سه شنبه ۲ دي ۱۳۸۲ - ۲۸ شوال ۱۴۲۴
Tue, Dec 23, 2003
فرهنگ و پايداري
شماره ۲۶۷۵
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
جوان
فرهنگ و پايداري
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
ضميمه ۱
ضميمه ۲
ضميمه ۳
ضميمه ۴
ضميمه ۵
ضميمه ۶
ضميمه ۷
ضميمه ۸
آرشيو
آسمان گريست
با هنرمندان دفاع مقدس
پرواز با بال فرشته
148638.jpg
عمليات حضرت مهدي(عج) نزديك بود. دو روز بيشتر فرصت نداشتيم و ما در طول اين دو روز تمام سعي مان را به كار مي برديم تا عمليات را بهتر انجام دهيم دكتر گواهي داده بود علي كه يكي از بهترين رزمنده ها بود براي عمل جراحي كليه هايش به اهواز برود ولي او مصمم بود كه در جبهه بماند و من هرچه اصرار كردم كه تو با اين درد مزمن نمي تواني به عمليات بيايي در پاسخم گفت: دو ماه تمام، شب و روز انتظار كشيدم تا يك چنين روزي برسد. حالا چگونه مي توانم دو روز مانده به عمليات صحنه را ترك كنم. شب قبل از عمليات همه در يك سنگر جمع شديم. سنگري بود به طول ۲۰ متر و عرض ۲متر فرمانده ماشروع به سخنراني كرد و نقشه عمليات را تشريح كرد.
بعد از دقايقي هركس به كاري مشغول شد من و علي عضو گروه اخلاص بوديم. علي هميشه آر.پي.جي مي زد و من هم كمكي او بودم . ساعت ۲‎/۵ بامداد بود بلند شدم وضو گرفتم و قرآن را باز كردم با علي دعا خوانديم و از خداوند طلب آمرزش كرديم علي بارها مي گفت: حميد من خيلي گناه كرده ام و تنها با شهادتم ممكن است خداوند گناهانم را ببخشد او وقتي به ياد شهداي هويزه مي افتاد بسيار ناراحت مي شد موقع حركت رسيد ساعت ۴ خود را از ميان جنگل به كانالي كه به سنگر عراقي ها منتهي مي شد رسانديم. هوا هنوز گرگ و ميش بود. نماز را به حالت نشسته در داخل كانال خوانديم به حالت سينه خيز از داخل كانال به طرف خاكريز عراقي ها رفتيم ۳ ساعت طول كشيد تا به نزديك خاكريز رسيديم و منتظر آتش تهيه بچه هاي توپخانه مانديم هنوز دقايقي نگذشته بود كه باران گلوله نيروهاي خودي شروع به باريدن كرد و بعد از آتش تهيه بچه ها با گفتن الله اكبر از كانال بيرون آمدند و به طرف سنگر عراقي ها يورش برديم درست لحظه اي كه من و علي مي خواستيم از كانال بيرون بياييم، تيربارچي بعثي كه در ۲۰متري كانال موضع گرفته بود خروج آر.پي.جي علي را كه از كوله اش بيرون آمده بود ديد و شروع به تيراندازي كرد ما در داخل كانال به حالت نشسته منتظر فرصت بوديم و تيرها زوزه كنان از بالاي سرمان رد مي شدند فقط كافي بود سرمان را كمي بالا بگيريم تا اينكه در يك فرصت كوتاه علي با دست چپ خرج موشك آر.پي .جي را بازكرد و يكدفعه با سرعت عجيبي با حالت كمرخم به طرف انتهاي كانال شروع به دويدن كرد و من هم به دنبال او. در انتهاي كانال دوتن از برادران كه روي مين رفته بودند پاهايشان از ناحيه ران قطع شده بود چون وقت كمي بود سريع از كنارشان گذشتيم.
من با علي فاصله كمي داشتم اما وقتي كه از كانال بيرون آمدم به هر طرف نگاه كردم علي را نديدم گلوله ها يكي بعد از ديگري منفجر مي شد برادران، تيربارچي را سوراخ سوراخ كرده بودند بالاي خاكريز رفتم چشمانم به دنبال علي بود از بالاي خاكريز در ميان رگبارهاي بي امان به هر طرف نگاه كردم از علي خبري نبود در حالي كه علي را صدا مي زدم بالاي سر شهدايمان مي رفتم اما علي نبود در اين حال برادر شريف را ديدم كه فرياد مي زد علي خان زاده را بگوييد به دنبال تانك ها برود اما علي نبود از پيدا كردن علي نا اميد شده بودم مي خواستم سه تا موشك آر.پي.جي را كه داشتم به يكي از بچه ها بدهم كه ناگهان علي را ديدم كه از داخل كانال بزرگي دستش را بلند كرد و علامت داد. تصميم گرفتم به هر طريقي خودم را به علي برسانم اما هنوز قدم سوم را برنداشته بودم كه گردوخاك عجيبي دور وبر علي را گرفت و هر چه كه در اطرافش بود به هوا پرتاب شد و پس از آن ديگر علي شير را نديدم ديگر علي نبود تا با دستش علامت دهد با شتاب فاصله بين خود و علي را طي كردم اما از آنچه كه ديدم بر خودم لرزيدم علي نبود بلكه جسمي تكه تكه از او بود در اثر برخورد با مين همان لحظه اول دو پايش قطع شده بود و با بال فرشته ها در آسمان سير مي كرد و من ماندم و ياد علي و خنده هايش.
وحيد حميدي
آسمان گريست
براي شهيد ناصر كاظمي ـ فرمانده لشگر ويژه شهدا
148626.jpg
خردادماه سال ۱۳۳۵ در انتهاي فصل بهار ـ فصل شكفتن و رويش ـ بود كه به دنيا آمدي. همه از آمدنت خوشحال بودند. درست مثل رفتنت كه همه دلها را عزادار نگاههاي مهربانت كردي و ابرها، آسمان، آسمان، فاصله هاي تاتورا باريدند و خورشيد با هزار آواز به استقبال تو بود و سقف خانه هاي گلي كه تو مي شناختي، ديرسالي است كه چشم انتظار لبخندهاي سبز تواند.از ياد نبرده ام كه از همان دوران كودكي به فكر فقير و فقرا بودي و به دادشان مي رسيدي. كسي نمي داند كه اين خصوصيات را از كجا آموخته بودي. هرچه بود، در بين بچه هاي هم سن و سال خودت نمونه بودي، مي گفتي: من دوست ندارم لباس نو بپوشم، درحالي كه بچه هاي ديگران از آن محرومند.» هرچه كه بزرگتر مي شدي، شوق تحصيل و توجه به مسائل معنوي هم در تو رشد مي كرد. بالاخره دانشگاه قبول شدي. همراه تحصيل به شغل معلمي هم پرداختي. اينجا هم آن خصوصيت كودكي ات را فراموش نكردي. باز هم آمدي به جنوب. به جنوب خوب. به مدارس محروم. ميزهاي رنگ و رو رفته، بچه هاي سرما. دستهاي يخ زده. همراه و همداغ آنها بودي. به بچه هاي شكفته در فقر عشق مي ورزيدي. نمي توانستي كنارشان نباشي و فراموششان كني. برايشان كتاب تهيه مي كردي تا دغدغه جا ماندن نداشته باشند. انقلاب كه پيروز شد، بلافاصله جذب سپاه شدي تا آنجا خدمت كني. بعد از اينكه دوره اي مختصر ديدي، باز هم عازم منطقه شدي و اين بار زابل چهار ماه ميزبان دلتنگي هاي تو بود. پدرت نقل مي كند: «وقتي كه از آن ديار مي آمدي، با او به درد دل مي نشستي كه مردم آنجا چقدر محرومند و گاهي گريه مي كردي براي اين همه محروميت! مدتي كه گذشتي، آمدي به خوزستان و آنجا را هم كه جنوب بود، تجربه كردي. كردستان كه گرفتار آتش و دود شد، به پيشنهاد شهيد بروجردي همراه چند نفر از بچه ها به پاوه رفتي. مدتي به عنوان فرماندار، دوره اي هم با فرماندهي سپاه. مردم پاوه تو را به ياد دارند. حتي اهل تسنن كه هر هفته ها در نماز جمعه هايشان شركت مي كردي و به عنوان سخنران پيش از خطبه آنان را از خودت جدا نمي دانستي و همين باعث جلب اعتماد آنان نسبت به تو شد تا جايي كه مردم براي حتي حل اختلافات خانوادگي از تو درخواست كمك مي كردند و تو با آنكه مجرد بودي، از عهده اين كار به خوبي برآمدي. آنقدر به مردم ايمان داشتي كه مي گفتي مناطق كردنشين را بايد نيروهاي بومي آزاد كنند. به همين خاطر بود كه در خرداد ۵۹ براي آزادسازي شهر نوسود از مردم كمك طلبيدي كه خود را به پاوه برسانند. اوايل همان سال بود كه عمليات موفقي انجام دادي. هنگام بازگشت از منطقه مورد اصابت گلوله قرار گرفتي. بايد از رودخانه سيروان مي گذشتي. آب سرد بود. همه از تو مي خواستند كه برگردي و نيايي. اما تو قبول نكردي. چشم كه باز كردي، در بيمارستان بودي. پرستار تعجب كرده بود كه چطور شهيد نشده اي. بعد خودت هم حيران از اينكه در مدتي كه از رودخانه گذشتي، چطور آب از كمرت بالاتر نيامده است؟ خاطرم هست آهي كشيدي، ناله اي كردي و از اينكه فرشته ها دستت را نگرفته اند، گله مند بودي و زير لب ناليدي كه باز هم ما را نطلبيدند.
چند سالي از آن سال گذشت تا اينكه سال ۶۱ متأهل شدي و باز هم در كردستان ماندي. گويا تو و كوههاي بلند كردستان درد دل همديگر را خوب مي فهميديد و عاقبت هم خاك كردستان تو را طلبيد. آن روز كه براي پاكسازي محور پيرانشهر ـ سردشت رفته بودي، آوازهاي غمگيني در راه بود و دلهاي بي شماري سمت مويه هاي سوزناك مي وزيدند. اما تو روزها و شبهاي زيادي پي شهادت دويده بودي و حاضر نبودي آن را از دست بدهي. وقتي خبر شهادتت رسيد، آسمان كردستان ، آسمان گريست و نگاهها و دلهاي بسياري كبوترانه سمت تو بال مي گشودند. برادرم! نمي دانم مي داني يا نه! دلهاي كرد بسياري براي تشييع تو آمدند. دلهايي پر از حسرت و غم. دلهايي كه تو گويي برادر خويش را از دست داده بودند. بي پناه مانده بودند.
از ماشينهاي بسياري كه براي وداع آخرين با تو آمده بودند، در برگشت يكي مورد اصابت آرپي جي كينه توزان قرار گرفت. تا آنهايي كه بي قرار رفتن تو بودند، به تو بپيوندند. مادر يكي از شهداي كردستان گريه كنان مي ناليد و مي گفت: من در شهادت فرزندم اين قدر ناراحت نشدم. او از فرزندم عزيزتر بود. بچه ها مي گويند: هيچ وقت نتوانستيم تو را از صحنه نبرد دور نگاه داريم. هميشه قبل از همه وارد عرصه خون و خاك و آتش و دود مي شد. هم تو و هم من خوب مي دانيم كه علاقه زيادي به شهيد بروجردي داشتي تا جايي كه اگر تلفني با او صحبت مي كردي، به احترامش بلند مي شدي و ايستاده با او حرف مي زدي.
و آخرين نوشته هايت را در وصيتنامه ات آورده اي: «شايد بيش از دو سال است كه آمادگي شهادت را به نظر خودم دارا مي باشم، ولي نظر خودم اصلاً شرط نيست، بلكه نظر خداوند تبارك و تعالي شرط است.» و نظر خداوند مهربان اين بود كه تو در كردستان به ياران رفته ات بپيوندي.
با هنرمندان دفاع مقدس
صادق رحماني
148650.jpg
«با همين واژه هاي معمولي»، «انار و بادگير»، «همه چيزها آبي است» و «برگزيده شعرها» بخشي از آثار صادق رحماني، شاعر نام آشنا و پرتلاش روزگار ماست. وي دانشنامه كارشناسي ادبيات فارسي را از دانشگاه تهران اخذ نموده و در حال حاضر با صدا و سيماي جمهوري اسلامي و سيما فيلم همكاري دارد.
بخشي از آثار رحماني در مجموعه هاي گردآوري شده ويژه دفاع مقدس انتشار يافته است. او همچنين با شركت در همايشهاي سراسري شعر دفاع مقدس و شبهاي شعر دفاع و مقاومت حضور جدي خود را در اين حوزه (شعر دفاع مقدس) اعلام كرده است.
\ نظرتان راجع به برگزاري كنگره هاي شعر دفاع مقدس چيست؟
* در يك عبارت بايد گفت: «بايد در فكر قالبهاي نوتر بود.» زماني شايد به طور ميانگين هر يك ماه در ايران كنگره اي، همايشي، شب شعري با عنوان دفاع مقدس برگزار مي شد. كنگره هاي سراسري كه همه دوستان هم شاهد آن بوده اند و بسيار مفصل، در يكي از شهرهاي مرزي برپا مي شد و شاعران گرد هم مي آمدند، اما همين شاعران دفاع مقدس اكنون، فضاي ذهني و زباني شان تغيير كرده است. درست هم همين است. در وضعيتي كه فن آوريهاي جديد با سرعت هرچه تمامتر، ذهن و زبان نويسندگان و شاعران را تسخير كرده است، فضا نيز تغيير خواهد كرد. اتفاقاً در همين كنگره دوازدهم كه در كنار شهداي گمنام در فضاي باز مسجد بلال برگزار شد، مسؤولان برگزاري از فن آوري رايانه اي استفاده كرده بودند و از طريق وبلاگ و اينترنت، اطلاع رساني كرده بودند كه نشان دهنده تفكر همگام با زمان دوستان در اين داستان است. خواه ناخواه زبان امروز در غزل، زبان سالهاي گذشته نيست، ديگر در شعر امروز از آن حماسه ها خبري نمي توان گرفت و نبايد هم چنين توقعي داشت.
\ واكنش نسل سومي ها در اين حوزه چگونه بوده است؟
* نسل سوم، آناني كه با درونمايه و پيام دفاع مقدس آشنا شده اند، نمي توانند آن حس شعرهاي حماسي را در خود بپرورانند، نسل سوم نمي تواند زبان خود را حماسي كند، چون ديگر از آن فضا دور افتاده است. ما در زمينه شعر دفاع مقدس بايد از آنان چيزهاي ديگري را بخواهيم. بايد در اين زمينه البته فكر كرد كه چه چيزي از شعر دفاع مقدس، از شاعران نسل امروز مي خواهيم. اين مسأله بايد روشن شود. نسل سوم نمي تواند با آن حرارتي كه شاعران نسل دوم شعر مي گفتند و شعر مي خواندند، شعر بگويد و بخواند.
بايد گفت كه شاعران نسل دوم هم در اين فضاي آرام امروزي مجال سرودن شعرهاي حماسي را ندارند و خيلي ها هم به شعرهايي با زباني نرم و عاشقانه رو آورده اند.
\ از فعاليتهاي اخيرتان (در همين حوزه دفاع مقدس) بگوييد؟
* من هم دچار همين فضا شده ام، يعني پس از آخرين شعرهايم در حوزه دفاع مقدس، يعني پس از پايان جنگ، ديگر نتوانستم خودم را با شعر دفاع مقدس تطبيق دهم و سراغ تصاوير و مضامين و موضوعات ديگري رفته ام. مثلاً سعي كرده ام به شعرهاي كوتاه روي بياورم كه در آن خيال و تصوير حرف اول را مي زند يا به شعرهاي بلند با مضامين فلسفي ـ عاشقانه روي بياورم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |