گزارش : الهام تقي زاده
«طاعون قرن » همچنان بي رحمانه مي تازد و لحظه به لحظه نيز برتعداد قربانيانش اضافه مي شود . اما دراين ميان بشري كه نقشه زندگي در ساير كرات را در ذهن مي پروراند و هرلحظه نيز خود را مقتدرتر از قبل مي پندارد هنوز نتوانسته براي درمان اين بيماري كشنده دارويي بسازد. به اذعان دبيركل سازمان ملل كه در سالروز جهاني مبارزه با ايدز با جهانيان سخن مي گفت: «ايدز بشر را شكست داده ».
درباره اين كه هم اكنون طبق آمارهاي رسمي بيش از ۴۲ ميليون نفر مبتلا به «ايدز»اند و اين آمار دايم هم روبه افزايش است در رسانه ها صحبت هاي زيادي شده ومي شود. اما تاكنون به آن روي سكه و نحوه برخورد با اين قبيل بيماران توجه خاصي نشده است .
حال آن كه بايد بپذيريم اينان هم بخشي از واقعيت زندگي اند واگر از سوي خانواده واجتماع طرد شوند يقيناً نه تنها مشكلي از دوش آنان برنداشته ايم بلكه به ايجاد دهها مشكل ديگر نيز دامن زده ايم. با هم درد دل هاي چند بيمار ايدزي و توقعاتشان را مي خوانيم:
\ خانم مواظب باشيد اينجا اگه برخلاف حرف وميل اينها صحبت كني ممكن است با خشونت رفتار كنند. نمي دونم شنيده اي كه قبلاً چندنفري كه اين ويروس را داشتند با چندتن از پرستاران چه كردند؟ آنها خون خودشان را داخل سرنگ كرده بودند وبا عصبانيت به سمت كساني كه از چهره و رفتارشان خوششان نمي آمد، حمله ور شده وخون را به آنها تزريق مي كردند.
اينها را پرستار همراه گفت ومن احساس مي كردم نبايد به چيزي دست بزنم. باتوجه به اينكه از راه تماس مثل دست دادن، بوسيدن وتنفس دراين محل امكان سرايت اين ويروس وجود نداشت. ولي حس خاصي داشتم.
خودم را آماده كردم. ترس در چشمانش موج مي زد و دستانش مي لرزيد. معلوم بود معتاد است. ۲۴ساله بود و روي تختش دراز كشيده بود. كنار تختش پرونده اي با برگه هاي قرمز بود كه روي آن نوشته بود +HIV . با ترس ولرز به مانگاه مي كرد پس از چندلحظه سكوت و دلداريهاي پرستار سؤال وجواب ما شروع شد.
نمي دانستم مي داند كه دچار ايدز شده يانه چون بيشتر خانواده ها واقعيت را به بيماران نمي گويند. آنها فكر مي كنند به دليل ديگري در بيمارستان بستري شده اند.
وقتي از داود سؤال مي كنم حالش چطور است با نگراني مي گويد: من… من نفس مي كشم. خوبم.
\ چرا اين جا آمده اي آيا بيماري خاصي داشته اي؟
* با لحني كه انگار از بيماري اش خبر ندارد مي گويد: كليه ام درد مي كرد تب كرده بودم كه منواينجا آوردند.
آيا درد هم داري؟ مي گويد بله قفسه سينه ام درد مي كند سرم هم درد مي كنه.
ميشه بگي شغلت چيه؟
موتورسازي .
\ ازدواج كردي؟
بغض آلود مي گويد: خانم، دخترم را خيلي دوست دارم تاز ه ازدواج كرده بودم كه به خاطر تصادف با يك نفر چهارميليون تومان قرض بالا آوردم مدتي توي زندان بودم.
آنجا بود كه مواد مخدر را شناختم كسي را هم نداشتم كه با وثيقه منو حمايت كنه بالاخره مدت زيادي در زندان ماندم وپس از آن شدم يك آدم يه لاقبا از آن به بعد ديگر شروع كردم به مصرف موادمخدر.
\ ناراحت نيستي روي تخت بيمارستان دراز كشيدي وخانواده ات در انتظار تو بي پناهي را تحمل مي كنند.
* من شرمنده خانواده ام هستم زن و فرزندم را دوست دارم.
معلوم بود كه دلش نمي خواهد كسي از بيماري اش چيزي بداند.
وقتي از او سؤال كردم كه مي داني به غيراز بيماري اي كه داري دليل ديگري هم براي بستري شدنت وجود دارد گفت: مي دانم كه ايدز دارم ولي نمي دونم كه چه طوري اين اتفاق افتاده.
\ چرا، مگر از سرنگ سالم استفاده نمي كردي.
* بله ولي نمي دانم كه چه شده.
سه خواهر و برادر دارد كه ازدواج كرده اند و سراغ زندگيشان رفته اند و كسي نيز در ميان خانواده اش اين بيماري را ندارد.
داود آهي كشيده و مي گويد: از لحاظ مادي در مضيقه هستم همسر وفرزندم نيز با اين روند زندگي خودشان را وفق داده اند ولي من باعث بدبختي آنها هستم.
داود در حالي كه خسته شده مي گويد: كابوسهايم مرگ است مرگ را دوست ندارم احساس مي كنم آدم ناپاكي هستم كه خداوند نمي بخشدم اگر آدم پاكي بودم شايد از مرگ نمي ترسيدم.
\ كسي به ديدنت آمده؟
* فقط همسرم.
\ او مي داند كه تو دچار اين بيماري شد ه اي؟
* بله، وي نگران است احساس مي كنم فكر مي كند او هم اين بيماري را خواهد گرفت.
به او گفته ام كه ديگر بيمارستان نيايد.
\ به چه چيزي فكر مي كني؟
* هيچي، احساس مي كنم حالم خوب نمي شود.
\ طي مدتي كه اينجا بستري بودي توانستي خوب بخوابي و استراحت كني.
* متأسفانه نه من به زور قرص مي خوابم.
\ آيا مي تواني يكي از خوابهايت را كه اينجا ديدي تعريف كني؟
* او با لحني كه انگار دچار فراموشي شده مي گويد: نه من خواب نمي بينم اگر هم ببينم يادم نمي ماند.
\ مردم كوچه و خيابان چه جوري مي بيننت؟
* هنوز كه بيرون از بيمارستان نرفتم ولي مي دانم به چشم ديگري نگاهم مي كنند انگار جذامي هستم.
\ اگر ايدز نداشتي فكر مي كني چه جوري با مرگ روبرو مي شدي.
* دلم مي خواست راحت مي مردم نه اينكه با بيماري بميرم.
\ رفتار پرستارها با تو چه جوريه؟
* رفتارشان خوب است و مهربان هستند ولي انگار يك چيزي را از آدم مخفي مي كنند، شايد مي ترسند شايد هم از ما مي ترسند كاري كنيم كه خداي ناكرده آنها دچار بيماري شوند.
\ چه چيزي آرامت مي كنه؟
* با نگاهي مملو از نااميدي و با چشمان نگران مي گويد فقط ياد خدا. شايد ترس از مردن باشد كه آدم را به كارهاي خوب سوق دهد.
\ چه آرزويي داري؟
* خوشبختي دخترم.
\ دلت مي خواد مردم چه جوري باهات رفتار كنند؟
* دلم مي خواهد مثل مردم عادي با من رفتار كنند ترحم نكنند از ما هم نترسند، مهرباني بيش از حد هم نكنند فكر هم نكنند از آنها جدا هستيم.
وقتي خواستم از اتاق خارج شوم داود به من گفت: خانم تورو خدا من ناخواسته به اين درد دچار شدم من بيماري كليه داشتم و تب كردم كه مرا به بيمارستان آوردند و حالا مي خواهم بهتون بگم كه به مردم بگيد پس از اينكه حالمان خوب شد، از ما دوري نكنند، همين!
وارد اتاق ديگري مي شوم پيرمردي ۶۲ ساله اي روي تخت نشسته و مي گويد: من با كسي حرفي ندارم.
پرستار اتاق مي آيد و از او خواهش مي كند كه هر چند كوتاه به سؤالهاي ما جواب بدهد قبل از اينكه جواب رو از او بشنوم به دوروبرم نگاه مي كنم و درحالي كه كنار تخت او يك زن و مرد نشسته اند و به نظر مي رسد از اينكه با اين پيرمرد در يك اتاق هستند ناراحت هستند از او مي پرسم، پدر چند سالته؟
*مي گويد از خدا ۶۲ سال عمر گرفته ام.
\ مي داني براي چي اينجا آمده اي؟
* من تب داشتم از يك بيمارستان ديگر مرا به اين بيمارستان آورده اند كليه ام هم درد مي كنه
\ چرا تب كردي؟
* چون كليه هايم درد مي كرد.
\ موادمصرف مي كردي؟
* با لحني اعتراض آميز مي گويد: بله مواد مصرف مي كردم ولي...
پرستار بخش مي گويد: قبول نداردكه ايدز گرفته انكار مي كنه ولي با تزريق سرنگ آلوده دچار ايدز شده.
از او مي پرسم از چه رنگي خوشش مي آيد، نمي شنود. دوباره سؤال مي كنم و اودر پاسخ مي گويد: رنگ سرمه اي زماني كه جوان بودم مد بود.
\ آيا همسر و فرزندانت از اين قضيه بااطلاعند؟
* بالحني كه انگار اطلاعي ندارد، مي گويد: از چي؟ مگر چيزي شده و بعدتسليم مي شود: شما هم مي دانيدكه من ايدز دارم. آره ولي من نمي دانم كه چگونه به اين بيماري دچار شده ام. وقتي تب كردم و به بيمارستان آمدم متوجه شدم اين بيماري را دارم.
\ رفتار اطرافيان چگونه است؟
*چند روز پيش از اتاقم فرار كردم و به خانه ام رفتم. اما خانواده ام به محض ديدن من ترسيدند و با سروصدا كاري كردند خودم آژانس بگيرم و دوباره به بيمارستان برگردم. انگار من جذامي هستم. ازخودم ترسيدم و خوف برم داشت. من كه نمي خواهم كسي از خانواده ام دچارچنين بيماري شود. خدا كنه پس از خوب شدنم خانواده ام در موردم فكر بدي نكنند و به من ترحم نكنند و منو از خودشان جدا نكنند.
\ وقتي تنها هستي بيشتر به چي فكر مي كني؟
* به مرگ و اينكه چه جوري مي ميرم. بزرگترين آرزوم اين است كه راحت بميرم و درد نداشته باشم.
\ اگر ايدز نمي گرفتي دوست داشتي چه جوري مي مردي؟
* مرگ آسان نيست. من مي دونم كه آدم گناهكاري هستم. دلم مي خواست روي پاهاي خودم بميرم نه در بستر بيماري.
\ تعريف تو از زندگي ؟
*زندگي فقط براي آدمهاي پولداره نه من كه از صبح تا شب توي يك دباغي كار مي كردم. خانه ام هم در نعمت آباد است و وضع مالي خوبي هم ندارم.
\ چه چيزي توي زندگي آرامت مي كنه؟
* اگر راستش را بگم هيچي. آدم بي پول مثل برف روي بوم است.
\ به چه چيزي بيشتر فكر مي كني؟
* اين روزها. به مرگ. به خانواده ام كه از هم پاشيد و من در زمان پيري تنها هستم. به درد، به نگاه مردم كه اگر بيرون از بيمارستان بروم با انگشت نشانم مي دهند آيا مرا خواهند پذيرفت.
\ گفتي بچه نعمت آباد هستي؟
* بله.بچه نعمت آباد هستم و آرزويم اين است كه بميرم چون مي دانم تحقير و دور شدن از مردم مرا خواهد كشت.
وقتي قصدداشتم از اتاق خارج شوم صدايم زد وگفت: خانم براي ما دعا كنيد. من حالم خوب مي شه فقط دلم مي خواهد پيش خانواده ام زندگي كنم. اگه اينطوري باشه به كسي نمي گم كه ايدز گرفته ام.
وقتي از اتاق بيرون آمدم احساس كردم فضا هنوز سنگين است. فكر كردم چند روز، چند ماه يا چند سال ديگر زنده است تا نتيجه اشتباهش را در ذهن مرور كند.
پرستار بخش مي گويد: حالتان خوب است وقتي با سر تأييد كردم گفت: وقتي بيماري را مي آورند اول متوجه نمي شويم ايدز دارد بعد از آزمايش متوجه چنين نتيجه اي مي شويم. اين افراد عمدتاً تب دارند. داخل دماغشان زخم و برفك است ريزش مو دارند زياده از حد لاغر مي شوند و متأسفانه سيستم ايمني بدنشان ضعيف مي شود.
اغلب سعي مي كنيم اين افراد را ناراحت نكنيم چون مي ترسيم ناخواسته رفتاري كنند كه هم افراد دوروبر خود را هم مورد هجوم قرار دهند چون اين فرد فردي است كه نااميد از جامعه و خانواده است و مي خواهد عقده هايش را خالي كند. به همه مشكوك است و از اينكه ديگران به او ترحم كنند و او را از خود جدا بدانند مي ترسد.
او در مورد تعداد اتاقهاي بيماران ايدزي در اين بيمارستان مي گويد: يك اتاق دو تخته در اين بخش وجود دارد كه فقط دو نفر در آن ساكن خواهند بود. از نظر وسايل بهداشتي مانندماسك و دستكش و عينك دو تا بيشتر وجود ندارد پرستاران بخشهاي ديگر فكر مي كنند اينجا تبعيدگاه است.
در مورد وسايل ايمني هم در مضيقه هستيم و بارها اتفاق افتاده پرستاري در حين سرم وصل كردن دچار سانحه شده و با درمان لحظات اوليه و دارو و موارد ايمني ديگر جان سالم بدر برده حتي در مورد رفتار با اين افراد نيز ما خشونت و ناراحتي آنها را تا حدودي درك مي كنيم. و جومتشنج برايشان ايجاد نمي كنيم و سعي مي كنيم با آنها دوست باشيم. با تصميمات مسؤولين بيمارستان نيز بيماران مربوط به ايدز را در بخش ها متفرق كرديم تا ترس افراد در مورد اين بيماري ريخته شود. البته امكان اينكه افراد احساس نا امني كنند، زياد است ولي باعث مي شود براي بيماران ديگر اين بيماري عادي شود. بيشتر پرستار ها از آمدن به اين بخش هراس دارند ولي ما ديگر عادت كرده ايم وقتي كسي از سال ۶۵ با اين افراد در يك سالن با درد و سروصدا و همه ناراحتي هايشان بسازد. خب يك جوري باهاشون زندگي كرديم.