جمعه ۵ دي ۱۳۸۲ - ۳ ذيقعده ۱۴۲۴
Fri, Dec 26, 2003
گزارش روز
شماره ۲۶۷۸
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
تصوير
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
اينترنت
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
در خانه
سينما تئاتر
اوقات شرعي
آرشيو
جمعه انتظار
آنچه از «هويت» مي دانيم كافي نيست
جمعه انتظار
ظهر ظهور
اي تبعيدي ديار دوستان! دشمنانت تو را نمي خواهند باكي نيست، اما دوستانت چرا تو را نمي خوانند؟
اي مظلوم روزگار! ستم ظالمان به تو، مسير بدي است كه انتخاب كرده اند؛ اما دل بستگان كويت چرا دلداده تو نشوند؟
اي تنهاي قرون! قرنها بگذرد و نام تو در بين ناكسان برده نشود باكي نيست؛ اما مدعيان دوستي تو نام تو بر زبان جاري نكنند چرا؟
اي دور شده از ديار نااهلان! نزديكترين فرد به ما تويي! فرار تو از نااهلان عجيب نيست؛ اما گريز ما از تو عجب است!
اي نور الهي پنهان شده در وراي ابرها!
عادت ظلمتيان ناري به هواي گرفته و ابري، عجيب نيست، عجيب آن است كه نوريان نيز خود را به تاريكي عادت داده اند.
اي ديدني تريني كه پوشيده از ديده هايي! نديدن نااهلان و نامحرمان را باكي نيست اما آنها كه سرمه دوستي تو را در چشمها كشيده اند چگونه تو را نبينند؟
اي فنا شده در رضاي الهي! غضب تو را غضب شدگان دور از رحمت الهي، به سوء اختيارشان برگزينند باكي نيست، عجب آن است كه آنها كه در صراط مستقيم تو گام برمي دارند چرا تو را مي آزارند؟
اي بهار آدميان! بر سرمازدگاني كه لحاف غفلت به روي خود كشيده اند باكي نيست، عجب آن است كه بهاريان، ظهر ظهورت را تمنا نمي كنند!!
هيچ كس سخن نگفت
148989.jpg
فرزام شيرزادي
خودم ديدم. با همين دو تا چشمم ديدم كه شاگرد نانوا از پله هاي فلزي بالا رفت و رفت تا يك پلاستيك بياورد براي آرد ريختن و احتمالاً وزن كردن و دادن دست مشتري. كف كفش او سفيد بود، سفيد و مايل به زرد.
باز هم با همين دو تا چشم هايم ديدم كه چند تا نان از همين هايي كه يك وجب است را شاطر گذاشت روي پله هاي فلزي.
مرد ميانسالي را ديدم كه همان نان را گرفت و پولي پرداخت و رفت. نان نخريدم و بعد از چهل و پنج دقيقه ايستادن، نانوايي را ترك كردم. خيلي ها پشت سرم ايستاده بودند توصف و آنها احتمالاً به كف كفش كتاني و پله هاي آهني دقت نكردند. آنها هيچ گناهي نداشتند و باور كنيد جنايت نكرده بودند. اگر خانواده، فرزندان، همسر يا ميهمان شان دچار بيماريهاي ناشناخته مي شدند هم نمي دانستند ويروس مورد نظر كه پيشتر در دسترس نبوده، چگونه پيدا شده است.
***
خودم ديدم با اين دو تا چشمهايم. رفته بودم رستوران. پيتزا انگاري سفارش داده بودم. صورتش پر بود از جوش هاي سرسفيد و ملتهب. شاگرد آشپز را مي گويم. انگاري مجبور بود دستكش پلاستيكي دست كند. شيك و مرتب عين آقاها مرتب پنيرهاي رنده شده پيتزا را مي پاشيد روي كالباس ها و سوسيس هاي خام. بعد صورتش را خاراند و بعد گوجه فرنگي ها را شيك و منظم خرد كرد و ريخت روي پنيرها . افزودن دو عدد زيتون سبز پايان كار پيتزاي حقير بود. اين بار هم برخاستم و رفتم؛ اما هزار وهشتصد تومان جرينگي از كفم پريد.
***
خودم ديدم، با اين دو تا چشمهايم . رفته بودم مغازه ساندويچي. اين بار من رفتم تو دستشويي. خبري از صابون كه نبود هيچ، مايع ظرفشويي و تايد و هرچيز شوينده اي در آنجا تخمش را ملخ بلعيده بود. شاگرد ساندويچي آنجا بود و كاسه هاي لوبيا را با آب مي شست. بعد هم اسكاچ را كه چربي ماسيده بود رويش گذاشت. كنار شير آب سرد، دلم خيلي هواي لوبياي گرم كرده بود. اين بار هم رفتم وقيد لوبيا و هرچه غذاي گرم است را زدم.
|||
حالا نكبت و بدبختي وهرآنچه مي شود در زمره بهداشت ناميدش، از سروكول اين شهردراندشت وآن شهرهاي نيمه دراندشت بالا مي رود.ولي باور بفرماييد چيزهايي به نام ويروس از كمين درآمده اند و ككشان هم نمي گزد براي خردكردن ذات آدمي.
اين بدبخت هايي كه ناغافل اسير مريضي مي شوند گوريل نيستند وبا گنجشكهاي بياباني در بمبئي هيچ نسبتي فاميلي وخويشاوندي ندارند. بي گناه هستند. كدام سازمان پاسخگوست؟ اصلاً سازماني وجود دارد كه پاسخي يافت شود؟ مي خواهيد بي خيال و رها بگذريم ودرباره سلامت بي واسطه ومطلق سخن بگوييم؟ اصلاً چه طور است رها و بي تفاوت بخنديم و بگوييم: همين است كه هست.ولي باور كنيم كه اين نيست كه هست. چرا؟ چون اين هست كه هست. حالا عده اي براين باورند كه نسل يوزپلنگ يا چرنده اي ناياب در سواحل فلان كشور درحال انقراض است . پيرمردي گوشه پياده رو اشك مي ريزد وهيچ كس خشكي مژه ها و پلكش را نمي بيند. بغض راه برگلوي خيلي ها بسته است و مردي ميانسال در راهرو بيمارستاني نيمه خصوصي، چلپاسه وار و سرگردان نگاه به اطرافش مي كند. هيچ كس سخن نمي گويد. نه پزشك، نه مريض و نه ديوارهاي سنگي و بي روح. حكايتي است غريب كه هيچ بني بشري در اين اقليم نمي خواهد يا نخواهد توانست به آن فكر كند.
|||
خودم ديدم. با همين دوتا چشمم . باور كنيد خودم ديدم؛ با همين دوتا…
آنچه از «هويت» مي دانيم كافي نيست
مي خواهم همه بدانند كه من ايراني ام
149007.jpg
لي لا ميركمالي
«حسام» پسرنوزده ساله اي است كه يك سال پشت كنكورمانده. همين چندروز پيش او را ديدم كه در بازارچه صفويه قدم مي زد. هنوز هم لباس هاي رپي (!) مي پوشد و گردن بند آرم «رپ» هم از گردنش بازنكرده. از او پرسيدم آيا مي داند معناي چيزي كه به گردنش آويخته، چيست؟ اما او نمي دانست. فقط مي گفت كه سه، چهارسالي مي شود كه بچه ها «حسام رپ» صدايش مي كنند و او هم نمي خواهد اين عنوان از او گرفته شود.
از او پرسيدم: «حالا چرا اين عنوان را دوست داري؟» مي گويد: «شما عنوان بهتري سراغ داريد؟ من تنوع را دوست دارم. از اين همه بي تنوعي و يكنواختي در شهرم و كشورم خسته شده ام.»
گفتم: «اگر تنوعي نمي بيني، خودت بايد آن را جست وجو كني. مگر مي شود دركشوري مثل ايران، كشور چهارفصل، كشور وسعت و زيبايي با اين همه زبان و لهجه و گويش و رنگ، تنوع پيدانكني؟»
حسام گفت: «من به دنبال تنوع هاي اجتماعي ام. من تنوع درمردم را دوست دارم در كدام يك از رسانه ها تا به حال از تنوع و زيبايي هاي مردمي كشورمان حرف زده اند؟ من كه تابه حال نشنيده ام!»
با «حسام» بيشتر كه حرف زدم، او را درهيچ كدام از حرف هاي اشتباهي كه مي زد، مقصر نديدم. چون هيچكس به او نگفته بود ايراني بودن درهاله اي از رنگ هاي خاكستري نهفته است. كمي جلوتر رفتم. «الناز» دختري ۲۳ساله را ديدم كه با حرص و ولع لباس هاي پشت ويترين را نگاه مي كرد. اسم هاي عجيبي مي گفت و از صاحب مغازه مي پرسيد كه آيا لباس فلان مدل را دارد يا نه! مي خواست براي رفتن به يك ميهماني لباس بخرد و دوست داشت لباس هايش طبق آخرين مد روز «فشن شو» باشد! به سراغ او رفتم. گفت وگوي ما كاملاً دوستانه آغازشد. ازآنجا كه «الناز» ازمن پرسيد، آيا آن لباس پشت ويترين به او مي آيد يا نه؟ من هم خواستم واقعاً دوستانه با او حرف بزنم. البته كه آن لباس به او مي آمد. كم كم حرفهاي دخترانه مان گل انداخت و من با او درباره مسأله هويت وارد بحث شدم.
الناز مي گفت: «چه كسي گفته است، اگرمن دوست داشته باشم، لباس آن طرف مرزها را به تنم بكنم، دليل آن است كه من آدم بي هويتي هستم. اگر جواني از آن طرف مرزها بخواهد لباس ايراني مرا به تن كند، آيا بازهم به او مي گوييد كه آن جوان بي هويت است؟ يا آن كه او را تشويق مي كنيد كه بيشتر از لباس ايراني استفاده كند و بيشتر فرهنگ ايراني را بشناسد. تازه آيا تو فكرمي كني كه لباس ايراني يعني همين چيزي كه ما مي پوشيم؟ من و همه دخترهاي همسن و سال من از رنگ هاي غمگين و كدر خاكستري خسته شده ايم. همه دخترهاي جامعه ما به لباس هاي سياه و خاكستري و قهوه اي عادت كرده اند. چشم هاي همه ما از ديدن اين رنگ ها ديگر خسته شده است. باوركنيد ما از اين رنگ ها به ستوه آمده ايم و مي خواهيم نشاطي درچشم هاي افسرده ما بيايد...
«هويت»، چيزي نيست كه بتوان آن را دركتابها يادگرفت. درهيچ كتابي به شما درباره اصل هويت تان توضيحي نمي دهد. درواقع هويت از مجموعه آن چيزهايي مشخص مي شود كه به فرهنگ، تاريخ و پيشينه ما وصل است وبايد آنها را درخودمان جست وجو كنيم...
روي سخن اين هفته ما با جوانان است. شايد جوانان بيشتر از هر قشر ديگر با مسأله هويت يا بي هويتي درگير شوند.
به خصوص درجامعه اي كه هردسته، گروه و يا هرتفكر و هرقشر به نوعي متفاوت با هويت درگير است.
گروهي هويت را دروطن، گروهي ديگر درمذهب و گروه هاي ديگر هويت را درمعناهاي ديگر جست وجو مي كنند.
اما براستي هويت چيست؟ من مي گويم هويت همه آن چيزهايي است كه ما داريم. كه زيرمجموعه اين همه، مليت، مذهب و خيلي چيزهاي ديگر مي شود.
جوانان كشور ما، دراين باره سال هاست كه منتظر پاسخي اصولي هستند تا به درستي بتوانند خط مشي تفكر و رفتار اجتماعي خود را انتخاب كنند.
درست است كه يك تعريف تئوريزه شده، همواره درحدتعريف باقي مي ماند. اما مي تواند چراغي باشد پيش روي يك جاده كه به پاسخ اصلي منتهي مي شود.
شايد بهترباشد براي روشن تر ساختن اين كلمه از مقولاتي حرف بزنيم كه درحال حاضر درجامعه فعلي ما موجود هستند. مثل اطلاعات فرهنگي و تاريخي ما، لباس پوشيدن ما، حرف زدنمان و...
دكتر «نگار طاهري» مردم شناس جوان در اين باره مي گويد: «درست است كه همواره سعي كرده ايم به چيزي به نام «هويت ايراني» نزديك شويم. اما خيلي از اعمال را در طي سال ها انجام داده ايم كه اتفاقاً مارا از هويت اصلي مان بسيار دور كرده است.
اصلي ترين فاكتوري كه ما را در ماندن در هويت ديرينه مان ياري مي كند، نگاهي به تاريخ و تمدن چندين هزار ساله ماست. «ايران» در گذشته دور به هيچ عنوان كلمه سطحي و كمي نبوده است. بار عميقي همراه خود داشته و به عنوان يك قدرت، لرزه براندام دشمنان ايران مي انداخته است. «ايران» بزرگ كه بسيار وسيع تر از مساحت فعلي بوده است، در صنعت، هنر، ادبيات و انديشه بسيار پيشرو بوده و هنوز هم كتاب هاي نگاشته شده در قرن هاي گذشته مانند كتب ابوعلي سينا، شيخ شهاب الدين سهروردي، حافظ و مولانا در كشورهاي مختلف و حتي بزرگ دنيا، تدريس مي شود. در حالي كه بسياري از جوانان ما هنوز نمي توانند كتاب حافظ را درست و بدون غلط روخواني كنند.»
مهمترين چيزي كه مي توان به هويت ما در زمان فعلي كمك كند، داشتن روحيه ايراني است و براي آن كه بدانيم روحيه ايراني چه ويژگي هايي داشته است، بايد به تاريخ مراجعه كنيم. اولين چيزي كه روحيه ايراني همواره با خودش يدك مي كشيده، شادي و اميد بوده است. ايرانيان در گذشته براي هر موضوع ملي مهم خود جشن برپا مي كرده اند و شادي را بين مردم گسترش داده و آن را همواره ترغيب مي كرده اند.
چيزي كه در حال حاضر در بين ايرانيان كشورما وجود ندارد همان عنصرشادي است.
نگار طاهري مي گويد: «اين را بدانيم كه يك جامعه شاد لزوماً نبايد فارغ از هرگونه مشكلات اقتصادي و سياسي باشد. بسياري از جوامع دنيا هستند كه با مشكلات بسيار جدي دست به گريبانند مانند كشور هند كه به خاطر جمعيت زياد و نبود امكانات و سرمايه كافي بافقر دست و پنجه نرم مي كند. اما به واسطه تبعيت مردم از فرهنگ گذشته شان شادي و رنگ در ميان مردم عادي بسيار ديده مي شود. اين در واقع مسؤولين هستند كه بايد فرهنگ شادي را در مردم تقويت كنند. اما متأسفانه در حال حاضر اين سيكل كاملاً معيوب شده است. در تلويزيون، خيابان ها و رسانه هاي ديگر چيزي جز غم و اندوه و رنگ هاي سياه و خاكستري ديده نمي شود. در تلويزيون ما، حتي در روزهاي جشن نيز برنامه هاي اندوهگين و غم آور پخش مي شود. انگار فرهنگ شادي و جشن نبايد در ميان مردم ما پابگيرد. در حالي كه خودتان بهتر مي دانيد كه برخي خصايل فرهنگي بخصوص در كشور ديرينه اي مثل ايران مانند ژن به نسل هاي بعدي منتقل مي شود و فرهنگ باستاني را در پس زمينه ذهن مردم نمي توان تغيير داد. ايرانياني كه همواره در شادي و صلح مي زيسته اند، ديگر برايشان بسيار مشكل است كه با غم و اندوه اوقاتشان را بگذرانند. به وجود آمدن اين فضا در طولاني مدت بسيار به جامعه ما لطمه خواهد زد و فرهنگ بزهكاري و عصبيت را روز به روز بيشتر پرورش خواهد داد.»
در فرهنگ ايراني ما، همه چيز موجود است. طبع شاعري، موسيقي، رنگ و تصوير، لباس و ... همه اين ها، هويت ما را تشكيل مي دهد. اگر يكي از اين عناصر را به درستي نداشته باشيم، هويت ما لنگ مي ماند. هويت لنگ به كار شناخت هيچ كس نمي آيد. جوان ها نياز به شعر، موسيقي، رنگ و تصوير و لباس خود دارند. اگر هر يك از اين مقولات در دسترس نباشد و يا جذابيت كافي نداشته باشد، هيچ كس را نيز به سمت خود جذب نخواهد كرد. در عصري كه تنوع در همه چيز بسيار زياد است، مصرف كنندگان به هر چيز كه دوست داشته باشند گرايش پيدا مي كنند و خود را مجبور نمي دانند كه به يك مقوله حتي اگر جزو فرهنگ خودشان هم باشد، بسنده كنند.در هر حال نبودن آموزش كافي و اشاعه فرهنگ ايراني و همچنين به غلط تداخل كردن اين فرهنگ با برخي فرهنگ هاي ديگر، بسياري از جوانان را نسبت به هويت اصلي شان دلزده كرده است. شايد اگر خود مسؤولين فرهنگ ايراني را درست تر و اصولي تر بشناسند، قطعاً بهتر مي توانند آن را به جوانان و افراد جامعه منتقل كنند. شايد اين ضعف به واقع از دل كساني بيرون مي آيد كه دوست دارند فرهنگ ايراني را به جامعه منتقل كنند، در حالي كه خودشان نسبت به شناخت فرهنگ ايراني دچار مشكل هستند!
در اين كه شناخت يك تمدن هفت هزار ساله كار چندان آساني نيست و نياز به مطالعات جامعه شناختي و مردم شناسي كافي دارد جاي هيچ شك و شبهه اي نيست. از اين رو تازماني كه شناخت هويت ايراني ما به عنوان يك هدف مورد توجه مسؤولان قرار نگيرد، هيچ حركتي انجام نخواهد گرفت.
در پايان اين گزارش آخرين جمله اي كه «حسام» به زبان آورد را برايتان باز گو مي كنم. «من به ايراني بودن خود افتخار مي كنم. بخصوص زماني كه همه آدم هاي دنيا نيز به ايراني بودن من افتخار كنند!»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |