شكوفه آذر
زمستان در كشور پهناور ايران كه نيمه بياباني است، همواره با سرماي خشك و بسيار شديد همراه بوده است.
مردم شناسان مي گويند انسان هاي ابتدايي روزگاران دور، براي هر پديده طبيعي و جوابگويي به چرايي هاي شروع و پايان باد و توفان و رعد و برق و آفتاب و سرما و خسوف و كسوف به ذهن خيال پرداز خود مراجعه مي كردند تا پاسخ هايي قانع كننده، بيابند. انسان ابتدايي آن روز پاسخ به چرايي حوادث طبيعي را در دو چيز يافت: ۱ ـ يافته ها وحقايقي كه از طبيعت پيرامون خود درك كرده بود. ۲ ـ بافته هاي خيال، كه براساس تفكرات و تحقيقات كارل گوستاو يونگ ريشه در «خاطرات قومي بر آمده از حافظه قومي» دارد. پس انسان آن روزگار اين دو را با يكديگر آميخت و اسطوره ها و افسانه ها را ساخت.
با اين رويكرد بيراه نيست كه در مطالعه ريشه هاي افسانه هاي مربوط به زمستان و فصل سرما، ردپاي «ملكه برف ها» كه يكي از افسانه هاي كهن اروپايي است، ديده شود.
«ملكه برف ها» در ايران ملكه اي جوان، زيبا، پرشكوه، پرقدرت وسرد دل نيست، آنطور كه در افسانه هاي اروپايي آمده است، ملكه برف هاي ايران، پير زني چروكيده و روستايي است. دوپسر و يك دختر دارد و اسمش هماهنگ با فرهنگ و ظاهرش است: ننه پير زن يا سرما پير زن يا ننه سرما.
ننه پير زن در استان ها وشهرهاي ايران انگيزه ها، چهره ها و رفتارهاي مختلفي دارد و در شهرها و استان هاي سردسير چون همدان، نهاوند، ملاير و آذربايجان، قصه هاي بيشتري را به خود اختصاص داده است.
در افسانه هاي مردم همدان آمده است كه ننه سرما دو پسر داشت به نام «اهمن» و «بهمن» و يك دختر به نام «آفتاب به هود» يك روز سرد زمستاني، اهمن و بهمن براي آوردن هيزم به كوه مي روند اما برنمي گردند. بعد ننه پيرزن دخترش «آفتاب به هود» را به دنبال آنها مي فرستد، دخترك هم مي رود و برنمي گردد. ننه پيرزن با اينكه از سرما مي لرزد از زير كرسي بيرون مي آيد و به طرف كوه مي رود تا بچه هايش را پيدا كند. اما هر چه بيشتر مي گردد كمتر پيدا مي كند. سه شبانه روز در كوه مي ماند و سرما را زياد مي كند ـ اين وقت، در حقيقت روزهايي از چله كوچك است كه سرما به اوج خود مي رسد ـ بالاخره پيرزن جارويي آتش مي زند و دور سرش مي چرخاند و مي گويد: «كواهمنم؟ كو بهمنم/ دنيا رو آتيش مي زنم» جارو كله ورمي دارم/ عهده مردم با منم. تنورها مي سوزانم/ تا گرم سازم دامنم. آن وقت از خشم جاروي آتشين را پرتاب مي كند. مردم معتقدند اگر اين جاروي آتشين در آب بيفتد، نشانگر اين است كه سال بعد، سال پر آب و پربركتي خواهد بود و اگر جاروي آتشين در خشكي بيفتد، سال بعد، خشكسالي و قحطي خواهد بود. روزهاي آخر سال كه از شدت سرما، كرسي ها نفس ندارند، مردم معتقدند پيرزن از زور سرما توي چاله كرسي ها جاخوش كرده است!
در همدان وقتي كه ناگهان از شدت سرماي زمستان كاسته و هوا مه آلود مي شود، مردم مي گويند غول بياباني كه سر كوه الوند زندگي مي كند، در حال قليان كشيدن است.
روايت هاي ديگري هم از سرماي زمستان و اوج سرما در زمستان وجود دارد. مثلاً در «اسدآباد» همدان كه بوميان آنجا را سدوآ Sedova مي نامند، مردم معتقدند در اولين روزي كه برف مي بارد، بايد آش بلغور بپزند. اين آش در زبان محلي به آش «عمو ريش سفيد» معروف است و مراد از عموريش سفيد همان برف است.
مردم معتقدند آش «عمو ريش سفيد» برايشان خير و بركت به همراه دارد و شگون دارد و اگر كسي در خانه اش اين آش را نپزد، عموريش سفيد يعني برف با آنها قهر مي كند و سال ديگر دير مي آيد و اگر هم بيايد خيلي كم مي بارد و به كشت و كارشان صدمه مي زند.
در شهرستان كوچك «بهار» ـ يكي از شهرهاي همدان ـ مردم معتقدند دي و بهمن را چله بزرگ و چله كوچك محاصره مي كنند و زمستان را چله بزرگ پس از چهل روز تحويل چله كوچك مي دهد. بعد از آن اسفندماه مي رسد و اسفند را امن و بمن و قاري تصاحب كرده اند و اين سه هميشه با هم قهرند و لجاجت و جنگ و دعوا مي كنند و در حال رقابت با يكديگر هستند. امن مي گويد: «امن منم، دنيا خراب كن منم.» بمن هم جواب مي دهد: «بمن منم، دنيا خراب كن منم.» و اينطور امن و بمن اراده كرده بودند تا دنيا را با سرما و سوز خراب كنند.
در نهاوند به چله بزرگ «امل »و به چله كوچك «ممل » و به مادرشان كه همان ننه سرما است «دا » مي گويند. مردم معتقدند وقتي «دا» در زمستان احساس كرد كه عمر بچه هايش رو به اتمام است، در مرگ آنها گردنبند خودش را پاره كرده، سوگواري مي كند و در اين هنگام در زمستان تگرگ مي بارد، دانه هاي تگرگ دانه هاي گردنبند ننه سرما است.مردم وقتي كه تگرگ مي بارد اين شعر را مي خوانند: امل مرد و ممل مرد و كي كنم خش/ به نه مم تني شاد و دنيا نه بزنم تش. به اين معني كه امل مرد و ممل مرد ديگر دل به چه كسي خوش كنم؟ يك تن شاد نگذارم و دنيا را آتش بزنم. رسم ديگري كه مردم اين شهر دارند اين است كه فقراي شهر به سركردگي يكي از خودشان، صورتهايشان را سياه مي كنند و لباسهاي رنگارنگ مي پوشند و به در خانه اي مي روند و اين آواز را مي خوانند: اول چارچاره/ هم عيد و هم وهاره/ مي خواسيم بريم و كاغه/ نه برنج داريم و نه روغه/ اول چله و زمسن/ دكني صنار بسن / ايما ديير نمي يابيم/ هر كي دي يربيايه/ بوش سگ سياهه. به اين معني: «اول چارچار (چله كوچك) است و هم عيد و هم بهار است. مي خواستيم برويم به «كاغه» نه برنج داريم نه روغن. اول چله و زمستان، دكاني صنار بستان. ما مي رويم و ديگر نمي آييم.
قصه ها و افسانه ها حول سرما و زمستان و چله بزرگ و كوچك و منشأ سرما در تمام شهرهاي ايران هر يك به شكلي و با هويتي مستقل وجود دارد.
ايران، زماني بس دور و دراز سرزميني قصه پرداز و شاد بوده است. پر از قصه و افسانه و اسطوره و بهانه جويي هايي براي جشن گرفتن و شاد بودن. زمستان با تمام سوز و سرمايش، از شادي اين ملت نمي كاست زيرا خود تبديل به منشأ شادي و قصه سازي شده بود. مردم در كنار تمام اين قصه ها و افسانه ها، شب نشيني هاي طولاني مدت داشتند كه در آن به خوردن و گفتن و شنيدن وخنديدن مي پرداختند.
قصه پردازي براي ايرانيان قديم نه تنها پاسخي براي پرسشهاي متعددشان در مورد منشأ رويدادهاي طبيعي بود، بلكه بهانه اي بود براي شاد بودن و شاد زيستن.