|
|
|
معماي پليسي با جايزه ويژه شماره ۷
|
|
|
|
مروري بر پرونده هاي قديمي ـ ايران شريفي ( قسمت هفتم )
|
|
|
|
|
برنده معماي پليسي شماره ۴ ـ شليك در تاريكي!
دراين معماي پليسي مبينا رادمنش كه به پرسش پليسي پاسخ صحيح داده است به قيد قرعه برنده جايزه ويژه شناخته شده است و «محمدنجفي زياراني» به عنوان برنده ويژه اين مسابقه برگزيده شده است. شركت كنندگان عزيزي كه پاسخ صحيح داده اند، عبارتنداز: ميكائيل سرائي، سيمين قديمي، نرگس هادي زاده مقدم، نسرين عباسي مصرآبادي، رضاسرايي، فرزانه سرايي، رضي الله سرايي، فرشته صديق نيا، نامه اي بدون نام از قم، بهاره هدايتي، عطاءالله نيكفر، محمدعلي رستمي، عبدالله فتح الهي، افسانه اردكاني، نسرين طاهري فرد، محسن طايفه، علي درويشي، نامه اي بدون نام از شهرك وليعصر، معصومه ذوالفقاري، محمود نبئي، محمدرضا رسلي، شعبان ايراني، علي محمدي كرماني، ابراهيم جعفري، حمزه نصيري، سيدمصطفي امام جمعه زاده، محمدرضا صدوقي پور، عباس غميلوئي، محسن مرادي، سيدحسين معتمدي، معصومه صديق احمدي، فرهادتابش، منصوره مستوري، انوشه فروغي، آتنا سليمي، بهرام نكوئي صدري، محمودمحمدي، اقبال انصاريان، ناصررضايي، فاطمه وشقاني، پرويز كيائي، زهرا نصرالهي، صديقه قربانپور، مريم دروديان، وحيدميرزايي، بنفشه جديري تقي زاده، محمدمطري، سهيلا مشيري، فاطمه زهرا مجيدزاده، باقركازراني، راضيه باباشاه، محمدكاظم مهدي پور، زهراكريمي، وحيده ممقاني، محمدنجفي زياراني، سعيد محمدپور نويدان، رسول لسان، مهشيد شاهيني، مبينا رادمنش، عليرضا فاضلي، مريم خادم عليزاده، قربانعلي كاظمي، فاطمه نورزاديان. اين دوستان نيز با ارائه پاسخي نزديك به جواب صحيح معما درمسابقه شركت داشتند: ليلا ملك محمدي نجف آبادي، اعظم تقي، سميه عسگري رجب، محمدزارع زاده، محمود عيلامي، ثريا سالمي، فاطمه محمدي زاده، ايمان مرادمند جلالي، محمدرضا پيرجاني، مريم آميخته، آزاده اخوت، حميدمبارك نژاد، يعقوب اسلامي، اشرف قرباني، محمدعلي اخباري، محمدسعيد قرباني، الناز نجاري، سيدجلال ساداتي سوركي، علي محمدي، رامين مرزآبادي، فاطمه زارعي، اميرحسين محمدي، اميرصفوري، حميدرضايي، خليل خياطي، مهدي جعفري، صابر جهانبخش، محمدامين مؤيدي بنان، مهتاب ملكي، كسري جوكار، فيروزه عموآقايي، فرحناز هاشمي، غلامحسن سعادتي، فرهاد خرمالي، فاطمه مير، فرخ نبي الهي، هادي يعقوبيان، محمدجواد سلمان منش، مجتبي محتشم، محسن اشرفزاده، مهين اشرفزاده، مستانه خليل سياح، سيده رقيه حميدشريفي، محمدقرباني سي سخت، ريحانه ساري سيدي، سيامك يوسفي، غلامعلي چمني و حميدتيغ براني.
|
|
|
|
|
معماي پليسي با جايزه ويژه شماره ۷
شب برفي!
|
|
|
وقتي «شيدا» با صداي ضربات شديد به در اتاق از خواب پريد هنوز هوا كاملاً روشن نشده بود از زير كرسي در آمد به زحمت دستش را به كليد چراغ رساند و آن را روشن كرد. ساعت ۶ صبح بود چند روزي بود خانه پر جمعيت كه «شيدا» با پدرش در آنجا زندگي مي كرد بخاطر بارش برف شديد بي سرو صدا بود، «شيدا» به تصور اينكه پدرش از سر كار به خانه برگشته است به سمت در رفت و آن را باز كرد. از صحنه اي كه مي ديد وحشت كرد «جواد» پسر همسايه كه آن طرف حياط با مش رمضان در يك اتاق ۱۰ متري زندگي مي كرد با دست و پايي بسته و دهاني كه نوار چسب كاغذي آن را بسته بود روبروي او ايستاده بود و با حركات چشم به او اشاره مي كرد دست و پايش را باز كند. «شيدا» خيلي ترسيده بود نمي دانست چه كند. او در اين خانه قديمي كه حدود ۱۲ خانوار فقير زندگي مي كردند عادت به حادثه هاي مختلفي داشت اما اين بار فرق مي كرد تنها دختر تحصيلكرده اين خانه كه بيشتر به كاروانسرا شباهت داشت با يستي عاقلانه برخورد مي كرد. او ابتدا دهان «جواد» را باز كرد، كار گر نانوايي باز اصرار كرد دست و پايش باز شوند اما وقتي از «شيدا» شنيد چه اتفاقي افتاده است؟! به گريه افتاد و گفت كه دوستان مش «رمضان» او را كشته اند و دست پاي من را بسته اند. «جواد» چون مي دانست تنها خانه اي كه تلفن دارد متعلق به «شيدا» و پدرش است از او خواست به پليس ۱۱۰ زنگ بزند و آنان را درجريان قرار دهد. اپراتور مركز فوريت هاي پليسي با شنيدن ادعاهاي «شيدا» از او خواست بخاطر جلوگيري از به هم خوردن صحنه قتل يا نحوه بسته شدن دوست مقتول به هيچ اقدامي دست نزند و از همسايه ها بخواهد هيچ كس از اتاق هايشان خارج نشوند. «شيدا» وقتي گوشي تلفن را گذاشت لباس گرم پوشيد جلوي در رفت و بدون اعتنا به درخواست هاي «جواد» براي بازكردن دست و پايش گفت: «چون نامحرم هستي نمي توانم اين كار را بكنم پليس مي آيد و تو را رها مي كند.» هنوز از پليس خبري نبود كه چندتايي از هم خانه ها براي رفتن به سركار خواستند از اتاق ها خارج شوند كه با تذكر «شيدا» به زير كرسي هايشان باز گشتند، خودروي بازپرس ويژه قتل همزمان با خودروي پليس به سركوچه تنگ گلها رسيد انگار برف كار خودش را كرده بود بطوريكه خودروي بازپرس شمس با وجود دور بودن به محل جنايت و بخاطر تجهيز بودن به زنجير چرخ همزمان با خودروي پليس به آنجا رسيده بود. در چوبي خانه ننه قمر هيچ قفلي نداشت، باز پرس شمس وقتي در با صداي خشكي باز شد. نگاهي به حياط دايره اي شكل انداخت، برف چهره زيبايي به اين حياط قديمي داده بود محل جنايت درست روبروي خانه «شيدا» قرار داشت، برف سطح ناهموار حياط را پوشانده بود چرا كه بازپرس شمس وقتي قدم زنان وارد حياط شد چاله هاي زيادي را زير كفش خود احساس كرد. ازدر اتاق مش رمضان تا در اتاق «شيدا» و پدرش اثري از كشيده شدن چيزي روي برف وجود داشت و عين قطر يك دايره حياط را به دو قسمت مساوي تقسيم كرده بود. وقتي بازپرس شمس به روبروي «شيدا» و پسري كه دست و پايش بسته شده بود رسيد با ديدن پاهاي برهنه، لرزان جواد كه برف ها تازانو روي آن چسبيده شده بود پي برد اين تنها آثار روي برف حياط خانه ننه قمر متعلق به او است. او با تعجب از شيدا پرسيد كه چرا دست و پاي پسر جوان را باز نكرده است وقتي جواب را شنيد فهميد كه با دختر عاقلي روبرو است، بازپرس با پاي گذاشتن در محل سرخوردن «جواد» به سمت خانه مش رمضان رفت و به دستور وي دست و پاي اين پسر باز شد و از «شيدا» اجازه گرفته شد تا او زير كرسي اتاق آنها خود را گرم كند. وقتي مأموران مي خواستند دست و پاي جواد را باز كنند بازپرس شمس ديد كه طناب ها مقداري شل هستند كه منطقي به نظر مي رسيد. «طبيعي» بود كه اين پسر سعي نكرده بود طناب ها را باز كند. باز پرس با دقت تمام بدون برهم زدن صحنه فرار «جواد» از قتلگاه خود را به آنجا رساند يك اتاق تاريك و كوچك كه كاملاً به هم ريخته بود، در قسمت جنوبي يعني انتهاي اتاق جسد مش رمضان طاقباز روي زمين افتاده بود و همه ديوارها خون آلود بود، آثار جراحت ها به گونه اي بودند كه مشخص مي كرد با چاقو به جان او افتاده اند و چسب دور دهان او نيز نشان مي داد كه براي عدم وجود سر و صدا چنين كاري را كرده اند. بازپرس شمس به دقت همه جا را بررسي كرد و با تمام شدن كارش به مأموران تشخيص هويت و پليس جنايي اجازه داد وارد قتلگاه مش رمضان شوند و خود به سمت اتاق «شيدا» و پدرش كه ديگر از سركار بازگشته بود رفت. «شيدا» قبل از «جواد» بازجويي شد: * كي پي به ماجرا بردي؟ ـ در خواب بودم، با كوبيده شدن چيزي به درخانه از خواب پريدم از پنجره ديدم «جواد» با دست و پاي بسته است، در را باز كردم ترسيده بودم ديدم «جواد» روي برف خود را از اتاق مش رمضان به در اتاق ما رسانده است. * كسي ديگر در حياط نبود؟ ـ هيچ كس ديگر نبود، اتفاقاً چون كسي نبود بيشتر ترسيدم خصوصاً اينكه «جواد» گفت مش رمضان را كشته اند. * «جواد» را مي شناختي؟ ـ چند باري در خريد خانه كمك من كرده بود، پدرم از او خوشش نمي آمد اما من بدي نديده بودم و هر وقت او را مي ديدم جواب سلامش را مي دادم. * شب گذشته سرو صدايي نشنيدي؟ ـ هيچ سروصدايي نشنيدم، تا نيمه هاي شب كه برف مي باريد جلوي پنجره قدم مي زدم و بعد از قطع شدن برف وقتي آسمان صاف شد دقايقي به ستاره ها نگاه كردم ديگر خوابم گرفته بود خوابيدم. * كسي را ديدي كه به خانه مش رمضان برود؟ ـ ببينيد من همه اش جلوي پنجره نبودم گاه گداري آنجا مي رفتم اگر كسي هم رفته باشد من بي اطلاعم. بازپرس شمس خيلي خوشحال بود كه دختر زيركي با روحيه اي بالا در روبرويش ايستاده است، «جواد» انگار يخ اش آب شده بود اما هنوز زيركرسي جا خوش كرده بود. * بگو ببينم چه اتفاقي افتاده؟ ـ مش رمضان بيچاره مي خواست برود به روستا به زن و بچه اش سربزند دوستانش او را كشتند. * دوستانش؟ ـ ساعت ۱۰ شب ديروز سه مرد به خانه ما آمدند آنها همگي همزبان مش رمضان بودند گاهي طوري حرف مي زدند كه من نمي فهميدم، كلي خنديدند و بعد يك نوشيدني محلي به خورد ما دادند، خيلي خوشمزه بود. * تا كي آنها در خانه شما بودند؟ ـ نمي دانم من خوابم برد برخلاف گذشته كه بيدار مي ماندم بعد از نوشيدن شربت محلي سريع خوابيدم وقتي به سوز سرما كه از در نيمه بازخانه مي آمد بيدار شدم ديدم دست و پاهايم بسته است و دور دهانم چسب زده اند. به سرو صورتم و لباس هايم نيز مقداري خون پاشيده شده بود. با ديدن جسد خون آلود مش رمضان وحشت كردم. * چرا به اتاق «شيدا» و پدرش رفتي؟ ـ مي دانستم فقط آنها تلفن دارند رفتم تا به آنها بگويم به پليس زنگ بزنند. * مي تواني مشخصات اسمي و ظاهري سه ميهمان را بگويي و آنها را چهره نگاري كني؟ ـ بله، آنها جاسم، حيدر، غلامرضا اسمشان بود، هيكلي بودند و… بازپرس شمس به سرنخ هايي خوبي دست پيداكرده بود وقتي دستور داد كه «جواد» براي چهره نگاري كامپيوتري قاتلان به اداره آگاهي انتقال داده شوند گزارش نااميد كننده اي از مأموران تشخيص هويت شنيد، هيچ اثرانگشت، ردپا و آثاري ديگر از قاتلان فراري چه در داخل خانه و چه بيرون آن به دست نيامده بود فقط يك نوشيدني با پنج ليوان در كف اتاق ديده شده بود كه تصور مي رفت مواد بيهوش كننده يا خواب آور داخل آن ريخته باشند و چاقويي نيز در حاليكه به شكم مش رمضان فرورفته بود به دست آمده است. فرداي آن روز، سه چهره كامپيوتري روي ميز بازپرس شمس بود و او اميدوارانه به عكس ها نگاه مي كرد بعد گزارش صحنه قتل را خواند و به مرور بازجويي هايش پرداخت خيلي جالب بود «شيدا» خيلي عاقلانه برخورد كرده بود. «جواد» وقتي از زبان بازپرس شنيد كه هيچ ميهماني در كار نبود و قاتل خود اوست خواست از خود دفاع كند اما تنها يك دليل ازسوي بازپرس شمس كافي بود كه باعث شود اين جوان طمعكار به قتل هم اتاقي اش اعتراف كند. «جواد» گفت: «آن شب چون مي دانستم مش رمضان پس انداز سه ساله اش را مي خواهد با خود به روستا ببرد و ديگر به تهران بازنگردد طمع باعث شد نقشه قتل او را بكشم، به مش رمضان شربت آغشته به خواب آور دادم بعد او را به قتل رساندم، سرشب بود سپس خودم نيز پس از خوردن نوشيدني خواب آور به بستن دست پايم و دهانم دست زدم وقتي از خواب بيدار شدم خودم را كشان كشان به درخانه «شيدا» و پدرش رساندم.» * پول ها را چه كردي؟ ـ هنوز برف مي باريد گفتم كه سرشب بود حدود ۹/۵ پول ها را از خانه خارج كردم و به يكي از دوستانم امانت دادم سپس به اتاق برگشتم و…
|
|
|
|
|
مروري بر پرونده هاي قديمي ـ ايران شريفي ( قسمت هفتم )
۳۶ ساعت تا مرگ
|
|
|
در بخش هاي گذشته خوانديد ايران شريفي پس از ربودن دو دختر هوويش تحت تعقيب پليس قرار گرفت و شناسايي شد. اين زن پس از دستگيري به قتل فاطمه ـ دختر ۵ ساله ـ در كرج و به قتل زهره ـ دختر ۱۰ ساله ـ در بندر انزلي اعتراف كرد. او در تمام جريانات دادگاه به اين نكته كه اغفال شده و جامعه به علت ناعدالتي هايي كه در حق او روا داشته است، خود را بيگناه مي دانست و مي گفت: رمضان شوهرم باعث تمام اين جنايات است و بايد او را نيز محاكمه كنيد. با وجود نظرات متفاوت در ميان اقشار مردم و مسؤولان حكم اعدام اين زن صادر شد. از آن به بعد تلاش براي اعدام ايران و يا جلوگيري از آن آغاز شد. هيچكس نمي توانست باور كند ايران شريفي اعدام مي شود يا نه؟ اين درحالي بود كه ايران شريفي در بند زنان زندان، بود. و اينك ادامه ماجرا
فاطمه اميرابراهيمي ـ نماينده بافق در مجلس شوراي ملي ـ نيز معتقد است: چون از امور قضايي بي اطلاع هستم نمي توانم در اين خصوص اظهار نظر كنم. ما فقط دلمان را به اين خوش كرده ايم كه عدالت اجرا مي شود و در غير اين صورت اگر جاني به صاحبش بخشيده شود فكر نمي كنم كسي ناراحت باشد . در اين ميان نظر مادر داغديده دو طفل هم تأثير دارد. من معتقدم مقصر اصلي شوهر ايران است كه با دو بار ازدواج كردن موجب بروز اين حادثه شده است. اين واقعه نتيجه عكس العمل روحي و جسمي زني است كه در برابر صدمات و لطمات روحي كه بر او وارد شده است به هر حال بايد ترتيبي داد كه در آينده چنين وقايعي پيش نيايد. يكي ديگر از بانوان نماينده مجلس شورا خانم ميهن صنيع است. او مي گويد: خانمها اصلاً مهربان و حساس هستندو بسيار زود تحت تأثير قرار مي گيرند. به همين دليل هم در اسلام مسأله قضا به آنها تفويض نشده است. اما قرآن مجيد در سوره مائده صراحت دارد كسي كه مرتكب قتل شد بايدبه كيفر جنايت برسد. من چون زن هستم دلم نمي خواهد كسي اعدام شود اما از جايي كه معقتد به اصل تشويق و تنبيه هستم معتقدم قاتل بايد قصاص شود تا نظام اجتماعي از هم گسيخته نشود. ببينيد در خيلي از كشورها كه حكم اعدام لغو و منسوخ شده است. جرم و جنايت بيشتري رخ مي دهد اما در ايران به دليل وجود قوانين مترقي اسلام ميزان جرم و جنايت نسبت به ساير كشورها كمتر است. به هر جهت درمورد ايران شريفي حكم بايد اجرا شود. به قول سعدي: ترحم بر پلنگ تيز دندان ستمكاري بود بر گوسفندان هما زاهدي ـ نماينده مردم همدان ـ مي گويد چون از امور قضايي اطلاع ندارم در اين مورد نظر نمي دهم. \ \ \ \ ۳۶ ساعت بعد وزارت دادگستري طي نامه اي وقت اعدام ايران شريفي را تعيين مي كند و به زندان قصر دستور مي دهد در سپيده دم روز دوشنبه ۵ تيرماه ايران شريفي را پس از انجام مراسم قانوني در محوطه زندان قصر به دار بزنند. از اين لحظه فقط ۳۶ ساعت تا پايان زندگي ايران شريفي باقي است. از سوي دادسراي تهران طي نامه اي به سيدمحمد حسيني تهراني يكي از دادياران مأموريت داده شده است به عنوان نماينده دادسراي تهران در مراسم اعدام شركت كند. همچنين دادستان تهران از پزشكي قانوني خواسته است يكي از پزشكان اين اداره براي انجام معاينات پزشكي و تشريفات قانوني قبل از اجراي حكم صبح روز دوشنبه در زندان حاضر باشند. مسؤولان زندان همه تلاش خود را به خرج مي دهند تا ضمن اين كه وسايل و مقدمات موردنياز را براي مراسم اعدام مهيا كنند ايران شريفي از ساعت و زمان اجراي حكم اطلاع پيدا نكند. به دستور رئيس زندان ورود هرگونه روزنامه و مجله به زندان زنان ممنوع شده است. اما تمام اين اقدامات بي نتيجه است. ايران شريفي مي داند كه بزودي اعدام خواهد شد. \ تعويق اجراي حكم اجراي حكم ايران شريفي از طرف وزارت دادگستري يك روز به تعويق مي افتد، به روز سه شنبه ۶ تيرماه سال ۵۱ موكول مي شود. نامه دادسراي استان براي معاينه ايران شريفي به دكتر مصطفوي نسب ـ رئيس اداره پزشكي قانوني ـ ابلاغ مي شود تا او نيمه شب سه شنبه محكوم را در زندان قصر معاينه كند. دكتر مصطفوي نسب كه تا آن زمان در مراسم اعدام ۵۰ محكوم به عنوان پزشك قانوني حضور داشته است، اين بار براي اولين بار است كه يك زن اعدامي را مورد معاينه قرار مي دهد. او در مورد احتمال تعويق اعدام ايران شريفي مي گويد: «تنها يك چيز اعدام را مي تواند به تعويق بيندازد و آن هم زماني است كه محكوم به نوعي بيماري جسمي مبتلا شود. زيرا طبق قانون محكوم به بيماري را نمي توان از دار آويخت و بايد تا زمان بهبودي كامل او صبر كرد. \ تلاش براي رهايي پسر بزرگ و برادر ايران شريفي براي رهايي او از دار مجازات تلاش همه جانبه اي را آغاز مي كنند. سعي آنها جلب رضايت پدر و مادر دو كودك مقتول ـ زهره و فاطمه ـ است. آنان چند بار به در خانه حاجيه مراجعه مي كنند ولي حرف حاجيه يكي است. ـ رضايت نمي دهم. آخرين بار آنان شب قبل از اعدام به در خانه رمضان بختياري مي روند و پيشنهاد مي كنند كه در برابر گرفتن ۵۰ هزار تومان پول نقد، رضايت بگيرند. پسر ايران شريفي به حاجيه و رمضان مي گويد: سرنوشت و ادامه زندگي و حيات ايران شريفي بستگي به اين رضايت از طرف شما دارد. حاجيه حرفش يكي است، او مصرانه جواب مي دهد: ـ ايران دو فرزند دلبند مرا بي رحمانه كشته است، به همين دليل بايد كشته شود، بايد اعدام شود تا به سزاي اعمالش برسد. من هرگز رضايت نمي دهم و منتظرم تا هرچه زودتر اعدامش كنند. وي درحالي كه اشك مي ريزد، مي گويد: ـ ۵۰ هزار تومان كه چيزي نيست، اگر تمام اتاقم را پر از طلا و جواهر كنيد، باز هم رضايت نخواهم داد. «ايران» بايد اعدام شود. \ بازتاب اجتماعي اعدام ايران شريفي در محافل و مجامع گوناگون به اشكال متفاوت مطرح است و بحثهاي داغي را به دنبال دارد. دكتر مليحه السادات ظهيرالاسلام زاده مي گويد: ايران شريفي دو كودك بي گناه را بي رحمانه كشته و قضات دادگستري پس از تحقيقات فراوان و كافي او را قاتل شناخته اند و از طرف وزير دادگستري هم حكم صادر شده است. من معتقد هستم كه اعدام به عنوان يك مجازات سزاوار براي او در نظر گرفته شده است. من به عنوان يك مادر تحصيلكرده مي گويم او بايد اعدام شود. ناهيد اسدي كه زني خانه دار است، مي گويد: ايران شريفي مستحق اعدام است. فكر مي كنم هيچ مادري با اعدام او مخالفت ندارد. مادران به خوبي مي دانند كه داغ فرزند تا چه اندازه جانگداز است. يك تاجر برنج مي گويد: اعدام ايران شريفي مي تواند درس عبرتي براي ديگران باشد و از وقوع جناياتي اين چنين جلوگيري كند. حالا ديگر همه مي دانند كه ايران شريفي اعدام خواهد شد و هيچ راه فراري هم ندارد. با اين وجود، همه با هيجان و دلهره و اضطراب ساعت به ساعت ماجرا را دنبال مي كنند. همه مي پرسند: آيا ايران شريفي اعدام خواهد شد؟ \ اولين دقايق بامداد ۶ تير ۱۳۵۱ شب از نيمه شب گذشته است. مردي روحاني وارد زندان مي شود. دقايقي بعد دكتر رضا مصطفوي نسب ـ پزشك قانوني تهران ـ به همراه نماينده دادستان به زندان قدم مي گذارند. ايران شريفي در سلول انفرادي اش خوابيده است. او هنوز نمي داند كه دارد آخرين لحظات زندگي اش را مي گذراند و در حياط زندان چوبه دار در انتظار اوست. عقربه هاي ساعت سه و نيم بامداد را نشان مي دهد. رئيس زندان زنان دو مأمور را روانه سلول «ايران» مي كند تا او را به دفتر زندان بياورند. صداي پاي مأموران در راهرو مي پيچد. وقتي كه كليد در داخل قفل مي چرخد، زنداني ناگهان از جا مي پرد، شتابزده چادر سفيد گلدارش را به سر مي كشد، وحشت زده و لرزان مي پرسد: چه خبر شده؟ چه كار داريد؟ مأموران كه سعي مي كنند خود را خونسرد نشان دهند، مي گويند: ناراحت نباش ايران خانم، چند نفر از دادگستري آمده اند، مثل اينكه جلسه اي در اتاق رئيس زندان ترتيب داده اند، شايد مي خواهند تو را ببخشند. ايران هيچ حرفي نمي زند. رنگش پريده است. چادر را دور خودش مي پيچد و به راه مي افتد. چند دقيقه بعد به اتاق رئيس زندان مي رسد. وارد مي شود. ديگر تمام صورتش را پوشانده است. ميان دو لنگه در مي ايستد. همه به او خيره شده اند. سكوت بر فضا حاكم است. رئيس زندان از او مي خواهد روي يك صندلي بنشيند. او به طرف يك صندلي مي رود. نگاه پرسشگرش همه زواياي اتاق را جست و جو مي كند. شايد چيزي دستگيرش شود. مي خواهد بداند براي چه او را به اينجا آورده اند؟ اما جرأت پرسش ندارد، شايد هم نمي خواهد جواب را بداند. وقتي مي نشيند،سرهنگ آباده مي گويد: ايران خانم از اين پيشامد متأسفم. براي نجات تو تلاش زيادي شد، ولي به جايي نرسيد. مرگ حق است و همه ما مي ميريم، برخي زودتر و برخي ديرتر. ايران مي لرزد، اما خودش را كنترل مي كند. سعي دارد كه خونسردي اش را حفظ كند، مي گويد: من هيچ ناراحت نيستم. چاره اي جز تسليم در برابر سرنوشت ندارم، اما من همه حرفهايم را در دادگاه نگفته ام. مرگ زهره و فاطمه به اين صورت كه مطرح شد، نبود. من نمي خواستم آنها را بكشم، اما اكنون كه من قاتل آنها شناخته شده ام، برايم مهم نيست. مي دانم كه شما در اينجا جمع شده ايد تا مرا اعدام كنيد. آماده ام. دلم مي خواهد كشته شوم.حاضرم. اومكث كوتاهي مي كند. اما چهره اش همچنان رنگ پريده است. مي گويد: فرزندانم براي نجات من تلاش زيادي كرده اند. مي خواستند مرا از چنگ مرگ نجات دهند، حتي حاضر شدند به خاطر نجات من دو نفر را به كشتن دهند و خودشان بميرند، ولي من به آنان گفتم تلاش بيهوده نكنيد. من قاتل شناخته شده ام و بايد بميرم. حسين تهراني ـ نماينده دادستان ـ براي دلداري ايران مي گويد: همه سعي داشتند كه تو از اعدام نجات پيدا كني، اما مقدور نشد. اكنون كه با اين واقعيت روبرو شده اي، خودت را ناراحت نكن. اين سرنوشت تو بود و بايد تسليم آن شوي. ايران شريفي به گريه مي افتد و... \ ادامه دارد
|
|
|
|