|
بزرگان انديشه (۱۰)
كارن آرمسترانگ KAREN ARMSTRONG
|
|
|
حميدرضا فرزاد
در ۱۵ ژوئيه ۱۰۹۹ ميلادي صليبيون از غرب اروپا وارد اورشليم شدند ومانند فرشتگان عذاب و انتقام در كتاب مكاشفات يوحنا برساكنان يهودي ومسلمان آن هجوم بردند ودر كشتار خونگستري كه ۱۱ سپتامبر در قياس با آن حادثه كوچكي است چهل هزار نفر در دو روز به طرزي دلخراش قتل عام شدند. شهري زيبا و پررونق وپرجمعيت به ويرانه اي پوشيده از مردگان بدل شده بود. با وجود اين ، در اروپا راهبان ومحققان مسيحي اين جنايت عليه بشريت را بزرگترين حادثه در تاريخ جهان از زمان مصلوب شدن عيسي مسيح دانستند وآن را تحسين كردند. صليبيون در خاورميانه تضعيف و بي ثبات شدند وتأثير كمي برجهان اسلام بطور كلي گذاشتند. اما تأثيرشان در غرب بسيار گسترده و عميق بود. هنوز هم در غرب از تعابير مربوط به صليبيون درباره عدالت وصلح استفاده مي شود و از روزنامه نگار شجاع وبي پروا با عنوان روزنامه نگار صليبي ياد مي كنند. اين نشان مي دهد كه در سطحي نيازموده، جنگ صليبي هنوز براي روح غربي پذيرفتني است كه يكي از ميراثهاي ديرينه آن نفرت از اسلام است. پيش از جنگهاي صليبي اروپاييان چيز زيادي درباره اسلام نمي دانستند اما پس از تصرف اورشليم محققان مسيحي شروع به ارائه تصويري كژتابانه از اسلام كردند واين هراس از اسلام (Islamophobia) به پندار اروپا راه يافت. امامسيحيان بايد آگاه مي شدند كه صليبيون خود آنها به روح انجيل لطمه زده بودند : عيسي مسيح به پيروانش مي گفت كه دشمنان خود را دوست بدارند نه آنكه آنها را از دم تيغ بگذرانند وقلع و قمعشان كنند. اين چه بسا دليل اين موضوع باشد كه چرا محققان مسيحي اضطراب وپريشاني خودشان را برمردمي كه صليبيون نابودشان كرده بودند فرافكني كردند. بدين ترتيب در زماني كه مسيحيان در خاورميانه در حال جنگ ونزاع با مسلمانان بودند، اسلام دراروپا به عنوان دين شمشير نمايانده شد. در زماني كه پاپ ها سعي مي كردند عزبيت را بر روحانيون مسيحي كه ازاين امر اكراه داشتند، تحميل كنند زندگينامه هاي غربي اي كه كشيشان مسيحي راجع به پيامبر اسلام نوشته بودند تصويري ناخوشايند از ايشان ارائه كردند. اما واقعيت بسيار متفاوت بود. براي مثال اسلام دين خشونت وعدم تساهل خيالپردازيهاي غرب نيست. در سرزمين هاي اسلامي يهوديان ومسيحيان و زرتشتيان از آزادي مذهبي برخوردار بودند. اين موضوع نمايانگر تعاليم قرآن است كه به مسلمانان فرمان مي دهد به «اهل كتاب » احترام بگذارند. تا سال ۱۴۹۲ ميلادي يهوديان و مسيحيان دراسپانياي اسلامي در صلح وصفا در كنار هم زندگي مي كردند، همزيستي اي كه درسراسر اروپا غيرممكن بود. با وجود اين ما اسلام را از وراي عينك نيازها و پريشان فكريهاي خودمان نگاه مي كنيم. اينها بخشي از نظرات كارن آرمسترانگ است كه كتابهاي متعددي راجع به اسلام و ساير اديان نوشته است و با انتشار كتاب تاريخ خدا يا تاريخ خداشناسي در يهوديت ومسيحيت و اسلام به شهرت جهاني رسيد. او خود را يك موحد مستقل وآزاد (Free Lance Monotheist) مي خواند. ||| كارن آرمسترانگ در سال ۱۹۶۵ در ،۱۷ ۱۸سالگي به عنوان يك راهبه به كليساي كاتوليك رومي پيوست وسالها به زندگي راهبانه ادامه داد اما بعدها به آرامي از آن كناره گرفت ودر ۱۹۸۱ شرح اين سالهاي زندگي اش را در كتابي به نام Through the Narrow gate به رشته تحرير درآورد كه به سرعت به كتابي پرفروش دربريتانيا بدل شد. كمي پس از آن، كتاب Beginning the world را به چاپ رساند . پس از آنكه موقعيت خود را در محافل ادبي تثبيت كرد در ۱۹۸۴ شبكه چهار تلويزيون لندن از او دعوت كرد يك مجموعه مستند شش قسمتي راجع به زندگي سنت پل بسازد. آرمسترانگ براي تصويربرداري در خود محل چندين بار به بيت المقدس سفر كرد و طي همه اين سفرها وبه موازات كار مستندسازي اش با مشاهده چيزهايي كه در اطرافش مي ديد پرسش هايي برايش ايجادشد. تا آن زمان مشوق وانگيزه او در امور معنوي و فكري، تعاليم كليسا وسنت تحقيق غربي ورسانه ها بود. همه آنها در مجموع مسيحيت ويهوديت را به شكل كاملاً مثبت وقابل قبولي نشان مي دادند وگرايش منفي اي به هرچيزي كه عربي يا اسلامي بود داشتند. آرمسترانگ خود دراين باره مي گويد در اورشليم بود كه مي شنيدم ميزبانان اسرائيلي ما از عربها ومسلمانان با تعابير زننده اي از قبيل عربهاي كثيف نام مي برند. من باور نمي كردم كه مردمي كه خود اين همه رنج كشيده بودند درچنين نژادپرستي اي غوطه ور شوند. اولين ديدار او از سرزمين هاي اشغالي طي ۱۹۸۲ صورت گرفت زمان تجاوز اسرائيل به لبنان وقتل عام فلسطينيان دراردوگاههاي صبرا وشتيلا. ملاقات ديگرش هم طي انتفاضه مردم فلسطين صورت گرفت. آرمسترانگ مي گويد: تكان دهنده بود ديدن اينكه اسرائيلي ها نه تنها دفاع نمي كنند بلكه درصدد توجيه قتل عامها وكشتارهاي روزانه فلسطيني هاي جوان و بي دفاع هستند. عاقبت به اين نتيجه رسيدم كه اسرائيلي كه در طول اين سالها به صورت داود جواني تصوير شده كه در برابر جالوت عرب شجاعانه مي ايستد ومبارزه مي كند در واقع سرباز بي احساسي است كه به روي كودك فلسطيني اي كه قلاب سنگ وسنگ ريزه هايي در دست دارد آتش مي گشايد. همه اين حوادث بيداري برايم به وجود آورد. ديدارهايم به كشورهاي مسلمان اين حقيقت را روشن كرد كه داستان وجه متفاوت ديگري دارد، چيزي كه به عمد در اروپا و شايد در آمريكا حذف شده بود. اغراق ها و كژگويي هايي كه صفحات تاريخ را پر كرده بود مي بايست تصحيح شود و اسلام و خاورميانه به شكل نويي عرضه گردد. آرمسترانگ در ادامه مي گويد اسرائيلي ها دوست دارند از اسلام متنفر باشد و به طعنه مي افزايد و برادران و خواهران اروپايي هم در اين ميان بي گناه نيستند. آرمسترانگ در جايي ديگر مي نويسد: غرب هم درمورد آنچه در خاورميانه روي مي دهد مسؤول است. اگر غرب يهوديان را تحت فشار قرار نمي داد و آزارو ايذاشان نمي كرد نيازي به تأسيس حكومت اسرائيل نبود. جهان اسلام هيچ كاري با يهوديان نداشت ولي اكنون فلسطيني ها بهاي گناهان اروپا را مي پردازند. آرمسترانگ تأكيد مي كند كه اسرائيلي ها نمي توانند باور كنند كه ديگر سال ۱۹۳۹ نيست. آنها اكنون از حمايت آمريكا برخوردارند. من دوست داشتم اروپا نقش بهتري ايفا كند اما آقاي بلر هم مثل پودل پشت سر بوش مي دود. ما جامعه خود را اهل تسامح و دلسوز مي دانيم با اين حال از روي جهل و عقل ستيزي مفرط داوري مي كنيم. به دنبال اين رويدادها و تجربيات بودكه به تحقيق علمي درباره يهوديت و مسيحيت و اسلام پرداخت و كتابهاي Holy war و The crusades and Their Impact on Today's world را به رشته تحرير درآورد. آرمسترانگ به اين نتيجه رسيده بود كه در غرب آثاري كه بتوانند به مردم عادي در شناخت اسلام كمك كنند اندك است. او به ويژه از نحوه برخورد با مسأله سلمان رشدي در انگلستان و سياست دوگانه در اين مورد آزرده خاطر بود و راجع به كتاب آيات شيطاني كه از عنوانش هم پيداست كه نويسنده اش به تنهايي آن را ننوشته است مي گويد: همه اين نوصليبي ها از آزادي سخن دفاع مي كنند البته از روي جهل و ناداني. آنها با سوزاندن آيات شيطاني مخالفت مي كنند انگار مسيحيان تا به حال هيچ يك از كتابهايي را كه مورد قبولشان نبوده نسوزانده بودند. من خودم را ملزم ديدم از دوستانم بپرسم چرا قوانين كيفري در مورد كفرگويي و توهين به مقدسات و اعتقادات ديني در انگلستان فقط به نفع مسيحيان است. در چنين شرايطي بود كه آرمسترانگ تصميم گرفت زندگينامه اي راجع به حضرت محمد به ويژه براي خواننده غربي بنويسد. او معتقد بود كه اين كار مخصوصاً اكنون كه بانيان كمونيسم اسلحه شان را زمين گذاشته اند و اتحاد شوروي تجزيه شده است كار بجايي است. او خاطرنشان مي كند كه حضرت محمد يگانه بنيانگذار يك دين بزرگ در جهان است كه تاريخ زندگي و زمانه اش كاملاً مشخص است و مي توان درباره آن به تحقيقات موثق پرداخت. او انگيزه اش در نوشتن زندگينامه حضرت محمد را چنين بازگو مي كند: طي مطالعه جنگ هاي صليبي و نزاعهاي جاري در خاورميانه توجه ام به زندگي پيامبر اسلام جلب شد … در همه اديان بزرگ پيامبران و اهل بصيرت تجربه هاي مشابهي از وجود متعالي و حقيقت غايي داشته اند. اما اديان توحيدي اين وجود متعالي را خدا مي نامند. من معتقدم كه محمد چنين تجربه اي داشت و به تجربه معنوي بشريت ياريهاي ارزشمند رساند. او انساني بود كه مسير تاريخ انسان را تغيير داد. مييلونها نسخه از كتاب Muhammad: A Bioyraphy ot the prophet از زمان چاپش در ۱۹۹۲ به فروش رسيده است. او رابه تحقير و ستيزه از «مدافعان اسلام» خوانده اند ولي او توجه چنداني به اين گونه اظهارنظرها ندارد و مي نويسد: بسيار خوشايند است كه مردم فكر كنند اين كتاب را يك مسلمان نوشته است: آنچه يك دين پژوه انجام مي دهد اين است كه با جهش تخيل وارد يك دين شود تا نه تنها اعتقادات يا تاريخ و اصول نظري آن رابشناسد بلكه حس بنيادين آن دين را نيز درك كند و من سعي كرده ام اين كار را در مورد همه اديان انجام دهم و نه فقط د رمورد اسلام. من وقتي راجع به تاريخ يهوديت يا زندگي بودا هم مطلب مي نويسم همين كار را مي كنم. آرمسترانگ برآن است كه با احياي دين در هر دو سوي اقيانوس اطلس، سنت يهودي مسيحي اكنون بايد منصفانه و به طور مستقيم به سومين دين ابراهيمي يعني اسلام بپردازد. بنابر تحليل آرمسترانگ حوادث ۱۱ سپتامبر دانشگاهيان آمريكا را به دو گروه تقسيم كرد. اولين گروه به رهبري مارتين كرامر مدير مؤسسه مطالعات خاورميانه در واشنگتن دي. سي آرمسترانگ را به همراه دانشگاهياني چون جان اسپوزيتو مديرمركز گفت وگوي ميان اسلام و مسيحيت در دانشگاه جورج تاون متهم مي كنند كه مردم آمريكا را مي فريبند كه اسلام يك تهديد نيست. كرامر مدعي است كه اين حملات نشانگر نادرستي نظر آنهاست. چند هفته پس از يازده سپتامبر كرامر در مقاله اي دانشگاهيان را ملامت كرد كه در پيش بيني كردن اين حادثه قصور كردند. آرمسترانگ توضيح مي دهد كه چگونه رسانه هاي آمريكا سعي كردند پس از ۱۱ سپتامبر صداهاي مخالف را خاموش كنند. براي مثال مجله New Yorker از وي خواسته بود كه مقاله اي درباره اسلام بنويسد. اما از چاپ مقاله ممانعت شد و مجله به جاي آن مقاله ديگري از برنارد لوئيس را چاپ كرد. آرمسترانگ در اين مورد مي گويد: آنها فكر مي كردند من از مدافعان مسلمانان هستم چون مقاله ام راجع به پيامبر اسلام به عنوان شخصيتي صلح طلب بود اما اين با دستور كارشان سازگار نبود. هم برنارد لوئيس و هم كرامر از طرفداران سرسخت صهيونيسم هستند كه از روي گرايشات افراطي مطلب مي نويسند. لوئيس مي پندارد كه اسلام يك دين خشونت است. آرمسترانگ در ادامه مي نويسد: اما مردم غرب بايدبدانند كه اسلام يك دين جهاني است و هيچ گرايش افراطي شرقي يا ضدغربي در آن وجود ندارد. ادامه دارد
|