|
بوريس باسترناك با رايحه آذرخش و گنج
نوشتاري درباره شعر و طبيعت
|
|
|
رسول يونان بوريس پاسترناك مرد قدبلندي بود با چهره اي كشيده و چشماني نگران؛ بي شك رفتاري ملايم داشت چرا كه با خشن ترين واژه ها هم خيلي خوب تاكرده است. او در ميانسالي پير شعر روسيه شد. پاسترناك (۱۹۶۰ـ۱۸۹۰) فرزند يك پيانيست مشهور بود. در سال هاي نوجواني تحت تأثير تعليمات دايه پيرش آكولينا، مسيحي شد. محيطي كه وي در آن نشو و نما يافت محيط روشنفكران بورژوا بود. او در دوره بعد از شكست انقلاب ۱۹۰۵ آغاز به نوشتن كرد. نخستين كتاب هاي او منثور است؛ «دوقلو در ميان ابرها»، «برفراز مرزها» و «زندگي خواهر من است». اين كتاب ها از نظر غناي اشعاري جالب توجه و حائز اهميت هستند. او كتاب هاي زيادي دارد كه «پهناي خاك»، «قطارهاي اول وقت»، «دكتر ژيواگو»، «وقتي هوا صاف مي شود» و «آخرين تابستان» از آن جمله اند. «دكتر ژيواگو»، رمان بي نظير او اگرچه جايزه ادبي نوبل را براي او به ارمغان آورد باعث شد شعر او تحت الشعاع ادبيات داستاني اش قرار گيرد. حال آن كه عظمت پاسترناك در شعر اوست. شعر او شعر محبت، عشق و زيبايي است. اساس شعر او بر انكار جنگ و خشونت نهاده شده و تمام قد انساني است طوري كه اسيپا ماندل اشتام، شاعرشهير روس درباره او مي نويسد: «خواندن اشعار پاسترناك حلق را پاكيزه و نفس را تقويت مي كند، هوا را تازه مي كند. چنين اشعاري بايد شفابخش سل باشند.» در اين نوشتار نگاهي مي اندازيم به كتاب گزيده شعر او كه با عنوان «زندگي، خواهر من است» كه توسط فرشته ساري شاعر و نويسنده ارجمند ترجمه شده است. در شعرهاي پاسترناك تصوير و تخيل بيشتر از ديگر عناصر حاكم بر شعر به چشم مي خورد. او با زباني ساده و روان به ثبت لحظات شاعرانه و تصاوير پيرامون نشسته است طوري كه شعرهاي او خوانندگان را دچار كج فهمي و سردرگمي نمي كند. پاسترناك معتقد است خيالات، افكار و طرز بيان او كه تنها در قلمرو شعر توجيه پذير است، بايد به همه مردم تعلق داشته باشد. عنصر اصلي هنر پاسترناك تاريخ نيست بلكه طبيعت است و معمولاً برخي پديده هاي طبيعت را منعكس مي كند و نه جوهر آن را. او يك امپريست كهنه كار است و رابطه متقابل تئوري و واقعيت را نمي شناسد. اهل تجربه و واقعيات است. در عين حال نفوذ شاعرانه و ذره بيني او بهت انگيز نشان مي دهد. او گل آفتابگردان را در حال انتقال در عطر خاكين خود به لباس هاي ملوانان كه براي خشك شدن آويخته شده اند»، مي بيند. او نفس آبشار را در روي كباب بره تازه پخته قفقازي احساس مي كند. او مسافري است كه با قطارهاي اول وقت به عرصه شعر رسيده و كوله بارش پر از شب هاي مهتابي و جشن جيرجيرك ها و نور زرد فانوس هاست. او شانه به شانه آفتاب وارد شهر شده و مسافري مقدس است. باد دوردست را زلال مي كند / آنگاه آرام مي گيرد. / آفتاب آرميده بر زمين. / سوسوي سبز برگ ها / به مانند نقاشي بر شيشه الوان است. شعر پاسترناك به اشراق حواله مي شود. او در آفريدن تموج مونوفونيك اصوات و كلمات حاصل انديشه، ابداع الگوهاي ريتميك و متنوع و تركيب تمام اين ويژگي ها با اشعارات و تشبيهات غيرمنتظره نبوغ و مهارتي بي نظير دارد. او از كنار اتفاقات و پديده هاي طبيعي پيرامون به راحتي عبور نمي كند و هركجا كه لازم باشد، خودنويسش را از جيب درمي آورد و آنها را لابه لاي كلمات جاي مي دهد. «شب هاي تير ماه/ آبادي ها به گونه غريبي مي درخشند براي شيطنت / آسمان بهانه هاي بي پايان دارد.» پاسترناك از ابزار شعر ـ يعني كلمه ـ نه به عنوان بازيچه بلكه بيشتر به عنوان وسيله اعتراف به تجارب خود استفاده مي كند و گفته پل ورلن شاعر نامي فرانسه درباره او مؤيد همين نكته است: «او همچون ديگر هنرمندان بزرگ حتي از شعر كردار مي خواست نه گفتار؛ يعني، مي خواست شعر بازگوكننده تجارب واقعي يا بيان كننده آنچه چشم ديده است، باشد.» پاسترناك شعر را دوئل دو عندليب در شب انجماد برگ مي داند و همين طور خش خش يخ پاره هاي متراكم و معتقد است شعر گفتن رساندن ستاره تا بركه ماهي هاست و ... تمايل او به ساده نويسي و صداقت عاطفي در نوشته هايش آشكار است. او منكر عجيب بودن و رازآميز بودن جهان نيست اما همواره سعي دارد گره هاي تصويري و تخيلي را براي مردم عادي باز كند. او در نوشته هايش به تفسير پيچيدگي ها نشسته است نه به پيچيده نشان دادن اتفاقات و پديده هاي ساده. او خيلي راحت شعر مي گويد: بر فراز بوته ها / ابرهاي در پرواز چاك چاك مي شوند / دهان باغ سرشار از گزنه هاي نمناك است: / اين رايحه آذرخش و گنج است. در نگاه اول شعر او شعري روستايي است حتي زماني كه از شهر و صنعت و ... حرف مي زند اما وقتي نگاهمان دقيق تر مي شود، او را شاعري پيشرو و مدرن درمي يابيم. ادات تشبيه و عناصر زيبايي او اگرچه طبيعي و ساده، نشانگر وفاداري او به آرمان هاي اصيل و هويت انساني است نه نشانه ناتواني او در بازگويي دستاوردهاي فرهنگ شهرنشيني: دورها، پشت ايستگاه زورق ها در بازمانده خواب ها، حقيقت زاده مي شود. بوريس پاسترناك استاد فضاسازي است. مثلاً در شعر «صاعقه، ابديتي آني» طوري نشانه ها را كنار هم مي چيند كه انگار متن يك عكس سياه و سفيد است تا يك شعر. فرايند ادراكي ما از اين متن بيشتر تصويري و حسي است و تصويري كه از خواندن اين شعر در ذهن مخاطب نقش مي بندد، ابدي هم نباشد زودگذر نخواهد بود: در وداع تابستان با ايستگاه كوچك / شبانگاه، كلاه از سربرداشته تندر / صد عكس خيره كننده به يادگار انداخت. / خوشه هاي ياس در تيرگي ناپيدا شد / در اين هنگام، تندر يك بغل صاعقه چيد از دشت / و روي عمارت اداره محل انداخت/ تا چراغان كندش. اين گونه فضاسازي ها بيشتر از آن كه معرف نمادگرايي پاسترناك باشد، معرف استادي او در سرايش شعر است و همين طور بازگوكننده اين نكته كه شاعري تنها رديف كردن كلمات در خط هاي افقي كاغذهاي سفيد نيست. او در شعر ديگري به نام «ونيز» ميان پديده هاي دور از هم چنان رابطه اي برقرار مي كند كه گويي از اول هيچ مرزي ميان آنها وجود نداشته و در كل همه پديده ها از همان روز ازل كنار هم چيده شده اند. بامداد از تلنگري بر پنجره بيدار شده بودم. و نيز چون نان سوخاري نم كشيده اي بر آب شنا مي كرد. و باز هم در شعر ديگري به باوري شگفت رسيده است به آنجا رسيده كه سپيدار پير و مه اندود مرز ماه را سايه افكنده است. آنجا بركه رازي سرگشوده است و امواج برگ هاي سيب در نجوايند. آنجا جاي عجيبي است، جايي كه فقط پاسترناك كليد ورود به آنجا را دارد. در آنجا باغ چون ستون عمارتي برافراشته و افلاك را بر كف خود نگاه داشته است. «مي خواهم به حقيقت هرآنچه هست رسم: / هنگام كار و كاوش راه / هنگام طغيان جان. به حقيقت روزان رفته و سبب آنها / به حقيقت سبب و ريشه / به حقيقت حقيقت.» پاسترناك در شعرهاي خود تا آنجا كه مي توانسته از عناصر طبيعي به عنوان عناصر زيبايي استفاده كرده است كلمات باغ، درياچه، ماه، ستاره، جنگل، گل، اسب، تپه و ... بارها و بارها در شعرهاي او به كار رفته اند طوري كه شعر او منهاي عناصر طبيعي متني در حد يك نثر ساده است. بالاي شعر او هميشه ماه در درخشش است و اسب ها در كتاب هاي او بيشتر از صحراها جولان مي دهند برفي كه در نوشته هاي او مي بارد، سنگين تر از برفي است كه زمستان ها مسكو را مي پوشاند، در عين حال گل هاي شعرهاي او در هر چهارفصل شكوفا هستند: در كرانه ها رودخانه ها / خاك تيره سربرون آورده از برف (شعر حركت يخ ها) پاييز است. / اما خورشيد همچنان سوزان / و نخل هاي روي تپه رخشان (شعر بازنويسي امواج) درياچه به مانند سيني پهناوري است (شعر هنگام روشني) در اين تالاب ها / رقص اسب ابلق را نمي بينيد؟ (شعر بهار (۳)) به اين چند نمونه بسنده مي كنيم. پاسترناك معتقد است اگر هنري به بازنمايي مي پردازد، اين بازنمايي بايد فرع بر جابه جايي باشد هنر نبايد به بازنمايي محورهاي سرد واقعيت بپردازد بلكه هدف آن بايد تبديل محورهاي سرد به محورهايي داغ باشد. هنر «با انسان كاري ندارد، با تصوير انسان كار دارد و تصوير انسان آنگاه كه تجلي مي يابد از خود انسان بزرگتر است.» پس هدف هنر انتقال اين تصوير «بي تناسب» است. براي پاسترناك زندگي به مقوله هاي (كار، عشق، هنر و غيره تقسيم نمي شود. زندگي در تمام پديده هاي خود حضور دارد از رايحه غبار گرفته تا علف، تا حركت سيارات («درست برفراز من و شمع من، جهان شكوفا برآويخته اند»). زندگي، قهرمان اصلي و شركت كننده اصلي و در عين حال زمان و مكان وقايع در اشعار اوست. من روشني ام. بدينگونه بازشناخته مي شوم / كه خود سايه مي افكنم. من زندگي زمينم، سمت الرأس آن / روز نخست آن. زندگي كه در رأس بناي شعر او قرار دارد، به هيچ وجه با آن مقايسه نمي شود او در آثار خود زندگي و شعر را مترادف هم مي يابد، شعر، زندگي است و زندگي، شعر. در عين حال زندگي را خواهر خود نيز مي نامد: از ازل تا به ابد با زندگي در يك پيراهن هستيم؛ سرتاسر سال هنگام بود و نبود برف او بسان دوستي صميمي براي من بود و من او را خواهرم ناميدم. نگاه او به زندگي نگاه يك ستايشگر مؤمن است. او با اشك هاي خوشحالي زندگي را سپاس مي گويد و مرگ را ادامه زندگي مي داند و در شعر «مرگ شاعر» كه آن را در رثاي مرگ ماياكوفسكي سروده است، مرگ را همچون خوابي به تصوير مي كشد كه بيداري در پي دارد: تو خفته بودي، / گسترده در شايعات / خفته بودي اما در اهتزاز. و در شعري پشت نقاب عاشقي ديوانه پنهان شده به قله هاي يخ سوگند خورده است كه با بهمن برمي گردد. پاسترناك اگرچه در لغت نامه ها به معني شعر نيست اما مردم جهان خصوصاً مردم روسيه نام او را مترادف كلمه شعر به حساب مي آورند. او از آن دسته شاعران نامدار و جهاني است كه تكرار نمي شوند. زندگي او يك شعر بلند و موزون است كه تا دنيا، دنياست در اذهان مردم باقي خواهد ماند. او شاعر آزمون ها و خطاها نيست بلكه شاعر تجربه هاي جديد است به عبارت ديگر او شاعر چيره دست زندگي است و زندگي را با همه خشونت ها و رنج هايش، زيبا و دوست داشتني توصيف مي كند و در يك كلام و به عبارت ديگر مي توان گفت كه ساختار زندگي او ساختار يك شعر زيبا، با فراز و فرودي جادويي است. درشعرهاي او هميشه مسافران چمدان خود را مي بندند تا به ضيافت هواي كوهستان بروند: در اين ساعات در آن حال كه درهاي واگون ها، چون دريچه هاي قلب، باز و بسته مي شوند. قطار روانه استپ مي شود. شروع و پايان شعر و زندگي او مثل قدم به جاده گذاشتن، به مقصد خوشبختي رسيدن است.با آمدن زمستان دوباره او را به ياد مي آوريم تا شعرهايش مثل هواي كوهستان، حلق ها و حنجره هامان را پاك كند. با بارش برف او را به ياد مي آوريم تا عشق و زندگي را به ياد آورده باشيم.پاسترناك شاعر و نويسنده نامدار روسي حالا سال هاست كه در خاك زندگي مي كند و مشغول سرودن شعر پايان ناپذير جدايي است. او جدا از استپ ها و قطارها و اسب هاي سفيد و ... زندگي مي كند و اندوهي به عظمت كوه هاي قفقاز روي سينه اش سنگيني مي كند و حتماً خيلي پيرشده است. منابع: ۱ـ زندگي خواهر من است. ترجمه: فرشته ساري ۲ـ باريس پاسترناك نوشته گي دو مالاك ـ ترجمه عبدالله كوثري ناشر: نشر كهكشان
|