يكشنبه ۷ دي ۱۳۸۲ - ۵ ذيقعده ۱۴۲۴
Sun, Dec 28, 2003
گزارش روز
شماره ۲۶۸۰
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
خوانندگان
اخبار ايران
اجتماعي
تصوير
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
اينترنت
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و پايداري
چشم انداز
اقتصادي
حوادث
صفحه آخر
اوقات شرعي
ضميمه ۱
آرشيو
كارتن خواب ها:
گزارش «ايران» از شب «يلدا» در كنار كارتن خواب ها
ما گياهان بي ريشه ايم!
149211.jpg
گزارش از: حسين خاني ـ بهزاد اسفندياري

در حاليكه بسياري از مسؤولان، احزاب و گروهها در عرصه هاي سياسي و اجتماعي با صرف هزينه هاي هنگفت خود را براي شركت پررنگ تر در انتخابات مجلس هفتم مهيا مي كنند تا بريكي از كرسي هاي قرمز رنگ خانه ملت تكيه زنند بازپرسان ويژه قتل دادسراي جنايي هر روزخبر از مرگ هاي خاموش و بي صداي چندين جوان تهراني مي دهند كه به دور از آشيان گرم و پرمهر خانواده از كنج خيابان ها پيكرهايشان به پزشكي قانوني انتقال داده شده است.
وقتي خبر مرگ ۴۰تن از اين بي خانمان ها در يكي از جرايد صبح كشور از زبان يك مقام قضايي منتشر شد، نخستين واكنش ها تلاش براي كذب جلوه دادن اين خبر بود. شايد باور اين قضيه كه در يك شب سرد پاييزي ۴۰ايراني با زندگي بدرود گفته باشند كمي غيرمنطقي جلوه كند. ولي با تمامي ارزشي كه براي صحيح نوشتن خبرقايليم بايد بپذيريم كه اين خبر جرقه اي بر خرمن بي توجهي و فراموشكاريهاي مسؤولان دست اندركار در زمينه چاره انديشي براي اين معضل شد.
وقتي همان مقام قضايي همان شب در تماس تلفني شبكه هاي مختلف صدا و سيما صحت اين نوشته را تكذيب كرد، نمي دانست كه با اين نوشته هرچند ناصحيح تازيانه هاي افكارعمومي براي بيدارباش مسؤولان به حركت درآمده است. درست از همان روز بود كه در رسانه هاي گروهي بحث اين موضوع نقل مجلس شد و هر رسانه سعي داشت تا به نوعي به آن بپردازد. ولي آنچه به نظر غيرمنصفانه مي آمد استفاده هاي جناحي از اين معضل بود و گروههاي مخالف دولت اصلاح طلب سعي كردند با انتشار اخبار گزارش هايي از اين ماجرا به نوعي از آب گل آلود ماهي بگيرند و توپ را به زمين دولت مردان بيندازند. غافل از اينكه اين معضل ريشه در وضعيت نابسامان اقتصادي و اجتماعي و فرهنگي از گذشته تاكنون دارد.
در طي سالهاي اخير هربار كه در اين مقوله و موردهاي مشابه آن بحث به ميان آمده است، مباحثي چون برخوردهاي ريشه اي با اين نوع معضلات مطرح شده و بي آنكه به نتيجه برسد عقيم رها شده است. هنگامي كه بازپرس «هنرمند» اعلام كرد درصد بالايي از اين قربانيان را افرادي از گروه سني كمتر از ۴۰سال تشكيل مي دهند كه در تمامي مناطق تهران هستند، تصميم به تهيه گزارشي از زندگي آنان گرفتيم. اينكه كدام ساعت و چه شبي به ميان آنها برويم زياد مهم به نظرنمي رسيد ما شب يلدا يعني طولاني ترين شب سال را انتخاب كرديم.
وقتي ساعت ۲۳نيمه شب آخرين روز از فصل پاييز به همراه دوتن از همكارانمان به طرف مكان هايي كه مي شد نشاني از كارتن خواب ها به دست آورد حركت كرديم، تقريباً درصد زيادي از جمعيت تهران در آن زمان در جمع خانواده هاي خود به دور سفره اي گردآمده بودند و مشغول تناول آجيل، انار و هندوانه هايي بودند كه به مناسبت اين شب تدارك ديده بودند.
هوا نسبت به شب هاي قبل كمي سردتر شده بود. وقتي چنددقيقه اي را براي پرس و جو از خودرو پياده شديم، پي برديم كه تازيانه هاي سرماي چله چه معني دارد. آن شب خودروهاي گشت پليس با چراغ هاي گردان قرمز رنگ به وفور ديده مي شدند. خيابان هاي خلوت تهران در شب بسيار زيبا به نظرمي رسد. لامپ هاي رنگارنگي كه برسر در مغازه ها روشن بود اين زيبايي را دوچندان نشان مي داد. هرچه به شروع بامداد روز يكم دي نزديك تر مي شديم بردامنه سرما افزوده مي شد. چشم هايم پياده روهاي خيابان را جست وجو مي كرد. اتفاق چندروز پيش تهران از خاطرم گذشت. به ياد آوردم وقتي فشار گاز تهران بخاطر برودت ناگهاني هوا با كاهش روبرو شد، چه موجي از شكايات و انتقادات به راه افتاد، شايد به قول روزنامه نگاران در برگيري اين حادثه شامل حال اكثريت شهروندان تهراني مي شد، خاطرم است با اينكه دور و اطراف ما را حصارهاي بتوني احاطه كرده بود و بالاي سرمان سقف وجود داشت و لباس هاي گرم به تن داشتيم، نمي توانستيم نگراني هاي خود را از گرفتار آمدن در دام سرما پنهان كنيم. در اين گزارش مي خواستيم به اين موضوع پي ببريم كه كارتن خواب ها بدون هيچ وسيله گرمابخشي چگونه در گوشه هاي تاريك خيابان ها شب خود را به صبح مي رسانند. راستي علت بروز اين معضل چيست؟ در گوشه دود گرفته يكي از خيابان هاي منتهي به ميدان بهارستان در مركز شهر تهران جايي كه كمتر از هزار متر با ساختمان مجلس قديم و وزارت ارشاد اسلامي فاصله دارد مردي كنار آتش نشسته است با اينكه وزش باد دود آتش را به طرف صورتش جهت مي دهد او دستان سياه رنگش را به شعله هايي كه هرلحظه از بلندي اش كاسته مي شد نزديكتر مي كند.
«سنم را به ياد ندارم» مرد ميانسال سرش را بلند مي كند: «تنها زندگي مي كنم يك سال است كه نتوانسته ام كاري پيداكنم. در ولايت خودمان كارگر نانوايي سنتي بودم ولي اينجا همه چيز پيشرفته است، هرجا مراجعه كردم عذرم را خواستند.» او نخستين فرزند از يك خانواده ۶ نفره است: پدرم چندسال پيش بشدت مريض شد. چون برف زيادي باريده بود نتوانستيم او را شب به بيمارستان شهر برسانيم قبل از طلوع، خورشيد، آفتاب زندگي پدرم غروب كرد.
ـ شب ها را كجا سپري مي كني؟
لبخند تلخي روي لبانش مي نشيند: كجا را دارم بروم. سقفم آسمان خدا و تشكم زمين است. همين دور و برا مي گذرونم. نانواهاي اين حوالي با من آشنا شده اند هر وعده غذايي يك نان بربري به من مي دهند. موادمخدر را نمي شناسد. مي گويد اينجور چيزها مال آدم هايي است كه دستشان به دهنشان مي رسد ما كه پول خريد نان نداريم چطور مي توانيم به فكر موادباشيم.
وقتي دوباره از سرنوشت خانواده اش مي پرسم. آه مي كشد و مي گويد: آنها گمان مي كنند من الآن در تهران براي خودم كسي شده ام. در روستاي ما همه تصور مي كنند من اينجا كاري پيداكرده و پول و پله اي به هم زده ام. نمي دانم چرا هرچه بيشتر سعي مي كنم، كمتر موفق مي شوم. تا دوم راهنمايي درس خوانده ام. اينجا تا آشنا نداشته باشي نمي تواني كاري پيداكني. ديگر حتي به گداها هم پول نمي دهند. مي خواهم آرزوي بزرگش را برايم بازگو كند. نگاهش بامن گره مي خورد ترديد را در ديدگانش حس مي كنم. سرش را پايين مي اندازد. آرام مي گويد: براي خودم آرزوي داشتن يك كاپشن گرم دارم ولي قبل از آن از خدا مي خواهم كاري كند تا سريعتر بتوانم كاري پيداكنم و بتوانم براي خواهر و برداران و مادر پيرم پول بفرستم. الآن هم چون نمي خواهم يعني نمي توانم هزينه تهيه يك اتاق را بدهم اينگونه سرگردان هستم. صحبت هايمان كه با اين جوان غربتي به پايان مي رسد متوجه مي شوم تمام لباس هايم بوي دود گرفته است. نرسيده به چهارراه سيروس، مرد جواني يك كيسه بزرگ بردوش گرفته به آرامي لابلاي زباله هاي مغازه ها را مي كاود.
ـ كارتن خوابي!؟
بدون آنكه نگاهش را به طرفم بچرخاند، سؤال مرا با پرسش پاسخ مي دهد، خبرنگاري؟ مي خواهم درباره اينگه چگونه پي به هويت من برده از او بپرسم. مي گويد: من روزنامه مي خوانم. مي دانم كه اين روزها موضوع مورد علاقه شماها شده ايم. ادامه مي دهد: روزگار نه چندان دوري زندگي آرامي داشتم. ۵سال قبل پس از ازدواج با دختري از فاميل به تهران آمديم. در يكي از محلات جنوب شهر اتاقي اجاره كرديم . كم كم دركار باچند بناكار گچ بري را آموختم. براي خودم استادي شده بودم. بچه ام كه متولد شد، ديگر خودم را خوشبخت ترين پدر دنيا مي دانستم. اصلاً به اينكه ديگران چگونه زندگي مي كنند كاري نداشتم. سرم به زندگي خودم بود. توانسته بودم نزديك به دو ميليون پس انداز كنم.
هر شب در خانه براي اين پول نقشه مي كشيديم تا اينكه يك روز از داربست طبقه دوم به پايين سقوط كردم. انگار اين من نبودم كه سقوط كردم بلكه زندگيم زمين خورده بود. يك ماه در بيمارستان بستري شدم. در پايم پلاتين كار گذاشتند، همه اندوخته ام را دادم و مرخص شدم. ناراحت نبودم. مي گفتم چندصباحي زن و بچه ام را مي فرستم ولايت پيش پدر و مادرش و خودم باز كار مي كنم. مي خواستم اين خسارت را جبران بكنم. ولي هفته اول متوجه شدم ديگر قادر به انجام كارهاي گذشته ام نيستم. اجاره اتاقم را نتوانستم پرداخت كنم. مي خواستم برگردم ولايت. مدت ها كه از زن و بچه ام خبرنداشتم برايم خبرآوردند كه همسرم بصورت غيابي طلاق گرفته. شدم دوره گرد خيابان ها. با جمع آوري ظروف پلاستيكي و كارتن خرج زندگي بخور و نمير خودم را درمي آورم. نمي توانم بيشتراز ۱۵كيلو باربلند كنم. هر شب را در كنج پادري مغازه اي سرمي كنم. به سفارش يكي از دوستان كارتن خوابم براي فراموش كردن دردهايم به اعتياد روي آوردم. حالا ديگر خودم را تمام شده مي دانم. در حاليكه تنها۳۵ساله ام. مي خواهم نامش را بپرسم، جواب مي دهد: اسمم به چه درد شما مي خورد. بگذاريددرگمنامي بميرم. من الآن مثل يك علف هرز بي ريشه ام. اين را مي گويد و در تاريكي يك كوچه لنگان لنگان دور مي شود. «اينجا هركس مالك جايي است كه براي خواب شبانه خود انتخاب كرده اغلب كارتن خواب هاي حرفه اي افراد تازه وارد را به جمع خودراه نمي دهند.» اين را يك مرد ۵۷ساله كه به نگهباني از تعدادي مغازه گمارده شده است مي گويد.
او در تعريف اتفاقاتي كه شب در محدوده تحت نگهباني او براي كارتن خواب ها رخ مي دهد مي گويد: گاهي وقت ها اينجا جواناني را مي بينيم كه پس از مصرف قرص ناگهان مثل يك چوب خشك در گوشه اي مي افتند و صبح مأموران وقتي جسدشان را مي برند افسوس مي خورم كه چرا آنها به اين روز افتاده اند. خيلي از آنها سن نوه مرا دارند.
مدتي قبل پسرجواني چندشب در پادري يك گاراژ نزديك محل خدمت من مي خوابيد. مردي در تاريكي شب براي او غذا مي آورد. يك شب وقتي به محل خواب او آمد، فرياد او را شنيدم. به آنجا كه رسيدم ديدم پسرك تمام كرده. درباره او پرسيدم. متوجه شدم آن مرد برادر بزرگ جوان كارتن خواب بود. آنها وضع مالي خوبي داشتند، ولي چون پسرك تزريقي شده و ايدز گرفته بود، خانواده او را از خود رانده بود.
عبور از پل فيروزه
سنگر شعر
سنگرشعر، ايراني را كمك كرده است كه منويات نهاني، سرائر ناگفتني و خارخار دروني خود رابه بيان آورد و انبان وجدان ناآگاه يا نيم آگاه خود را خالي كند. شعر زرهي بوده است برتن ايراني تا در برابر تيرهاي بيرون، زخمهاي كاري برندارد.
فشار دنياي بيرون، واكنشي ايجادكرد و تعبيه و ترفند را سامان داد تا درنتيجه يكي از بزرگترين گنجينه هاي شعري جهان به دنياي كلام اهداگردد.
فراموش نكنيم كه هرزبان و ملت بزرگي عادتاً تنها يك گوينده جامع دارد كه نماينده نبوغ ملي و شاخصيت قومي او باشد.
يونان باستان هومر، ايتاليا دانته، انگلستان شكسپير، روسيه پوشكين، آلمان گوته...، ولي زبان فارسي ازچهارگوينده جامع برخوردار است: فردوسي و مولوي و سعدي و حافظ، كه هريك به نوعي و درزماني، كل جوهر وجودي او را دركلام جاي مي دهند.
اين، يك امر استثنائي است و همين خود مي نمايد كه شعر چه مقام بي بديلي درايران پيداكرده و انديشه مردم اين سرزمين را تاچه حد در سيطره خودگرفته است.
من اين را نه به عنوان يك جزم و يقين، بلكه به عنوان يك حدس و پندار، اظهارمي كنم كه هيچ نكته اي از نكات زندگي و مرگ بشري نيست كه ازجانب سخنوران بزرگ ايران به بيان آورده نشده باشد.
دكترمحمدعلي اسلامي ندوشن، اديب ـ ۱۳۷۴


|   شناسنامه   |   آرشيو   |