|
دكتر «احمد نقيب زاده» در گفت وگو با روزنامه ايران
اروپا، آتش زير خاكستر
|
|
|
گفت وگو از هادي خسرو شاهين «به پايان اتحاديه آتلانتيك شمالي (ناتو) خوش آمديد» اين جمله اي بود كه «فرانسوا هيزبورگ» مشاور وزارت امور خارجه فرانسه در مقطع اوج اختلافات آمريكا و اروپا در مورد حمله به عراق مطرح كرد. اين سخن به طور قطع، بيانگر تمايلات فراآتلانتيسم گرايي و روندهاي همگرايانه موجود در نزد كشورهاي اروپايي است. دكتر «احمد نقيب زاده» استاد روابط بين الملل در دانشگاه تهران و يكي از شاگردان برجسته (پروفسور برتران بديع) استاد شهير علم سياست در دانشگاههاي فرانسه به پرسشهاي ايران در مورد چشم انداز روندهاي همگرايي منطقه اي در اروپا و همچنين اختلافات ميان اتحاديه اروپا و آمريكا پاسخ داده است كه متن آنها در پي مي آيد: * اتحاديه اروپا از نظر سطح قدرت بسيار ناهمگون و نامتجانس است در حالي كه يكي از شرايط همگرايي منطقه اي، سطح قدرت متعادل كشورها است كه قصد همگرايي دارند. با اين وصف، تا چه ميزان احتمال شكل گيري رقابت و تضادهاي پنهاني ميان قدرتهاي بزرگ اروپا براي تصدي رهبري بر اتحاديه اروپا وجود دارد؟ \ نكته اي كه گفتيد، در نظريه هاي اشپيگل و كانتوري در چارچوب ضرورت هم سطح بودن قدرتها (Level of Power) مطرح شده است. در اتحاديه اروپا هم كه از قدرتهاي بزرگي نظير آلمان، فرانسه و انگلستان و قدرتهاي كوچكي مثل هلند، لوكزامبورگ و يونان تشكيل شده است، سطح قدرت يكسان نيست، ولي براساس اصل حاكميت دولتها و تساوي حقوقي دولتها، كشورهاي اروپايي توانسته اند اين معضل را ناديده بگيرند و حداقل از مشكل آفرين شدن آن بكاهند. ولي در سالهاي اخير كه بحث اروپاي شهروندان مطرح شده است، يك ترس و نگراني در كشورهاي كوچك اروپا به وجود آمده است. در حال حاضر، پاره اي از مردم لهستان و مجارستان نگراني خود را از پيوستن كشورهايشان به اتحاديه اروپا ابراز كرده اند. از سوي دگير، كشورهاي كوچك اروپا به دليل ضعفهايشان ناچار شده اند رياست قدرتهاي بزرگ اروپا را بپذيرند. در درون اتحاديه بزرگي كه در آينده نزديك ايجاد خواهد شد، كشورهاي كوچك از منافعي برخوردار مي شوند كه تا حدي مي تواند بر نگرانيهاي آنها غلبه كند. البته اتحاديه اروپا هم راهكارهايي را براي رفع نگراني كشورهاي كوچك در نظر گرفته است كه از جمله مي توان به احياي مناطق فرو ملي اشاره كرد. براساس اين راهكار، مناطق داخل كشورها مي توانند بطور مستقيم وارد اتحاديه اروپا شوند كه البته اين مسأله در پاره اي از كشورها مثل اسپانيا كه داراي منطقه كاتالونيا به پايتختي «بارسلون» است، بيشتر به چشم مي خورد. رقابتي كه بر سر تصدي رهبري بر اتحاديه اروپا از گذشته وجود داشته است، بيشتر در بين انگلستان، آلمان و فرانسه وجود دارد. اين كشورها نيز به نحوي، تقسيم كار را در بين خودشان پذيرفته اند. به عنوان مثال، آلمان نگاه به شرق دارد، فرانسه به جنوب، مديترانه و شمال آفريقا متمايل است و انگلستان نگاه خود را به فراسوي اقيانوس اطلس و مستعمرات سابق دارد و بدين وسيله بر آن نكته اي كه شما اشاره كرديد به گونه اي سرپوش گذاشته اند. لذا از حدت و صلابت تضادها كاسته شده است، ولي در هر صورت، اين مسأله همچون آتش زير خاكستر است و در مواقع بحراني خود را نشان داده و خواهد داد. * آيا استراتژي ايالات متحده آمريكا مبني بر تقويت اروپاي جوان در برابر اروپاي پير مي تواند اتحاديه اروپا را دچار بحران همكاري و همگرايي كند؟ \ اين استراتژي نيست، بلكه بيشتر نوعي اميدواري ايالات متحده نسبت به افزايش تضادها در اتحاديه اروپا است. البته مشاهده مي كنيم كه كشورهاي كوچك اروپا نسبت به فرآيند اروپاگرايي تعصب چنداني از خودنشان نمي دهند و اين احتمال وجود دارد كه اين چالشها از صلابت و استحكام اتحاديه اروپا بكاهد. اين اميدواري امروز ايالات متحده را در گذشته، انگلستان نيز داشته است. لندن همواره از روند اروپاگرايي آزرده خاطر بوده و زماني به اتحاديه اروپا پيوست كه نتوانست آن را از ميان بردارد. سياست انگلستان همواره اين بوده است كه كشورهاي بيشتري وارد اتحاديه اروپا شوند تا از صلابت اتحاديه كاسته شود. همين ديدگاه نيز در ايالات متحده آمريكا وجود دارد. به هر صورت، رقابت تنش ميان اتحاديه اروپا و ايالات متحده آمريكا در سالهاي آينده فزوني خواهد گرفت. زيرا اين تنش در جنگ جهاني دوم هم وجود داشت، ولي در پرتو جنگ سرد خود را پنهان كرده بود. امااز دهه۱۹۹۰ به بعد، اين رقابتها و تنش ها در حال آشكار شدن است. مخالفت اخير آلمان و فرانسه با جنگ آمريكا عليه عراق نشان دهنده تشديد اين تنشها است. اين اظهار اميدواري ايالات متحده آمريكا زمينه عيني در اروپا دارد، و لي احتمال آن بسيار ضعيف است كه ايالات متحده از طريق قرار دادن اروپاي جوان در برابر اروپاي پير بتواند رقيب ديرينه خود را به سستي و كاستي بكشاند. اختلافات اخير اعضاي اتحاديه اروپا در مورد قانون اساسي اروپا نيز بيشتر به مسائل فني و تكنيكي بازمي گردد و لذا اين مسأله خيلي جدي نيست. * برخي از تحليل گران مسائل اروپا بر اين باورند كه ناهمگوني ميان ابعاد قدرت آلمان وفرانسه و همچنين تضادهاي ديرينه تاريخي ميان اين دو كشور مانع از گسترش روندهاي همگرايانه ميان محور پاريس ـ برلين مي شود و يا حداقل، همگرايي در حوزه هاي استراتژيك را غير ممكن مي كند. نظر شما در اين زمينه چيست؟ \ محور پاريس و برلين را «دو گل» و «آدنائر» در نشست «رامبويه» پايه گذاشتند و بطور كلي، اين محور اساس اتحاديه اروپا است و روزي كه قرار شد بازار مشترك تشكيل شود، فرانسه و آلمان تصميم گرفتند اختلافات خود را كنار بگذارند و راهكارهاي مسالمت آميز را در پيش بگيرند و چون اين كار آگاهانه صورت گرفته، اين محور هر روز به سمت جلو حركت كرده است و هر سال، سران دو كشور، ملاقاتهاي منظمي را انجام مي دهند. لذا به نظر نمي آيد محور پاريس ـ برلين متزلزل شود. اختلافات تنها در زمينه تصدي رهبري بر اتحاديه اروپا است والبته جنبه اقتصادي هم دارد، ولي اگر نوعي تقسيم كار ميان دو كشور صورت بگيرد، اين اختلافات هم حل شدني است. علي رغم اين مسأله، بايد تأكيد كنم كه هر گونه تزلزل در محور پاريس ـ برلين به سست شدن پايه ها و ستونهاي اتحاديه اروپا منجر خواهد شد. * به نظر مي رسد آتلانتيسم گرايي در سياست تجارتي آلمان به عنوان يكي از قطب هاي مهم اتحاديه اروپا در حال كاهش است و در همان حال، اروپا گرايي و روابط نزديك با فرانسه در حال افزايش. آيا آلمان با اين سياست قادر خواهدبود جايگاه قدرتمند خود را در اروپا بازيابد و اساساً اين خط مشي جديد آلمان تحت چه شرايط و ضرورت هايي اتخاذ شده است؟ \ آلمان در دوران تقسيم به دو بخش، كشوري ضعيف بود و لذا به نقاط اتكا نياز داشت. اين تكيه گاهها عبارت بودند از آمريكا در قالب ناتو و فرانسه در قالب اروپاگرايي و حتي روسيه در قالب نگاه به شرق. وقتي كه آلمان به وحدت رسيد، نقاظ ضعف اين كشور برطرف شد، و لذا آلمان نياز گذشته خود را به آمريكا از دست داد و امروز مي تواند به عنوان يك كشور مستقل و قدرتمند و با تكيه بر اتحاديه اروپا وارد عرصه هاي بين المللي شود. اين شرايط جديد، منافع آلمان را به مراتب بهتر تأمين مي كند و به همين دليل است كه آلمان در برابر حمله آمريكا به عراق موضع گرفت. بنابراين آلمان، شرايطي را پشت سرگذاشته است به گونه اي كه امروز مدعي عضويت، در شوراي امنيت سازمان ملل متحد است. اين كشور از نظر اقتصادي و مسائل پولي قوي است و نقاط ضعف اين كشور تا حد زيادي برطرف شد و آلمان امروز وضعيت مناسب تري نسبت به گذشته پيدا كرده است. * سياستهاي انگلستان به عنوان يكي از كشورهاي قدرتمند اروپا همواره در تضاد با وحدت اروپا و بويژه سياستهاي فرانسه بوده است همين سياست انگلستان بود كه طرح جامعه دفاع اروپايي را در سال ۱۹۵۴ با شكست مواجه كرد. به نظر شما اين قدرت مهم اروپايي، محور پاريس ـ برلين و روندهاي همگرايانه در اروپا را در آينده با چه مشكلاتي مواجه خواهد كرد؟ \ انگلستان هيچ گاه از اتحاديه اروپا و تشكلهاي اروپايي استقبال نكرده است و فقط در شرايطي به اين تشكلهاي مي پيوندد كه چاره اي جز آن نداشته باشد. در مقابل ، آلمان و فرانسه هم تا اندازه اي سعي كرده اند نقطه نظرات انگلستان را در اتحاديه اروپا تأمين كنند تا اين كشور را در اتحاديه اروپا نگه دارند و در كنفرانس مساتريخت هم چيزي نمانده بود كه انگلستان از اتحاديه اروپا خارج شود و روند اروپا گرايي را با مشكل مواجه كند. آلمان و فرانسه در مورد پول مشترك فرصت بيشتري به لندن داده اند و دست آن را هم در ستون سوم ماستريخت باز گذاشته اند. فرانسويان نيز سعي مي كنند همانند ملاقاتهاي سالانه با سران آلمان، ملاقاتهايي را هم بصورت منظم با رهبران انگلستان داشته باشند نشست نخست وزير انگلستان و رئيس جمهوري فرانسه نيز در «سن مالو» در سال ۲۰۰۱ نشاندهنده آن است كه وزنه بريتانيا در اتحاديه اروپا براي كشورهاي اروپاي قاره اي حائز اهميت است. بنابراين رقابت در اروپا وجود دارد، ولي اروپايي ها درس بزرگي را آموخته اند، مبني بر اينكه وقتي در برابر مشكلي قرار مي گيرند، يا بايد آن را دور بزنند و يا برآن فائق آيند. * اختلافات ميان اروپا وآمريكا پس از حمله به عراق روبه افزايش است. در حاليكه اروپا به دنبال چند قطبي شدن جهان است، ايالات متحده حفظ وضع موجود را مي طلبد. به نظر شما، با اين وصف و نيز با توجه به ناتواني اتحاديه اروپا در برابر آمريكا به لحاظ اقتصادي و نظامي، رويكرد استراتژيك اتحاديه اروپا در چند قطبي كردن جهان تا چه ميزان باموفقيت روبرو خواهد شد؟ \ اين يك كشمكشي است كه پس از فروپاشي اتحاد شوروي به وجود آمده است و آمريكاييها سعي دارند جهان تك قطبي را بر جهان تحميل كنندو كشورهاي اروپايي نيز به دنبال جهان چندقطبي هستند. اروپاييها نيز براي تحقق اهدافشان ابزار مختص به خود را دارند آنچه كه بنده پيش بيني مي كنم، اين است كه در آينده، وضعيت بينابيني شكل مي گيرد يعني آمريكا به يك صلح آمريكايي رضايت خواهدداد و اروپا نيز اقتدار خود را در عرصه بين المللي حفظ خواهد كرد. در حال حاضر ما در مرحله گذار هستيم. به عبارت ديگر، در اين مرحله اروپاييان در كشمكشهاي جهاني در مقابل آمريكا عقب نشيني خواهند كرد، ولي در عين حال، در سازمان تجارت جهاني، موفق شده اند كه مالياتهاي سنگين آمريكا بر واردات فولاد اروپا را بردارند و اين تا حد زيادي وزنه را به سود اروپا تغيير مي دهد. كشورهاي اروپايي باتوجه به درگيريهاي موجود در عراق اظهار اميدواري مي كنند كه عراق به ويتنام ديگري براي آمريكا تبديل شود تا پاي غول يك چشم بشكند و در عرصه هاي ديگر از آن امتياز بگيرند. رويدادها نيز نشان مي دهند كه اميدواري اروپا بدون دليل نيست و به نظر مي رسد آمريكا بار ديگر دست همكاري به سوي اروپاييان دراز خواهد كرد. تمامي اين مسائل به استقرار يك صلح آمريكايي در يك نظام چندقطبي كمك خواهد كرد. * اتحاديه اروپا به دليل فقدان قدرت نظامي و اقتصادي لازم براي رقابت با سياستهاي آمريكا در جهان، تأكيد بيش از اندازه اي بر ديپلماسي مي كند. به گونه اي كه برخي مي پندارند ديپلماسي در سياستهاي اروپا از يك ابزار به يك هدف تبديل شده است. آيا اين مسأله چشم انداز ايالات متحده اروپا و روندهاي چندجانبه گرا را در روابط بين الملل با دشواريهاي جدي مواجه نخواهد كرد؟ \ تأكيد بر ديپلماسي قاعدتا ً نبايد به يك چالش براي اروپا تبديل شود، بلكه برعكس، باعث استحكام پيوندهاي اروپايي مي شود. ديپلماسي درزمينه ايران خيلي خوب عمل كرد. البته كشورهاي اروپايي در كنار ديپلماسي در تلاش هستند تا بر وزنه نظامي خود بيفزايند. آنها يك ستاد مشترك اروپايي در نشست بئاتريس به وجودآوردندو اكنون به دنبال ايجاديك ارتش مشترك اروپايي هستند. البته اين موضوع زمان زيادي را مي طلبد، ولي در مجموع، اروپاييان در حال حاضر از ابزار ديپلماتيك استفاده مي كنند تا به قدرت نظامي لازم هم دست پيدا كنند. * زمينه ديگر اختلافات ميان اروپا وآمريكا، خاورميانه است. به نظر مي رسد اتحاديه اروپا درمقابل پروژه هاي جديد آمريكا براي خاورميانه خواهان حفظ وضع موجود در اين منطقه مهم و استراتژيك است. اين در حالي است كه اتحاديه اروپا از تأثيرگذاري بالايي بر روندهاي سياسي خاورميانه برخوردار نيست. آيا اروپا با حمايت از سيستمهاي سياسي اقتدارگراي خاورميانه قادر خواهند بود پروژه هاي جديد آمريكا را در اين منطقه با مشكلات جدي مواجه كند؟ \ مركز اختلافات آمريكا و اروپا همين منطقه خاورميانه است. اين رقابت از همان زمان جنگ سرد آغاز شده است، ولي كشورهاي اروپايي در اين منطقه گام به گام عقب نشسته اند و دامنه نفوذشان را محدود كرده اند و حتي در مقطعي، كار به جايي رسيد كه «ديالوگ اورو ـ عرب » را در ۱۹۷۳ به وجود آوردند و با اين كار، دوباره حوزه نفوذشان رامحدودتر كردند و اكنون كشورهاي ۵+۵ و ۳+۳ ، يعني سه كشور فرانسه، ايتاليا و اسپانيا در اروپا و سه كشور مغرب عربي در شمال آفريقا گفت وگوهايي را انجام مي دهند. اما متأسفانه هيچ يك از اين راهكارها به نتيجه اي نرسيده است، زيرا آمريكا اجازه فعاليتهاي مستقل را به اروپا درخاورميانه نمي دهد. اما يك راه براي اروپا همچنان وجود دارد و آن برقراري و گسترش روابط دوجانبه باكشورهاي خاورميانه است. اين روابط را در دوران صدام، فرانسويها آزمايش كردند و روابط مستحكمي نيز بين آنها به وجود آمد، ولي با سقوط صدام حسين، اين پايگاه از دست اروپا خارج شد. در حال حاضر نيز ايران براي اروپا جاذبه دارد، زيراكشوري مقاوم در برابر آمريكا محسوب مي شود. استحكام وضعيت بين المللي ايران به سود اروپا خواهد بود و اتحاديه اروپا نيز به شدت از اين وضعيت استقبال مي كند. در كنار اين موضوع نيز اروپا سعي دارد روابط خود را با ساير كشورهاي منطقه گسترش دهد، اما اروپا به عنوان بازيگر در صحنه شطرنج خاورميانه امكانات چنداني ندارد، و لذا به سياست انتقادي عليه آمريكا روي آورده اند. بايد توجه داشت كه دست اروپا در قضيه فلسطين و اسرائيل نيز بسيار بسته است و لذا اروپاييان مجبورند در قبال روند موجود سكوت پيشه كنند.
|