چشم تا كار مي كند كوير است و تنهايي. چند دخترك در ميان آوار نشسته اند و به دنبال عشق هاي گمشده مي گردند.
دخترك تكه ناني خشك به دهان مي برد. انگشت كوچكش را بلند مي كند و به خرابه اي اشاره مي كند.
ـ مادرم ! آنجاست. اگر بيرون بيايد، ...
قطره اي اشك روي نان خشك اش مي نشيند. دختركي ديگر به چشمهاي گريان برادرش نگاه مي كند. پسرك مي لرزد.
ـ بيا بخواب، بيا! خودشان مي آيند! اين آدمها براي كمك آمده اند ، حتماً زنده...
جمله اش را ناتمام مي گذارد و سر به دامن مي گذارد و به صداي نهفته اي در درون بلند بلند گريه مي كند. پسرك ديگري بي تاب آغوش مادر ، چشم به مددكاري مي دوزد كه مي خواهد او را در آغوش بگيرد.
ـ هيچ كس مثل مادرم نمي تواند لالايي بخواند.
زني موي پريشان كرده و با دست هايي مجروح به دنبال فرزندش مي گردد. مادر وقتي خاكها را كنار مي زند، لب هايش را بر پيشاني سرد فرزند مي گذارد ودر كوير ضجه سر مي دهد.
و...
تمام عظمت بم فرو ريخته است. حالا ديگر ارگ بم يادآور غربت اين مردم تنهاست. ديوارهاي فروريخته نشان از شكست و تسليم اين مردم صبور در برابر طبيعت است. در كوير حالا ديگر سكوت جاي خود را به ضجه و زاري سپرده است. با اشك هايي كه جاري است، ديگر اين كوير خشك نخواهد ماند. بوسه ها، مويه ها و فريادهاي غم انگيز حكايتي است كه گفتني نيست.
نگاه از شكست هاي ديوارها، ترك هاي به جاي مانده و ديوارهاي فرو ريخته بر مي دارم و به كمرهاي خميده، چشمهاي پرآب و دلهاي پر آه مي دوزم و مي بينم اين آدمهاي صبور در بيداد شبانه سرما نيز پتوهاي خود را به عزيزانشان سپرده اند، مبادا كه بيشتر از آنچه كه نصيب شان شده صدمه ببينند.
صداي امدادگري در گوشم مي پيچد: ما اينجا جز دست هايمان چيزي نداريم.
و نگاهم بر انگشت جواني مي ميرد كه به اشاره مي فهماند ديگر كسي نيست.
مريم ساماني