دوشنبه ۸ دي ۱۳۸۲ - ۶ ذيقعده ۱۴۲۴
Mon, Dec 29, 2003
گزارش روز
شماره ۲۶۸۱
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
گفت و گو
سلامتي
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
اوقات شرعي
ضميمه ۱
آرشيو
گزارش «ايران» از شب «يلدا» در كنار كارتن خوابها
(بخش دوم و پاياني)
كابوس باران
149418.jpg
دخترم براي ديدن برف لحظه شماري مي كند. او عقيده دارد وقتي برف سطح خيابانها را مي پوشاند، شهر زيباتر به نظر مي رسد، هر روز اخبار مربوط به وضعيت آب و هواي تهران را پيگيري مي كند تا به محض اطلاع از زمان بارش برف لباسهاي زمستاني اش را آماده كند. از ديدن جواناني كه در ارتفاعات شمالي شهر تهران اسكي مي كنند، لذت مي برد.او و هزاران دختر و پسر همسن و سال او كه هنوز دوره نوجواني را مي گذرانند نمي دانند چندهزار جفت چشم با شنيدن اخبار بدي آب و هوا چگونه با نگراني به سقف آسمان مي نگرند. آمار دقيقي از تعداد كارتن خوابها وجود ندارد. آنان حتي در سرشماري جمعيتي كشور به حساب نمي آيند، چون هيچ سرپناه و خانه اي ندارند. با بارش هر باران و برفي اين پرسش يأس آلود ذهن هزاران كارتن خواب را به خود مشغول مي كند. آيا بهار سال آينده را خواهند ديد؟

در ضلع جنوبي پايانه جنوب زن و مرد ميانسالي توجهم را به خود جلب مي كنند. چند پتو در كنار ديواره خيابان گذاشته اند. در داخل يك پيت حلب روغن چند تكه چوب انداخته و آتش روشن كرده اند. صداي فلوت مرد دل هر رهگذري را به درد مي آورد. كنارش مي نشينم. بي توجه به حضور من همچنان فلوت مي زند.
ـ چطوري پدر؟
فلوت را كنار مي گذارد. از پشت عينك ته استكاني اش مرا ورانداز مي كند. يك ليوان چاي برايش مي خرم. دودستش را بر بدنه ليوان پلاستيكي محكم مي كند و مي گويد از بد حادثه اينجا به پناه آمده ام. ۷۲ سال دارم. اهل مشهد هستم و ۷ تا بچه دارم. قبلاً روي زمين هاي اربابي كار مي كردم. وقتي بچه ها بزرگ شدند فشار زندگي باعث شد آنها را در آنجا بگذارم و به اميد يافتن كار پردرآمدتري به تهران بيايم. ولي اينجا هم خبري نبود، خواستم برگردم كه پيغام آوردند ارباب زمين هاي خود را به كس ديگري داده است. تصميم گرفتم بمانم.
الآن سالهاست كه زنم مرده و خودم هم اينجا ماندگار شدم. سالي يك بار فرصت پيدا مي كنم به آنها سري بزنم. شب ها را يا اينجا سر مي كنم يا اگر خيلي هوا سرد باشد به حرم حضرت امام مي روم. الآن سالهاست كه لوله مي خرم. فلوت درست مي كنم و آنها را به مسافران مي فروشم. ماهي ۶۰هزارتومان درآمد دارم. سعي مي كنم بيشتر آن را پس انداز كنم و براي خانواده ام بفرستم. قبلاً در منطقه دربند فال حافظ مي فروختم ولي ديگر كسي فال نمي خرد. شنيده ام همه از كامپيوتر فال مي گيرند.
تصورم غلط بود. آن زني كه در كنار پيرمرد نشسته بود زنش نبود. تمام بدنش به جز سرش زير پتو است. درباره او مي پرسم، قبل از آنكه پيرمرد پاسخ دهد، او خود سفره اش را مي گشايد، دو سالي مي شود كه آمدم كارتن خوابي. به قيافه شكسته ام نگاه نكنيد. من فقط ۳۵ سال دارم. ۱۵ ساله كه بودم در روستايمان در حوالي فريمان مشهد پدرم شوهرم داد. وقتي دخترم را ۵ ماهه حامله بودم شوهرم سرطان گرفت و فوت كرد. آن موقع با رختشويي و كار براي ديگران هزينه زندگي خودم و پسر ۷ ساله ام را تأمين مي كردم. دخترم هم به دنيا آمد اول مي خواستم او را سقط كنم ولي گفتم گناه دارد. وقتي بچه ها بزرگتر شدند، پيش خودم گفتم ديگر وقت آن است كه آنها كار كنند و زندگي مرا اداره كنند. مدتي بود كه در مچ دست راستم درد شديدي را احساس مي كردم. سه سال قبل يك روز متوجه شدم ديگر قادر به حركت دادن دستم نيستم. دستم از مچ فلج شده بود. يك سال گذشت پسرم ازدواج كرد، براي دخترم هم كه حالا ۱۲ سال داشت خواستگار آمد. او هم رفت، هيچ كدام هم حاضر به نگهداري از مادرشان نشدند.
قطره اشك از گوشه چشمش سرازير مي شود و گونه هايش را نمناك مي كند. به سرعت صورت خود را پاك مي كند، مي خواهد ادامه دهد. بغض گلويش را مي فشارد. حالا ماهيچه هاي صورتش آشكارا مي لرزد. چند لحظه به سكوت مي گذرد او آرام و شمرده ادامه مي دهد: وقتي ديدم آنها نمي خواهند مرا نزد خود نگه دارند، تصميم گرفتم به تهران بيايم. اينجا جايي را بلد نبودم. حالا هم روزها گدايي مي كنم. خرج خورد و خوراك خودم را درمي آورم. ولي هميشه دلم پيش بچه هايم است. خيلي شب ها خواب آنها را مي بينم. چند وقت پيش خواب ديدم نوه هايم پيشم آمده اند.
تابستان مشكلي نداشتم. ولي حالا هوا سرد شده و نمي دانم اين زمستان جان سالم به در مي برم يا نه؟
مي پرسم تا حالا مأمورها شما را بازداشت نكرده اند؟ مي گويد: چندبار همه را جمع كردند. شب را نگه داشتند صبح روز بعد فرستادند دادگاه، ولي در آنجا آزادمان كردند. آنها فقط ما را الاف مي كنند. آخر ما كه جرمي نكرده ايم.
آرزوي بزرگ اين زن ديدار دوباره فرزندانش است. او مي گويد: با اينكه آنها مرا از خود رانده اند، ولي اصلاً از دست آنها ناراحت نيستم. مي دانم كه وجود من مانع خوشبختي آنها مي شد. كاش يك بار نوه هايم را بغل بگيرم. وقتي آنجا را ترك مي كرديم همكارم آشكارا گريه مي كرد و من به او گفتم برادرجان قاعده زندگي اين است. بايد براي زنده ماندن جنگيد. امروز هيچ كس آسايش و آرامش رابه كسي هديه نمي دهد.
اما «مهدي» كه تمام ريش و موهايش جوگندمي شده در زير يك گذرعابر پياده خوابيده است. وقتي علي رغم اصرار همكارم كه مي خواهد آرامش خوابش را به هم نزنم، او را بيدار مي كنم. ابتدا به تصور اينكه مأموران سراغ او آمده اند، ترس به جانش مي نشيند و با صداي آرامي مي گويد: من كه گناهي نكرده ام تو را به خدا كاري به كارم نداشته باشيد.
خوب كه بيدار مي شود باهم همكلام مي شويم. اهل يكي از روستاهاي سنقر كرمانشاه است. مي گويد همه اهل خانواده آنجا هستند. من اينجا در كوچه مرغي ها، پرنده خريدوفروش مي كنم. پول هايم را پس انداز مي كنم تا هر وقت رفتم پيش آنها، شرمنده نباشم.
خيلي از شب ها خواب دختركوچكم را مي بينم. الآن سه ماه است كه به دنيا آمده ولي من هنوز نتوانسته ام او را ببينم. قصد دارم همين روزها سري به روستايمان بزنم.
قبلاً يك چرخ دستي داشتم و با آن كار مي كردم ولي وقتي زنم موقع زايمان مشكل پيدا كرد، آن را فروختم و پولش را براي او فرستادم. تا چند وقت قبل يك اتاق اجاره كرده بودم ولي چون نتوانستم دو ماه كرايه بدهم صاحبخانه جوابم كرد.
مي گويد: جاي خاصي براي خوابيدن ندارم. تمام زندگي من يك پتو و يك دست لباس است. صبح كه بيدار مي شوم، كارتن را دور مي اندازم ولي پتو و لباسهايم را داخل گوني مي كنم و با خود مي برم. شكايتي ندارم، به اين زندگي عادت كرده ام.
«ميرعلي» نيز ۵۰ساله است. خودش مي گويد: بيش از ۱۰ سال از عمرم را در گوشه خيابانها گذرانده ام. اعتياد مرا به اين روز انداخت. يادم مي آيد يك روز وقتي داشتم از محل كارم به خانه بازمي گشتم، به مغازه يكي از دوستانم سرزدم، چندتا از كارگرها داشتند ترياك مي كشيدند. تعارف كردند و اين آغاز بدبختي هايم بود.
از آن هنگام به بعد به هر مناسبتي به آنجا سر مي زدم. دو فرزند داشتم. هيچ يك از اعضاي خانواده از اين ماجرا اطلاعي نداشتند. ولي سرانجام وقتي اعتياد به هرويين پيدا كردم، ماجرا زود لو رفت. از آن زمان چند بار سعي كردم ترك كنم. ولي مشكلات بهانه اي براي بازگشت دوباره به منجلاب اعتياد بود.
مرد كه خيلي بيشتر از سنش نشان مي دهد، در ادامه مي گويد: با جمع كردن ظروف پلاستيكي و تميز كردن شيشه خودروها در پشت چراغ قرمز هزينه اعتياد و خوراكم را تأمين مي كنم.
او عقيده دارد اينكه هر شب مأموران عده اي را بازداشت و روز بعد آزاد كنند، مشكل حل نمي شود. بايد فكر اساسي كرد. الآن ۵ سال است كه بچه هايم را نديده ام. شنيدم دخترم ازدواج كرده و فرزندش هم متولد شده. آخرين بار يك روز او را در پارك دروازه دولاب ديدم.
حالا هم دور از خانواده در پياده رو انتظار روزهاي بهتري را مي كشم. البته اگر به فردا برسم!؟
حالا ديگر ساعت چهار صبح نخستين روز زمستان ۸۲ است درحالي از كارتن خواب ها جدا مي شويم كه سازمان هواشناسي اعلام كرده دماي هواي تهران يك درجه زيرصفر است.
وقتي نخستين ساعات روز دوشنبه يكم دي ماه به دادسراي جنايي تهران مي روم. از بازپرس كشيك قتل ليست گزارشات حوادث ۲۴ ساعت گذشته را جويا مي شوم. شب گذشته ۴ كارتن خواب ديگر از آمار كم شده اند.
اين مقام قضايي مي افزايد: روزانه بين ۴ تا ۵ مورد از مرگ معتادان ولگرد و كارتن خواب ها به ما گزارش مي شود. اغلب آنها كمتر از ۴۰ سال سن دارند. اين گروه در حالي در گوشه خيابانها تلف مي شوند كه هيچ تصميم گيري صحيحي درباره آنها نشده است. نمي توان تنها فقر را عامل اين معضل معرفي كرد چراكه تعدادي از قربانيان از افراد طبقه مرفه جامعه هستند كه به هر طريقي از كانون خانواده رانده شده اند.
يك مقام انتظامي در آگاهي تهران هم با گلايه از نحوه برخوردها با اين معضل عقيده دارد امروز ارگان ها و سازمانهاي زيادي متولي مقابله با اين معضل هستند يعني كارهاي پيشگيرانه را انجام مي دهند، روال منطقي اين است كه ابتدا اقدامات پيشگيرانه صورت بگيرد و در نهايت اگر همه اقدامات بي نتيجه بود، پليس دخالت كند. امروز مأموران در طرح جمع آوري كارتن خواب ها آنها را بازداشت مي كنند ولي فردا صبح همه آنها آزاد مي شوند. اينگونه برخوردها باعث جري تر شدن و ريختن ترس آنها مي شود، فكر مي كنم بايد چاره اساسي تري انديشيده شود.
سردار «محمودي» معاونت مبارزه با موادمخدر پليس تهران بزرگ نيز ضمن تأييد گفته هاي همكارش مي گويد: ما هر هفته يك روز طرح جمع آوري ولگردان و معتادان را اجرا مي كنيم. به طور متوسط در هر عمليات ۴۰۰ تا ۷۰۰ نفر را بازداشت و به مركز انتقال مي دهيم. چند قاضي هم در همان محل حاضر شده و درباره آنها پس از گرفتن تست مرفين رأي صادر مي كنند. تقريبا يك چهارم آنها به مركز بازپروري معرفي مي شوند. آنجا هركس را كه كمتر از ۳۰۰ هزارتومان جريمه اش مي شود به بهانه مرخصي و ... رها مي كنند اين براساس بخشنامه داخلي آنهاست هرچند كه خلاف قانون است.
وي بزرگترين مشكل بر سر راه جمع آوري كارتن خواب ها و معتادان ولگرد را نبود امكانات اسكان مي داند و همچنين معتقد است كه برخوردهاي قانوني با اين معضل بايد تشديد شود.
عبور از پل فيروزه
چشم انداز مشترك شرق و غرب
خوب است يك «فرهنگ متوازي انديشه ايران و جهان» تنظيم گردد، حاوي دو ستون: در يك ستون، آنچه در زبان فارسي روي آور شده، و در ستون ديگر آنچه در تأمل و تفكر كشورهاي ديگر آمده. بدين گونه، كانت، هگل، فيخته، اسپينوزا، روسو، نيچه، برگسون، دانته، شكسپير، تولستوي و عده اي ديگر از سرآمدان فكر جهان، چكيده نظرياتشان بيرون آورده شود، و از آن ايرانيان نيز در برابرش قرار گيرد. آنگاه نمودار مي گردد كه در زبان فارسي، ذره اي از ذرات چگونگي زندگي و مرگ نيست كه انديشيده نشده باشد.
چشم اندازها يكي است، زاويه ديد ميان شرق و غرب فرق مي كند. براي آن كه نمونه اي نشان داده شود دو مثال مي آوريم: چندين سال پيش طي مقاله اي نوشته بودم كه حافظ پانصد سال پيش از ماركس گفت: ساقي به جام عدل بده باده تا گدا ـ غيرت نياورد كه جهان پربلا كند.
همان زمان يكي از ماركسيست هاي متعصب اعتراض كرد كه ماركس كجا و حافظ كجا؟ به او برخورده بود كه نظر عرفاني شاعر ايراني را در كنار «سوسياليسم علمي» ماركس نهاده بودم.
منظور من هم البته اين نبود كه حافظ را در تحليل ها و استدلال هاي ماركس پيشقدم يا شريك بدانم، ولي آن بود كه همين يك بيت چكيده و نتيجه همان فلسفه را دربر دارد. در هر حال ديديم كه سوسياليسم علمي شكست برداشت و حافظ برجاي است.
دكتر محمدعلي اسلامي ندوشن، اديب ـ ۱۳۷۴

|   صفحه اول   |   سياسي   |   اخبار ايران   |   اجتماعي   |   گزارش روز   |   گفت و گو   |   سلامتي   | 
|   فرهنگ و انديشه   |   چشم انداز   |   فرهنگ و هنر   |   ويژه   |   ويژه ۲   |   ويژه ۳   |   ويژه ۴   | 
|   ويژه ۵   |   ويژه ۶   |   ويژه ۷   |   ويژه ۸   |   اقتصادي   |   قيمت سكه و طلا   |   حوادث   | 
|   ورزشي   |   صفحه آخر   |   افق   |   اوقات شرعي   |   ضميمه ۱   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |