|
آسمان گريست
براي شهيد ناصر كاظمي ـ فرمانده لشگر ويژه شهدا
|
|
|
خردادماه سال ۱۳۳۵ در انتهاي فصل بهار ـ فصل شكفتن و رويش ـ بود كه به دنيا آمدي. همه از آمدنت خوشحال بودند. درست مثل رفتنت كه همه دلها را عزادار نگاههاي مهربانت كردي و ابرها، آسمان، آسمان، فاصله هاي تاتورا باريدند و خورشيد با هزار آواز به استقبال تو بود و سقف خانه هاي گلي كه تو مي شناختي، ديرسالي است كه چشم انتظار لبخندهاي سبز تواند.از ياد نبرده ام كه از همان دوران كودكي به فكر فقير و فقرا بودي و به دادشان مي رسيدي. كسي نمي داند كه اين خصوصيات را از كجا آموخته بودي. هرچه بود، در بين بچه هاي هم سن و سال خودت نمونه بودي، مي گفتي: من دوست ندارم لباس نو بپوشم، درحالي كه بچه هاي ديگران از آن محرومند.» هرچه كه بزرگتر مي شدي، شوق تحصيل و توجه به مسائل معنوي هم در تو رشد مي كرد. بالاخره دانشگاه قبول شدي. همراه تحصيل به شغل معلمي هم پرداختي. اينجا هم آن خصوصيت كودكي ات را فراموش نكردي. باز هم آمدي به جنوب. به جنوب خوب. به مدارس محروم. ميزهاي رنگ و رو رفته، بچه هاي سرما. دستهاي يخ زده. همراه و همداغ آنها بودي. به بچه هاي شكفته در فقر عشق مي ورزيدي. نمي توانستي كنارشان نباشي و فراموششان كني. برايشان كتاب تهيه مي كردي تا دغدغه جا ماندن نداشته باشند. انقلاب كه پيروز شد، بلافاصله جذب سپاه شدي تا آنجا خدمت كني. بعد از اينكه دوره اي مختصر ديدي، باز هم عازم منطقه شدي و اين بار زابل چهار ماه ميزبان دلتنگي هاي تو بود. پدرت نقل مي كند: «وقتي كه از آن ديار مي آمدي، با او به درد دل مي نشستي كه مردم آنجا چقدر محرومند و گاهي گريه مي كردي براي اين همه محروميت! مدتي كه گذشتي، آمدي به خوزستان و آنجا را هم كه جنوب بود، تجربه كردي. كردستان كه گرفتار آتش و دود شد، به پيشنهاد شهيد بروجردي همراه چند نفر از بچه ها به پاوه رفتي. مدتي به عنوان فرماندار، دوره اي هم با فرماندهي سپاه. مردم پاوه تو را به ياد دارند. حتي اهل تسنن كه هر هفته ها در نماز جمعه هايشان شركت مي كردي و به عنوان سخنران پيش از خطبه آنان را از خودت جدا نمي دانستي و همين باعث جلب اعتماد آنان نسبت به تو شد تا جايي كه مردم براي حتي حل اختلافات خانوادگي از تو درخواست كمك مي كردند و تو با آنكه مجرد بودي، از عهده اين كار به خوبي برآمدي. آنقدر به مردم ايمان داشتي كه مي گفتي مناطق كردنشين را بايد نيروهاي بومي آزاد كنند. به همين خاطر بود كه در خرداد ۵۹ براي آزادسازي شهر نوسود از مردم كمك طلبيدي كه خود را به پاوه برسانند. اوايل همان سال بود كه عمليات موفقي انجام دادي. هنگام بازگشت از منطقه مورد اصابت گلوله قرار گرفتي. بايد از رودخانه سيروان مي گذشتي. آب سرد بود. همه از تو مي خواستند كه برگردي و نيايي. اما تو قبول نكردي. چشم كه باز كردي، در بيمارستان بودي. پرستار تعجب كرده بود كه چطور شهيد نشده اي. بعد خودت هم حيران از اينكه در مدتي كه از رودخانه گذشتي، چطور آب از كمرت بالاتر نيامده است؟ خاطرم هست آهي كشيدي، ناله اي كردي و از اينكه فرشته ها دستت را نگرفته اند، گله مند بودي و زير لب ناليدي كه باز هم ما را نطلبيدند. چند سالي از آن سال گذشت تا اينكه سال ۶۱ متأهل شدي و باز هم در كردستان ماندي. گويا تو و كوههاي بلند كردستان درد دل همديگر را خوب مي فهميديد و عاقبت هم خاك كردستان تو را طلبيد. آن روز كه براي پاكسازي محور پيرانشهر ـ سردشت رفته بودي، آوازهاي غمگيني در راه بود و دلهاي بي شماري سمت مويه هاي سوزناك مي وزيدند. اما تو روزها و شبهاي زيادي پي شهادت دويده بودي و حاضر نبودي آن را از دست بدهي. وقتي خبر شهادتت رسيد، آسمان كردستان ، آسمان گريست و نگاهها و دلهاي بسياري كبوترانه سمت تو بال مي گشودند. برادرم! نمي دانم مي داني يا نه! دلهاي كرد بسياري براي تشييع تو آمدند. دلهايي پر از حسرت و غم. دلهايي كه تو گويي برادر خويش را از دست داده بودند. بي پناه مانده بودند. از ماشينهاي بسياري كه براي وداع آخرين با تو آمده بودند، در برگشت يكي مورد اصابت آرپي جي كينه توزان قرار گرفت. تا آنهايي كه بي قرار رفتن تو بودند، به تو بپيوندند. مادر يكي از شهداي كردستان گريه كنان مي ناليد و مي گفت: من در شهادت فرزندم اين قدر ناراحت نشدم. او از فرزندم عزيزتر بود. بچه ها مي گويند: هيچ وقت نتوانستيم تو را از صحنه نبرد دور نگاه داريم. هميشه قبل از همه وارد عرصه خون و خاك و آتش و دود مي شد. هم تو و هم من خوب مي دانيم كه علاقه زيادي به شهيد بروجردي داشتي تا جايي كه اگر تلفني با او صحبت مي كردي، به احترامش بلند مي شدي و ايستاده با او حرف مي زدي. و آخرين نوشته هايت را در وصيتنامه ات آورده اي: «شايد بيش از دو سال است كه آمادگي شهادت را به نظر خودم دارا مي باشم، ولي نظر خودم اصلاً شرط نيست، بلكه نظر خداوند تبارك و تعالي شرط است.» و نظر خداوند مهربان اين بود كه تو در كردستان به ياران رفته ات بپيوندي.
|