پنجشنبه ۴ دي ۱۳۸۲ - ۲ ذيقعده ۱۴۲۴
Thu, Dec 25, 2003
فرهنگ و انديشه
شماره ۲۶۷۷
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
تاريخ
جوان
چشم انداز
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
اوقات شرعي
آرشيو
كتاب انديشه
مفهوم « خرد و حقيقت » در آراي ماركوزه و هابر ماس
كتاب انديشه
نظريه انقلاب ماركس
(جلد اول: دولت و بوروكراسي)
* هال دريپر
* ترجمه: حسن شمس آوري
* نشر مركز

كتاب حاضر جلد نخست ازيك مجموعه چهارجلدي است با اين عناوين
جلد اول: دولت و بوروكراسي
جلد دوم: سياست طبقات اجتماعي
جلد سوم: نقد سوسياليسم هاي ديگر
جلد چهارم: ديكتاتوري پرولتاريا
مؤلف اين اثر، هال دريپر، نه تنها نظريه پرداز بلكه از فعالان سخت كوش جنبش كارگري آمريكا بود. وي فرزند زمانه اي پرتنش بود. همه تنگناها و بزنگاهها و پيچ و تابهاي عملي ونظري جنبشهاي كمونيستي را تجربه كرده بود بنابراين مسائل وتجربه هاي قرن بيست، خواه ناخواه در شرح وي نفوذ كرده است.
با اين اثر با ماركس، نه چون خسي در مقابل صنم كه چون انساني در برابر ميراثي بزرگ در انديشه سياسي روبرو مي شويم. انديشه اي كه بيش از يك قرن دنيا را به لرزه درآورد و تلاشهاي چندين نسل در ابعادملي و جهاني متوجه تحقق آن شد.
ريشه بسياري از انديشه هاي سياسي در قرن بيستم، مستقيم يا غيرمستقيم، علني يا تلويحي، گفته يا ناگفته، به ماركس بازمي گردد. برخي از مسائل مهم در حوزه سياسي، بويژه در عرصه نظري مربوط به روش، تعاريف و طبقه بنديها به دست ماركس و انگلس براي اولين بار فرمول بندي شده و قالب نظري استوار يافته است.
اكنون پس از فرو خفتن آخرين تلألؤ «ماركسيسم» در روايتهاي متلون اش، قرائت ماركس، نص ماركس در كنار سلف بزرگش هگل، اهميت و دلالت تازه اي يافته است. در اين قرائت نوين، ماركس به جايگاه واقعي خود و مبرا از هر نوع ايسم، بازمي گردد.
جهان قرن تازه دوباره به گذشته مدرن خود به ريشه هاي مدرنيته، بازمي گردد تا قرائت تازه اي از آن به دست دهد تا شايد بتواند با فروخفتن نزاع هاي صرفاً «ايدئولوژيك» ـ در معني ماركسي اش ـ انديشه هاي ماركس بي ماركسيسم را بهتر و عميق تر بشناسد و آن را در جايگاه واقعي اش، براي شناختن و تغيير دادن جهان، به كار برد و نه به عنوان شمشيري براي برقرار كردن استبداد، ديكتاتوري و خفقان از نوع جديد آن؛ چرا كه جدا كردن دموكراسي از سوسياليسم هيچ ارتباطي با آراي ماركس نداشته و ندارد. اين نيز طنز تلخ و گزنده تاريخ بود كه متفكري كه ايدئولوژي را بازتاب كاذب جهان مي دانست، ميراث فكري اش براي جهان صرفاً يك ايدئولوژي متصلب از كاردرآمد: ابزاري براي شناختن جهان!
مفهوم « خرد و حقيقت » در آراي ماركوزه و هابر ماس
ساختار دو قطبي حقيقت
148953.jpg
اسفنديار طبري
ترجمه: امير طبري

اشاره: هربرت ماركوزه (Herbert Marcuse ۱۹۷۹ـ۱۸۹۸)عضو مكتب فرانكفورت و يكي از مهمترين نمايندگان تئوري انتقادي مي باشد، تئوري كه به دنبال نظرات هوركهايمر(Max Horkheimer ۱۹۷۳ـ۱۸۹۵) از دايره فلسفه نظري خارج شده و به ميدان فلسفه عملي آمده است و رهايي (Emanzipation) بشريت در جامعه را آرزو مي كند. در اين رابطه مي توان هابرماس (Juergen Habermas ـ ۱۹۲۹) را نماينده نسل دو م اينگونه تئوري پردازان دانست، اما اشتباه است اگر فاصله دور و شكاف ژرف بين اين دو نسل را ناديده گرفته و آنها را يكي بدانيم. از همين جاست كه بررسي اختلاف ديدگاههاي نظري ماركوزه و هابرماس توجه را جلب مي كند، اختلافهايي كه بيش از همه در مفهوم هايي چون حقيقت و خرد خود را نشان مي دهند.
گروه انديشه
نظريه رهايي (Emanzipation theorie) ماركوزه به يك دگرگوني ريشه اي و تحول كيفي اشاره دارد. او همسازي و همخواني طبيعت انساني با يك جامعه كاملاً رهايي يافته را پرسشوار در برابر خود مي نهد. تلاش ماركوزه براي اين پاسيابي، به ارائه تركيبي از نظريات كارل ماركس و زبر ـ روانشناسي فرويد (Metapsychologie) مي انجامد.
در نزد ماركوزه، استه تيك (Aesthetik) و هنر داراي اهميت ويژه اي هستند، چرا كه نيروهاي برانگيزاننده و راهبر انساني در اين قلمروها نمود آشكارتري دارند، نيروهايي كه سرانجام در يك جامعه رهايي يافته، شكوفا مي گردند. او در اين رابطه، هنر را در پيوند با نيروي كامانه (Erotic) و جذابيت هاي پيدا و پنهان و كشش هاي دروني انسان به سوي زيبايي ها و لطافت ها، به كار مي برد.
ماركوزه ميان اصل هست ـ نگاري (Leistundsprinzip) و اصل كاربستي (Realitaetsprinzip) تفاوت مي گذارد. براي او تمامي هنجارها و ارزشهايي كه رفتار آدميان در يك جامعه را مشخص مي كنند و درقالب ساختارها و روابط انساني جلوه گر مي شوند، در چارچوب اصل هست ـ نگاري قرار مي گيرند. شكل چيره مند تاريخي اين اصل در دوران ما، اصل كاربستي نام دارد كه در آرايش كنوني سرمايه داري پيشرفته داراي جنبه بيدادگرايانه اي شده است. اين بيدادگري نتيجه محدوديتهايي است كه سركردگي اجتماعي ـ سياسي سرمايه داري، باني آنست، با از بين رفتن بيداد موجود، اين دو اصل به يگانگي خواهند رسيد. هابرماس، اساس هنجاري تئوري انتقادي را مورد پرسش خود قرارمي دهد و سرچشمه خرد را در فرارساني و ارتباط مي بيند. منظور او از ارتباط اين است كه دست كم دو نفر با هم در ميان كنش (interaction) قراربگيرند.
هابرماس تلاش مي كند از راه فرق گذاري متكي به عقل، بين دنياي زنده و كنش كلامي از سويي و جامعه از سوي ديگر، به اثبات پيش شرط وجودي هنجارهاي تئوري خود برسد. روند زايش و شكل گيري تفاهم ميان گوينده و شنونده درباره هر موضوعي، بنيان و البته بيانگر اعتبارمندي تئوري ارتباط است. در كنش هاي ارتباطي، دنياي برون باش (objctive) يا طبيعي، با اعتبار حقيقي خود، با بخش پايا در ارتباط است. درحالي كه، دنياي دروني يا اجتماعي، بخش هنجارمند و بسامان (regulativ) آن را تشكيل مي دهد.
خرد و حقيقت
براي ماركوزه، جايگاه خرد را بايد در نيروهاي راننده و برانگيزاننده انساني جست: «.... براي جلوگيري از رخنه گري و نفوذ تخريب گر انرژي كامانه (اروتيك) و مقاومت در برابر آن، خرد در ساختار نيروهاي راننده آدمي جاي گرفته است.»
شعور عادي و فهم همگاني، تشخيص و دانستن كنش هاي خردمندانه را ايجاب مي كند. انسانها توانايي تميز بدو خوب را دارندو مطابق نيروهاي برانگيزاننده دروني خود براي زندگي بهتر تلاش مي كنند. هر انساني مي تواند برپايه علاقه ها و ميل هاي موجود طبيعي، نسبت به شرايط، آنچه را كه مورد پذيرش همگاني است، تعيين نمايد. البته اين خواست مورد قبول همگاني، مهر ايدئولوژيك طبقه حاكم را بر پيشاني خود دارد و از نظر تئوريك، هر كسي كه توانايي استفاده از زبان را داشته باشد، مي تواند اين علاقه هاي همگاني را نمودار سازد. چنانچه مي بينيم، ماركوزه از نگاه خرد ـ ابزاري استفاده مي برد و در حوزه تعيين و تعريف شده از سوي هوركهايمر عمل نموده و برآوردن مقصود را جنبه اصلي خرد ارزيابي مي كند. به عبارت ديگر، خرد تنها در خدمت اراده شخصي است و با انكار انتخاب عقلاني، ارزش خرد را كه فراي ابزار است، به اندازه يك ابزار پايين مي برد. انتقاد هابرماس به ماركوزه در نديدن سرچشمه ايده آليستي خرد و جاي ماندن او در آموزش هاي تئوريك فرويد در مورد غريزه و نيروهاي راننده طبيعي مي باشد. براي هابرماس، جايگاه خرد در ارتباط و فرارساني است. او خرد كاركردي (functional) را در برابر خرد ابزاري مي نهد. برچنين پايه اي، پيكر پاره هاي دروني خرد، واقعي نيستند، بلكه تنها كاركرد ارتباط و زبان مي باشند. مفهوم «خردمندانه بودن»، آنگونه كه ما برپايه آگاهي غريزي (intuitiv) خود درك مي كنيم، تنها در تفاهم نهفته است و نه در سيستم علاقه و دلبستگي هاي ما.
مطابق نظر فرويد، اصل لذت هنگام ورود انسان به فرهنگ و جامعه را با اصل واقعيت (بودش) جايگزين گشته است و اين نكته در زمينه دگرگوني هاي رفتار انساني داراي اهميت وافري است. ماركوزه عنصر ديگري را بر آن مي افزايد و نيروهاي برانگيزاننده را در دو اصل هست ـ انگاري و كاربستي، برجسته مي سازد. اصل هست ـ نگاري « همگي ارزش ها و هنجارهايي كه رفتارهاي اجتماعي را تعيين مي كنند و در نهادهاي اجتماعي و رابطه هاي انساني تجسم مي يابند» را بيان مي كند اصل كاربستي «شكل تاريخي چيره مند همان اصل هست ـ نگاري در دوران ماست» سمت و سوي پويا ي اين دو اصل را رهايي انرژي اروتيك تعيين مي كند. ماركوزه از ساختار اين نيروها به تعريفي از مفهوم حقيقت راه مي برد:« هرگونه تعريفي از حقيقت و دريافت دنياي مستقل از خودمان، همواره در وابستگي نظري و عملي به نيروهاي برانگيزاننده انساني و در دايره توانايي ما براي درك جهان و دگرگوني آن، باقي خواهد ماند. از اين جهت، دانش امروزي نسبت به دانش گذشته، اعتبارمندي بسيار بيشتري كسب نموده است». ماركوزه، حقيقت را به عنوان يك حالت عيني ممكن در نظر مي گيرد. اين عينيت داراي دو لايه واقعي است:
۱ ـ ساختمان طبيعي (فيزيكي) ماده ۲ ـ فرم (شكل) ماده. «ماده، شكل خود را بصورت ابژه اي براي سوژه، از طريق كنش هاي اشتراكي ـ تاريخي انسانها كسب نموده است». ملاك هاي خرد پذيرانه بودن حقيقت عبارتند از: ۱ ـ طرح فراسويانه بايد با امكان هاي واقعي و موجود (مادي و معنوي) همخوان باشد. ۲ ـ طرح فراسويانه بايد درجه بالاي خردپذيري خود را نشان بدهد و آنهم: الف) اميدواركننده باشد و دست آوردهاي فرهنگي و اجتماعي را نگهداري نموده، گسترش و تكامل آنها را تشويق كند.
ب) ساختمان ها و بنيادهاي جامعه و روابط موجود آن را تأييد نمايد. ج) امكان ها و موقعيت هاي بهتر و بيشتري را براي خشنودي از هستي و شكوفايي انساني فراهم كند. هابرماس، اما حقيقت را خاصيت و نشانه ويژه جملات مي داند. او در تئوري كنش رسانشي (Kommunikative Handeln) چهار شرط اعتبار مندي سراسري را در نظر مي گيرد كه هر كدام از آنها به تنهايي حامل پيام اتحاد و توافق هستند: تفاهم، حقيقت، همسويي و همخواني با حقيقت و بالاخره درستي. همراه مفهوم كاركردي خرد، انگاشت شرايط ايده آل استفاده از زبان ارتباطي درهم پيوندي با چهار شرط اعتبارمندي گفته شده، مطرح مي گردد. منظور هابرماس از شرايط ايده آل كاربرد زبان، تنها ارزش معنايي زبان نيست، بلكه آن را ابزار حقيقت يابي مي داند و از اينجا به تئوري همرأي شدن و نزديكي موافقانه براي حقيقت مي رسد:« حقيقت گفته ها مشروط به توافق ممكن و توانمند (پتانسيل) با ديگران است» بر پايه اين تئوري، رسيدن به توافق واقعي داراي انگيزه خردجويانه است و بردليل آوري استوار مي باشد:« مفهوم و اهميت حقيقت در اين نيست كه اصولاً توافقي بوجود بيايد، بلكه، جداي از آن، هرآينه و هرجا كه ما وارد يك گفتمان بشويم، آن توافق خود را تحت شرايطي بروز مي دهد». ماركوزه، برخلاف آن، تئوري حقيقت در رابطه با جملات را بي اهميت دانسته و حقيقت را در زندگي واقعي جست و جو مي كند.
شايد بتوان تئوري حقيقت ماركوزه و هابرماس را در يك تئوري حقيقت دوقطبي جاي داده و متحد كرد. بر پايه اين مدل،ساختمان مفهوم حقيقت داراي دو قطب مي شود: «از سويي واقعيت مستقل خود ماده و از سوي ديگر، اعتبارمندي دريافت ما از آن. يعني يكپارچگي ساختار دوقطبي حقيقت».


|   شناسنامه   |   آرشيو   |