|
جوانان از چه لذت مي برند؟
زندگي ازروي شماره
|
|
|
• ساناز اقتصادنيا
ماگنوليا چه كسي را فريب مي دهد با عطر ليمويي اش؟ فكر مي كني براي بيمار، زمستان چه رنگي است؟ باور نمي كني كه مرگ، درون تابش يك گيلاس منزل دارد؟ پابلو نرودا اين سؤال ها را در «كتاب سؤال ها» مي پرسد. نرودا فيلسوف نيست. دنبال پاسخ هم نمي گردد. فقط شاعر است . شايد يعني كسي كه مي بيند اطرافش را و لذت مي برد از آن. لذت مي برد از اين فكرها و لحظه ها، هرچند كوتاه و گذرا. لحظه هاي كوتاه و گذرا اما به يادماندني در ذهن و شايد خوشبختي يعني همين. به قول فروغ كه در ميان تمام اميدها و نااميدي هايش در تولدي ديگر مي گويد: «… در اتاقي كه به اندازه يك تنهائيست/ دل من/ كه به اندازه يك عشقست/ به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد/ به زوال زيبايي گلها در گلدان/ به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي/ و به آواز قناري ها / كه به اندازه يك پنجره مي خوانند…» شايد خوشبختي يعني همين. لحظه هايي كه هرچقدر هم تكرار شوند بازبراي تو عزيز و دوست داشتني اند. اين لحظه ها و فكرها كه شايد آسمان، دريا را براي مدتي به زمين قرض داده باشد يا اينكه آيا در ميانه پاييز انفجارهاي زردشنيده مي شود، مال بزرگ ها و بزرگترهاست. در شعرهاي سپهري است و شاملو. اما من و تو هم لحظه هايي داريم، كارهايي و فكرهايي كه از تكرارشان خسته نمي شويم. نه فقط خسته نمي شويم، كه روح مي گيريم ، اميد مي گيريم و در همان دم و «آن» لذتش را مي بريم. ۱ـ مثلاً اگر اهل قهوه باشي، ليوانت را از طعم تلخش پرمي كني و مي ايستي كنار پنجره. دستي به موهايت مي كشي و به درخت و باغچه نگاه مي كني. انگار در اين لحظه، زمان براي آرامش و خوشبختي تو، ايستاده است. ۲ـ يا شايد آهنگي از لورنا مكنت گوش كني، امي نم يا … فرقي نمي كند. شايد اصلاً گروه آريان. بعد طاق باز روي زمين مي خوابي و به سقف خيره مي شوي… و لذت مي بري. يادت مي رود در كنكور قبول شده اي يا نه. فراموش مي كني فردا چه روز پرمشغله اي است و يادت مي رود در كجاي اين كره خاكي زندگي مي كني. ۳ـ ماه به در مي شود. قرص كامل. شب از خانه بيرون مي زني. پياده روي. زير لب ترانه اي زمزمه مي كني. شايد از يك خواننده قديمي: «توي گسترده رؤيا/ اي سوار اسب ابلق/ دنبال كدوم مسيري / توي تاريكي مطلق…» اگر پاييز باشد، خش خش برگ هاي زير پايت هم عالمي دارد و راه را ادامه مي دهي. ۴ـ اگر ماه و خورشيد خيلي برايت عزيز باشند، اصلاً تا صبح پياده مي روي تا خود خورشيد. صبرمي كني تا طلوع كند. پياده هم كه نروي، اگر برايت مهم باشد، شب روي پشت بام مي خوابي و پلك نمي زني تا طلوع. سپيده كه بزند، مثل اينكه بارسنگينت را زمين گذاشته باشي، راحت مي شوي و خلاص. سپيده را هيچ وقت فراموش نمي كني. تكرارش براي تو، عين زندگيست. ۵ ـ يك لذت قديمي. لذت دوران كودكي كه هنوز همراهمان است. لذت خيس شدن، آب بازي، تر شدن. آنقدر زيرباران بايستي و چرخ بزني كه مثل موش آبكشيده شوي. خانه كه برسي، مادرت دعوايت كند. از اينكه سرما بخوري يا سينه پهلو كني و تو چشم هايت را روي تمام دعواها مي بندي. لذت زيرباران خيس شدن را با هيچ چيز ديگر عوض نمي كني. مگر در اين سالهاي تفت و گرما، چندبار باران مي بارد كه تو بخواهي لذت آن را هم نبري؟ ۶ ـ ممكن است خواندن كتاب تازه ات كند. رمان، داستان كوتاه، شعر. يا اصلاً خواندن مجله هايي كه روي ديوارها مي نويسند. از اين كار به حدي لذت ببري كه تمام جمله ها و شعارهاي روي ديوارهاي شهرتان را از حفظ باشي. ۷ـ شايد دفترچه اي هم در كار باشد براي نوشتن حرف هايي كه دوست داري. از آدمهاي معروف و معتبر تا گمنام ها و بي نام ها و هر از گاهي مرور برگ هاي دفترچه، مثل ورق زدن آلبوم عكس هاي قديمي، خاطره ها را زنده مي كند. تازه اگر خيلي هم نوستالژيك باشي، چندقطره اشك مي ريزي و همين اشك ها، دلت را صاف و پاك مي كند و لذت هاي حال و گذشته را به دلت برمي گرداند. ۸ ـ لذتي دارد وقتي اذان مغرب از بلندگوي مسجد محله پخش مي شود تو سرسجاده ات باشي. آن هم بعد از مدت ها خواندن نمازآخروقت. سبك مي شوي هربار كه به سجده مي روي و خنكي مهر، تمام تنت را خنك مي كند. خوشبختي يعني همين لحظه هاي ناب و گذرا كه تكرارش خسته ات نمي كند. درست مثل يك ظرف پراز سيب زميني سرخ كرده در سرماي زمستان يا يك ليوان شربت آب ليموي خنك درماه مرداد. باوركنيم كه به تعداد تمام مردم زمين لحظه وجوددارد ولذت. قيصر امين پور در ترانه آبي اسفند مي گويد: «... ازقضا يك روزصبح زودمي بيني/ دوست داري زود برخيزي/ پيش از آنكه ديگران/ چشم خواب آلود خود را واكنند/ پيش از آنكه در صف طولاني نان/ بازهم غوغا كنند/ درهواي پشت بام صبح/ بانسيم نازك اسفند/ دست و رويت را بشويي/ حوله نمدار و نرم بامدادان را/ روي هرم گونه هايت حس كني/ و سلامي سبز/ توي حوض كوچك خانه/ به ماهي ها بگويي...»
|