|
|
|
دزدان بدشانس
|
|
|
|
صندلي خالي
|
|
|
|
چرا مجرم شده ام!
|
|
|
|
خوشبخت
|
|
|
|
|
|
|
|
|
كارآگاه قتل در روز ۱۳نوروز
سرهنگ حسن زاده* روز ۱۳فروردين ماه سال۷۴ بود، پليس در حال آماده باش بود. به همراه چند تن ازهمكاران پليس در محل كارمان بوديم كه اطلاع دادند پسر جواني به نام «علي» در خيابان نامجوي تهران در داخل خانه شان به قتل رسيده است. به سرعت در قالب اكيپي خودمان را به محل حادثه رسانديم. جمعيت زيادي در آنجا جمع بودند. وقتي وارد خانه شديم پيكر بي جان جوان ۲۳ساله اي را مشاهده كرديم كه تمام دست و پايش طناب پيچ شده و سپس با اصابت ضربات كارد به قتل رسيده بود. نحوه قتل حكايت از آن داشت كه قرباني جنايت ابتدا از سوي عامل يا عاملان قتل تحت شكنجه و آزار و اذيت قرار گرفته سپس به قتل رسيده است. از طرفي هيچ نشانه اي از ورود به زور به محل جنايت ديده نمي شد، تنها آثار به جاي مانده به هم ريختگي هاي متعدد در قسمتهاي مختلف خانه بود. د رجريان تحقيق و بررسي درباره اعضاي خانواده اين مقتول متوجه شديم آنها نخستين روز عيد نوروز براي تفريح خانه را ترك كرده و به يكي از شهرستانها رفته اند ولي وقتي روز ۱۳نوروز به خانه بازگشته اند با پيكر خون آلود و بي جان پسرشان روبرو شده اند. در تحقيق از همسايه ها همگي اظهارات اعضاي خانواده را تأييد كرده و گفتند چندروز قبل دو مرد جوان را ديده اند كه به خانه محل جنايت آمده اند. از طرف ديگر در ادامه تحقيقات عموي قرباني جنايت ادعا كرد صبح روز ۱۱فروردين با قرباني جنايت تلفني صحبت كرده است. براساس يافته هاي ما قتل بايد بين ۱۱ تا ۱۳فروردين ماه رخ داده باشد.در حالي كه تجسس هاي ما براي به دست آوردن ردي از عاملان جنايت ادامه داشت. روز ۲۵فروردين نامه اي در حياط خانه قرباني جنايت پيدا شد كه در آن عنوان شده بود نويسنده عامل جنايت است و قصد دارند چندنفر ديگر را هم به سرنوشت قرباني جنايت دچار كنند. نامه را به كارشناسان داديم، اقدامات گسترده اي براي رديابي عاملان جنايت آغاز شد با توجه به سرقتهايي كه صورت گرفته بود، چگونگي به قتل رسيدن قرباني جنايت و پيدا شدن نامه مورد نظر مشخص شد كه عاملان جنايت آشنا هستند. با توجه به اينكه تحقيقات از بستگان درجه يك بي نتيجه مانده بود، بررسي هاي خود را روي بستگان درجه دوم متمركز كرديم. در جريان تحقيقات به پسرخاله مقتول كه اعتياد داشت مظنون شديم اما هيچ مدركي براي بازداشت و تحقيق از او را نداشتيم. سعي كرديم از طريق خانواده قرباني جنايت مداركي و مستنداتي به دست بياوريم ولي به دليل ارتباطات فاميلي هيچ موفقيتي حاصل نشد. در حالي كه بررسي هاي پليسي با بن بست مواجه شده بود، برادر مقتول كه سرباز يكي از كلانتريهاي غرب تهران بود به آگاهي آمده و ادعا كرد در كلانتري يك ضبط صوت را ديده است كه جزو اموال به سرقت رفته از خانه شان است. پس از مراجعه به آنجا مشخص شد كه اين ضبط صوت از يك متهم به موادمخدر كشف شده است. به سرعت او را تحويل گرفته و تحت بازجويي قرار داديم. او ادعا كرد ضبط را از پسرخاله مقتول گرفته است. بدين ترتيب اين جوان بازداشت شد و در جريان بازجويي هاي انجام گرفته قتل پسرخانه اش را با همدستي يكي از دوستانش به گردن گرفت. او انگيزه خود را از اين اقدام به دست آوردن پول هنگفتي كه فكر مي كرد در خانه خاله اش وجود دارد، عنوان كرد.ولي پس از قتل متوجه شدند هيچ پولي وجود ندارد.
|
|
|
|
|
دزدان بدشانس
پنچرگيري قبل از دستگيري
حسين آقا در كوچه گشتي زد اين كار هرروزش بود. به اطراف نگاه كرد . هيچ كس در كوچه نبود. اين كوچه برخلاف كوچه هاي ديگر پراز سكوت بود. حسين آقا دستي به سبيل پرپشتش كشيد وآرام خودش را به دريك خانه نزديك كرد. دستي به در زد، در تا نيمه باز شد حسين آقا با تعجب در خانه سرك كشيد. د رپاركينگ هيچ كس نبود. گوشش را تيز كرد هيچ صدايي نمي آمد . با احتياط يكي از پاهايش را در خانه گذاشت ، هيچ كس در پاركينگ نبود . چندماشين خارجي دورتا دور پاركينگ بود. دسته كليدش رادرآورد. با احتياط به ماشينها نزديك شد . متوجه چشمي ماشينها شد ، آرام از ماشينها دور شد. مأيوس شده بود كه در تاريكي شب چشمش به يك وانت افتاد. به وانت نزديك شد. درهاي وانت باز بود . چه شانسي آورده بود. پشت وانت پراز جعبه بود . آرام به جعبه ها نزديك شد . در جعبه ها پراز ميوه بود با خودش حدس زد كه صاحب وانت احتمالاً مغازه ميوه فروشي داشته باشد واحتمالاً مي خواهد بار ميوه اش را صبح يكجا از وانت به مغازه اش برده وخالي كند . آرام دستي ماشين را پايين آورد در پاركينگ را هم كه باز كرده بود. ماشين به سرعت در سراشيبي پاركينگ به كوچه رفت . تا سركوچه به هرفلاكتي بود ماشين را برد و بعد خيلي سريع به روش هميشگي اش ماشين را روشن كرد. ماشين به سرعت به راه افتاد. ازاينكه امشب شانس با او تا اين اندازه يار بود خوشحال شد. همه چيز رديف بود. با خودش فكر كرد صبح زود خيلي سريع ميوه ها را به قيمت ارزان مي فروشد آن وقت مي تواند با يك پول حسابي و يك وانت كاري درست وحسابي راه بيندازد. ازاين فكر خنده اش گرفت . كار به چه دردش مي خورد مهم اين بود كه شانس داشت ومي توانست دوباره همين طور به همين آساني يك دزدي ديگر بكند. يك دفعه از سرعت ماشين كم شد ، تعجب كرد. عقربه بنزين درست بود . بنزين اش تمام نشده بود . آب ماشين هم كم نبود. روغن هم داشت پس مشكل از كجا بود. ماشين را كنار زد به زير ماشين كه نگاه كرد آهي كشيد. ماشين اش پنچر شده بود. چه بايد مي كرد؟ خب بايد هرطور بود لاستيك را عوض مي كرد. لاستيك زاپاس را هرطور بود ، پيدا كرد و دست به كار شد. تمام جعبه هاي ميوه را پايين آورد. لاستيك را عوض كرد. بعدهم دوباره تمام جعبه ها را داخل وانت چيد. آخرين جعبه را كه در وانت گذاشت نفس راحتي كشيد. خب بايد راه مي افتاد. به خودش دلداري داد كه بالاخره درهركاري يك مشكلاتي هست دزدي هم اين مشكلات را دارد. هنوز استارت نزده بود كه كسي به شيشه ماشين كوبيد. شيشه را پايين كشيد. ـ فرمايش؟ در تاريكي شب با ديدن كلاه مأمور پليس جا خورد. ـ بله جناب ، بفرماييد. ـ گواهينامه وكارت ماشين! ـ جناب گيردادي شبي مگر من خلاف كردم؟ ـ نه ! گواهينامه ! از ماشين پياد ه شد. هرچه زبان ريخت مأمور دست از سرش برنداشت . وقتي ماشين پليس كنار وانت ايستاد وحسين آقا دستبند به دست سوار آن شد با ناراحتي به مأمور گفت : ـ لااقل جناب يك ساعت ، نيم ساعت زودتر مي آمدي كه اينقدر حمالي نكنيم. لااقل يارو صاحب ماشين خودش پنجري اش را مي گرفت.
|
|
|
|
|
صندلي خالي
مرد دو رو
|
|
|
فرحناز قاب عكس را برداشت. به ياد روزي افتاد كه شهاب به خواستگاري اش آمده بود. فرحناز خواستگاران زيادي داشت. خيلي از آنها بودند كه او را خواسته بودند ولي پدر اصرار داشت كه دخترش را به شهاب بدهد. اختلاف زيادي بين پدر و مادر به وجود آمده بود. ـ فرحناز خواستگار پولدار زياد دارد، مي تواند خيلي راحت باپسر حاج اسماعيل ازدواج كند و برود خارج از كشور. ـ تشخص اجتماعي از هر چيزي مهمتر است خانم! وقتي كه دخترت با يك آدم تحصيلكرده زندگي كرد ديگر دغدغه نداري كه او نمي فهمد يا آزارش مي دهد يا اينكه بايد هر روز يك جور حرص و جوش بخوري كه چه شده، دختر شوهر داده اي. درست است كه شما با خانم حاجي خيلي دوستي ولي خانم من دختر به راه دور نمي دهم. فرحناز به جر و بحث هاي پدر ومادر عادت كرده بود. مادرش به دنبال اين بود كه او را به خارج از كشور بفرستد و پدر مي خواست دامادي متشخص با تحصيلات بالا داشته باشد. پدر آن شب سر سفره شام بي مقدمه گفت: ـ فرحناز تو خودت چه فكر مي كني؟ ـ در مورد چي پدر؟ ـ در مورد اينكه با پسر حاج اسماعيل ازدواج كني يا دكتر شهاب. در مورد هيچكدام از آن دو شناخت نداشتم. ـ ولي بابا من تا به حال هيچكدام از آنها را نديده ام و نمي شناسم. روز بعد فرحناز و شهاب با هم بيرون رفته بودند. شهاب از درس و دانشگاه گفته بود. گفته بود كه دلش مي خواهد زني بگيرد كه از لحاظ درك و شعور بالا باشد. شهاب به او گفته بود تا حالا به دختري مثل شما برخورد نكرده ام. من با اينكه در چند كشور اروپايي درس خوانده ام و با دختران زيادي در اجتماع برخورد داشته ام، با اين حال هيچكدام به فهميدگي و شعور شما نبوده اند. شهاب گفته بود خوشحالم از اينكه درايران توانسته ام شما را پيدا كنم. او هم خوشحال بود. خيلي سريع همه چيز درست شد. او و شهاب سرسفره عقد نشستند. حالا درست يك ماه از زندگي شان مي گذشت. ـ صبح به اين زودي كجا مي روي؟ ـ بيمارستان! چند تا مريض دارم كه تازه جراحي شان كرده ام. خب بايد يك سري به آنها بزنم. فرحناز به شهاب گفته بود: ـ خب يك تلفن از خودت به من بده. كدام بيمارستان مي روي؟ شهاب اخمهايش را در هم كرده بود. ـ فرحناز من خيلي بدم مي آيد كه زن آدم هر ساعت يك بار به محيط كار آدم تلفن بزند و سراغ و احوال بگيرد. آدم در محيط كارش سكه يك پول مي شود. مثل اين است كه يك نفر مي خواهد آدم را چك كند و اين اصلاً كار خوبي نيست و من اصلاً خوشم نمي آيد. تو هم ديگر اصرار نكن. ديگر هم اين را از من نخواه. يكي از تفاوت هايي كه من در تو با دختران ديگر مي ديدم و البته هنوز هم مي بينم. فرح خانم! من خودم با شما هر وقت كه از اتاق عمل بيرون بيايم تماس مي گيرم. فرح با چشمان پر از اشك به او گفته بود: ـ اگر كار فوري پيش آمد چه كنم؟ ـ صبر كن يا به پدرت تلفن كن. فرح به او تنها نگاه كرده بود. هفته بعد شهاب وقتي به خانه آمده بود اخلاقش خيلي فرق كرده بود. ـ خانم يك چيزي خريدم كه باعث حل ناراحتي شماست. من در اين يك هفته ناراحتي تو را كه ديدم و دلواپسي هايت را نتوانستم تحمل كنم براي همين بود كه به فكر راه حل افتادم. فرح كمي اخم هايش را باز كرد. ـ پس مي توانم به محل كارت تماس بزنم. ـ تومي تواني هر لحظه با من تماس بگيري. حتي وقتي كه در ماشين هستم. حتي وقتي كه در اتاق عمل هستم. بعد از آن شهاب يك تلفن همراه از جيب كتش بيرون آورده و جلوي او گذاشته بود. فرحناز گوشي را در دست گرفته بود و لبخند رضايتي زده بود. ـ حالا ديگر مشكل خانم حل شد؟ فرحناز سرش را تكان داد و گفت: ـ يك سؤال برايم مطرح است. ـ خب بپرس! ـ چرا تو به من نمي گويي كه كجاها كار مي كني؟ شهاب لبخندي زد و گفت: ـ خب اين سؤالت را جواب مي دهم ولي خوب بايد گوش كني و درك كني. اين توقع من از تو است. ببين معمولاً بين خانمها اين طور رسم است كه به نشانه چشم و هم چشمي دست به كارهايي مي زنند. همچنين از اخلاقيات آنان اين است كه به هم فخر مي فروشند و دائم چيزهايي را براي خود بزرگ بيني مطرح مي كنند. من احساس مي كنم تو هم مي خواهي محل كار مرا بداني تابه اين وسيله به تمام اقوام و فاميلت و خلاصه تمام آشنايان اعلام كني. اين كار شايد در شأن اجتماعي تو خيلي مؤثر باشد ولي سركار خانم! براي من چيزي جز دردسر ندارد. من نمي خواهم به چشم مردم يك آدم فوق العاده باشم. من دوست ندارم از ديد مردم خيلي بالا باشم و از طرف ديگر دوست ندارم ساعتي چند بار در اتاقم را بزنند و بيماري را از اقوام معاينه كنم به نتيجه آن هم كه توجه داريد شايد يكي ناراضي باشد آن وقت نتيجه اش دوباره در ميان فاميل و دوست و آشنا قصه جديدي مي شود. اين كار مشغوليت خيلي از زنان و خانواده ها است و من نمي خواهم تو و من مشغوليت ديگران باشيم. فرحناز به حرفهاي شوهرش كه فكر كرد ديد او درست مي گويد. تمام حرفهاي شهاب منطقي بود. چرا اصلاً او بايد با مطرح كردن اينكه شوهرش پزشك است وقت او را براي اقوامش صرف كند و شهاب رايگان از وقتش براي آنان بگذارد. از جنبه مادي نيز به صلاح آنها نبود. فرحناز ديگر اصراي نكرد. هروقت كاري داشت تلفني با موبايل شهاب تماس مي گرفت و خيلي كوتاه با او حرف مي زد. شش ماه از ازدواجشان گذشته بود. او احساس مي كرد خيلي خوشبخت است. شهاب به خاطر او در اين مدت از عمل ها و جراحي هاي ۹ شب به بعد صرفنظر كرده بود و ساعت ۸ و نيم شب به خانه مي رفت تا فرحناز تنها نباشد. فرحناز از اينكه شوهرش اين قدر خسته است احساس ناراحتي مي كرد و دلش مي خواست به او كمك كند. ـ نمي شود يك هفته مرخصي بگيري. ـ نه خانم كدام دكتري مي تواند يك هفته مرخصي بگيرد. بيچاره مردم بيمار چه كنند؟ فرحناز احساس مي كرد كه دلش شور مي زند. صبح زود وقتي شوهرش مي خواست برود دلشوره اش خيلي زياد بود. آن روز يك ساعت بعد با شهاب تلفني حرف زد. قرارشان اين بود كه فرحناز سه بار در روز بيشتر با او تماس نگيرد. ـ من ديگر بايد بروم اتاق عمل ظهر تماس بگير. فرحناز هر چه كرد دلشوره اش بهتر نشد. يك ساعت بعد گوشي تلفن را برداشت. ـ الو! الو! ـ بله آبجي! ـ ببخشيد اشتباه گرفتم! دوباره شماره را با دقت گرفت. ـ الو! ـ بله آبجي! با كي كار داريد؟ شماره را با شماره آن شخص چك كرد. ـ درست است! با كي كار داريد؟ ـ با آقاي دكتر شهاب مسلمي نيا! ـ بله؟! ـ دكتر شهاب مسلمي نيا! ـ آبجي رفته يك فرغون آجر از سر كوچه بياورد. ـ اين مسخره بازي ها چيه؟ ـ جون آبجي راست مي گويم. ـ شما الان كجاييد؟ آدرس را نوشت. ـ آبجي شما چه نسبتي با شهاب داريد؟ ـ همسرش هستم ولي خواهش مي كنم تا من آنجا نيامده ام به او حرفي نزنيد. ـ خيالت تخت تخت آبجي! فرحناز به سرعت به سر ساختمان رسيد. شهاب را در لباس كارگري خيلي زود شناخت. شهاب وقتي با فرغون به كنار ساختمان رسيد فرحناز را ديد، شروع به فرار كرد. فرحناز به دنبال شهاب مي دويد و به سوي او آجر پرت مي كرد تا اينكه بيهوش شد. \ \ \ دكتر حسن حميديان ـ رئيس مجتمع قضايي خانواده: تدليس يعني اقدامات و عملياتي كه موجب فريب طرف مقابل در يك قرارداد شود و در امر نكاح تدليس يعني اينكه يكي از طرفين با اعمال متقلبانه نقص و عيب خود را پنهان نموده باشد و يا خود را داراي صفات كمال معرفي كند كه در واقع فاقد آن صفات بوده باشد كه اگر آن صفات نبود عقد واقع نمي شد مانند گواهي مجعول دائر بر باكره بودن دختر و يا پزشك بودن مرد و يا اينكه مردي برخلاف واقع خود را داراي موقعيت بالا يا ثروت آن چناني معرفي نمايد كه عقد وقبولي دختر نيز به خاطر همين موقعيت بنا شده باشد و يا اينكه مردي از كلاه گيس استفاده كرده و اين موضوع را به همسرش نگويد و از او پنهان كند. نكته مهم اين است كه تدليس بايد همراه با سوءنيت و فريب باشد تا جنبه كيفري بودن آن محقق شود. در اينجا اين سؤال مطرح است كه اگر تدليس براثر فريب و نيرنگ طرف مقابل نبوده باشد بلكه به وسيله شخص ثالثي انجام گرفته باشد آيا در اينجا نيز حق فسخ نكاح و يا مجازات كيفري به حال خود باقي است يا خير؟ درپاسخ بايد گفت: تدليس و فريب بايد به وسيله يكي از طرفين نكاح (زوج يا زوجه) انجام گرفته باشد و چون مسأله فسخ نكاح جنبه استثنايي دارد نبايد آن را به موارد مشكوك تعميم و تسري داد. علاوه بر مجازات كيفري ۶ ماه تا ۲ سال حبس براي شخص تدليس كننده حق جبران و مطالبه خسارت نيز براساس اصل مسؤوليت مدني براي كسي كه موردفريب واقع شده است موجود مي باشد حتي اگر از حق فسخ نكاح استفاده نمايد. از نظر مدني شخصي كه مورد فريب و تدليس طرف مقابل واقع شده مي تواند از حق فسخ نكاح استفاده كند و نيازي به رسيدگي قضايي ندارد. مراجعه به دادگاه فقط جهت تأييد حق فسخ است و جنبه اعلامي دارد. ناگفته نماند استفاده از حق فسخ اختياري است و طرف مقابل با وجود حق فسخ مي تواند از اين حق استفاده نكند.
|
|
|
|
|
چرا مجرم شده ام!
دو اشتباه، يك مرگ
جعفر رشادتي همين كه از منزل مادربزرگ بيرون آمد، نگاهش به چشم هايي افتاد كه از پشت پنجره روبرويي به او خيره شده بود، تلاقي دونگاه احساس خاصي دراو ايجاد كرد، خواست روبرگرداند و برود اما چون افسون شدگان برگشت وبه بهانه بستن دوباره در قدم به خانه مادربزرگ گذاشت. وقتي از در بيرون آمد، بارديگر نگاهها به هم گره خورد... قصه شروع آشنايي فرامرز با دخترهمسايه به اينجا ختم نمي شود. مدتي بعد برادر دختر كه از روابط خواهرش با فرامرز اطلاع پيداكرده است، موضوع را با مادرش درميان مي گذارد تا دخترش را نصيحت كند، پس از مدتي ديگر او نامه اي را كه خواهرش به فرامرز نوشته در داخل لوازم شخصي پيداكرده و از شدت عصبانيت سراغ خواهرش مي رود. دقايقي بعد، جسم بي جان خواهر در راهروي ساختمان مي افتد...، قسمت هايي از بازجويي متهم را با هم مي خوانيم: * بهترنبود موقع عصبانيت تصميم نمي گرفتي؟ آبرويمان رفته بود. * آنها همديگر را دوست داشتند؟! داشتند كه داشتند! ازدواج رسم و رسوم دارد، داخل كوچه و خيابان كه نمي شود زندگي تشكيل داد. * آنها هم اشتباه كرده اند اما نه به اندازه تو؟! رهايم كنيد آقا! خواهرم مرده، دارم مي سوزم اعدامم كنيد. * پس حرفي براي گفتن نداري؟ چرا ندارم! بنويسيد اگركوچه اينقدر باريك نبود كه پنجره دوخانه به هم بچسبد، امروز خواهرمن زنده بود. *** اين اتفاق، نتيجه دو اشتباه بود، اشتباه فرامرز و دختر دلخواهش و اشتباه برادر در تصميم گيري عجولانه و غيرمنطقي.
|
|
|
|
|
خوشبخت
شناسنامه گرويي
وقتي پسر و دختر جوان پاي به محضر گذاشتند، هيچ كس باور نمي كرد، داماد جوان تا اين اندازه عاشق دختر بقال روستايي شده باشد. محضر دار نگاهي به داماد جوان كرد، داماد جوان در ميان كت و شلوار دامادي رنگ پريده به نظر مي رسيد. ـ چقدر مي خواهي مهريه عروس خانم كني؟ پسر جوان با لبخند گفت: ـ هزار سكه طلا. محضردار با لبخندي گفت: ـ شغلت چيست؟ و داماد جوان فوراً گفت: ـ دانشجو هستم و بي كارم. عروس با مباهات گوشه محضر ايستاده بود. ـ راستش من و عروس خانم در دانشگاه با هم آشنا شديم و من از آن زمان به ايشان علاقه مند شدم و تصميم به ازدواج با او گرفتم ولي پدرش رضايت به ازدواجمان نداد. داماد جوان لبخندي زد و گفت: ـ خلاصه به هر بدبختي و سختي اي بود، توانستم آنان را به اين وصلت راضي كنم و راز اين رضايت در همين مهريه هزار سكه اي بود. محضردار پرسيد: ـ پدر عروس خانم چه شغلي دارند و چرا الآن نيامده اند؟ داماد جوان آهي كشيد و گفت: ـ راستش پدر زن آينده من بقال است و قرار است كه از روستايشان در لاهيجان بيايد. احتمالاً اتوبوس دير حركت كرده يا توقف داشته است. محضردار به پسر جوان نگاه كرد و گفت: ـ من فكر كردم كه پدر عروس خانم از ملاكان است كه تا اين اندازه براي ازدواج شما سخت گرفته است، فكر نمي كردم كه بقالي در روستا براي دخترش درخواست مهريه هزار سكه طلا بكند. پسر جان حالا كه تو بيكار هستي و آه در بساط نداري با اين پدر زن سخت گير چه مي خواهي بكني؟ اگر عروس خانم مهريه اش را بخواهد چه راهي داري كه آن را پرداخت كني؟ داماد جوان لبخند زنان گفت: ـ سخت نگير! عروس من از آن عروس ها نيست. در ضمن من اگر مرد هستم، حتماً به عهدي كه بسته ام عمل مي كنم و هر طور شده مهريه اش را مي پردازم. مرد روستايي وارد محضر شد. به ازدواج دختر و داماد يك لاقبا رضايت داد. داماد جوان وقتي خطبه عقد خوانده شد و ازدواج اش ثبت شد. محضر دار را گوشه اي كشاند و گفت: خرج محضر را الآن ندارم. شناسنامه ام گرو بماند تا پول بياورم. \ \ \ محضردار بعد از يك سال وقتي مدارك را بررسي مي كرد، هنوز شناسنامه داماد جوان گرو مانده بود.
|
|
|
|
|
خاطرات شما
هرانساني در طول زندگي اش با رويدادها وحوادث مختلف روبرو مي شود. اين رويارويي در ذهن و روح اوبه صورت لايه هايي از خاطرات ته نشين مي شود، بطوري كه آن فرد همواره آن رويداد را نه تنها به ياد دارد بلكه هر زمان كه مي خواهد از پيشامدي متفاوت و جالب ياد كند، آن را براي ديگران نقل مي كند. خاطرات تلخ و شيرين اين ويژگي رادارند كه نه تنها براي شخص بازگو كننده جالب هستند بلكه براي شنونده آن نيز جذابيت خواهند داشت. ستون «خاطرات شما» را به همين بهانه، پايه گذاري كرديم تا خاطرات شما تنها در آرشيو ذهن تان نماند و بقيه نيز بتوانند از خاطرات شيرين بهره برده و لبخندي بر لب داشته باشند و خاطرات تلخ درس عبرتي برايشان باشد. كساني كه تمايل دارند خاطرات خود را براي ما ارسال كنند به آدرس روزنامه ايران ـ گروه حوادث مطالب خود را ارسال نمايند.
|
|
|
|
|
دو برادر در آتش سوختند
گروه حوادث: دو برادر معتاد هنگامي كه در زيرزمين يك شركت در حال تزريق مواد مخدر بودند در آتش سوختند. اين حادثه در منطقه نازي آباد رخ داد دوشنبه ۱۱ صبح به مأموران كلانتري ۱۳۰ نازي آباد اطلاع دادند كه دو مرد به طرز فجيعي در زيرزمين يك شركت در آتش سوخته اند، اين در حالي بود كه برق بيمارستان نيز از نيمه هاي شب به دليل اتصال كابلها خاموش شده بود. مأموران بلافاصله به محل اعزام شده و با جنازه سوخته دومرد كه بر روي يك گاز پيك نيكي افتاده بودند مواجه شدند. در تحقيقات پليسي مشخص شد، يكي از آنان كارگر اين شركت و جوان ديگر برادر اين مرد بوده است. اين دو برادر شامگاه شب قبل به دليل سوز و سرما به زيرزمين شركت پناه برده و با استفاده از گرماي گاز پيك نيكي به تزريق هروئين اقدام كرده اند كه به دليل استفاده زياد از هروئين و عدم كنترل از سوي دو برادر شعله هاي گاز پيك نيكي به كابل هاي ساختمان سرايت كرده وموجب آتش سوزي شديد مي شود. پرونده اين ماجرا پس از انتقال اجساد به پزشكي قانوني به دايره ويژه قتل انتقال يافت.
|
|
|
|