد قادر است با اين مدارك ثابت كند كه اين نوزاد، كودك ربوده شده مورد ادعاي خانواده «فرشته» نيست.
وي دراين باره گفت: اين عكس راديولوژي در ۹ روزگي «هستي» گرفته شده است و در صورت انجام راديولوژي مجدد اين اثر بايد مشخص كننده واقعيت ماجرا باشد.
اين درحالي است كه به نظر مي رسد اين مرد بايد براي اثبات ادعاهايش زن و شوهر افغان را به ايران دعوت كرده و آزمايش هاي DNA از آنها و نوزاد انجام گيرد.
در همين راستا به دستورقاضي دادگاه تا روشن شدن حقيقت ماجرا نوزاد در اختيار شاكي پرونده ـ مادر فرشته ـ قرارگرفته است.
كشمكش هاي موجود از سوي دو مدعي نوزاد پيدا شده باعث شده است تا آينده اين دختر يكساله در پرده اي از ابهام قراربگيرد.
تحقيقات پليسي و قضايي دراين باره ادامه دارد.
دستگاه زباله خردكن، پول بيرون ريخت
دستگاهي كه درحال خردكردن زباله ها در ژاپن بود، ناگهان شروع به ريختن ۱۰هزارين كرد. دراين لحظه مسؤول دستگاه در مركز دفع زباله دستگاه را متوقف كرد. وقتي دستگاه خاموش شد پليس اسكناس ها را كه درميان زباله ها پراكنده و به هم چسبيده يا پاره شده بود، جمع آوري و آنها را روي ميزبزرگي انباركرد. يكي از كاركنان اين مركز دفع زباله مي گويد: وقتي اسكناس ها را يكدفعه ديدم ازحال رفتم چون خيلي وحشتناك بود. ما انتظار ديدن زباله داشتيم ولي ناگهان پول بيرون ريخت. اين گزارش حاكي است تاكنون ادعايي درمورد مالكيت پولها نشده و پليس به دنبال يافتن صاحب پولها است. اگر تا شش ماه صاحب اين پول پيدانشود، پولها به شهرداري شهر «گيودا» داده خواهدشد.
۴۰ بار اعانه براي مرگ والدين
مردي در آلمان بخاطر آنكه چهل بار ادعاكرده بود والدينش فوت كرده اند تا براي آنان اعانه جمع كند به زندان محكوم شد. اين مرد ۳۱ساله كه پدر و مادرش زنده هستند با مراجعه به كليساها و يا افراد مختلف هفت هزار و سيصد دلار جمع آوري كرده بود، به سه سال حبس محكوم شد. به گفته پليس وي براي مراسم تدفين پدر يا مادرش پول اعانه جمع مي كرد آن را صرف موادمخدر مي نمود. يك زن كه وي به او براي اعانه مراجعه كرده بود مشكوك شد و باعث دستگيري وي شد.
دزد درستكار
سارقي اجناس دزديده شده به مبلغ ۶۰۰دلار را براي پليس فرستاد و تقاضا كرد كه آنها به صاحبانشان مستردشوند. پليس شهر دارم اشتات درجنوب آلمان خبرداد كه اين سارق نامه اي به آنها فرستاده كه در آن به جرم خود اعتراف كرده و در محل آدرس فرستنده صرفاً كلمه «ارليش اشتراسه» به معني «خيابان صداقت» ذكرشده بود و بدين ترتيب از سرقت CD به ارزش ۵۰۰يورو به همراه لوازم آرايش و ساير اجناس اظهارندامت كرده است. سخنگوي پليس شهر دارم اشتات، فرديناند دريگز اظهاركرد: سارق ناشناس نشاني تمامي فروشگاههايي را كه از آنها سرقت كرده است به همراه نامه هاي عذرخواهي به ايستگاه پليس پست كرده است. سارق همچنين تقاضاكرده بود كه دوربين ها و تمهيدات امنيتي تقويت شوند و هشدار داده بود كه اجناس زيادي درحال دزديده شدن هستند. دريگز مي گويد: حال اجناس را داريم ولي مجرم را خير. به هرحال يكي از دوتاي آنها نيز بد نيست.
متخصصان، عوامل خودكشي را در ميزگرد گروه حوادث بررسي كردند
يك لحظه بد
مرگ خاموش در اتاق انتظار
& ويژه نامه حوادث را در صفحات ويژه بخوانيد.
147741.jpg
گروه حوادث: همدان ـ خبرنگار «ايران»: اهالي روستا وقتي صداي فرياد را شنيدند به سوي خانه روستايي دويدند. ضربات بيل و كلنگ بر در حياط وارد شد ولحظاتي بعد آنان در حياط خانه روستايي با پيكرهاي نيمه سوخته زوج عاشق روبرو شدند.
يك ساعت طول كشيد تا اهالي روستا نامزدهاي عاشق را به بيمارستاني در همدان رساندند. قاسم ۸۰ درصد سوخته بود، ولي هانيه ۲۷ درصد دچار سوختگي شده بود.
قاسم و هانيه بلافاصله تحت مداوا قرار گرفتند. قاسم درحالي كه چشم به سقف اتاق انتظار دوخته بود، بريده بريده به خبرنگار ما گفت: «هانيه» مرا آتش زد. چهار ماه بود كه از نامزدي مان مي گذشت.
او با ناراحتي ادامه داد: از اول هم قصدش همين بود. من در خانه مان بودم. برادر هانيه به دنبال من آمد و گفت: برو خانه ما هانيه مريض است.
از شنيدن خبر بيماري اش خيلي ناراحت شدم. چون من علاقه زيادي به هانيه داشتم فوراً آماده شدم و خودم را به خانه شان رساندم. كسي درخانه شان نبود. وارد شدم و در يك لحظه ديدم كه هانيه در اتاق را پشت سرم بست. حالش هم خوب بود. تعجب كردم. خوشحال شدم كه بيمار نيست براي همين گوشه اتاق نشستم، چند دقيقه بعد وقتي هانيه از اتاق بيرون رفت، براي اينكه در مقابل دروغ وبي احترامي اش بي توجهي ام را به او نشان دهم، پشتم را به در اتاق كردم. سه، چهار دقيقه بعد ناگهان احساس كردم كه بدنم خيس شد، همان لحظه بوي شديد نفت در اتاق پيچيد.
به طرف هانيه كه برگشتم ديدم او با پيت نفت بالاي سرم ايستاده است. خواستم بلند شوم كه كبريت را كشيد و روي من انداخت. آتش گرفتم به طرف حمام شان دويدم مي خواستم با آب خودم را خاموش كنم ولي آب نبود در همين لحظه بود كه متوجه شدم هانيه هم آتش گرفته است و درحال سوختن است. او جيغ مي زد و من و او هر دو دور حياط مي دويديم. در همين لحظه بود كه مردم داخل حياط آمدند و ما را به بيمارستان رساندند.
قاسم در مورد علت اين كار «هانيه» گفت: نمي دانم او چرا اين كار را كرد، من و او هيچ اختلاف و مشكلي با هم نداشتيم. خانواده ام هيچ وقت به او بي احترامي نكرده بودند و هيچ رفتار بدي با او نداشتند. ما همه دوستش داريم. نمي دانم چرا مرا آتش زد؟
هانيه ۱۷ سال بيشتر ندارد. روي تخت دراز كشيده و تنها چشم به نقطه اي مبهم دوخته است. پرستاران مي گويند: از روزي كه بستري شده با هيچ كس حرف نمي زند. هرچه از او سؤال مي كنيم تنها سكوت كرده است.
نگاهش مي كنم. يك دنيا غم در چشمانش موج مي زند. مادرش مي گويد: بدبخت شدم . بيچاره شدم. تا كي بايد عذاب بكشم؟
مادرش را ازاتاق بيرون مي كنند. هانيه در برابر اصرارهاي من لب باز مي كند و مي گويد: قاسم را خيلي دوست داشتم، هنوز هم دارم. حاضر نبوده ونيستم كه يك تار مو از سرش كم شود. آن روز حالم خوب نبود . از نظر روحي به هم ريخته بودم. مشكلات زندگي خيلي به من فشار آورده بود. خسته شده بودم ، نمي دانستم چه بايد بكنم. از برادرم خواستم كه به سراغ قاسم برود واز او بخواهد كه به خانه مان بيايد. برادرم رفت چون آمدن قاسم طول كشيد فكر كردم برادرم نتوانسته است او را پيداكند، به همين علت به اتاق رفتم و دراز كشيدم هنوز خوابم نبرده بود كه قاسم در اتاق را باز كرد وداخل شد. سلام كردم. پرسيد : چه شده ؟ چرا مريض شده اي؟
جوابي به او ندادم. وقتي ديد حرفي نمي زنم، رفت. تصميم گرفتم در برابر اين بي اعتنايي اش خودم را بكشم تاازاين زندگي خلاص شوم. به همين خاطر ظرف نفت را برداشتم و به حياط رفتم. ديدم در حياط را مي زنند در را باز كردم ديدم قاسم پشت در ايستاده است . او وقتي نفت وكبريت را در دست من ديد متوجه شد كه مي خواهم خودم را بسوزانم عصباني شد، ظرف نفت را به زور از دستم گرفت وروي خودش خالي كرد. پشيمان شدم . شروع به التماس كردم كه اين كار را نكند اما او بدون توجه به التماس هاي من كبريت را روشن كرد . به سختي كبريت را خاموش كردم اما دوباره كبريت را روشن كرد ، وقتي ديدم دست بردار نيست به او لج كردم بقيه نفت را روي خودم ريختم و به طرف حمام دويدم در را پشت سرم بستم. قاسم ترسيده بود كه مبادا من خودم را آتش بزنم. دنبالم آمد وبا لگد به در توانست در را باز كند. وقتي كه قاسم داخل حمام آمد من كبريت را روشن كردم درهمين لحظه لباسهايم آتش گرفت ؛ قاسم خواست مرا خاموش كند كه خودش هم آتش گرفت وبيشتر از من شعله ور شد . هردو به طرف حياط دويديم و فرياد زديم.
چشمان هانيه از اشك خيس است. بغض را فرو مي دهد ومي گويد: قاسم را خيلي دوست دارم ولي از زندگي خسته شده بودم. از كودكي بعداز مرگ پدر با سختي هايي كه مادرم كشيد بزرگ شدم …
بلند بلند گريه مي كند.
ساعت ۱۰ شب است كه پرستاران اتاق انتظار تختي را كه بيماري خاموش با ملحفه اي كه روي تمام بدنش كشيده شده است بيرون مي آورند. مي دانم كه «قاسم» براي هميشه رفته است . سراغ هانيه مي روم . مرگ قاسم را شنيده است . بلندبلند گريه مي كند وپانسمان هايش را چنگ مي اندازد. مي خواهد به دنبال قاسم برود.
خودكشي از بالاترين طبقه
147729.jpg
گروه حوادث: پسرك به طبقه بالا رفت. هياهوي بچه ها چند لحظه ديگر تمام مدرسه را پر مي كرد. دست هايش را روي شقيفه هايش گذاشت. ديگر نمي خواست زنده بماند. احساس مي كرد ديگر توان تحمل اين شرايط را ندارد.
وقتي «امير» روي زمين برخورد كرد در يك لحظه تمام بچه هايي كه در حياط مدرسه بودند، با هم فرياد كشيدند.
صداي آژير آمبولانس چند دقيقه بعد در فضاي منطقه پيچيد. چند پرستار به سرعت «امير» را روي برانكارد منتقل كرده و از مدرسه دور كردند.
يك اكيپ از مأموران پليس كه از همان لحظات اوليه تماس مدير مدرسه با پليس ۱۱۰ در جريان قرار گرفته بود در مدرسه حاضر شده بود.
يكي از همكلاسي هاي «امير» به پليس گفت: «امير» از مدتها قبل هر وقت كه به مدرسه مي آمد ناراحت و عصبي بود، من صميمي ترين دوست او بودم و در جريان مشكلات او قرار داشتم و فكر كنم كه او به علت همين مشكلات بود كه خود را از طبقه بالاي مدرسه به پايين انداخت .
تحقيقات بيشتر از همكلاسي هاي «امير» نشان از اختلافات شديد خانوادگي مي داد.
«امير» روي تخت بيمارستان در حالي كه به سختي چشم هايش را باز كرده بود به رئيس كلانتري گفت: پدر و مادرم از مدتها قبل با هم اختلاف داشتند، از بچگي اختلافات آن دو را با هم مي ديدم. مي ديدم كه چگونه با هم دعوا مي كنند، به هم پرخاش مي كنند و به آزار هم مي پردازند چاره اي جز تحمل اين شرايط نداشتم. هرچه بزرگتر شدم و بيشتر فهميدم اين آزار و شكنجه آنان به همديگر را بيشتر احساس مي كردم.
وي با ناراحتي گفت: از اين شرايط خيلي ناراحت بودم. به توصيه يكي از همكلاسي هايم به اين فكر افتادم كه آن دو را باهم صلح دهم. فكر مي كردم كه ناراحتي من، باعث مي شود كه آن دو به علت علاقه اي كه به من داشتند دست از اختلاف بردارند به همين علت يك روز با مادرم شروع به صحبت كردم به مادرم گفتم كه او و پدر وقتي با هم درگير مي شوند من از نظر روحي به هم مي ريزم و ديگر تحمل اين شرايط را ندارم. مادر گريه كرد هيچ حرفي نزد. فرداي آن روز به سراغ پدرم رفتم. براي اينكه بتوانم راحت تر با او حرف بزنم بيرون خانه منتظرش ماندم تا از سركار به خانه بيايد. وقتي موضوع را به پدرم گفتم پدرم خيلي تند به من گفت اين حرفها به يك بچه مربوط نيست چيزي كه به تو مربوط است تنها اين است كه به درس و تكاليف مدرسه ات برسي. بعد هم گفت: من خرج تو را نمي دهم كه در كار بزرگترها دخالت كني.
امير به رئيس كلانتري گفت:از اين جواب پدرم فهميدم كه به هيچ نتيجه اي نمي رسم. سعي كردم نسبت به كارها و رفتارهاي آن دو بي توجه باشم، مدتي گذشت محيط خانه ما جاي مناسبي براي درس خواندن نبود. به تدريج از نظر درسي پايين آمدم. نمراتم بد شد. هرچه بيشتر تلاش مي كردم به نتيجه اي نمي رسيدم. نمي دانستم چه كار كنم. نمي دانستم از چه طريقي مي توانم مشكل راحل كنم. ديگر تمام دوستانم از مشكلات من با خبر بودند.
وي گفت: تا اينكه يك روز كه از مدرسه به خانه آمدم، متوجه برگ احضاريه اي شدم كه روي تلويزيون بود. برگ را كه خواندم فهميدم پدر ومادرم براي طلاق و جدايي اقدام كرده اند. خيلي گريه كردم و بالاخره بعد از چند روز تصميم گرفتم قبل از اينكه يكي از آنها از من جدا شود من از هر دو آنان جدا شوم و قبل از آنكه آنها طعم جدايي را به من بچشانند، من طعم جدايي را به آنان بفهمانم. براي همين بود كه به فكر خودكشي افتادم. در خانه شرايطي براي خودكشي نداشتم براي همين تصميم گرفتم در مدرسه خودكشي كنم.
امير گفت: در يك فرصت مناسب به بالاترين طبقه مدرسه رفتم. مي دانستم كه در پشت بام باز است به همين علت خيلي آرام خودم را به پشت بام رساندم و در زنگ تفريح خودم را از بالاي مدرسه به پايين انداختم.
به گزارش خبرنگار ما والدين اين پسر كه در بيمارستان حضور پيدا كرده بودند، از اينكه نتوانسته بودند دامنه اختلافات خود را محدود كنند و آن را به فرزندشان سرايت ندهند ابراز پشيماني كردند.
نوعروس روستا
به خرمن زندگي اش آتش زد
دخترك خودش را از نگاههاي درنده رحيم دور كرد وشتابان به خانه رساند. هنوز صداي قلبش را مي شنيد كه به شدت برديوارهاي سينه اش سرمي كوبيد. پدر با ديدن مريم سرش را تكان داد ولبخندي زد.
مريم به اجبار پدر، پيراهن سفيد وگلدار را برتن كرد. اين رخت عروسي اش بود. به آسمان نگاه كرد. در آسمان حتي يك ستاره هم به او چشمك نمي زد. تنها صداي جيرجيركي از دور براي او موسيقي غم سرداده بود. مريم به اجبار پدر تن به ازدواج با «رحيم » داده بود.
* * *
اشكهايش را پاك كرد و به آينه ترك خورده روي تاقچه خيره شد. چقدر دلش شبيه اين آينه شكسته بود.
به ياد روزي افتاد كه به اين اتاق پاي گذاشته بود .
تلخ ترين لحظات زندگي را دراين اتاق گذرانده بود…
«رحيم» در كنار درخانه ايستاده بود.
ـ مادرم مريض است.
مريم بيا تا با هم به خانه برويم . پيش او باش تا من دكتر و دارويي برايش مهيا كنم.
مريم به چشمهاي رحيم نگاه كرد. براي اولين بار سعي كرد كه ازاين چشمها نترسد.
به نزديك خانه چوبي كه رسيد ، خانه شان درميان گندمزار پنهان شده بود . به اتاق تاريك پاي گذاشت وقتي رحيم با وحشيگري و درندگي دست وپاي او را با طناب بست پي به نقشه شوم رحيم برد.
ـ مادرم گفت اگر اينگونه شود، لازم نيست هزينه اي براي عروسي بدهم.

«مريم» با درد به خودش پيچيد. ناله ها واشكهايش ذره اي در قلب تاريك رحيم تأثير نكرد. چشمهاي رحيم از هميشه ترسناك تر شده بود. مريم در هم شكسته به گوشه علفزاري پناه برد. صبح پدرش جسد نيمه جان دخترش را يافت. حالا كه او لكه ننگ شده بود ، حالا كه نافرماني كرده بود، حالا كه رفته بود ، ديگر جايي براي بازگشت نداشت.
… مريم را به اتاق تاريك كلبه چوبي بردند. مادر رحيم با نيشخندي سرزبان به آزار نوعروس بي پناه و تنها بازكرد. مريم گوشه تاريك اتاق به ياد لحظات شوم پيوند، مي لرزيد.
هفته ها گذشت. دخترك غمگين به لباس چرك و سياه عروسي اش چشم دوخت. حالا ديگر چيزي براي دلخوش كردن نداشت. دستي به برآمدگي شكم اش كشيد، هيچ پيوندي ميان خودش و طفلي كه در وجودش ريشه گرفته بود، احساس نمي كرد.
مادر رحيم هنوز بعد از هفته ها، زبان به آزار او داشت.
پيت نفت رابرداشت.
ـ مي خواهي خودت را بسوزاني؟! مهم نيست.
چشم هايش رابه كبريت دوخت.
… اهالي روستا دسته اي خرمن آتشين را در ميان گندمزار ديدند، عده اي به سوي گندمزار دويدند. وقتي روستاييان به گندمزار رسيدند، خرمن عمر نوجواني مريم سوخته بود. نوعروس را روستاييان به بيمارستان رساندند.
مريم در مورد علت خودسوزي اش گفت: مجبور به اين كار شدم. شوهرم آزارم داد. مادرش اذيت مي كرد صبح بود كه تصميم به اين كار گرفتم. شوهرم در خانه بود. گفت اگر مي خواهي خودت را بسوزاني اشكالي ندارد.
وي با گريه گفت: رحيم به سفارش مادرش براي اينكه هزينه اي براي عروسي متحمل نشود، مرا فريب داد. پدرم اين رابراي خودش در ميان روستا ننگ دانست و مرا به اجبار و با دستي خالي بدون جهيز روانه خانه رحيم كرد. مادرش كه تمام نقشه ها را كشيده بود با ديدن تنهايي من زبان به سرزنش و آزار باز كرد و خودش نيز كه نداشتن جهيز را تصور نمي كرد، اذيت هايش را شروع كرد. يكي، دوبار به قهر از خانه اش رفتم، ولي همسايه ها صلح مان دادند. با اينكه چند ماهه بار دار بودم هيچ محبتي به رحيم و زندگي و فرزندمان نداشتم.
او درحالي كه اشك مي ريزد، مي گويد: به شوهرم گفته بودم خودم را مي سوزانم. ولي او جلوي مرا نگرفت و گفت اين كار را بكن.
مريم از مادرشوهر و شوهرش شكايت مي كند و دقايقي بعد در حالي كه ۹۵ درصد سوخته است، جان مي بازد.
جنين ۷ماهه «مريم» به علت نارسايي تنفسي و مرگ مادر مي ميرد.
درحالي كه «مريم» در گورستان روستا به خاك سپرده مي شود. در غروب غم انگيز مرگ «مريم» دختران روستايي وصيت نامه كوتاه مريم را دست به دست مي چرخاندند و درحالي كه از اين همه تنهايي اشك مي ريختند مي خواندند:
پدرجان! خواهرم را مثل من شوهر ندهي و گير آدمهاي بد نيندازي. كاري نكني وقتي خواهرم را عروس كردي رنج بخورد. پدر او را به سن من شوهر نده و براي برادرم زني درستكار و با ايمان بگير.
هر چه از من مانده را نذر عزاداري حضرت ابوالفضل كنيد.
مادر! من از اين دنيا چيزي نفهميدم، چيزي ندارم كه خوب باشد و برايتان بنويسم هر چه دارم تنها دلتنگي است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |