|
اخلاق قدرت نزد غزالي (بخش دوم و پاياني )
خشم درخدمت قدرت
|
|
|
امروزه مسأله حقوق فردي و اجتماعي و آزادي بيان و عدالت و استبداد يا آزادي سياسي در اسلام يكي از بحث انگيزترين موضوعاتي است كه ذهن هر دانشوري را كه بخواهد در سنت ديني و سياسي جوامع اسلامي از گذشته تا حال تحقيق كند به خود مشغول مي سازد. نويسنده مقاله حاضر با توجه به «كيمياي سعادت» غزالي مسأله رويارويي زباني با قدرت را در اين اثر بررسي مي كند وآنچه در اين بحث مطمح نظر است اخلاق «والي» يا «والي امر» است واينكه از نظر غزالي بر اوچه صفاتي ممكن است حاكم باشند و چگونه بايد اين صفات را معالجه كرد. در اين رابطه غزالي مي گويد: «غالب بر والي تكبر است و از تكبر خشم غالب شود و وي را بر انتقام دعوت كند، و خشم عدوي عقل است...» • گروه انديشه
ارضا نشدن كبر به خشم مي انجامد و اين خشم به سبعيتي مي انجامد كه قتل ناراضيان از حكومت و حاكم را در پي مي آورد. غزالي از پيامبر (ص) سخني را نقل مي كند كه به علي(ع) گفت: و گفت (ص) فرا علي (رض) كه «خلق را دوچيز هلاك كرد: فراشدن از پي هوا و دوست داشتن ثنا. و از اين آفت خلاص كسي يابد كه نام نجويد و به خمول [گمنامي] قناعت كند». چه حق ـ تعالي ـ مي گويد: «تلك الدار الاخرة نجعلها للذين لايريدون علوافي الارض و لافساداً والعاقبة للمتقين» [قصص۸۳،] گفت: سعادت آخرت كسي را نهاده ايم كه وي اندر دنيا بزرگي و جاه نجويد و فساد نجويد. (۶) غزالي از همين رو نمونه هايي مي آورد تا نشان دهد كه چگونه پيامبر (ص) و صحابه و بزرگان دين از ثناطلبي رويگردان بودند و در برابر ناسزاگويي بردبار: و علي بن ابي طالب را ثنا گفتند، گفت: «يارب، مرا مگير بدانچه همي گويند، و بيامرز آنچه از من نمي دانند، و مرا بهتر از آن كن كه ايشان همي پندارند». و يكي علي را دوست نمي داشت و به نفاق بر وي ثنا گفت، علي(رض) گفت: «من كمتر از آنم كه بر زبان داري و بيشتر از آنم كه به دل داري». (۷) سيره پيامبر(ص) حاكي از آن است كه او چگونه بر آزار مردمان صبر مي كرد: و براي اين بود كه خداي ـ عزو جل ـ رسول را (ص) فرمود بگذار تا تو را مي رنجانند وتوكل كن بر ما: ودع اذيهم علي الله [احزاب، ۴۸]. گفت صبر كن بر آنچه مي گويند و به مجاملت از ايشان ببر: و اصبر علي مايقولون و اهجر هم هجراً جميلا[مزمل، ۱۰]. و گفت: مي دانم كه از سخن خصمان دلتنگ مي شوي، ليكن به تسبيح مشغول باشد... و يك راه رسول(ص) مالي قسمت مي كردند، يكي گفت: «اين نه براي خداست»، يعني كه به عدل نيست. خبر به رسول (ص) آوردند. روي وي سرخ شد و رنجور شد، آن گاه گفت: «خداي ـ تعالي ـ بر برادرم موسي(ع) رحمت كناد كه وي را بيش از اين برنجانيدند و صبر كرد خداي را». (۸) همين رفتار را در كردار بزرگي (امام سجاد) از خاندان رسول خدا(ص) باز مشاهده مي كنيم: علي بن الحسين(رض) روزي به مسجد مي شد، يكي وي را دشنام داد، غلامان او قصد وي كردند، گفت: «دست از وي بداريد». پس وي را گفت: «آنچه از ما بر تو پوشيده است بيشتر است. هيچ حاجتي هست ترا كه به دست ما برآيد؟» مرد خجل شد. پس علي بن الحسين جامه برداشت و به وي داد و هزار درم فرمود وي را، آن مرد مي شد و مي گفت: «گواهي دهم كه اين جز فرزند رسول نيست.» (۹) اگر پيامبر (ص) و فرزندان او، مانند جباران، از مردمان به زور احترام خواسته بودند يا مردمان را به جرم بي احترامي به خود مجازات كرده بودند يا حتي با مردم تند سخن گفته بودند، آيا مي توانستند در پهنه اي به درازاي هزار و چهارصد سال مولا و مقتداي دوستداران عدالت باشند؟ پس آيا عجيب نيست كه عابدان و زاهداني كه احترام خود را از او دارند خود را از او برتر دانند و چنان خود را عزيز بپندارند كه به كوچكترين بي احترامي به انتقام گيري دست يازند يا خدا را به انتقام گيري بخوانند؟ غزالي از اين امر غفلت نمي كند كه كبر مختص جباران نظامي و زورگو نيست و عابد و زاهد نيز از اين آفت در امان نيستند: و يكي پاي بر گردن عابدي نهاد، گفت: «برگير كه به خداي كه خداي بر تو رحمت نكند». وحي آمد كه وي را بگوي كه «اي آنكه بر من به سوگند تحكم مي كني كه وي را نيامرزم، بلكه تو را نيامرزم» و غالب آن بود كه هر عابدي كه كسي وي را برنجاند، پندارد كه خداي ـ تعالي ـ بر اين كه وي را برنجانيد رحمت نخواهد كرد و باشد كه گويد: زود بود كه ببيند جزاي اين؛ و چون آفتي به وي رسد گويد: ديدي كه با وي چه رفت، يعني كه اين از كرامات من بود و آن احمق نداند كه بسيار كفار رسول (ص) برنجانيدند و حق ـ تعالي ـ از ايشان انتقام نكرد و بعضي را مسلماني روزي كرد. پندارد كه وي گراميتر است از پيغامبران، كه براي وي انتقام خواهد كرد.(۱۰) غزالي شايد نمي ديد و نمي توانست تصور كند كه اين عابد اگر به قدرت دست مي يافت آن وقت چگونه به يكي ثنا كه مردم از وي دريغ مي داشتند دمار از آنان بر مي آورد و مردمان را دعاي گوي هر چه جبار غير عابد است مي ساخت. باز جاي شكرش باقي بود كه به نفرين بسنده مي كرد، چون زوري نداشت.باري، غزالي براي اين كه عمل سبعانه والي را در كشتن بيگناهان، به يكي حرف، تعليل كند آن را ريشه دار در خشم مي يابد و اسباب خشم را بر مي شمارد: اول كبر است، كه متكبر به اندك سخن يا معاملت كه بر خلاف تعظيم وي بود خشمگين شود. و بايد كه خشم را به تواضع بشكند و بداند كه وي از جنس بندگان ديگر است و فضل كه بود به اخلاق نيكو بود، و كبر از اخلاق بد است و جز به تواضع كبر باطل نشود. دوم عجب است كه اندر خويشتن اعتقادي دارد و علاج اين آن است كه خود را بشناسد. سوم مزاح است كه اندر بيشتر احوال به خشم ادا كند: بايد كه خويشتن را به جد مشغول كند اندر شناختن كار آخرت و حاصل كردن اخلاق نيكو و از مزاح باز ايستد و همچنين پرخنديدن و سخريت كردن به خشم ادا كند: بايد كه خود را از اين صيانت كند، كه هر كه استهزا كند به وي نيز استهزا كنند و اگر ديگري بر وي استهزا كند خويشتن را خود خوار كرده باشد. چهارم ملامت كردن و عيب كردن است، كه آن نيز سبب خشم گردد از هر دو جانب و علاج آن بود كه بداند كه هر كه بي عيب نباشد وي را ملامت نرسد و هيچ كس بي عيب نبود. پنجم حرص و آز بود بر زيادت مال و جاه؛ كه بدان، حاجت بسيار شود و هر كه بخيل باشد، به يك دانه كه از وي ببرند خشمگين شود و هر كه طامع بود به يك لقمه كه از وي فوت شود خشمناك شود.(۱۱) غزالي علاج اين خشم را علمي و عملي مي داند و علاج علمي آن را بدين گونه شرح مي دهد: و سببي عظيمتر انگيختن خشم را و اخلاق بد را آن است كه صحبت با گروهي كند كه خشم برايشان غالب بود و باشد كه آن را نام شجاعت و صلابت كنند و بدان فخر آورند و حكايت كنند كه «فلان بزرگ به يك سخن فلان را بكشت و خان و مان فلان را بكند و كس زهره نداشتي كه بر خلاف وي سخني گفتي كه وي مردي مردانه بود و مردان چنين باشند». و فرا گذاشتن آن از خوار خويشتني و بي حميتي و ناكسي دانند. پس خشم را كه خوي سگان است مردانگي و شجاعت نام كنند و كار شيطان اين است كه به تلبيس و به الفاظ زشت از اخلاق نيكو همي باز دارد و به الفاظ نيكو به اخلاق بد دعوت همي كند. عاقل داند كه اگر برخاستن خشم از مردي بودي، بايستي كه زنان و كودكان و پيران ضعيف و بيماران به خشم نزديكتر نبودندي و معلوم است كه اين قوم زودتر خشم گيرند بلكه هيچ مردي اندر آن بنرسد كه كسي با خشم خويش برآيد و اين صفت انبيا و اولياست؛ و آن ديگر، صفت كردان و تركان و عرب باشد و كساني كه به سباع و بهايم نزديك اند. همي نگر تا بزرگي اندر آن باشد كه مانند انبيا باشد يا آنكه مانند ابلهان وغافلان. (۱۲) غزالي به درستي مي ديد كه چگونه اعمال و رفتار ما تا اندازه اي بر آمده از طبيعت ما و تا اندازه اي برآمده از آن منزلت و موقعيت اجتماعي است كه داريم. اما آيا اصلاح انسان با صرف اخلاق فردي ممكن است؟ آيا جامعه و مردمان بي شماري كه قرباني هوا و هوس و خشم و زياده طلبي و خداپنداري خود كامگان حاكم مي شوند حق ندارند از خود بپرسند چرا بايد سرنوشت خود را به دست كساني بسپاريم كه مي توانند به تنهايي يا با گروهي اندك بر جان و مال و نفوس ما با قدرتي كه از خود ما به دست آورده اند حكم برانند و ما را بازيچه هوا وهوس و خشم خود سازند؟ غزالي شايد آخر عمر فهميده بود كه خشم شرعي هم براي شرع نيست و آن هم در خدمت سلطه است! اما آيا چاره اي انديشيد كه جهان چنين نباشد. غزالي در آخر عمر از تغيير جهان منصرف شد و خود را تغيير داد. از اخلاق تا فلسفه سياسي يك گام بيش نيست، پس چرا اين گام برداشته نمي شود؟ يادداشتها: ۶) همان، ج،۲ ص .۱۸۹ ۷) همان، ج ،۲ ص۶۶ ۸) همان، ج،۱ ص ۵۴۲؛ ج،۲ ص.۳۵۱ ۹) همان، ج،۱ ص ۴۱ ـ .۵۴۰ ۱۰) همان، ج،۲ ص .۲۶۱ ۱۱) همان، ج،۲ ص ۱۴ ـ .۱۱۳ ۱۲) همان، ج،۲ ص ۱۵ ـ ۱۱۴
|