|
بررسي علل خودكشي وخودسوزي در ميزگرد گروه حوادث
مرگ هاي پنهان هيچكس باورم نكرد
• ويژه نامه حوادث را در صفحات ويژه بخوانيد.
|
|
|
دختر جوان در ميان هياهوي اطرافيان چشم به آينده تيره و تار بخت خود دوخته بود. هيچ دلش نمي خواست كه به اطراف نگاه كند. وقتي داماد در كنارش نشست عروس سياه بخت چشمان خود را از ترس بست. چرا اينگونه شده بود؟ چرا بايد بعد از آن همه سختي حالا اينگونه عذاب مي كشيد. حرف هاي مادر در گوش اش پيچيد. ـ دخترم من عمري خوشبخت نبوده ام. پدرت مرد خوبي بود، اما فقر هيچگاه نگذاشت كه من طعم خوشبختي را بچشم. حالا تو را به ... عروس جوان چشم گشود، نگاهي به داماد كرد. مي خواست به سفارشات و حرف هاي مادر دل خوش كند. براي يك لحظه لرزيد. چروك صورت پيرمرد را با وجود گريم صورتش به خوبي مي ديد. عروس جوان يك هفته بيشتر در زندگي مشتركش نتوانست دوام بياورد. همه مي دانستند كه «حميده» بي قرار است. «حميده» از صبح تا شب گريه مي كرد. ـ من از اين پيرمرد مي ترسم! عروس جوان افسردگي گرفته بود. كمتر حرف مي زد. ديگر چيزي نمي خورد، تنها آه مي كشيد و گريه مي كرد. هرشب وقتي داماد پير دندان هاي مصنوعي اش را از دهان بيرون مي آورد و در كاسه اي بالاي سرش مي گذاشت، عروس جوان آرزوي خانه بي رونق پدر را مي كرد. دست هاي چروكيده پيرمرد وقتي كاسه رنگ را به دست او مي داد و او با قلم مو به موهاي كم پشت و سفيد مرد به اجبار رنگ مي زد، در پيش چشم هايش بي رنگي زندگي و آسمان بختش را مي ديد. «حميده» بيمار شده بود. كاسه رنگ را در ظرفشويي خالي كرد، كاسه را به سطل انداخت. حالا ديگر مي خواست، خودش را رنگ كند. رنگي كه بعد از او در خاطرات بماند. پدر و مادر هنوز حرفشان همان بود. ـ تو فهم زندگي راحت را نداري. تو نمي فهمي كه فقر چقدر بد است، حالا خوشي زير دلت زده است نمي فهمي كه زندگي راحت را چگونه بايد حفظ كرد. تو چكار داري كه موهايش را رنگ مي كند. تو چكار به كاسه بالاي سرش داري. دست هايش اگر چروكيده و لرزان است در عوض دلش مهربان است. اگر ... حميده در خودش مي لرزيد. در خودش مي شكست و در خودش فرو مي رفت. پيرمرد در را كه بست، «حميده» به سوي اتاق شتافت. دست هايش مثل دست هاي پيرمرد مي لرزيد. چند تار سفيد مو مثل موهاي سفيد پيرمرد در سرش پيدا شده بود، دلش مي خواست بميرد ولي به شكل پيرمرد درنيايد. چند قرص را به سرعت بلعيد و بعد... \ \ \ «حميده» در ميان بيماران خودكشي ديگر بستري شد. پرستاران به سرعت معده او را شست وشو دادند، اما «حميده» به اغما رفته بود. مادر «حميده» نگران به دختر تازه عروس اش چشم دوخته بود و اشك مي ريخت. پدر دخترش را در لباس كفن تصور مي كرد و پيرمرد دست هاي لرزانش را به عصاي چوبي مي فشرد. وقتي تخت «حميده» با ملحفه اي سفيد روي صورت در راهرو به سوي سردخانه بيمارستان حركت داده شد، پيرمرد چند قدم به سوي او رفت. مادر حميده سراسيمه بر سينه كوبيد و پدر قطره اشكي از گوشه چشم ريخت و صداي دامادش را كه ۱۰ سال از خودش بزرگتر بود شنيد: ـ دختره از همان اول ديوانه بود! وصيت «حميده» تيري بود كه بر قلب پدر و مادرش نشست. ـ وقتي به خانه شوهر رفتم، فهميدم كه خانه پدر چقدر آرام بوده است. همانجا در ميان پول ها، طلاها و وسايل با ارزش خانه مرد پيري كه شوهرم بود، آرزوي نان خالي خانه پدر را كردم و دريافتم كه فقر پدر بهتر از نعمت همسري است كه بايد در كنار او زندگي كنم. هرچه گفتم اين زندگي را نمي توانم تحمل كنم، هيچكس باور نكرد. هرچه از پيرمرد خواستم كه تنهايم بگذارد، نپذيرفت. او پير بود و نياز به پرستار داشت، اما من به دنبال همسري بودم نه پرستاري از پيرمردي لرزان. وقتي جواني و عشق ام را در ميان هياهوي كلبه كم رنگ پدر و خانه كم رنگ شوهر گم كردم، تصميم گرفتم كه بروم و تنها حالا در اين آخرين لحظات شما را اي پدر و اي مادر مقصر مي دانم.
|