|
پيكربندي داستان عامه پسند
|
|
|
فتح الله بي نياز يكي از پرسشهاي هميشگي اين بودكه مرز ادبيات جدي و ادبيات عامه پسند كجاست؟ آيا اگر اثري خوش خوان و به قول ماركز «فراخوان» بود، عامه پسند و هر اثري كه به دليل بازيهاي زباني و ساختارشكني دشوار شده است، يا به علت ضعف نويسنده در اين دومقوله دچار بي ساختاري و از هم گسيختگي روايي شده و حتي قابليت ارتباط با اهل قلم (نويسنده، منتقد و شاعر) را از دست داده داستان جدي است؟ به دليل محدوديت مستقيماً به اصل مطلب مي پردازم. ادبيات جهان به دوگروه داستانهاي «بازيهاي زباني» جيمز جويس و «سلطه سبك» پروست و «چندتكنيكي» فاكنر و «واگشايي گره از طريق تناقض يا ناتمام گذاري» بكت از يك سو و داستانهاي عامه پسند الكساندر دوما، دافنه دوموريه، دانيل استيل وجان گريشام محدود نمي شود. اتفاقاً بيش از ۹۹درصد آثار ادبيات جدي جهان از جمله شاهكارهاي ماندگاري مانند رمانهاي داستايفسكي، تولستوي، ژيد، مان، بل، جيمز، همينگوي، مالامد، هاردي و حتي بيشتر داستانهاي كنراد، ناباكف و فاكنر و كافكا بين دومحدوده قرار مي گيرند. متأسفانه در ايران بعضي ها در حرف اين واقعيت بديهي را قبول دارند ولي در عمل نمي خواهند آن را بپذيرند. البته خود اينها در مقام نويسنده يا شاعر يا منتقد در «امر نوشتن» در طيف «ميانه» قرار مي گيرند و نمي توانند به لحاظ «فرم كار» در كنار جويس و پروست منظور شوند. طبعاً هر انساني از جمله نويسندگان حق دارند به مثابه روشنكفر و به صرف نوعدوستي دنباله رو گرايشهاي سطحي و ميان مايگي مردم قرار نگيرند؛ حتي اگر حاضر باشند جان و زندگي خود را فداي مردم كنند. اما از نظر تاريخي نيز اين حق را هم ندارند كه اگر كتابشان در تيراژ۲۲۰۰ باقي ماند، به نويسنده هاي عامه پسندنويسي كه چندكتابشان به چاپ بيستم و حتي سي ام رسيده است، بي حرمتي كنند. اين نويسنده هاي عامه پسندنويس، از طريق «پچ پچ» در ميان مردم راه يافته اند و سطح و جهت گيري فرهنگي جامعه به گونه اي است كه مردم آثار آنها را مي خوانند. البته ضعف ما هم هست كه چرا نتوانستيم بامردم ارتباط برقرار كنيم بله! بايد اعتراف كرد نويسندگان و شاعران عرصه ادبيات جدي نتوانسته اند [هر چند بيش از نوددرصد آن از اراده شان خارج است] به درون مردم عادي نفوذ كنند؛ منظورم از عادي، عامه پسند نيست، منظورم قشر واسطه بالنده (Emergent medium) است. ما در امر نوشتن از ناتالي ساروت، ميلان كوندرا، ريموند كارور و رب گري يه «بت» مي سازيم و آنها را الگوي تئوريك خود مي كنيم و در نوشتن، شيوه «گنگ نويسي»، غيرزيبا شناختي و منسوخ پيشامدرن در پيش مي گيريم و اسم اثرمان را مي گذاريم «متفاوت وچيزي براي آينده». به قول انگلس «شايد شما دوست داشته باشيد ماهوت پاكن راگاو بناميد، ولي توقع نداشته باشيد ماهوت پاكن تان شير هم بدهد.» ما با بي ساختاري (به جاي ساختارشكني) و ضعف در بازي زباني، از مردمي كه داراي پتانسيل لازم براي ارتباط با ادبيات جدي اند، غافل مي مانيم و بخشهايي از اين قشر به وسيله نويسندگان عامه پسندنويس جذب مي شوند. آنگاه ما مي مانيم و تيراژ ۲۲۰۰ جلدي كتاب خودمان و بي حرمتي به نويسندگان عامه پسندنويس، بي حرمتي هايي كه بعضاً نيز از سر خيرخواهي نسبت به فرهنگ جامعه و ادبيات جدي نيست و در مواردي به حقد و حسد وحتي تنگ نظري برمي گردد. كاسيوس حسود در تحريك بروتوس شريف مي گفت: «اگر سزار بدين پايه از قدرت رسيده است، نه از بهر اين است كه او شير است بلكه از آن روست كه ما روباهيم.» روباه بودن ادبيات جدي در جهان (۱۲درصد كل انتشار كتاب نسبت به ۳۴درصد در سطح جهان يعني ۲۶درصد كل ادبيات در جهان. توضيح اينكه در سال۱۳۸۱ در ايران۱۹۲ رمان از ۲۵۳رمان عامه پسند بود و ۶۱رمان جدي) تنها به ضعف نويسندگان جدي اين يا آن كشور برنمي گردد، بلكه اساساً به ژرف ساخت هاي سياسي ـ اقتصادي ـ اجتماعي جامعه جهاني مربوط مي شود؛ آنچه اين ميان مهم است، «نسبت» هاست. «نسبت» ارتباط ادبيات جدي ما با مردم (در مفهوم كلي آن) خيلي كمتر از اسپانيا، كانادا و انگلستان است. لازم به توضيح است انسان عامه، كسي است كه به قول خوزه ارتگا گاست متفكر اسپانيايي (۱۹۵۵ ـ ۱۸۸۳) «از خود انتظار ندارد» طبعاً وقتي اينها سردمدار فرهنگ مي شوند «هر كس كه مثل آنها نباشد و مثل آنها فكر نكند در خطر حذف قرار مي گيرد.» بنابر اين آدمي هر قدر كه در بعضي موارد يا انديشه هاي اوليه و اكنوني مكتب فرانكفورت و به طور مشخص آراي آدورنو، هوركهايمر، ماركوزه و بنيامين مخالف باشد، باز نمي تواند منكر اين عقيده آنها شود كه حكومت هاي كنوني جهان [سرمايه داري]، تنها از طريق توليداقتصادي ـ سياسي نيست كه خود را «بازتوليد» (Reconstruction) مي كنند، بلكه اساساً از طريق فرهنگ است كه خود را دوباره سازي مي كند. حتي فرهنگ به «قطب اصلي بازتوليد» تبديل مي شود. كافي است به سريال ها و فيلم هاي پرفروش جهان توجه شود و نيز به «بازاري» به نام فوتبال كه چه ميزان از وقت وامكانات جهاني مي ربايد. بنابراين ادبيات عامه، به لحاظ بررسي سازمايه اي (Elements) تكه اي از گوشت (ذوق) اندام توده مردم است كه نويسنده (يا كارگردان) بدون دستور از بالا از تن (پيكره فرهنگ) مردم مي كند، و با آرايه هاي ادبي و هنري به خورد خود او مي دهد. به همين سبب اين مصرف كننده در همان سطح باقي مي ماند، حتي ممكن است «پس رفت» فرهنگي پيدا كند؛ زيرا اين بار بخش عقب مانده فرهنگ و باورها و آداب اجتماعي به صورت «كليشه» و «الگو» بر او عرضه مي شود. آرزوهاي سركوب شده جوان هاي عبدل آباد به وسيله نويسنده گرفته مي شوندو در قالب «عمل فردي و اجتماعي جوان هاي برج نشين همان شهر تصوير مي شوند» و آن گاه حسن علي جعفر رنج ديده ما كه مقيم عبدل آباد است و اين داستان را مي خواند (يا فيلمش را مي بيند) به مرور باجامعه و خود بيگانه تر مي شود. اماابزار و شيوه كار نويسندگان عامه پسند: با سه داستان كه به فيلم هم تبديل شده اند،شروع مي كنيم. حتماً اطلاع داريد كه سريال ها و فيلم هاي «بيگانه اي در غبار» و «فانتامارا» و «جنايت و مكافات» را در تلويزيون نشان داده اند. خصلت داستان هاي اين سه فيلم به گونه اي است كه بيشتر مردم پس از اتمام فيلم تازه شروع مي كنند به پرسش از «خود» و ديگران؛ هم درباره آدم هاي داستان و هم درباره موضوع و رخدادهاي شان. در حالي كه پس از ديدن فيلم «سرعت »، اگر هم بيننده به يادش بيفتد، يادآوري اش به فلان صحنه محدود است؛ و معمولاً براي وقت گذراني. به عبارت ديگر، ادبيات جدي شما را به تفكر وا مي دارد و د رهمان حال از داستان هم لذت مي بريد. در حالي كه ادبيات عامه پسند، چند ساعتي شما را سرگرم مي كند. خصلت هاي عمومي اين نوع ادبيات عبارتند از: ۱) به وجود آوردن تصادف هاي [باور ناپذير] برا ي حل معضل شخصيت هاي داستان؛ مثلاً رسيدن به يك ارث ناگهاني يا جانبداري فلان فرد خودخواه از شخصيت اصلي داستان۲. ) سانتي مانتاليسم يااحساساتي گرايي (Sentimentalism)؛ تحريك و تهييج احساسات سطحي خواننده، جلب ترحم او نسبت به شخصيت مورد نظر نويسنده. براي نمونه فلان شخصيت داستاني در وضعيتي نيست كه ديگر شخصيت هاي داستاني و نيز خواننده را دستخوش هيجان و عواطف كند، اما نويسنده بدون توجه به اين موضوع و بدون زمينه سازي قبلي و تمهيدات رواني كافي مي خواهد دست به «تحريك» احساسات او بزند. همين تمايل وعمل نويسنده، نوشته او راسانتي مانتاليستي مي كند؛ واژه اي كه به هيچ وجه مترادف با لطيف يا شاعرانه نيست. مثلاً دوشيزه «فتنه» به محض ديدن موهاي آشفته كامبيز خوش قيافه سرش را با غمگيني مي چرخاند، گوشه اشارپش را مي پيچاند و در همان حال كه آههاي سوزناك سر مي دهد، با سري كج شده به نقطه اي زل مي زند و لب هايش را گاز مي گيرد تا اشكش سرازير نشود. اين نوع نوشته ها بيشتر براي دخترها و پسرهاي «دل رفته» جالب اند، آن هم فقط در بعضي موقعيت ها. هيچ كس ارزش احساس و عشق را كم نمي گيرد، اما بر ساختن حالت هاي روحي متناسب با عشق، با تصاويري شبيه مثال فوق، فقط سطح پردازي است؛ يعني امري كه ژرف ساخت عاطفي و رواني كافي ندارد. گاهي پرداختن به سطح كنش هاي شخصيت هاي داستاني بد نيست، اما چنين چيزي نبايد به گرايش غالب تبديل شود. در داستان عامه پسند نويسنده از مايه هاي رمانتيسم استفاده نمي كند، بلكه خود را مقيد به كليشه هاي منسوخ مي كند. بنابر اين موضوع به شيوه تحريك احساسات خواننده بر مي گردد و گرنه داستان هايي مثل «وداع با اسلحه» و «برف هاي كليمانجارو» نوشته همينگوي، عاشقانه اند، اما نشاني از سانتي مانتاليسم در آنهانيست. ۳) اختصاص كل روايت به محور عاشقانه يا عاطفي شخصيتها، شخصيتهايي كه يا خوب خوب اند يا بد بد و معمولاً هم پيچيده نيستند. ۴) مطرح كردن بعضي مسائل و رويدادهاي روزمره، از بازي فوتبال بين تيمهاي ليگ سراسري گرفته تا اختلافات زنها و شوهرهايي كه منجر به قتل يكي به دست ديگري مي شود. ۵) در اين داستانها، شخصيتها «فكر» نمي كنند؛ فكر نه براي سبك و سنگين كردن سود و زيان فلان معامله يا خريد اين يا آن كفش يا فرش. بلكه فكر درباره «چيستي» زندگي. البته در ادبيات جدي لباس و خورد و خوراك هم جاي خود را دارد و حتي مي تواند بخش زنده اي از داستان را تشكيل دهد اما روح و گوهر داستان، انسان را متناسب با موقعيتها يا بافت اجتماعي ـ تاريخي روايت به مثابه «نوع» مطرح مي كند. ۶) ادبيات عامه پسند، معمولاً كاري به عادلانه بودن يا نبودن مناسبات سياسي ـ اجتماعي ـ اقتصادي موجود ندارد. داستان را به خلوت «كامبيزخان» و «فتنه خانم »مي كشاند و براي آنكه به آن شور و حال ببخشد، معمولاً از مثلث عشقي غافل نمي شود و پاي رقيب فتنه يعني «شهر آشوب» يا رقيب كامبيز يعني «بيژن » را هم به ميان مي كشد. بنابراين به لحاظ ارزش گذاري، آثاري اند محافظه كارانه. به همين دليل است كه معمولاً حكومتهاي وقت با اين نوع ادبيات كنار مي آيند. در شوروي سابق و كشورهاي تحت سلطه اش به تقريب ۹۷درصد آثار «اعضاي اتحاديه هاي دولتي نويسندگان» جزو اين مقوله بودند و در آمريكا، شركتهايي هستند كه چاپ مرحله «تست» اين كتابها را با ۵۰۰۰۰ تا ۱۰۰۰۰۰ شروع مي كنند. ۷) متأسفانه نويسندگان ادبيات عامه پسند، بسياري از رخدادها، شخصيتها و حتي صحنه ها را از آثار ادبيات جدي سرقت مي كنند و باحذف بخشهاي اساسي معنايي و ساختاري، چيزي به خواننده ارائه مي دهند كه به نام خودشان هم ثبت مي شود و نويسنده حوزه ادبيات جدي، دستش از اين ارتباط كوتاه است. ۸) اين نوع ادبيات خواننده را از لحاظ غريزه دچار رضايت خاطر آني و به لحاظ روحي ـ عاطفي دستخوش تب و تاب مي كند. خواننده منتظر است كه او هم به سادگي شخصيتهاي داستان شانس بياورد، شمار كثيري از جنس مخالف عاشقش شوند و راحت به ثروت برسد. نتيجه اين بازي روحي ـ رواني، مبتذل كردن فرهنگ از يك سو و ايجاد يا تداوم روحيه خودمحوري، ستمگري و هرج و مرج طلبي اخلاقي از ديگر سو است. ۹) توجه بيش از حد به خواستها و خواسته هاي مردم، خصوصاً گرايش جوانها به پول وافتخار؛ آن هم به روش سهل و ساده اي كه فقط محصول ذهن نويسنده اند و در همان حال بنا به موقعيت، تبليغ درويش مسلكي و بي اعتنايي به مال و منال ومشغول كردن ذهن خواننده به خصوصيات شخصيتها، به ويژه تنهايي، مهرباني، نيك طبعي (يا برعكس خشونت و عدم شفقت) براي ايجاد همذات پنداري. ۱۰) استفاده از بعضي عناصر دم دستي و نخ نما مانند خواب و كابوس، تشريح و توضيح طولاني اين رؤياها براي سرگرم كردن خواننده. ۱۱) در اين داستانها يا تغييراتي در شخصيتها ديده نمي شود يا بسيار سطحي است و در بيشتر موارد فقط به اين دليل چنين تغييراتي مطرح مي شوند كه داستان پايان خوشي داشته باشد. مثلاً در آخر داستان «پدر » عياش خانواده يا خاله «حسود» ناگهان تغييرمي كنند تا هم خانواده پدري شخصيت اول داستان به آرامش برسد و هم زندگي زناشويي بادخترخاله راحت تر شود. ۱۲) حفظ تعليق هاي سطحي تا پايان غافلگيركننده داستان؛ طوري كه خواننده سطحي گرا كتاب را زمين نگذارد. ۱۳) بيشتر رمانهاي عامه پسند هر كشور به شكل عجيبي در قصه و شكل روايت مشابهت دارند، حتي در كل جهان چنين است. توصيه مي كنم ۱۲مورد از ۱۲كشور كه حتماً يك مورد آن ايراني و چهار مورد ديگرش ژاپني، آمريكايي و فرانسوي و هندي انتخاب شوند. قضاوت را به خودتان محول مي كنم.
|