پنجشنبه ۴ دي ۱۳۸۲ - ۲ ذيقعده ۱۴۲۴
Thu, Dec 25, 2003
جوان
شماره ۲۶۷۷
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
تاريخ
جوان
چشم انداز
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
اوقات شرعي
آرشيو
جوانان از چه لذت مي برند؟
شهرفرنگ
جوانان از چه لذت مي برند؟
زندگي ازروي شماره
148956.jpg
• ساناز اقتصادنيا

ماگنوليا چه كسي را فريب مي دهد با عطر ليمويي اش؟ فكر مي كني براي بيمار، زمستان چه رنگي است؟ باور نمي كني كه مرگ، درون تابش يك گيلاس منزل دارد؟
پابلو نرودا اين سؤال ها را در «كتاب سؤال ها» مي پرسد. نرودا فيلسوف نيست. دنبال پاسخ هم نمي گردد. فقط شاعر است . شايد يعني كسي كه مي بيند اطرافش را و لذت مي برد از آن. لذت مي برد از اين فكرها و لحظه ها، هرچند كوتاه و گذرا. لحظه هاي كوتاه و گذرا اما به يادماندني در ذهن و شايد خوشبختي يعني همين. به قول فروغ كه در ميان تمام اميدها و نااميدي هايش در تولدي ديگر مي گويد: «… در اتاقي كه به اندازه يك تنهائيست/ دل من/ كه به اندازه يك عشقست/ به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد/ به زوال زيبايي گلها در گلدان/ به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي/ و به آواز قناري ها / كه به اندازه يك پنجره مي خوانند…»
شايد خوشبختي يعني همين. لحظه هايي كه هرچقدر هم تكرار شوند بازبراي تو عزيز و دوست داشتني اند. اين لحظه ها و فكرها كه شايد آسمان، دريا را براي مدتي به زمين قرض داده باشد يا اينكه آيا در ميانه پاييز انفجارهاي زردشنيده مي شود، مال بزرگ ها و بزرگترهاست. در شعرهاي سپهري است و شاملو.
اما من و تو هم لحظه هايي داريم، كارهايي و فكرهايي كه از تكرارشان خسته نمي شويم. نه فقط خسته نمي شويم، كه روح مي گيريم ، اميد مي گيريم و در همان دم و «آن» لذتش را مي بريم.
۱ـ مثلاً اگر اهل قهوه باشي، ليوانت را از طعم تلخش پرمي كني و مي ايستي كنار پنجره. دستي به موهايت مي كشي و به درخت و باغچه نگاه مي كني.
انگار در اين لحظه، زمان براي آرامش و خوشبختي تو، ايستاده است.
۲ـ يا شايد آهنگي از لورنا مكنت گوش كني، امي نم يا … فرقي نمي كند. شايد اصلاً گروه آريان. بعد طاق باز روي زمين مي خوابي و به سقف خيره مي شوي… و لذت مي بري. يادت مي رود در كنكور قبول شده اي يا نه. فراموش مي كني فردا چه روز پرمشغله اي است و يادت مي رود در كجاي اين كره خاكي زندگي مي كني.
۳ـ ماه به در مي شود. قرص كامل. شب از خانه بيرون مي زني. پياده روي. زير لب ترانه اي زمزمه مي كني. شايد از يك خواننده قديمي: «توي گسترده رؤيا/ اي سوار اسب ابلق/ دنبال كدوم مسيري / توي تاريكي مطلق…» اگر پاييز باشد، خش خش برگ هاي زير پايت هم عالمي دارد و راه را ادامه مي دهي.
۴ـ اگر ماه و خورشيد خيلي برايت عزيز باشند، اصلاً تا صبح پياده مي روي تا خود خورشيد. صبرمي كني تا طلوع كند. پياده هم كه نروي، اگر برايت مهم باشد، شب روي پشت بام مي خوابي و پلك نمي زني تا طلوع. سپيده كه بزند، مثل اينكه بارسنگينت را زمين گذاشته باشي، راحت مي شوي و خلاص. سپيده را هيچ وقت فراموش نمي كني. تكرارش براي تو، عين زندگيست.
۵ ـ يك لذت قديمي. لذت دوران كودكي كه هنوز همراهمان است. لذت خيس شدن، آب بازي، تر شدن. آنقدر زيرباران بايستي و چرخ بزني كه مثل موش آبكشيده شوي. خانه كه برسي، مادرت دعوايت كند. از اينكه سرما بخوري يا سينه پهلو كني و تو چشم هايت را روي تمام دعواها مي بندي. لذت زيرباران خيس شدن را با هيچ چيز ديگر عوض نمي كني. مگر در اين سالهاي تفت و گرما، چندبار باران مي بارد كه تو بخواهي لذت آن را هم نبري؟
۶ ـ ممكن است خواندن كتاب تازه ات كند. رمان، داستان كوتاه، شعر. يا اصلاً خواندن مجله هايي كه روي ديوارها مي نويسند. از اين كار به حدي لذت ببري كه تمام جمله ها و شعارهاي روي ديوارهاي شهرتان را از حفظ باشي.
۷ـ شايد دفترچه اي هم در كار باشد براي نوشتن حرف هايي كه دوست داري. از آدمهاي معروف و معتبر تا گمنام ها و بي نام ها و هر از گاهي مرور برگ هاي دفترچه، مثل ورق زدن آلبوم عكس هاي قديمي، خاطره ها را زنده مي كند. تازه اگر خيلي هم نوستالژيك باشي، چندقطره اشك مي ريزي و همين اشك ها، دلت را صاف و پاك مي كند و لذت هاي حال و گذشته را به دلت برمي گرداند.
۸ ـ لذتي دارد وقتي اذان مغرب از بلندگوي مسجد محله پخش مي شود تو سرسجاده ات باشي. آن هم بعد از مدت ها خواندن نمازآخروقت.
سبك مي شوي هربار كه به سجده مي روي و خنكي مهر، تمام تنت را خنك مي كند.
خوشبختي يعني همين لحظه هاي ناب و گذرا كه تكرارش خسته ات نمي كند. درست مثل يك ظرف پراز سيب زميني سرخ كرده در سرماي زمستان يا يك ليوان شربت آب ليموي خنك درماه مرداد.
باوركنيم كه به تعداد تمام مردم زمين لحظه وجوددارد ولذت.
قيصر امين پور در ترانه آبي اسفند مي گويد: «... ازقضا يك روزصبح زودمي بيني/ دوست داري زود برخيزي/ پيش از آنكه ديگران/ چشم خواب آلود خود را واكنند/ پيش از آنكه در صف طولاني نان/ بازهم غوغا كنند/ درهواي پشت بام صبح/ بانسيم نازك اسفند/ دست و رويت را بشويي/ حوله نمدار و نرم بامدادان را/ روي هرم گونه هايت حس كني/ و سلامي سبز/ توي حوض كوچك خانه/ به ماهي ها بگويي...»
شهرفرنگ
لذتهاي ساده ولي پيچيده
علي خويي
تا به حال به اين موضوع فكر كرده ايد كه چه چيزي در زندگي براي شما از همه چيز لذت بخش تر است؟ خيلي وقتها ما آنقدر درگير روزمرگي ها و تكرارهاي زندگي مدرن مي شويم كه لذتهاي آن هم برايمان عادي مي شوند و ديگر متوجه نمي شويم كه واقعا ً آنچه انجام مي دهيم برايمان خوشايند و دوست داشتني است يا جزيي از همين مكررهاي زندگي است. واقعاً شما از انجام چه كاري بيشتر لذت مي بريد؟ در حالي كه داريد به جواب اين سؤال فكر مي كنيد نگاهي هم به نظرات دوستانمان در گوشه و كنار دنيا بيندازيد تا ببينيد آنها چه جوابي به سؤال ماداده اند. احتمالاً نكات جالب زيادي پيدا خواهيد كرد.
هميشه گفته اند اگر مي خواهي زندگي شادي داشته باشي، شغلي را انتخاب كن كه از انجام دادن آن لذت ببري. شايد همين راز ساده راحت ترين راه براي دلپذير كردن شرايط سخت زندگي باشد. مثلاً جاناتان ۲۳ساله كه در آفريقاي جنوبي زندگي مي كند مي گويد: «من از بچگي عاشق كامپيوتر بودم؛ بخصوص زماني كه با اينترنت آشنا شدم اين علاقه شديدتر شد.» حالا جاناتان همراه دوستانش يك ISP (سرويس دهنده اينترنت) راه انداخته: «زماني كه دوستانم وقتشان را به تفريحات ديگر مي گذرانند، من در محل كارم هستم. چون هيچ چيز به اندازه كارم برايم لذت بخش نيست.»
بعضي كارها هم وجود دارند كه به خودي خود تفريح محسوب مي شوند و كساني كه چنين شغلهايي دارند ديگر واقعاً خوش شانس هستند. مثلاً ايسيك مجري يك برنامه موسيقي راديويي است. او كه ۲۰سال دارد و ساكن آنكارا در تركيه است، فكر مي كند هر كسي چنين شغلي داشته باشد هميشه سرحال است. «بخصوص وقتي كه آهنگهاي درخواستي شنوندگان را پخش مي كنم، بسيار از شغلي كه دارم احساس رضايت و خوشحالي مي كنم.»
البته گاهي اوقات اين لذت بردن از كار به جز جنبه شخصي اش، يك جنبه عمومي تر هم پيدامي كند و در اين شرايط لذت انجام آن مسلماً چندبرابر خواهد شد. مازجي ۲۲ساله است؛ در جمهوري دومينيك زندگي مي كند و يك فيزيوتراپيست است. او درباره كارش اينطور مي گويد: «من شغلم را دوست دارم. چون مي توانم به افراددردمند كمك كنم. وقتي مي بينم درد بيمارانم تسكين پيدا مي كند و مي توانم به آنها توانايي فيزيكي دوباره ببخشم، واقعاً خوشحال مي شوم. به نظر من بهترين شغل دنيا، شغلي است كه آدم بتواند به ديگران كمك كند و براي آنها مفيد باشد.»
اما اگر شغل شما آن چيزي نيست كه از انجام دادنش لذت ببريد، اصلاً نگران نباشيد. بسياري راههاي ساده تر نيز وجود دارد. باور نمي كنيد؟ ناندي كه ۲۰ساله است و در كنيا زندگي مي كند رؤياي شاعرشدن در سر دارد. او بيشتر وقتش را به مطالعه وسرودن شعر مي گذراند ودراين باره مي گويد: «وقتي كه مشغول خواندن وسرودن شعر هستم ، اصلاً متوجه گذر زمان نمي شوم. وقتي كه يك شعر جديد مي گويم، احساس مي كنم انرژي تازه اي در من به وجود آمده است …»
مايك، يك پسر ۲۳ساله سوئيسي است كه دانشجوي زمين شناسي است؛ اما مي گويد هروقت خسته مي شود سري به باغچه خانه شان مي زند. «اين باغچه پراز گياهان مختلف است كه اكثر آنها را هم خودم كاشته ام . اصولاً باغباني و كاشتن گل وگياه براي من بزرگترين تفريح دنياست».
طبيعت جنبه هاي بسيار متفاوتي دارد كه هركدام مي توانند افراد با سليقه ها وگرايش هاي مختلف را جلب كنند. مثلاً استفاني ۲۳ساله كه در فلوريداي آمريكا معلم علوم است از نگهداري از حيوانات لذت مي برد. او مي گويد اگر بخواهد شغل دومي انتخاب كند ، حتماً مسؤول نگهداري از حيوانات در باغ وحش خواهد شد!»
خوب، اين هم براي خود نظري است ، مهم اين است كه شما لذت ببريد…! يك مورد عجيب تر ، جنيفر ۱۸ساله است . او دانشجوي باستان شناسي در دانشگاه USC است و عاشق ماجراجويي واكتشاف چيزهاي كهنه وقديمي است . «رؤياي من اين است كه كشف مهمي انجام دهم تا نوه هايم بتوانند اسمم را در كتابهاي تاريخي ببينند. به همين دليل هم رشته باستانشناسي را انتخاب كردم . چيزهاي كهنه و قديمي نوعي لذت آميخته با ناشناختگي براي من دارند».اينكه شرقي ها احساساتي تر هستند وبه جنبه هاي عاطفي زندگي بيشتر توجه دارند ، حتي دراينجا هم خودش را نشان مي دهد. بلال، ۲۲ساله است و دانشجوي سال سوم كامپيوتر؛ ولي در حال حاضر مديريت شركت تجاري پدرش را در بيروت به عهده دارد. اما نكته جالب اين است كه مي گويد: «به نظر من تنها يك چيز است كه مي تواند به زندگي معني ببخشد وهمه چيز را لذت بخش كند؛ اينكه كسي را دوست داشته باشم واو نيز متقابلاً مرا دوست داشته باشد…»اما عجيب ترين جواب را به سؤال ما كريس ۱۷ ساله از دانمارك داده است: «من اصلاً تحمل آدم هاي احمق را ندارم. لذت بخش ترين تفريح دنيا براي من و چندنفر از دوستانم اين است كه حال آدم هاي احمق را بگيريم و آنها را دست بيندازيم! كلي هم ازاين كارها مي خنديم…!»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |