دوشنبه ۲۴ آذر ۱۳۸۲ - ۲۰ شوال ۱۴۲۴
Mon, Dec 15, 2003
ويژه ۷
شماره ۲۶۶۸
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
كتاب و كتابخواني
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
اوقات شرعي
آرشيو
پاورقي خارجي
تاريخچه ادبيات پليسي ـ ۳
نگاهي به آثار كالين دكستر
پاورقي خارجي
كمدي تشويش
نويسنده: مايكل اينس ـ ترجمه: كام
آنچه گذشت: سرجان اپلباي، رئيس سابق پليس انگلستان كه اكنون بازنشسته شده است، به دعوت ويواريني، نمايشنامه نويس مشهور، براي گذراندن تعطيل آخر هفته به منزل ييلاقي او مي رود. غير از اپلباي، سه مهمان ديگر هم آنجا هستند. در پايان اولين روز اقامتش در آنجا، اپلباي نيمه شب جنازه ميزبان شان را، در حالي كه از پشت سر به داخل بخاري ديواري خاموش افتاده است، در كلبه اي محقر نزديك خانه ييلاقي، پيدا مي كند. اينك ادامه ماجرا:
بيست دقيقه طول كشيد تا اپلباي به خانه ييلاقي برگشت. همين كه آنجا رسيد، وقت را هدر نداد. با تكاني شديد، گرايد را از خواب پراند و دو ضربه محكم به در بسته اتاق خواب كوبيد. ظرف چند ثانيه، سه ميهمان ديگر دورش جمع شدند، درحالي كه ربدوشامبر به تن داشتند، خواب آلوده بودند و بهت زده خميازه مي كشيدند.
اپلباي، با خونسردي تمام و لحني آرام، گفت: «ويواريني فوت كرده. جنازه اش در كلبه شباني است. يك گلوله در مغزش شليك شده.»
«پناه بر خدا ـ پس جدي مي گفت!» اين جمله توأم با فرياد از گلوي رالف هلبرد بيرون آمد، و سكوتي كوتاه را به دنبال داشت.
اپلباي، با بي توجهي ظاهري، صحبتش را ادامه داد: «يكي از ما بايد خود را به بالوچ برساند و تلفني، پزشك و پليس را خبر كند. اما يك چيز ناجوري اين وسط وجود دارد.»
«ناجور؟» اين مروين گرايد بود كه كلمه را تكرار كرد، و لحنش تند و پرخاشگرانه شد.
اپلباي گفت: «خب، بله. با اجازه دوستان، توضيح مي دهم يا شايد بهتر باشد توجه تان را به حرفي كه هلبرد الساعه زد جلب كنم.» روبه مرد ميليونر كرد و پرسيد: ««پناه بر خدا ـ پس جدي مي گفت!» منظورتان از اين حرف چي بود؟»
«از صحبت هايش حدس زدم خيالي در سر دارد. يعني خودش غيرمستقيم اعتراف كرد. حسابي جا خوردم.» در روشنايي بي فروغ فانوس گازسوز، هلبرد، كه معمولاً حالتي رياست مآب داشت و آدم با ديدنش خيال مي كرد به زمين و زمان فخر مي فروشد، اكنون مردد و سردرگم به نظر مي رسيد. «قضيه مال جمعه است ـ همان روزي كه آمديم. وقتي داشت وسايلش را از چمدان بيرون مي آورد، اتفاقي، چشمم به اسلحه افتاد و ديدم آن را زير پيراهن هايش در كشويي كه آنجاست قايم كرد. يك هفت تير كوچك. عين اسباب بازي بود.»
«ويواريني گفت مي خواهد با آن خودش را بكشد؟»
«دقيقاً اين حرف را نزد. فقط گفت همه جا آن را همراهش مي برد تا هروقت لازم شد در دسترسش باشد.»
«هيچ دليلي براي اين كار نياورد؟»
«نه. فقط در لفافه به من فهماند كه روحيه اش را باخته. نمايشنامه هايش ـ كه خودش اسم شان را «كمدي هاي تشويش» گذاشته بود ـ كمي از مد افتاده اند، قبول نداريد؟»
«شايد. اما شما چرا دست روي دست گذاشتيد و هيچ اقدامي نكرديد؟ لااقل مي توانستيد به يكي از ما چيزي بگوييد، غير از اين است؟»
«كاشكي موضوع را جدي تر گرفته بودم. ولي فكر كردم باز دارد نقش بازي مي كند.»
احساس تحقير توأم با ملاطفت ثروتمندان هنرپرور نسبت به هنرمندان ـ كه، به گمان آنها، هيچكدام شان عقل درستي ندارند ـ براي لحظه اي در لحن صحبت هلبرد آشكار شد.
«اين جماعت عادت دارند هميشه سيرداغ و پيازداغ قضيه را زياد كنند و خودشان را شبيه قهرمان هاي شوريده و پريشان داستان ها نشان بدهند. و از اين گذشته، مگر هركس كمي روحيه اش را باخت و از چيزي دلخور شد، فوراً دست به خودكشي مي زند؟»
«فرمايش سركار كاملاً متين است. به عقيده خيلي از روانپزشك ها، انتحار فقط هنگامي رخ مي دهد كه بحران روحي به نقطه اوجش رسيده باشد، و علائمش نيز از قبل آشكار مي شوند و تشخيص شان براي طبيب آسان است. شايد همه حرف هاي رفيق مرحوم مان فقط اغراق گويي بوده، همين و بس. اما چيز ديگري هست كه مرا پاك گيج كرده. فرقي نمي كند ويواريني چي به شما گفته، هلبرد، چون فرضيه خودكشي پايش مي لنگد. من هيچ اسلحه اي در كلبه پيدا نكردم.»
سكوت طولاني شد.
«اين فقط گفته يك شاهد است ـ خودتان ـ كه اول از همه در محل بوديد.» لحن گرايد خشن تر شده بود و با حالتي مشمئزكننده زبانش را از ميان لب هاي خشكش بيرون آورد.
«دقيقاً همين طور است. خوب منظورم را فهميديد.» اپلباي لبخند تلخي نثارش كرد. «امكان دارد هركس دروغ بگويد. اما، بهتر است قبل از هر كار ببينيم آيا الآن هفت تيري زير پيراهن ها هست.»
اپلباي، درحالي كه سايرين چهارچشمي او را مي پائيدند، لباس ها را زيرورو كرد. هيچ اسلحه اي آنجا نبود.
هلبرد زيرلبي و جويده جويده گفت: «شايد من كشتمش و يك قصه احمقانه راجع به خودكشي سرهم كردم، كه واقعيت ها خلافش را ثابت مي كنند.»
اپلباي، انگار درباره مسابقه شطرنج حرف بزند، گفت: «اصلاً بعيد نيست. اما در هرحال شما تنها مظنون نيستيد.»
«اين كه مثل روز روشن است.» اولين جمله اي بود كه چيلدري بر زبان آورد. در بين همراهان اپلباي، كمتر از همه ملتهب به نظر مي آمد، و با ديدنش آدم ياد بچه اي مي افتاد كه صورتش از بيخوابي گل انداخته باشد. «درست عين ما ـ هر چهارتايمان ـ شخصيت هاي يك «معماي اتاق دربسته»! چرا كلبه شباني؟ چرا ويواريني شب مخفيانه آنجا رفت؟ شايد مي خواست با يك نفر ملاقات كند كه ما او را نمي شناسيم، اين احتمال به ذهن هركس مي رسد ـ و شخصي كه به ديدارش آمد خيرخواهش نبود.»
اپلباي گفت: «بعيد نيست كسي كه به ملاقاتش مي رفت يكي از ما بود. اما بهتر نيست به فكر كمك گرفتن باشيم من هنوز در فكر اسلحه هستم. اگر يكي از ما ويواريني را كشته باشد، وقت كافي داشته اسلحه را جايي گم و گور كند كه هيچ وقت دست كسي به آن نرسد. از طرف ديگر، احتمال دارد همين الآن اسلحه پيش يكي از ما باشد، در جيبش يا در چمدانش. هركدام از ما كه قرار باشد براي كمك آوردن برود، قبلاً بايد تفتيش بدني بشود. يا شايد همه ما. موافقيد؟ .... بسيار خب. من به نوبت شما را در اتاق خواب تفتيش مي كنم ـ و بعد يكي از شما مي تواند مرا بگردد.»
چيلدري بي دغدغه گفت: «اول از من شروع كنيد ولي پشت آن در بسته. اين جوري آدم كمتر معذب مي شود، مگر نه؟»
اپلباي شنگول تر از همه به نظر مي رسيد. آخر سر، پرسيد: «راستي، مي دانيد اين برنامه ماهيگيري را كي راه انداخت؟ برحسب تصادف، پيشنهاد شما نبود؟ ويواريني را مجبور به اين كار نكرديد؟»
«به خدا، نه! حسابي غافلگير شدم. راستش را بخواهيد، رابطه مان شكرآب بود.»
«از شنيدنش متأسفم. هلبرد را بفرستيد بيايد.»
پنج دقيقه بعد، همگي شان دوباره در نشيمن جمع شده بودند. طي ده دقيقه، تمام سوراخ سمبه هاي خانه را گشتند.
اپلباي گفت: «از هفت تير خبري نيست. اما عوضش به يك دروغ پي بردم ـ يا چيزي كه در ظاهر دروغ به نظر مي رسد. ويواريني به من گفت كه يكي از شما وادارش كرد اين ميهماني را برگزار كند. اما همگي تان اين مطلب را منكر شديد.»
گرايد گفت: «اين هم ادعاي شماست.»
«بله، البته. از اين كه اين قدر جدي مطلب را به من گوشزد كرديد سپاسگزارم. خب، حالا كي مي رود تلفن بزند؟ حداقل پنج كيلومتر راه هست. پيشنهاد مي كنم قرعه بكشيم.»
«نه، لازم نيست. من مي روم.» اين را چيلدري گفت. «خوشم مي آيد توي تاريكي در خلنگزار پياده روي كنم. در يك چشم به هم زدن، كت و شلوارم را مي پوشم و مي روم.»
گرايد گفت: «قاتل ناقلا خوب كلكي سوار كرد و فلنگ را بست. اما اشكالي ندارد چون اصل قضيه فرقي نمي كند.» روبه اپلباي كرد. «تا وقتي كليف در حال جست وخيز است، اگر موافق باشيد، گلويي تازه كنيم و دوستانه گپ بزنيم.»
اصلاً دوستانه نبود. اپلباي يك دفعه متوجه شد آنچه به جمع شان شوروحال مي داد حضور نشاط انگيز چيلدري بود؛ حالا كه او با قدمهاي بلند از خلنگزار مي گذشت و در تاريكي، كه مهتاب ديگر با آن سر جنگ نداشت، مراقب بود زمين نخورد، محيط خانه ييلاقي يكباره دگرگون شد و جوي خصمانه پيدا كرد.
گرايد، بعداز اينكه دومين ليوان را در خندق بلا ريخت، گفت: «عجيب است كه ويواريني اين موضوع را پيش شما اعتراف كند، و از آن عجيب تر اينكه شما را به اينجا دعوت كرد. لابد مي خواست اختلافهاي قديمي را كنار بگذاريد. صرف نمي كند آدم با خرپولها دشمن باشد.»
هلبرد سرجايش سيخ نشست. «منظورتان از اين مزخرفات چيه، گرايد؟»
و حالا وضع اين دختره هم ناجور مي شود. حساب ويواريني غلط از آب درآمد، اينطور نيست؟ خيال كرد او هم يكي از رفيقه هاي طاق و جفت تان است و برايتان يك ذره هم اهميت ندارد. غافل از اينكه گلويتان حسابي پيشش گير كرده. نمي دانست قضيه از آن عشق هاي پيري است كه گربجنبد، كار به چه چيزها كه نمي كشد. همه جا صحبت از اين موضوع بود. واقعاً جا خوردم وقتي ديدم قبول كرديد بياييد.»
هلبورد با تلاشي سخت در برابر تهاجم ناگهاني و تعجب آور گرايد خويشتنداري كرد. «من متحيرم چطور اين چيلدري احمق و الكي خوش دعوت ويواريني را قبول كرد. به من گفته بود رابطه شان تيره شده. حالا او به كنار، خود شما چطور، مروين؟
اپلباي ليوانش روي ميز گذاشت ـ و معلوم بود خيال ندارد دوباره آن را بردارد. «يك لحظه صبر كنيد. اگر قرار باشد از اين جور حرفها ردوبدل شود ـ و تجربه به من نشان داده در چنين شرايطي سوءظن به يكديگر اجتناب ناپذير است ـ توصيه مي كنم نزاكت را نديده نگيريد و كنايه هاي نيشدار نزنيد.»
«معلوم شد هنوز نفهميديد اسم مستعار گرايد نيش است.» هلبرد، ضمن صحبت كردن، دستش را به طرف بطري دراز كرد، ولي نيم نگاهي به اپلباي انداخت و تغيير عقيده داد. «مگر نقدهايي را كه راجع به نمايشنامه هاي فردي بي نوا نوشته نخوانده ايد، اگر چاقو تا دسته در تنش فرو مي كرد، كمتر به او زخم مي زد. «هلبرد مستقيماً خطاب به منتقد تئاتر گفت: «واقعاً خجالت نكشيديد به ميهماني كسي بياييد كه اين قدر اذيتش كرديد؟ در دانشگاه كمبريج، اسم مروين را گذاشته بودند سگ هرزه مرض چون مدام پاچه اين و آن را مي گرفت. «معلوم بود جمله آخر را براي اطلاع اپلباي به زبان آورد.» مروين گرايد، سگ هرزه مرض.»
اپلباي با لحني خشك و جدي گفت:«متأسفم كه نمي توانم در اين صحبت دوستانه نقشي داشته باشم و مثل شما دوتا تعارفهاي شيرين تكه پاره كنم. اما از اينكه ناخواسته اين همه اطلاعات مفيد در اختيارم گذاشتيد خيلي ممنونم. حالا كدامتان مي تواند برايم توضيح بدهد اختلاف چيلدري و ويواريني سرچي بود؟»
«من از زير و بم قضيه خبر دارم، چون ويواريني خودش همه چيز را برايم تعريف كرد. البته بعيد مي دانم حرفم را باور كنيد.» گرايد، كه احساس كرده بود زياده روي در نوشيدن مشروب ممكن است اسباب دردسرش بشود، حالا يك بند سيگار دود مي كرد. «چيلدري حاضر نشده بود مجموعه نمايشنامه هاي فردي را منتشر كند و فردي وقتي فهميد او قصد دارد مجموعه آثار رقيبش را به چاپ برساند، حسابي از كوره دررفت و تصميم گرفت چيلدري را در محافل ادبي بي آبرو كند، و حدس مي زنم مرد اين كار بود.»
«و با اين وجود او را به يك ميهماني خودماني دعوت كرد؟ اين قضيه خيلي عجيب به نظر مي رسد.»
«گفتم كه باورتان نمي شود.»
«اتفاقاً، برعكس.» لبخند محوي بر لبهاي اپلباي نشست. «حتم دارم آن مرحوم خودش همه اينها را برايتان تعريف كرد.»
گرايد، سردرگم و متحير، گفت: «خيلي از اعتمادتان متشكرم.» ظاهراً انتظار چنين پاسخي را نداشت.
هلبرد كلافه ومضطرب قدم مي زد. نمي توانست حتي يك لحظه آرام بگيرد. «حالا تكليف ما چيه؟ من اصلاً از جنجال خوشم نمي آيد.»
اپلباي با بي خيالي كامل گفت: «منتظر پليس محلي مي مانيم. مطمئنم موضوع را روشن مي كنند.»
هلبرد با لحني خشن گفت: «چه شوخي جلفي! الآن موقع اين جور كنايه هاي بي مزه نيست. رئيس سابقه اسكاتلنديارد اينجا باشد و ما چشم اميد به پليس محلي بدوزيم؟
واقعاً كه! حل اين معما دست خودتان را مي بوسد.»
حق با شماست. از بابت حرف كنايه آميزم متأسفم. بخصوص اينكه، به لطف شما، بيشتر از آنچه لازم باشد اطلاعات به دست آورده ام.»
گرايد فوراً پرسيد: «منظورتان چيه؟»
«منظور خاصي ندارم. دم صبح آدم زياد چرند مي گويد. «اپلباي بي خجالت دهن دره كرد. از جا بلند شد و به سمت در باز منزل رفت. گفت: «چراغ كلبه روشن است. چيلدري خيلي تندوتيز كارها را انجام داد. بفرماييد، سروكله خودش هم پيدا شد!»
ادامه دارد
تاريخچه ادبيات پليسي ـ ۳
پيشگامان ادبيات پليسي
ك. م.
ادگار آلن پو
جمله اي بر گرفته از داستان Eureka ( يافتم) به خوبي تفكر پو را خلاصه مي كند: كائنات پيرنگ خداوند است. اين انديشه هيچ بداعت خاصي ندارد جز اينكه آفرينش را به اثري ادبي تشبيه مي كند. او، در مقام داستان پرداز، توالي رويدادهايي را مي بيند كه روايت را شكل مي بخشند، حذف برخي جزئيات و برجسته ساختن برخي ديگر به منظور جلوه آفريني توجهش را جلب مي كنند؛ حساسيتش معطوف به آن چيزي است كه مي توان «ضرورت تناسب» ناميدش، كه نه جبر گرايي علمي است و نه آزادي ناب ساماندهي هنرمندانه، بلكه نوعي انسجام متعالي است كه از تمامي «احتمالهاي ممكن» بهره مي گيرد. بدين سان، به چشم اندازي فراگير بر كائنات مي رسد، كه گويي ذات باريتعالي باشد. اما آيا پروردگار، مانند نويسنده، خالق كامل نيست؟ بر اين اساس آيا توازني دقيق ميان عالم و اثر مكتوب وجود ندارد؟ و تمهيدات خلاقيت ادبي منطق الهي را باز آفريني نمي كنند؟ اگر اين انديشه صحيح باشد، مقوله راز موجوديت مي بازد.
استنتاج مورد نظر پو با مفهوم متداول اين لفظ مطابقت ندارد، اگر استنتاج را استدلالي ضروري بدانيم كه به گزاره اي بديهي منتهي مي شود. منطق، در ديدگاه پو، همواره از ماهيتي زيباشناختي برخوردار است. يا لااقل وجه شاعرانه اش بر جنبه پژوهشگرانه اش مي چربد. فرانسوا فوسكا، در تاريخ و تكنيك رمان پليسي، قواعد الهام بخش پو را جنين بر مي شمارد:
۱) موضوع داستان رازي است ظاهراً توضيح ناپذير.
۲) يك ، يا چند، پرسوناژ ـ همزمان يا به ترتيب ـ بر پايه نشانه هاي سست بنياد و سطحي به اشتباه مجرم قلمداد مي شوند.
۳) بررسي توام با جزئيات واقعيتهاي مادي و روان شناختي و بخصوص استدلال و استنتاج استوار و خلل ناپذير، بر نظريه هاي شتابزده فائق مي آيند. تحليلگر هرگز حدس نمي زند. مشاهده و استدلال مي كند.
۴) نتيجه نهايي، كه كاملاً با واقعيات سازگاري دارد، بي نهايت غير منتظره است.
۵) هر قدر موضوع خارق العاده تر به نظر برسد، گره گشايي اش آسان تر است.
۶) پس از حذف همه احتمالهاي ناممكن، فرضيه اي كه باقي مي ماند، هر قدر هم در نظر اول باور ناپذير جلوه كند، جواب صحيح معماست.
هم پو و هم خوانندگانش، به دلايلي يكسان، دچار اشتباه شدند. آنان در نيافتند كه ولايتي تازه به اقليم ادبيات افزوده شده بود، سرزمين شگفتي؛ اگر چه بايد شگفتي را پديده اي غريب به شمار آورد كه به واسطه كاوش صورتي متعارف مي يابد. از امكانات هنري بي شمار اين كشف غافل ماندند. ناباوري به گونه اي قطعي بر خوش باوري غلبه يافت. خوانندگان ديگر نمي خواستند از التهاب بلرزند؛ بلكه مي خواستند بدانند. اما آيا داستان مي تواند به يك معما تقليل بيابد؟ همين كه جايگاه برتر را به منطق سپرديم، ديگر چيزي نمي تواند مانع شود كه استدلال، پرسوناژ ها را ببلعد يا آنكه تحقيق، روايت را نابود كند. تعادل ظريف بين ترس و توضيح برهم مي خورد. هر ژانر ادبي ساختاري دارد كه نمي توان آن را ناديده گرفت و از عواقبش مصون ماند. به همين سبب، ادگار آلن پوفقط توانست داستان كوتاه پليسي را ابداع كند. رمان پليسي از ميان انگشتانش لغزيد، زيرا حاضر نشد عنصر دراماتيكي را كه هر راز و معما در خود نهفته دارد بپروراند.
اميل گابوريو ( ۱۸۳۲ ـ ۱۸۷۳):
اين نويسنده فرانسوي فعاليت ادبي اش را با نگارش پاورقيهاي تاريخي و حادثه اي آغاز كرد و با خواندن آثار پليسي آلن پو و به دليل شناخت گسترده اي كه از شيوه تحقيق مأموران پليس و روند پيگيري قضايي داشت، با الهام از پرونده هاي جنايي واقعي، آثاري پديد آورد كه آنها را «رمان قضايي» ـ بعدها به رمان پليسي تغيير اسم دادند ـ ناميد. اگر چه گابوريو همه «رمانهاي قضايي» را از يك سنخ و تابع سياقي واحد مي پنداشت، اما واقعيت اين است كه ، جز چهار اثر، رمانهايي كه تحت اين عنوان نگاشت ـ به دليل شيوه روايت پردازي شان ـ نمي توانند رمان پليسي تلقي شوند، زيرا فقط مضمون شان با جرم و جنايت ارتباط دارد، ولي خصوصيات ديگر اين ژانر ـ و مشخصاً عنصر معما ـ را فاقدند. آثاري كه جايگاه گابوريو را در عرصه ادبيات پليسي تثبيت مي كنند عبارتند از قضيه لوروژ (۱۸۶۶)، جنايت اورسيوال (۱۸۶۸)، پرونده شماره ۱۱۳ (۱۸۶۷) و آقاي لوكوك ( ۱۸۶۸). رمانهاي او تلفيقي هستند از آثار بالزاك و پاورقيهاي مهيج و عامه پسند. صلابت كلام بالزاك و جزم انديشي اش را در نوشته هاي گابوريو مي يابيم؛ همين طور تمايلش براي به تصوير كشيدن جامعه و آشكار ساختن اسرار نهفته خانوادگي را. پيرنگ داستانهايش بر پايه ماجراهاي عاطفي و روابط عاشقانه ممنوع و جنجالي شكل گرفته اند و پسزمينه اي از ملو درام دارند، كه اين را بايد به حساب الزامات ناشي از پسند غالب خوانندگان پاورقيها و ادبيات عاميانه گذاشت. برخلاف داستانهاي پو، پرسوناژ اصلي رمانهاي گابوريو كاوشگر آماتور ( كارآگاه خصوصي) نيست، بلكه مأمور پليس است. تاپيش از انتشار اين آثار، تصويري ناخوشايند، و گاه نفرت انگيز، از حافظان نظام و قانون در ادبيات داستاني فرانسه ترسيم شده بود: افرادي فاسد و رشوه خوار (نظير آنهايي كه در خاطرات ويدوك توصيف شده اند) يا اشخاصي عاري از عاطفه كه جز انجام وظيفه هيچ تكليف انساني ديگري براي خود قائل نيستند ( نمونه بارزش بازرس ژاور، يكي از پرسوناژ هاي اصلي بينوايان است). گابوريو، با خلق آقاي لوكوك، چهره اي جديد به مردان قانون بخشيد: انساني تيز هوش، شريف و درستكار، خوش قلب، و حامي مظلومان و بيگناهان. لوكوك براي پرده برداشتن از معماهاي جنايي، مانند دوپن، از استدلال و استنتاج بهره مي گيرد و براي نشانه ها و شواهد عيني همان قدر اهميت قائل است كه براي انگيزه هاي رواني. او مي گويد: «از فرديت خودم بيرون مي آيم و سعي مي كنم در قالب جنايتكار بروم. ديگر مأمور پليس نيستم بلكه همان شخصي هستم كه مي خواهم به كنه ذهنش پي ببرم و از نهفته ترين انگيزه ها و افكارش آگاه شوم.» ( شكل تكامل يافته و پيچيده اين شگرد را، بعدها، در ماجراهاي كميسر مگره مي يابيم). اما لوكوك، بر خلاف دوپن، جنايتكار را از جايگاه الهي نمي بيند و تا اعماق وجدانش نفوذ نمي كند.
فقط جنبه انساني آشفته و پريشان وگريزنده اش را در مي يابد، و همين امر عاملي مي شود كه بيشتر به جانب استقرار سوقش مي دهد تا استنتاج. لوكوك خطاناپذير نيست. اغلب اشتباه مي كند. در عوض، واقعي تر و ملموس تر و انساني تر از دوپن به نظر مي رسد.
كاوشگريهايش بيش از آنكه در جهت گره گشايي از اسرار حيرت آور باشد، معطوف به پرده برداشتن انسانهاست. معما در اشيا نيست بلكه در اشخاص است؛ به عبارت ديگر، جنبه اي روانشناختي دارد. وظيفه مأمور پليس بيش از آن كه مفهوم بخشيدن به نشانه هاي ظاهراً بي معنا باشد، بازيابي و به زمان حال آوردن گذشته شخصيتها است.
او نقش شاهد روشن بيني را ايفا مي كند كه روايت درهم ريخته و آشفته را سامان مي بخشد و اجزاي پراكنده اش را، مطابق نظم منطقي اوليه شان، در جاي خود مي نشاند، تا روايت مفهوم بيابد و خواننده حلاوت كشف حقيقت را بچشد. بي علت نيست كه فلاش بكهاي طولاني در رمانهاي گابوريو فراوانند. به واسطه آنها، از شرايطي كه زمينه ساز جنايت شدند اطلاع حاصل مي كنيم. اثار گابوريو تنها يك قدم بارمان پليسي به معني دقيق كلمه فاصله دارد. اين گام واپسين را ويكي كاليتر برداشت.
براي خواننده امروز، رمانهاي اميل گابوريو جذابيت چنداني ندارند و اهميت او در تاريخ ادبيات پليسي بيشتر به سبب تأثير عميقي است كه بر نويسندگان بعد از خود گذاشته، كه تعدادشان از انگشتان دست بسي بيشتر است. بزرگترين ميراث گابوريو يك پرسوناژ اصيل است: لوكوك، نخستين مأمور پليس عرصه ادبيات جنايي و معمايي.
پايان سخن آن كه، پووگابوريو پايه گذار دو مكتب اصلي ادبيات پليسي در دوران آغازينش به شمار مي آيند: «مكتب آنگلوساكسون» و «مكتب فرانسوي». آنگلوساكسونها شيفته كارآگاهان آماتور شدند و فرانسويها مأموران پليس را ترجيح دادند. كارآگاه آماتور در وهله اول شخصيتي است فرهيخته، اغلب ثروتمند و بيكار. براي او، حل معماهاي جنايي حكم تفنن را دارد تا وقتش را پر كند و قابليتهايش را به منصه ظهور برساند. او متفكر ـ كسي كه كار فكري مي كند ـ است. مأمور پليس حكم كارگريدي را دارد، در اغلب موارد شخصاً درگير ماجرا مي شود، نظريه پرداز نيست، مرد عمل است، از درگيريهاي فيزيكي ابايي ندارد، از غرايزش الهام مي گيرد، و اگر چه اقداماتش بر پايه استدلالهاي صحيح و منطقي است ولي هر گز خود را اسير نظريه هاي دست و پاگير نمي كند. اما شايد مهم ترين وجه تمايز كارآگاهان آماتور و مأمور پليس اين باشد كه اولي جنايت را به چشم اثر ( نقشه قبلي، شيوه پيچيده و هوشمندانه و مبهوت كننده قتل، جست وجوي راهي زيركانه براي گريز از مجازات؛ خلاصه در يك كلام، جنايت كامل و بي نقص) مي بيند، حال آن كه دومي آن را به مثابه عمل ( اهميت انگيزه ها، واكنشهاي غير قابل پيش بيني جنايتكار) مي نگرد.
در ساير كشورها، هيچ مكتب مستقلي در عرصه ادبيات پليسي پديد نيامد و نويسندگاني كه در اين ژانر طبع آزمايي كردند از اين دو مكتب الهام گرفتند. البته، آنگلوساكسونها همواره ميدانداران اصلي بودند.
ادامه دارد
نگاهي به آثار كالين دكستر
سربازرس مورس
جنايتها و جدولها
147732.jpg
كالين دكستر:
نارمن كالين دكستر نويسنده انگليسي رمانهاي پليسي در ۱۹۳۰ متولد شد، تحصيلات دانشگاهي اش را در زمينه ادبيات كلاسيك در كمبريج به پايان رساند و اولين رمان كارآگاهي اش، «آخرين اتوبوس به مقصد ووداستاك» را در ۱۹۷۵ منتشر كرد. از آن هنگام تاكنون دوازده رمان ديگر و يك مجموعه داستان نگاشته كه پرسوناژ اصلي همگي شان سربازرس مورس و مكان وقوع شان آكسفورد و نواحي اطراف آن است. رمانهاي ديگرش عبارتند از «آخرين بار كه ديده شد»، «دنياي خاموش نيكولاس كوئين»، «در خدمت همه مردگان»، «مرگ جريچيو»، «معماي مايل سوم»، «جواهري كه مال ما بود»، «راهي ميان جنگلها»، «راز ساختمان الحاقي ۳»، «دخترك مرده است»، «دختران قابيل»، «مرگ، همسايه من است» و «روز ندامت».
كالين دكستر يكي از برجسته ترين پليسي نويسان معاصر به شمار مي آيد و تاكنون موفق به كسب مهم ترين جوايز ادبيات پليسي شده است، منجمله دو «دشنه نقره اي» انجمن نويسندگان پليسي، «دشنه طلايي» همين انجمن براي رمانهاي «دخترك مرده است» و «راهي ميان جنگلها». در ۱۹۹۷ به خاطر خدمات ارزنده اش در عرصه ادبيات جنايي، به دريافت «دشنه الماس» نائل آمد.
او علاقه اي وافر به حل جدول دارد و چندين بار در مسابقات ملي جدول به مقام قهرماني رسيده و اين خصوصيت را به پرسوناژ رمانهايش هم منتقل كرده است. ذهن پيچيده انديش، مطالعات گسترده فراگير و بويژه احاطه كاملش بر آثار كلاسيك از جمله عواملي هستند كه او را در خلق آثار معمايي موفق و ارزنده ياري رسانده اند و بر نوشته هايش رد و نشاني كاملاً آشكار گذاشته اند.
پيرنگهاي بديع و باورپذير، ساختارهاي روايي استوار، كلام شيوا و دلنشين، فضاآفريني دراماتيك، شخصيت پردازي عميق و به دور از كليشه هاي دستمالي شده و مبتذل، تحليلهاي هوشمندانه از انگيزه هاي رواني پرسوناژها، بهره گيري از عناصر اسطوره اي، نقل قولهاي ادبي، نثر ساده و روان و خوشخوان، طنز ظريف و پوشيده، ديالوگهاي پرتحرك و توأم با بذله گويي و تفسيرهاي كنايه آميز بر سخنان سايرين... برخي از جنبه هاي مثبت آثار دكستر هستند.
يكي ديگر از عوامل جذابيت رمانهايش اين است كه اكثرشان در آكسفورد مي گذرند، يعني جايي كه دكستر خود در آن اقامت دارد و به خوبي مي شناسدش. در مرگ جريچو (۱۹۸۱) او به نحوي زيبا يكي از محلات قديمي و كارگري اين ناحيه را توصيف مي كند، شايد جالب باشد بدانيد اسطوره او ديپ با ظرافت تمام در پيرنگ اين رمان تنيده شده است.
ماجراي بسياري از رمانهاي دكستر در دانشگاهها، دبيرستانها و مكانهاي تحصيلي و علمي مي گذرد. مثلاً در دنياي خاموش نيكولاس كوئين (۱۹۷۷) مردي ناشنوا به كمك لب خواني از قضيه تقلب در يك هيأت ممتحن باخبر مي شود و به همين علت به قتل مي رسد. بنابر تصور عام، محيطهاي آموزشي عرصه هايي نظام مندند و فلسفه وجودي شان تحقق بخشيدن و جامه عمل پوشاندن به اهداف والا و متعالي است؛ تهاجم خشونت به حريم آنها، توازن معنوي شان را مختل مي كند. در اين حال، وظيفه مأمور قانون يا كارآگاه خصوصي اين است كه آرامش و حرمت مألوف را به اين محيطها بازگرداند. در بسياري داستانهاي جنايي و معمايي، محيطهاي آموزشي اشخاصي را در خود جاي داده اند كه اعمال و اصول اخلاقي شان با اهداف شريف موعود مكانهاي علمي سازگاري ندارند. در اين گونه آثار، وقوع جنايت و كاوش براي يافتن قاتل عاملي مي شود كه انگيزه هاي حقير، اختلافات شخصي پنهان، رقابتها و حسادتهاي شغلي ميان پرسوناژها را آشكار مي سازد و در اين ميان، كاوشگر بايد با درك وضعيت آشفته امور و موقعيت نابسامان، به حقيقت ماجرا پي ببرد. برخي روايتهاي پليسي كه در دنياي علم و تحصيل مي گذرند، علاوه بر همه اينها، شرايط دانشجويان و فشارهايي را كه بر آنان تحميل مي شوند نيز توصيف مي كنند و گهگاه به عنوان عناصر دراماتيك از آنها بهره مي گيرند. در رمانهاي كالين دكستر با اين مضمون، تقريباً تمام ويژگيهايي كه برشمرديم، به شكلهاي مختلف تجلي يافته اند.
سربازرس مورس:
سربازرس مورس مرد ميانسال و مجردي است كه در «بخش تحقيقات جنايي» اداره پليس تيمز والي خدمت مي كند. بي قراري، كله شقي و رفتارهاي حرفه اي نامتعارف از جمله خصوصيات اين پرسوناژ به شمار مي آيند. او در كاوشگريهايش به ميزان گسترده، ميان عوامل و وقايع ظاهراً بي ارتباط، آزادانه، پيوندهاي ذهني ايجاد مي كند، شيوه عملش بر پايه آزمون و خطا استوار است و به جاي استفاده از روشهاي متداول پليسي، از روي غريزه و الهام دست به اقدام مي زند. اگرچه نحوه استدلال مورس معيوب و نتيجه گيريهايش اغلب عجولانه و ناپخته اند، ليكن او با استقامت كم نظيري سرنخها را پيگيري مي كند تا از حقيقت پرده بردارد. ذاتاً تنها و منزوي است، نرم دلي و سرسختي را توأماً دارد. شفقتش نسبت به قربانيان جنايت و دغلبازي حد و مرز نمي شناسد. براي سلسله مراتب اداري تره هم خرد نمي كند، بالادستيهاي سوء استفاده چي و قالتاق را به ديده تحقير مي نگرد و حتي براي حفظ ظاهر هم احترامشان را نگه نمي دارد، هرچيز سطحي و مبتذل انزجارش را مي انگيزد. در گذر سالها، يقين پيدا كرده كه زندگي زندگي به مراتب پيچيده تر از آن چيزي است كه جامعه شناسي و قانون مي خواهند به ما بقبولانند. مورس شيفته اپراهاي موزارت و واگنر، جدول و شعر ـ از همه شان براي حل معماهاي جنايي الهام مي گيرد ـ و نظريه پردازيهاي پيچيده است، اگرچه تئوريهايش بيشتر اوقات غلط از آب در مي آيند، ولي همواره درخشان و خيره كننده اند.
گروهبان لويس، دستيار مورس، مردي كاملاً عادي و عيالوار است كه از مافوقش حساب مي برد و از او دل پري دارد، چون قادر نيست از اعمال عجيب و غريبش سر در بياورد.
در اواخر دهه ۱۹۸۰ و اوايل دهه ،۱۹۹۰ با اقتباس از رمانهاي كالين دكستر، سريال تلويزيوني بسيار موفقي ساخته شد كه در آن بازيگر برجسته انگليسي جان تاو (كه در سال جاري درگذشت) به پرسوناژ مورس جان بخشيد و كوين ويتلي در نقش گروهبان لويس ظاهر شد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |