|
كرسي زنان (۶)
كارول جيليگان آوايي از نوع ديگر
مجيد اكبري
|
|
|
درآمد: كارول جيليگان در ۲۸ نوامبر سال ۱۹۳۶ درشهر نيويورك به دنيا آمد. آموزش ادبيات را با نمرات ممتاز در كالج سوارث مور در سال ۱۹۵۸ به پايان رساند. سپس براي آموزش در دوره بالاتر به دانشگاه رادكليف رفت و درآنجا مدرك كارشناسي ارشد خود را در رشته روانشناسي درمانگاهي گرفت. پس از آن به دانشگاه هاروارد آمد و توانست در سال ۱۹۶۴ دوره دكترا را در رشته روان شناسي اجتماعي به پايان برساند. سه سال پس از دريافت درجه دكترا، كار آموزش را در همان دانشگاه در كنار اريك اريكسون، روان شناس بلندآوازه آغاز كرد و در سال ۱۹۷۰ دستيار پژوهشي لاورنس كولبرگ شد. (كولبرگ به دليل پژوهش هايش در زمينه رشد و ديدگاههايش درباره رشد، عدالت و حقوق بسيار شناخته شده مي باشد.) درگام نخست، جيليگان بر روي رشد اخلاقي در دختران تمركز كرد؛ و از زماني كه با مردان جواني كه به نام نويسي در ارتش براي جنگ ويتنام فكر مي كردند، و زناني كه درباره حق سقط جنين مي انديشيدند، گفت وگو كرد علاقه اش به اين موضوع بيشتر شد. پس از آن، به دو دليل به سوي نقد كارهاي كولبرگ كشيده شد؛ نخست آنكه، كولبرگ همواره درباره گروههاي چيره، يعني سفيدپوستان و مردان جوان، مطالعه مي كرد. او حس كرد كه اين امر عقيده هاي مغرضانه در برابر زنان را شكل مي دهد. ديگر آنكه، كولبرگ، در نگره طبقه اي خود درباره رشد، ديدگاه مردانه حقوق و قانون هاي فردي را در طبقه اي بالاتر از ديدگاه زنان درباره رشد لحاظ مي كرد؛ ديدگاه زنان همواره در اصطلاح هايي از كار و كوشش هاي مراقبت كننده رشد در خويشاوندان بيان مي شود. جيليگان براين باور است كه هم راستا با پژوهش براي شناخت روان مرد، نياز به شناخت روان زن نيز داريم. زنان مي آموزند كه مراقب ديگران باشند و انتظار دارند ديگران نيز از آنان مراقبت كنند. او مي كوشد تا با گوش فرادادن به زنان و بازانديشي معناي خود و خودپرستي شان روان شناسي زنان را صورت بندي كند. او درباره آواي زنان چهار پرسش را به ميان مي آورد. (۱) چه كسي سخن مي گويد؟ (۲) با چگونه بدني حرف مي زند؟ (۳) چه ماجرايي مي گويد؟ (۴) و در كدام چارچوب فرهنگي ماجرا به بيان مي آيد؟ در كتابش در آوايي دگرباشانه: نگره روان شناسانه و رشد زنان ( به سال ۱۹۸۲) همه نقدهايي كه او كرده بود به خوبي گردآوري شده اند. دكتر كارول جيليگان در سال ۱۹۸۶ پروفسور دانشكده آموزش و پرورش در دانشگاه هاروارد شد. در طول سالهاي ۱۹۹۲ تا ۱۹۹۴ در دانشگاه كمبريج در انگلستان درس مي داد و در سال ۱۹۹۷ به سمت نخستين استاد كرسي تازه تأسيس شده مطالعات جنسي در دانشكده آموزش وپروش دانشگاه هاروارد برگزيده شد. هم اكنون او عضو اصلي برنامه پژوهشي «روان شناسي زنان و رشد اخلاقي دختران» در دانشگاه هاروارد مي باشد؛ يعني برنامه پژوهشي اي كه خود او آغازگرش بوده است. همچنين دربرنامه پژوهشي گسترده ديگري در آن دانشگاه شركت داردكه «برنامه پژوهشي دانشگاه هاروارد درباره روان شناسي زنان، رشد پسران و فرهنگ انسان بودن» ناميده مي شود. اكنون نيز سرگرم پايه گذاري و راه اندازي مركز نويني در دانشگاه هاروارد است كه جنسيت و آموزش و پرورش ناميده خواهد شد. از سال ،۱۹۹۹ او با وجود كار آموزشي رسمي در دانشگاه هاروارد، استاد مهمان در دانشكده حقوق دانشگاه نيويورك بوده است و با بازنشسته شدن از دانشگاه هاروارد در سال ۲۰۰۲ از آن پس تاكنون به شكل تمام وقت در دانشگاه نيويورك سرگرم آموزش و پژوهش است. افزون برجايزه هاي فراواني كه او دريافت كرده است، در سال ۱۹۹۲ جايزه بزرگ گراوماير در آموزش وپرورش را نيز گرفت و در سال ۱۹۹۶ از سوي مجله تايمز يكي از ۲۵ شخصيت اثرگذار قرن ناميده شد. برخي از مهمترين نوشته هاي او از اين قرار هستند: در آوايي دگرباشانه (۱۹۸۲)، زنان، دختران و روان درماني: شكل دهي دوباره به ايستادگي (۱۹۹۱)؛ ديدار در چند راهي ها (۱۹۹۲)؛ ميان آوا و سكوت: زنان و دختران، نژاد و خويشاوندي (؟)؛ زايش خوشي (۲۰۰۲) به تازگي كار پژوهشي نويني نيز آغاز كرده است كه راهنماي روش شنيدن ناميده مي شود. دراين پژوهش آواها و هم نوايي (رزنانس) صوتي مطالعه مي شود. در اينجا بسياري از زبدگان و باتجربگان تئاتر هم شركت مي جويند. كوشش مي شود تا شيوه هاي گوناگون گوش فرادادن به ديگران همچون شيوه هاي ادبي، فمينيستي و حتي درمانگاهي آزموده مي شود، چرا كه همه اين شيوه ها نسبتي را ميان آدميان شرح مي دهند كه آنان يكديگر را از طريق آن تجربه كرده اند. او را بنيانگذار «فمينيسم تفاوت» نيز ناميده اند. هر چند بسياري از فمينيست ها براين امر پامي فشارند كه هيچ تفاوتي ميان زنان و مردان نيست. در كتاب در آوايي دگرباشانه جيليگان مي پرسد چگونه مردم درباره اخلاق تصميم مي گيرند؟ پاسخ او اين است كه مردان و زنان رهيافت هايي از بنياد گوناگون به كار مي برند. از آنجايي كه مردان نگره اخلاقي را در چنگ خود دارند، چشم انداز زنان اغلب جدي گرفته نمي شود و كمتر رشد يافته و فرهيخته تلقي مي گردد. همچنين رهيافت مردان به اخلاق اينگونه است كه هر فردي حقوق بنيادين خاصي دارد و هر كس بايد به حقوق ديگران احترام بگذارد اما رهيافت زنان همراه با مسؤوليت پذيري در برابر ديگران و از اين رو اخلاق، فرماني در جهت مراقبت از ديگران است. كوتاه آنكه، رويكرد مردان به اخلاق «جهت گيري به سوي عدالت» و رويكرد زنان «جهت گيري به سوي مسؤوليت پذيري» است. به عبارت ديگر، زنان در تمايل هاي اخلاقي و روان شناسانه با مردان فرق دارند. مردان درباره قانون و عدالت مي انديشند وزنان درباره مراقبت و وابستگي ها؛ او از جامعه غربي مي خواهد، همانگونه كه همگان قرن ها پي درپي به آواي مردان و نگرپردازان رشد كه تجربه هاي آنان آگاهي بخش بود، گوش فراداده اند. اينك اهميت اين را دريابند كه نه تنها به سكوت زنانه بلكه به آواي آنان نيز (گرچه سخت است) گوش فرادهند و به گونه اي يكسان به هر دو شيوه ارزش بدهند. در اين آواي دگرباشانه زنان حقيقتي از يك اخلاق مراقبت، گره اي ميان وابستگي و مسؤوليت پذيري، و خاستگاههاي پرخاشگري به هنگام پيوندهاي خطا، نهفته است. او طرح كلي سه مرحله رشد اخلاقي را چنين برشمرده است: از خودپسندي آغاز مي شود، به اخلاق قراردادگرا يا اجتماعي وارد مي شود و با اخلاق اصولي شده يا پسا قراردادگرا پايان مي يابد. دختران (خردسالان) با جهت گيري خودپرستي و خودپسندي رشد اخلاقي خود را آغاز مي كنند. سپس مي آموزند كه چگونه از ديگران مراقبت كنند، و اينكه خودپسندي غلط است. از اين رو، در مرحله دوم زنان بايد بياموزند به دلبستگي هاي خودشان بپردازند و به علاقه مندي هاي ديگران نيز تمايل نشان دهند. به عبارت ديگر، آنان حس مي كنند كه عمل كردن بر بنياد دلبستگي هاي خودشان غلط است و بايد به دلبستگي هاي ديگران بها بدهند. دراين دوران زنان توجه به خود را همسان با خودپرستي و خودپسندي به شمار مي آورند. در مرحله پاياني آنان درمي يابند كه غفلت از دلبستگي هايشان به همان اندازه غفلت از دلبستگي هاي ديگران غلط است. يك راه فهميدن اين مرحله دقت به اين نكته است كه آنان در اين وضعيت مي كوشند تا با ديگران ارتباط برقرار كنند. هر پيوند يا ارتباط، دو شخص را دربرمي گيرد و اگر يكي از آن دو خوار شود به اين وابستگي آسيب مي رساند. جيليگان مي گويد: «براي داشتن آوا بايد انسان بود. براي اينكه چيزي براي گفتن داشته باشي بايد يك شخص باشي. اما سخن گفتن وابسته است به شنيدن و شنيده شدن؛ چيزي كه به شدت كنشي ارتباطي است. با آوا منظورم را مي رسانم كه چيزي مثل كاري است كه مردم هنگامي كه درباره خودشان حرف مي زنند، قصد انجامش را دارند. آوا طبيعي و فرهنگي است. از صوت و دم وبازدم، واژه ها، وزن و آهنگ، و زبان تركيب مي شود و ابزار و مجرايي قدرتمند و روان شناسانه است كه دنياي دروني را به دنياي بروني پيوند مي زند.» او براين باور است كه زنان در داوري كردن دودل هستند، زيرا آنان پيچيدگي هاي هر وابستگي را درمي يابند. افزون بر آن، مردان مي انديشند كه نخست بايد خودشان را بشناسند (گفته سقراط: «خودت را بشناس») آنگاه خواهند توانست زنان را نيز بشناسند؛ درصورتي كه زنان مي انديشند اگر و تنها اگر ديگران را بشناسند، خود را نيز خواهند شناخت. جيليگان بيان مي دارد: «… از آنجايي كه مشكل است كه «تفاوت» را بي آنكه از «بهتر» يا «بدتر» ياد كنيم به زبان آوريم، همينطور تمايلي است كه مقياس يگانه اي از اندازه گيري بسازيم واز آنجايي كه اين مقياس كم وبيش از مبناي تأويل هاي مردان درباره داده هاي پژوهشي مشتق مي شود و بر بنياد آن داده ها استاندارد مي شود…؛ همواره اين تمايل نيز وجود دارد كه رفتار مردانه را «هنجار» لحاظ كنيم و رفتار زنانه را همچون «انحراف يا عدولي از آن هنجار» به شمار آوريم. آيا ناهمساني جنسي برآمده از شخص وارگي فرد است يا به سبب رفتارهاي او مي باشد؟ براي يافتن پاسخ بايد كوشيد تا هر چه بيشتر داده هايي براي تحليل به دست آورد. گاهي وقت ها نگره ها مي توانند آزمايش را نابينا سازند!! در كتاب زايش خوشي جيليگان نشان مي دهد كه چطور داستان يك عشق تراژديك فرآيندي از يك شروع فرهنگي را بازتاب مي دهد و آن را به افسانه اي كهن پيوند مي زند (به ابراهيم و هاجر، آگامنون و ايفي گنيا بينديشيد) كه حتي اكنون نيز در ترس و هراس پيوندي كه بر زندگي مردان و زنان سايه مي افكند از مد افتاده است. او مي پرسد چرا به رويارويي دموكراسي و فردسالاي (پدرسالاري) كه تاريخش به پنج سده پيش از ميلاد مي رسد بازمي گرديم و بر آن تأكيد داريم؟ چرا بيشتر كسان واهمه دارند كه خود را به راستي به روي ديگران باز نگه دارند؟ چرا چنين ديوارهايي از سكوت ميان زنان و مردان وجود دارد؟ چرا پسران در چهار يا پنج سالگي مي كوشند بي پناهي شان را پنهان سازند تا يك پسر «واقعي» شوند؟ چرا دختران در ۱۲ يا ۱۳ سالگي شروع مي كنند به مخفي ساختن چيزي كه تاكنون به واقع به آن مي انديشيدند، دست مي كشند از ديدن چيزهايي كه مي ديدند، دانستن چيزهايي كه مي دانستند و بيان حدس دوم خودشان را آغاز مي كنند؟ پاسخ كوتاه اين است كه حقيقت هاي عاطفي و توانايي براي «ديدن آنچه كه مي بينيم، دانستن آنچه كه مي دانيم» به زير منفعت هاي نظم پدرسالارانه اي مي رود كه زمان درازي استوار بوده است و آن را تمدن ناميده ايم. او ادامه مي دهد كه فمينيسم جنبشي براي پايان بخشيدن به اين رويارويي دراز آهنگ ميان دموكراسي و پدرسالاري است. اما پدرسالاري نبرد ميان دو جنس نيست، بلكه نظامي است كه هم مردان و هم زنان را سركوب مي كند. به زبان ديگر، به اين معنا است كه قاعده اي براي جداسازي برخي مردان به نام پدر از برخي مردان ديگر، پدران از پسران، مردان از زنان است. بدين سان «پايگان درميان نزديكترين خويشاوندانمان، ميان والدين و فرزندان، ميان عاشقان و معشوقان معرفي مي شود.» سركوبي هاي جابه جاكننده پدرسالاري، از نسلي به نسل ديگر مي رسد و رشد رواني مان را از آغاز كودكي به خطر مي اندازد؛ در عشق سست قدم مان مي سازد؛ خوشي ها را برايمان خطرناك مي كند و به تابوها دربرابر حقيقت ـ گويي نيرو مي بخشد. كتاب زايش شادي يادآور كتاب تمدن و نااميدي هاي فرويد است (اما با يك دگرگوني گيرا)؛ فرويد در كتابش تراژدي را همچون چيزي گريزناپذير (نمادين شده براي او با اسطوره اي اديپوس) مي بيند، جيليگان تاريخي از ايستادگي سربرآورده روان شناسانه را مي بيند؛ آنگونه كه در اسطوره روان (پسوخه) و كوپيد خودرا آشكار مي كند . كوپيد اسطوره اي است كه با زايش دختري به نام خوشي پايان مي يابد. جيليگان مي ديد، همانگونه كه پدرسالاري برشي در نزديكترين خويشاوندي ها وارد كرده، در نتيجه جلو عشق ورزي را گرفته است. از اين رو عشق، قدرت از ريشه برانداختن پدرسالاري را درون خود دارد. مردم مي توانند به چارچوب آهنين جامعه تن درندهند و تن درنمي دهند. آنان آواي حقيقي را درون خودشان مي يابند و به چيزي كه از طريق تجربه مي شناسند گوش فرامي دهند. كتاب زايش خوشي متن آساني براي خواندن نيست. كتابي پيچيده، منحصر به فرد و همچون كلافي چندلايه است. سبك آن دايره وار و با بخش هاي پيوند يافته به يكديگر كه پي آيندي منطقي را به ذهن مي آورند. در واقع، كتابي است كه به گفته هم موافقان و مخالفان، معناي آن بيش از آنكه به پيام بازگردد به فرم آن وابسته است. با اين حال اين كتاب نيز همچون كتاب در آوايي دگرباشانه به شكل متني جاافتاده و پذيرفته در قلمرو روان شناسي و گزارش اجتماعي آمده است.
Carol Gilligan
|