|
پس از شش سال دوندگي در دادگاههاي سوئد
مرد ايراني مقيم سوئد از ديدار دخترانش محروم شد
* پدر ايراني :مادر سوئدي دخترانم از هر ترفند و نگاه تبعيض نژادي دستگاه قضايي سوئدبراي محروم كردن من از ديدن فرزندانم استفاده كرده است
|
|
|
منصور قاليچه چي مردي كه ۴۳ سال دارد در گفت وگو با خبرنگار بخش حوادث «ايران» گفت: ۱۹ سال پيش بود كه به سوئد رفتم و در اين كشور تحصيلاتم را در رشته روانشناسي آغاز كردم .در سال ۸۷ ميلادي بود كه با يك خانم سوئدي در كلاس هاي پيش دانشگاهي آشنا شدم. همان زمان در دانشگاه لوند سوئد درس مي خوانديم. وي اضافه كرد: در حالي كه دوره فوق ليسانسم را در رشته روانشناسي كاري مي گذراندم با همان خانم سوئدي كه «ماري » نام داشت، ازدواج شرعي كرديم. او اصرار داشت كه مراسم ازدواج مان در كليسا برگزار شود ولي من نمي خواستم در كليسا ازدواج كنم به اين علت بود كه ما رسماً ازدواج نكرديم. در حالي كه با اين ازدواج «ماري » همسر من به همراه دو بچه اش كه يكي ۱۰ ماهه و ديگري ۲ و نيم ساله بود به خانه من آمده بودند و اكثر اوقات من در كنار بچه هايش بودم واو در رشته پزشكي درس مي خواند. وي اضافه كرد: سال ۸۹ بعد ازدوسال از زندگي مشترك با «ماري» دختر اول من به دنيا آمد، اسم او را «نگيسا» گذاشتيم. كم كم متوجه اختلافات مان شدم. با اين حال زندگي مان ادامه داشت. بيشتر اوقات من به بچه ها رسيدگي مي كردم و او در دانشگاه بود تا اينكه با وجود تمام مشكلاتي كه داشتيم در سال ۹۴ دخترم الميرا به دنيا آمد. وي گفت: اختلاف ميان من و ماري در سال۹۶ به اوج خود رسيد و هر دو به اين مسأله كه ديگر نمي توانيم با هم سازش داشته باشيم توافق پيدا كرده بوديم و مي دانستيم كه بايد از هم جدا شويم به اين علت تمام تلاش من بر اين شد كه بچه ها ضربه نخورند. به اين علت موافقت نامه اي با «ماري» نوشتيم ولي ماري از شهر« مالمو» كه درآن زندگي مي كرديم به شهر «ايستاد» رفت وبچه ها را نيز با خودش برد. همين مسأله باعث شد «نگيسا» كه كلاس اول رادر يك مدرسه خصوصي درس خوانده بود، ناچار شود يك سال ديگر در شهر «ايستاد» دوباره كلاس اول را بگذراند. اين مرد ايراني اضافه كرد: «ماري» چون دوره انترني را مي گذراند، ناچار بود هر روز از آن شهر به شهر ديگري برود ودر اين مدت بچه ها در خانه تنها بودند. وقتي براي ديدار بچه هايم طبق توافقنامه اي كه داشتيم اقدام كردم او از اين ديدار ممانعت كرد. ناچار به دادگاه مراجعه كردم و دادگاه موقت به من اجازه داد كه هردوهفته يك بار بتوانم بچه ها را ديدار كنم تا تحقيقات تكميل شود وآن وقت براي ديدار تكليفم روشن شود. منصور قاليچه چي اضافه كرد: من اگر مطمئن بودم كه ماري به عنوان مادر مي تواند از عهده بچه ها دربيايد مشكلي نداشتم ولي او بچه ها را در آپارتمان تنها مي گذاشت و من نگران دو كودكم بودم وبه لحاظ رشته تخصصي ام كه روانشناسي بود، معتقد بودم كه چهار بچه كوچك نبايد چندساعت در روز در آپارتمان تنها بمانند وخطرات زيادي آنان را تهديد مي كند. سعي كردم در اين مورد با خودش صحبت كنم اما او هيچ توجهي به حرفهاي من نكرد وبه روش خود ادامه مي داد. به همين علت با سازمان امور اجتماعي تماس گرفتم ولي ديدم آنها هيچ بهايي به حرفهاي من نمي دهند وگفتند هيچ اشكالي ندارد. اين روند ادامه پيدا كرد ومن وكيل گرفتم چون قرار بود در قوانين سوئد تغييراتي صورت گيرد، وكيل من گفت تا اين تغييرات صبر كنيم تا به حضانت مشترك محكوم شود. اين مرد ايراني گفت: با «ماري » قراردادنوشتيم كه يك هفته درميان آخرهفته بچه ها را من ببينم وپيش من باشند وطبق اين قرارداد كه با حضور وكلاي من و او نوشته شد قرار شد در تعطيلات رسمي بچه ها بيشتر پيش من باشند. وي اضافه كرد: من مي توانستم كه دريكي ازاين فرصت ها دخترانم را برداشته و به ايران بياورم اما من هميشه انساني به اين قضيه نگاه كردم. نمي خواستم مادري را از ديدار بچه هايش محروم كنم. اما ماري اصلاً به اين مسائل روحي توجه نداشت ، او حتي زماني كه بچه ها را به من مي سپرد تا با آنان ديدار كنم براي آنان لباس كافي نمي داد وبچه ها دچار ناراحتي مي شدند . دوهفته بعداز قرارداد وقتي رفتم بچه ها را بگيرم، تلفني قرار گذاشتيم ومن به بيمارستان محل كارش رفتم ولي او بد برخورد كرد وبدزباني كرد من بيرون رفتم وحرفي نزدم ولي همانجا متوجه شدم او دنبال اهداف ديگري است. شروع به فريادزدن كرد وگفت مرا تهديد مي كني، پليس را خبر مي كنم. من از آنجا رفتم. روز بعد پليس گفت يك خانم سوئدي اعلام كرده كه همسر خارجي اش او را تهديد كرده وشما مزاحم او درمحل كار شده ايد به اين علت مقام دادستاني حكم ممنوعيت نسبت به ملاقات با فرزندانتان را صادر كرده است. وي گفت: با دادستان تماس گرفتم ولي به من گفتند اگر اعتراض داري شكايت كن. ۲۷ مه سال ۹۹ بود كه ماري تماس تلفني با من گرفت وگفت نگيسا در مدرسه تئاتر دارد ومي خواهد كه تو باشي و تئاترش را ببيني . گفتم پس اگر مي شود الميرا را هم با خودت بياور يا بده من با خودم ببرم. شروع به فريادزدن كرد وگوشي را قطع كرد ولي بعد اجازه داد. روزي كه قرار بود الميرا را بردارم تماس گرفتم ولي خواهر ناتني الميرا ـ دختر ماري ـ گفت مادر چيزي به من نگفته است. پايين ساختمان آپارتمان شان ايستاده بودم كه ديدم الميرا براي ديدن من از پنجره آويزان شده است ، ناچار به مدرسه نگيسا رفتم . ساعت ۹ شب بود كه نگيسا را به خانه شان رساندم وبعد به خانه خودم رفتم ساعت ۱۰ شب بود ، به خانه ماري زنگ زدم تا ببينم حال بچه ام چطور است ولي مردي گوشي را برداشت وگفت من پليس سوئد هستم. تو حق نداري اينجا تلفن كني و گوشي را قطع كرد. وي افزود: ماه اوت ۹۹ بودكه بعداز سه سال ماري وبچه ها به ماهو آمدند. به او تلفن زدم وگفتم چون سال اول كاري است وكشيك زياد بايد بماني بچه ها را هروقت نبودي به من بسپار. به او گفتم از دادگاه خسته شده ام بيا با هم تصميم بگيريم وگرنه من از دادگاه تقاضاي حضانت بچه ها را مي كنم وآن وقت تو نمي تواني مخالفت كني. گفت نمي گذارم اين كار را بكني مگر اينكه از روي جسد من رد شوي وهرطور لازم باشد جلوي تو را مي گيرم واسمت را در ليست سابقه دارها ثبت مي كنم. وي گفت: مدتي بعد نگيسا به من تلفن زد و خواست براي ديدنش به مدرسه بروم. به مدرسه رفتم او گفت پيش من بمان و هر وقت مامان آمد، برو. منتظر شديم نيامد. هواتاريك شده بود وقتي خواستيم نگيسا را سوار ماشينم كنم، ماري رسيد و اين هم باعث مشكل ديگري شد. يك بار هم براي بررسي وضعيت درسي نگيسا به مدرسه رفتم باران مي آمد. دوچرخه اش را پشت ماشينم گذاشتم تا او را نزديك خانه شان برسانم كه سرمانخورد ولي مادرش ديد و دوباره حرف و حديث شروع شد. منصور قاليچه چي گفت: من در فستيوال فيلمهاي مبارزه با نژادپرستي فعاليت دارم. ۱۸اكتبر سال۹۹ بود. ازمحل كارم مرخصي گرفته بودم تا در اين فستيوال شركت كنم. ساعت ۱۱ و نيم صبح بود كه در زدند. پليس دنبال منصور قاليچه چي مي گشت. مرا با ماشين پليس به دادستاني بردند. ۲ساعت منتظر شدم تا بازجويي شدم گفتند چرا مدرسه بچه ات رفته اي و حكم را نقض كرده اي؟ و بالاخره دو ساعت ديگر طول كشيد تامتوجه شدم دادستان حكم بازداشت مرا صادر كرده است. در سوئد طبق قانون دادستان سه روز حق بازداشت داردو بعد از آن بايد فرد را آزاد كنند. روز دوم وكيل سوم من آمدو گفت: فردا دادگاه تو تشكيل مي شود. دادستان درخواست دو هفته ديگر زندان براي من تا تكميل مدارك را داد و در اين مدت خودش براي تكميل دوره اي رفت و تقاضاي تمديد دو هفته ديگر زندان براي من كرد. در سوئد دادگاه با تقاضاي دادستان موافقت مي كند زيرا حاضر نيست درگير شود. خلاصه بعد از اين يك ماه زنداني بودن محاكمه شدم و به سه ماه زندان محكوم شدم ولي طبق قوانين سوئد اگر متهم دوسوم محكوميت را طي كند آزادمي شود و من ۱۹دسامبر آزاد شدم. وي گفت: روي اين حكم اعتراض كردم و درخواست كردم وكيلم عوض شود ولي اين مسأله دو سال طول كشيد و تقاضاي من در دادگاه بدوي و استيناف رد شد. دادگاه بعدي شش ماه بعدتشكيل شد. «ماري » در ۹مورداز من شكايت كرده بود كه دادگاه بدوي دو مورد را حذف كرد و در دادگاه استيناف نيز چهار مورد حذف شد و من به سه علت محكوم شدم. اين در حالي بود كه حتي شاهدي كه ماري به دادگاه معرفي كرده بود كه من در حضور او اعلام كرده ام كه ماري را مي كشم به دادگاه گفت من اين جمله را نشنيدم، اما دادگاه عالي به اعتراض من توجه نكرد. وي گفت: سه ماه بعد از آن وقتي بچه ها طبق توافقنامه من و مادرشان پيش من آمده بودند پليس با شكايت او با ميني بوس پليس به در خانه ام آمد و در حضور بچه ها مرا برد. دادستان بعد از بررسي ۴ساعت بعد حكم برائت مرا صادر كرد، يك بار ديگر با اينكه مدرك ملاقات را به پليس نشان دادم، پليس مرا سه روز بازداشت كرد و من در بدترين شرايط و بيماري در بازداشت بودم. اين در حالي است كه سوئد از حقوق بشر صحبت مي كند، اما آنچه كه من ديدم و پرونده ها و مدارك من نشان مي دهد، چيز ديگري است. من با اينكه در سوئد احساس امنيت نمي كنم به خاطر بچه هايم و ديدار آنهاست كه در اين كشور مانده ام، آنان به راحتي حتي قوانين خودشان را زير پا مي گذارند. به خاطر اينكه من خارجي هستم و همسر سابق من از اين مسأله سوءاستفاده مي كند. من امروز ديگر حق ديدار بچه هايم را حتي در مدرسه هم ندارم . دخترانم رابطه عاطفي خوبي با من دارند. منصور قاليچه چي مي گويد: من الآن در برابر دو مسأله قراردارم يكي ماري و ديگري سيستم سوئد. من در شرايط بدي هستم. شوهر جديد «ماري » كه راننده و تكنيسين است مرا تهديدمي كند يك بار وقتي به من گفت: «كله سياه لعنتي من آرنسون هستم، كاري مي كنم كه از اين كشور بروي و ديگر نتواني بچه هايت را ببيني، من گروههايي را مي شناسم كه حتي پليس نمي تواند جلويشان را بگيرد و اينجا كسي به حرف يك كله سياه گوش نمي كند.» شاهد داشتم ولي ديدم حرفهايش درست از آب درآمد. كسي به حرف من و شاهدمن گوش نكرد. در حالي كه «ماري» بدون هيچ مدركي با همين ادعاي تهديدات من، مرا بارها محكوم و زنداني كرده است. وي گفت: در سوئد از يك طرف به خاطر خارجي بودن اذيت مي شوم، از طرف ديگر نماينده سوئد در سازمان ENAR ـ شبكه اروپايي عليه نژادپرستي ـ هستم. بارها شنيده ام كه به من گفته اند اين مشكل تو شخصي است. اما اينگونه نيست اين مسأله مربوط به تمام خارجي هايي است كه در سوئد زندگي مي كنند. من با اينكه جايگاه خوبي از لحاظ شغلي دارم و به راحتي مي توانم مقامات سوئدي را ببينم در اين وضعيت هستم، حالا ببينيد بقيه كه در اين شرايط نيستند چه وضعيتي دارند. وي گفت: من با سفير ايران در سوئد صحبت كرده ام و قرار شده تا آنان رسماً اعتراض كنند. اين مرد ايراني اضافه كرد: از دادستان شكايت كرده ام. دادستان منطقه ـ آلهم ـ كاري در اين مورد نكرد و اكنون پرونده اعتراض من پيش دادستان كل كشور سوئد رفته است ، ولي مي دانم كه آنها به سوئدي بودن خيلي اهميت مي دهند. اين روانشناس مقيم سوئد در خاتمه گفت: طبق قرارمان بايد بچه ها تعطيلات ژانويه نزد من مي آمدند ولي مادرشان نگذاشت. از ماه مه پارسال تا چند هفته قبل من تنها ۱۰ ساعت دختر كوچكم الميرا را ديده ام و «نگيسا» خودش گاهي براي ديدن من آمده است. تمام حقوق عاطفي و انساني من در اين مورد تضعيف شده است و با اينكه هيچ مدركي عليه من نيست پليس و قوانين كشور سوئد كه ادعاي مبارزه با تبعيض نژادي و حقوق بشر دارند، مرا و فرزندانم را از مهمترين حق و ساده ترين حق محروم كرده اند. * گفتني است چندي پيش نيز يك مرد ايراني پس از اختلاف با همسرش در بلژيك فرزندانش را به ايران آورده بود. اين دو دختر كه ياسمين و سارا نام داشتند پس از سفر به ايران توسط پدر به سفارت بلژيك پناه بردند و هنوز نيز تا روشن شدن وضعيت شان توسط دادگاه ايران در سفارت بسر مي برند.
|