• مهري حقاني
امشب اگر ننه سرما گريه كند هوا باراني مي شود و اگر پنبه هاي لحاف خود را بيرون بريزد، برف و اگر گردنبند خود را پاره كند، تگرگ مي بارد.
شب ايراني يعني گردنشستن، خواندن، خوردن وآشاميدن، دست افشاندن، شنيدن ومهرباني كردن وسفره زيباترين نيايش يعني شادماني را گستردن.
امشب يك شب ايراني از يك جشن زمستانه است . شب تولدمهر، شب سرخي انار وهندوانه، شب شوخ و شور آجيل ، شب مادربزرگها و پدربزرگها وشب نباختن به درازي سياهي وفراموشي ثانيه هاي كشدار اولين شب ديماه ، آغازچله زمستان، يلدا.
يلدا همان است هندوانه ، انار، آجيل، شب نشيني ، همان شب تولد ميترا، شب ميلاد، شب چله اول زمستان، شب جنگ بهمن و اهمن، ننه پيرزن و بابا زمستان وهزارداستان از ادبيات فولكلور هر دهستان وشهر وناحيه اين مرز وبوم. جشن هاي زمستانه ، سازها و ترانه ها و پايكوبي ها ، خوراكي ها، آرزوهاو اميدها و نام هايي كه رفته اندويادهايي كه ديگر فقط درحافظه كتابهاي فرهنگ ايران زمين باقي مانده اند. واين سوتر، شهر كه اندكي شور وهياهو در آن مي پيچد، در اقتصاد پيشخوان ها، در خيابانها، در ولوله بچه مدرسه ايها و رونق معابر وبازارهاي قديمي، چون شياري از گرما وشادماني كه سرماي رخوت وسكوت را مي شكند.
تعمدي بر پويايي فرهنگ و زنده نگهداشتن آيين ها شايد نباشد، اما آنها خودشان به نوعي با مظاهر جديد وفق مي يابند. يلدا حالا سراز وبلاگ ها درمي آورد، شايد فروغ وشاملو وسهراب هم با صداي جوانترها خوانده شوند، شايد هم از پاي كرسي به گردي ميزهاي كافي شاپها كشيده شود، شايد تمام داستان برگزاري يك جشن زمستانه در يك شب ايراني به همين ها ختم شود. اما شب چله فقط همين نيست.
شب چله نمادي از روح زنده و هويت قومي هزاران ساله خان ومان يك فرهنگ است . فرهنگي كه زاد و رود خود را زنده نگاه مي دارد. به او مي گويد توهستي وكه هستي وچه انديشه اي در پس تو بوده است ، اين نام ها به خاطر چيست؟ اين اميدها وآرزوها در پي چيست وچرا سلسله اي دراز از نسل هاي پياپي از زنان ومردان اين مرز وبوم همواره به خورشيد دل سپرده بودند و به روشنايي . چرا يك شب دراز نمادين زمستاني را به خواب نگذراندند. چه شوقي از زندگي در آنها بود كه براي فراموشي سياهي به ابتكار خوردن وگفتن وشادماني طرح ريختند ولذت خوردن را برچشم برنهادن برتر دانستند ودر پس تمام نمادهاي اين آيين، كاركرد تعاون وتأمين اجتماعي وهمبستگي خانوادگي را غنا بخشيدند. گرد هم آمدن وشبي به مهرباني گذراندن در زير يك سقف وبرگرد مفهوم خانواده كه زيباترين و گرم ترين نياز ناگزير انسانها مگر به استثنا بوده است.
|||
نمي شود همه گيري هالوين و شكلات، شب سپاسگزاري و بوقلمون و كدوي مردگان، روز والنتاين وكافي شاپ و كريسمس وكاج را شماتت كرد. آنها همه نمادهاي فرهنگي هستند، قشنگند و در نهايت هم چندان وجه افتراقي بين اين جشن ها نيست، جنگ هفتاد ودو ملت است. بابانوئل از خودمان است وهمان حاجي فيروز، شب ۲۵ دسامبر همان شب ميلاد ميتراست و از هزاران سال پيش نياكانمان و بازمانده جايگزيني آيين قديم وسنت جديد پاپ…
در پس همه اين جشنها وآيين ها، آفرينش كاركردهاي گسترده اي وجود دارد. شايد بطئي ترين كاركرد آن باشد كه زهر زندگي خشك و خشن صنعتي را مي گيرد و در پس يك روز شلوغ و پرهياهو سرانجام كودكي خواهد پرسيد وهم به مرور خواهد دانست كه فلسفه اين نام ها اين لباسها، اين رفت وآمدها واين خوراكي ها چيست. اين حركات به ظاهر ساده كه رنگي از رؤيا وخنده وفراموشي نيز در آن وجود دارد؛ شاكله آن برقراري توأمان ثبات و نظم در جامعه كاركردگراي صنعتي نهفته است كه بربنيان سرمايه داري بايد نيروهاي خود را سرپا و تازه نفس نگاه دارد. چنانكه تنها فروش قنادي ها و آدامس هاي جهاني در جشن هالوين سال ۲۰۰۳ به ۱۱۲ بيليون دلار رسيد وتنها در آمريكا بيليونها دلار براي قنادها وشكلات سازي هاي آمريكا درآمد داشت.
ماندگاري وپويايي تمام اين نمادها وآيين ها بسته به ميزان ارزشگذاري و ارجي است كه بدانها نهاده شود وبسته به اين كه بدانيم ماندگاري ما در زنده نگاه داشتن ريشه ها و به روز كردن مظاهر آنهاست. درست همان گونه كه با همه تلاشي كه جامعه ۴۰۰ساله وجوان آمريكا در معنابخشي وآفرينش ريشه وياد برا ي خود دارد اروپايي صاحب عصر هلنيسم گرفته تا رنسانس، روشنگري و… اين تلاش را به خنداخند مي گيرد.
بدين ترتيب ، يلدا بايد زنده بماند، نوروز بايستي مهم ترين بخش تقويم ايراني باشد وهفت سين هرچه بيشتر زيبا و به روز شود و … در غيراين صورت جامعه بي مناسك يك جامعه مرده است ، زمين بايري كه نه خشتي بدان افزوده مي شود نه جرقه رويشي ونه هلهله برگريزاني درآن وجود دارد. يكنواختي ويكرنگي وآرامش از آن نوعش كه به نخوت و نسيان مي انجامد . نه نامي از گذشته براي افتخار ويادبود و پي بست هرچه بيشتر پايه هاي ترد اما بالنده آمدگان مي آيد ونه شوري واميدي براي نقشه هاي بلندمدت وچشم انداز افقهاي فرارو وجود دارد.
|||
اينك برگذشته افسوس نيست . مهم اين است كه امشب شب چله بزرگ است .ميوه و هندوانه سرچشمه، شلوغ و پرهياهوست. پسته احمدآقا وكله قوچي هنوز مي خندد و پوست انارهاي ساوه و يزد تركيده است . ديگر كرسي نيست اما هنوز مردم گرد مي نشينند. هنوز بچه ها بزرگترها را دوست دارند. هنوز حافظ به سوگندي از شاخ نباتش حاضر مي شود.
اينها همه بهانه هايي براي شادبودن و فراموش كردن خاطرات تلخ وزيباكردن زندگي بوده وهست. در آغازين روزهاي فصل زمستان، هنگامي كه شبها مي روند وكوتاه مي شوند و خورشيد را آرام آرام از پله هاي روز بالا مي برند. آيين هاي زمستانه برپا مي شوند. آيين شب يلدا و دوازده شب پراعتبار از جشنهاي ديگان با كمي پس وپيش به صورت شبهاي مقدس پيش از تولد مسيح درآمدند وجالب توجه است كه حتي پختن نان شيرين به شكل موجودات زنده كه درميان ايرانيان وروسها مرسوم بوده ، جزو مراسم معتبر جشن تولد مسيح شد.
آنچه بيش از هرچيز رخ مي نمايد نقطه مشتركي است كه در تمام جشن هاي ايران زمين سراغ مي توان گرفت. ديالكتيك مرگ وزندگي ، شادي وغم ، بدي و نيكي: اگر شب دراز است به پايان خواهد رسيد (يلدا) زمستان دراز و تازيانه هاي سرما خواهد رفت (نوروز) ظلم و ستم و بيداد ضحاكها وافراسيابها نابود خواهد شد (تيرگان ومهرگان) و سرانجام آنچه باقي مي ماند روشنايي ، زيبايي ، ايثار و نام نيك است .
يلدا شب غلبه مهر برتاريكي است.
•••
آئين امشب، شب يلدا است بهانه اي براي شادماني
امشب، سياهي يلدا، طولاني ترين شب سال، باز ، با دور هم جمع شدن، شب زنده داري، فال حافظ، حكايت، شب چره، مرور خاطرات و شادماني، مي شكند تا بار ديگر، يأس اين سياه طولاني، جايش را به روشني اميد بدهد.
هر چند گردش عقربه هاي ساعت، مفهوم طولاني يا كوتاه بودن شب ها و روزها را تغيير داده [نه فاصله دقايق كش مي آيد و نه ساعات معين شده جا به جا مي شوند]، هرچند مشكلات روزمره زندگي و گراني قيمتها، برخي را وا مي دارد مراسم اين شب را مختصر كنند، و حتي برخي، بخاطر نوع شغلشان، امشب، حتي فرصت سر زدن به خانه خودشان را هم پيدا نمي كنند چه رسد به صله رحم. هرچند ترافيك روزهايي از اين قبيل، سر سام آور است و ... اما اين رسم همچنان زنده است و فراموش نشده؛ مگر نه اينكه هر ملتي به بهانه هايي براي دور هم بودن و شادماني نياز دارد؟ گذشته از اين، رسمهايي از اين گونه، فرصت مغتنمي است براي انتقال ارزشها و فرهنگ به نسلهاي آينده و ديدار بزرگترهاي فاميل فرصتي است براي استحكام روابط خانوادگي و پيوند نسلها. با اين همه، شايد سياهي يلدا موفق شود بعضي تصاوير را از چشم ما بپوشاند: انتظار بي انتهاي يك بچه براي ديدن دستهاي پر پدر، فرو ريختن يك مرد وقتي صداي فروشنده اي با پوزخند در يك مغازه پر از مشتري مي پيچد كه: مرد حسابي به اين پول دو تا آدامس خروس هم نمي دهند،... بيهودگي نگاه سالمندي كه به درخانه يا آسايشگاه دوخته شده و...
|
|
|
فراموش شدن، اندوه بزرگي است و باور كردنش، دشوار و تلخ و فقر به ملحفه هايي مي ماند كه با آنها روي همه چيز را مي پوشانند. براي اين مردم گرفتار، نعمتها، يادها، رسم ها و ... همه هستند. اما نه در دسترس؛ پنهان، زير پوششي از فقر. با اين همه، اين باعث خوشحالي است كه تعداد فروشنده هايي كه توجهي به اين مردم ندارند و رعايتشان نمي كنند، بسيار بسيار اندك و انگشت شمار است و تعداد كساني كه بخواهند به آنان كمك كنند، بسيار زياد. اما...
|||
امشب، اگر به پدر بزرگها و مادر بزرگها يا اقوام و آشناياني كه غبار روي يادهاشان نشسته، يا همسايه هايي كه تنگدستي منزوي شان كرده يا هر آنجا كه چشم اميدي به در بسته اي دوخته شده سري بزنيد و چراغ دلي را روشن كنيد، دعاي شان، قلبهاي تان را چراغاني خواهد كرد.
|||
آجيل فروش قديمي محله ما، امسال، فروش چنداني نداشت. او نه چندان منصف است و نه چندان خوش اخلاق به مثل «شكر بر سر و سركه برابروان» راستش حكايت پول دو آدامس خروس و آن مرد هم همين جا اتفاق افتاد. اما آجيل فروشي جديد محله، با اينكه كوچكتر است، غلغله است. نه به خاطر اينكه اجناسش فقط كمي ارزانتر است، نه، به خاطر اينكه فروشنده، خوش برخورد است و صداي مشتريهايش را خوب مي شنود.
او، شايد امشب خوشحالترين مرد روي زمين باشد، نه به خاطر فروش خوب. به خاطر بسته هايي كه به دستهايي غريبه مي سپرد. دستهايي كه با اسكناسهايي مچاله پيش مي آمدند تا بلكه سهم ناچيزي از آن هياهوي خريد و فروش را و سهم ناچيزي از شب چله را از آن خود كنند و با پاكتي پر و با همان اسكناسهاي مچاله، با سهم بزرگي از محبت و اميد، دوباره بر مي گشتند. تا شايد ثابت شود در دنياي رنگ رنگ پر از رسم و آرزو، هنوز ديگران، به سايه هايي فراموش شده و غريبه تا ابد، تبديل نشده اند.
مرد آجيل فروش، امشب، به آفتاب، مانند شده است.
|||
هرگز فراموش نمي كنم كه شادي هر انساني بر شادي همه ما مي افزايد. براي همين نمي خواستم بنويسم وقتي آجيلهاي شبيه به هم، هندوانه هاي شبيه به هم و انارهاي شبيه به هم را مي خوريم و جمله هاي شبيه به هم مي گوييم و آگهي هاي مثل هم تلويزيونهاي شبيه به هم را نگاه مي كنيم و تفألهاي شبيه به هم مي زنيم، فقط كمي به كساني فكر كنيم كه همين نزديكيها هستند و فقط كمي با ما متفاوتند و فقط همين.
اين بود كه نشستم و فال حافظ گرفتم. آمد:
روز هجران و شب فرقت يار آخر شد
زدم اين فال و گذشت اختر و كار آخر شد...
• زرين رستمي وند