|
كارآگاه
|
|
|
|
|
|
صندلي خالي
|
|
|
|
چرا مجرم شده ام!
|
|
|
|
|
|
|
|
|
كارآگاه
گروگانهاي خوش شانس
استوار علي كاهي* شنبه يكي از روزهاي تابستان سال ۷۹ بود. من در دايره ويژه اداره آگاهي شهرستان زاهدان مشغول كار بودم طبق گزارش رسيده به اداره آگاهي، سه دانشجوي دانشگاه آزاد زاهدان پنجشنبه بعد از ظهر براي تفريح و گذراندن اوقاع فراغت به ۱۰ كيلومتري شهر حوالي جاده زاهدان ـ خاش به منطقه اي به نام «بابل آب» رفته بودند كه ناگهان دوموتور سوار نقاب دار مسلح به اين منطقه آمده و آنها را به گروگان مي گيرند. اشرار درهنگام انتقال آنان به كوههاي اطراف خاش يكي از آنان را رها كرده و درخواست ۱۰ ميليون تومان پول براي آزادي دو دانشجوي ديگر مي كنند. شنبه صبح هنگام ورود به اداره آگاهي متوجه جو آشفته اداره شدم. سرهنگ اربابي رئيس دايره ما بود. كليه پرسنل واحد ويژه را احضار كرد و دستورات لازم را به ما داد. پس از اينكه مسلح شديم جهت رد زني به محل وقوع جرم رفتيم. نيم ساعت بعد به همراه گروه به «بابل آب» رسيديم. منطقه را شناسايي كرديم و نيروها را در كوههاي اطراف فرستاديم اما به دليل تردد بيش از اندازه وسايل نقليه موفق به رديابي اشرار نشديم. * حادثه در حادثه هنگام برگشت از كوه بوديم كه دووي دودي رنگي كه يك تويوتاي نيروي انتظامي در تعقيب او بود توجه ما را جلب كرد. براي كمك به نيروهاي خودي وارد عمل شديم. راننده دوو وقتي ديد از دو سمت در محاصره پليس است ناگهان مسير خود را از جاده خاكي تغيير داد و به طرف كوه حركت كرد. پس از طي مسافتي لاستيك جلوي خودرو تركيد و خودرو در خاك گير كرد. بلافاصله چهار نفر كه دو نفر آنها لباس بلوچي و دو نفر لباس شخصي به تن داشتند از خودرو پياده شدند و به طرف كوه پا به فرار گذاشتند. دو نفر بلوچي پس از گرفتن موضع بلافاصله اقدام به تيراندازي به سوي مأموران كردند و دو نفر شخصي نيز در وسط خاكها دراز كشيدند. من و ديگر مأموران فكر كرديم كه اين در نفر همان دو دانشجوي گروگان هستند. درگيري ما با اين گروه حدود ۳ ساعت ادامه داشت كه در نهايت يكي از اشرار كشته شد و ديگري به كوههاي اطراف پناه برد. بعد از پايان درگيري و در تحقيقات از اين دو نفر متوجه شديم اين دو نفر، دانشجويان گروگان نيستند بلكه آنها اهل شهرستان اروميه در آذربايجان غربي بوده و براي فروش خودرو به زاهدان آمده اند. آنها گفتنددر ميدان فرودگاه، شهر زاهدان با اين دو بلوچ آشنا شديم. آنها اظهار تمايل كردند كه خودرو را از ما بخرند و قرار شد به طرف خانه آنها برويم و پول خودرو رابگيريم. در راه آنها ما را با اسلحه تهديد كردندو قصد داشتند با سرقت خودرو هر دو ما را به گروگان بگيرند كه در راه رسيدن به مخفيگاه با مأموران مواجه شديم. * يك روز بعد در دفترم مشغول كار بودم كه دو جوان وارد اتاق شدند. در پرسش و پاسخ از آنها متوجه شدم كه اين دو همان دو دانشجوي گروگان هستند. وقتي شرح آزادي آنها را پرسيدم در جواب گفتند؛« وقتي اشرار مسلح هر دو ما را در «بابل آب» به اسارت گرفتند. پس از طي مسافت زيادي ما را به مخفيگاه خود در كوههاي خاش بردند. ديروز ظهر ناگهان صداي تيراندازي منطقه را پر كرد و ما در كوه صداي آن را مي شنيديم. وقتي صداي تيراندازي به اوج رسيد اشرار بلافاصله ما را در مكاني مخفي كردند و در انتظار مأموران پليس بودند. از صحبتهاي آنها متوجه شديم آنها بدليل نا امن بودن منطقه قصد خارج شدن از منطقه را دارند. پس از آنكه تيراندازي قطع شد بلافاصله وسايل خود راجمع كرده و قصد خارج شدن از منطقه را داشتند. به همين خاطر هر دو ما را همانجا رها كردند. ما نيز پس از ساعتها پياده روي در كوهها، نزديكي صبح به حوالي شهر رسيديم و توسط اهالي از مرگ نجات يافتيم. پيش خود فكر كردم اگر اين درگيري براي آزادي گروگانهاي آذري پيش نمي آمد اين دو دانشجو هرگز آزاد نمي شدند. عجب گروگانهاي خوش شانسي! * افسر دايره تجسس كلانتري ۱۳۰ نازي آباد
|
|
|
|
|
علي ريزه، كلانتر نمي شناخت
|
|
|
علي ريزه مثل هميشه در حال كشيدن نقشه بود. از جلوي هر خانه اي كه رد مي شد، نگاهي با دقت به آن مي انداخت. بعضي خانه ها بيشتر نظرش را جلب مي كرد. چقدر دلش مي خواست يكي از اين خانه ها مال او بود، ولي هرچه هم تلاشش را براي دزدي بيشتر مي كرد، چيزي آخرش ته زندگي اش نمي ماند. ياد حرف مادر خدابيامرزش افتاد. آخرين بار كه زندان بود، به ملاقات او آمده بود. ـ علي ريزه! پسرم، دزدي آخر و عاقبت ندارد. دنبال مال حلال باش. دنبال پول حلال باش، پول حرام چيزي برايت نمي گذارد كه بماند. عزيزم، پسرم سعي كن كه ديگر دست از اين كارها برداري. اگر هزار تومان پول حلال به خانه ات ببري، مطابق صد هزار تومان پول حرام بركت دارد. اشك در چشمانش حلقه زد. قبل از آزادي آفتاب عمر پيرزن سرآمده بود. چه زود تنهايش گذاشته بود. حالا او مانده بود با يك دنيا تنهايي. به خودش كه آمد، ديد يك ساعت گذشته است. ساعت نزديك دو نيمه شب بود. هنوز لامپهاي خانه خاموش بود. هنوز هيچ كس به خانه نيامده بود. با خودش فكر كرد. حتماً تكه خوبي است. چيز زيادي پيدا مي كند. از ظاهر خانه اينطور معلوم بود كه صاحب خانه وضع مالي اش خوب است. نيم ساعت ديگر صبر مي كنم، بعدش شروع مي كنم. حتماً اگر تا نيم ساعت ديگر كسي به خانه نيايد، امشب كسي به خانه نمي آيد. درست پنج ساعت بود كه در اين منطقه سرگردان بود. اهالي اين منطقه معلوم بود كه رفاه دارند. مي توانست هرچند وقت يك بار سري به آنان بزند و چيزي به چنگ آورد. به طرف در خانه رفت. شاه كليدش را درآورد. چند بار امتحان كرد. فايده اي نداشت. بالاخره هر طور بود، روي ديوار رفت و از آن طرف ديوار، در حياط فرود آمد. خيلي راحت به هدفش رسيده بود. قلبش پر از هيجان شده بود. به طرف ساختمان راه افتاد. چند لحظه اي وسط حياط خانه ويلايي ايستاد. خانه اي زيبا بود. چقدر دلش مي خواست بتواند يكي از اين خانه ها را براي زن و بچه اش درست كند. آهي كشيد و آرام در ساختمان خزيد. تمام حواسش را جمع كرد كه اشتباه نكند. پا درون اتاقي گذاشت. در تاريكي دست دراز كرد و آرام چراغ كوچكي را روشن كرد، به طرف كمدي رفت و در آن را باز كرد. گوني اش را گذاشت و تند و تند در آن وسايل با ارزش و به دردبخوري را كه در اتاق مي ديد، درون آن مي ريخت. گوني را روي شانه اش گذاشت و به طرف در اتاق برگشت. وقتي به جلوي در اتاق رسيد، احساس كرد چيزي روي شقيقه اش قرار گرفته است. سردي ميله اي فلزي يك كرختي در بدنش به وجود آورد. تمام بدنش از ترس يخ كرد. فكر كرد خيالاتي شده، فكر كرد ترس برش داشته است، سعي كرد بر ترسي كه در وجودش پر شده بود، غلبه كند، روي برگرداند. ـ دستها بالا! وقتي گوني را آرام روي زمين گذاشت و سر بلند كرد، تازه متوجه شد كه صاحبخانه با اسلحه كنارش ايستاده و تپانچه را به طرف او گرفته است. وقتي مأموران كلانتري به سرعت به دستان او دستبند زدند، هنوز گيج بود. در كلانتري بود كه علي ريزه فهميد به خانه رئيس كلانتري دستبرد زده است.
|
|
|
|
|
صندلي خالي
حق زن
|
|
|
بررسي مشكلات حقوقي و خانوادگي يكي از مسائل مهمي است كه اين روزها عده زيادي از هموطنان به آن مبتلا شده و يا به نوعي با آن درگير هستند. شناخت قانون و مباحث حقوقي مي تواند راهگشاي بسياري از اين معضلات خانوادگي باشد و به افراد كمك كند در سايه رسيدن به آرامش بهداشت رواني بيشتري را در محيط خانوادگي، كاري و شخصي خود فراهم آورند. دكتر حسن حميديان ـ رئيس مجتمع قضايي خانواده تهران ـ و زينب رنجبر ـ معاون دادگاههاي خانواده ـ پاسخگوي مشكلات حقوقي شما در اين بخش هستند. مشكلات خود را به صورت نامه به نام خود و يا نام مستعار به صندوق پستي ۵۳۸۸ ـ ۱۵۸۷۵ ارسال نماييد.
محبوبه عقدنامه اش را باز كرد. غلامرضا با اينكه درهرچه كه اوخواسته بود و شرط گذاشته بود مخالفتي نكرده بود، با اينكه شرايط او را پذيرفته بود با اين حال هيچ وقت به تعهداتش عمل نكرده بود. محبوبه اشكهايش را پاك كرد. درست يك هفته بود كه غلامرضا در برابر آنچه كه او گفته بود بي اعتنايي مي كرد. ـ غلامرضا هيچي در خانه براي خوردن نداريم؟ ـ زن ومرد دراين شرايط است كه به هم علاقه بيشتري پيدا مي كنند، اصلاً عزيزم در شرايط سخت است كه زندگي ساخته مي شود. محبوبه نگاهي به شوهرش كرد. ـ پس درآمد تو كجا مي رود؟ براي اولين بار به خودش جرأت داده بود واز غلامرضا اين سؤال را كرده بود. ـ پدرم از وقتي كه ما باهم ازدواج كرده ايم ورشكست شده است . خودت مي داني كه مادرم پير است ونياز به حمايت دارد. مادرم در تمام طول سالهاي عمرش به اندازه كافي سختي كشيده است. ولي من و تو جوان هستيم بدنيست كمي سختي بكشيم. راستي محبوبه مي داني ما با پدر ومادرمان هراندازه وهرطور كه برخورد كنيم بچه هايمان با ما همين طور برخورد مي كنند؟ محبوبه عقدنامه را بست و زير كمد انداخت. به آشپزخانه رفت . درست يك ماه بود كه هيچ غذايي دراين آشپزخانه نپخته بود. به ياد خانه پدرش افتاد وطاهره خانم. طاهره خانم كارهاي او را مي كرد. كافي بود لب باز كند وچيزي بخواهد آن زن مهربان فوراً آن را انجام مي داد. از كجا به كجا رسيده بود. در خانه پدر همه چيز برايش فراهم بود. محبوبه تاج سر و تاج قلب پدر ومادرش بود. چقدر دوستش داشتند. چقدر به دلش راه مي آمدند. شايد به همين علت بود كه وقتي غلامرضا را خواسته بود وعاشقش شده بود، پدرش تنها به زبان مهرباني با او مخالفت كرده بود ودست آخر در برابر اصرارهاي دختركش سرفرود آورده بود. غلامرضا وعده خيلي داده بود. حرف زياد زده بود ولي درست از همان روزهاي اول همه چيز برعكس شده بود. از روزي كه پا به خانه شوهرش گذاشته بود، او هيچ چيز براي زنش نخريده بود. او هيچ توجهي به خواسته هايش نكرده بود. هميشه گفته بود مادر وپدرم پير هستند ، ندارند. بايد خرجي شان را بدهم، قانوناً و شرعاً وظيفه من است كه از آنان نگهداري كنم .من پسر بزرگ آنها هستم. من وظيفه دارم كه به آنان كمك كنم. محبوبه اما در كجاي اين زندگي بود؟ خودش هم نمي دانست. روزها وهفته هاي اول تمام آنچه كه پدر روي جهيزيه به او داده بود ، تمام شده بود وحالا ديگر جز نان خالي از زندگي غلامرضا نصيب نداشت . روي بازگشت به خانه پدر را نداشت، با غرورش و با شخصيت اش چه بايد مي كرد؟ غلامرضا در عقدنامه تعهدكرده بودكه خانه مناسبي براي او بگيرد. ا ما حالا تنها حرف مي زد. صداي درخانه قديمي بلند شد. به سوي در رفت . غلامرضا با يك نان بربري وارد خانه شد. سفره كوچك را گشود. غلامرضا لبخندي به محبوبه زد. ـ چرا اخم كرده اي؟ ـ چرا نكنم؟ ـ يعني چه؟ ـ مگر تو شرط نكرده بودي كه حق انتخاب خانه با من باشد؟ غلامرضا خنديده بود. ـ خيلي ها خيلي حرفها مي زنند. اما شرايطي كه بعداً زندگي ايجاد مي كند، طور ديگري مي شود. ـ من نمي توانم دراين خانه قديمي با يك اتاق زندگي كنم. ـ خب نكن! ـ يعني چه؟ ـ برگرد خانه پدرت. محبوبه اشكهايش را پاك كرد. ـ غلامرضا بين من وتو تعهد وپيماني بوده. خودت مي داني كه در خانه پدرم در شرايط خيلي خوبي زندگي كرده ام. خودت مي داني كه من حتي خدمتكار داشته ام. غلامرضا از جا بلند شد. ـ خانم جان! من شرايط زندگي ام اين است . اگر مي خواهي شرايط بهتري داشته باشي اينطور نمي تواني با من ادامه بدهي . بايد صبركني من نمي توانم دور تمام اقوامم را به خاطر تو خط بكشم. اين را هم بدان كه اگر خانه را ترك كني از تو به دادگاه شكايت مي كنم. با صداي بسته شدن در بغض محبوبه تركيد. نمي دانست چه بايد بكند؟ نمي دانست قانون چه حق و حقوقي را براي او كه اينگونه تحت ظلم قرار گرفته بود در نظر گرفته است. \ \ \ دكتر حسن حميديان ـ رئيس مجتمع قضايي خانواده ـ در مورد مشكلات اين زن جوان مي گويد: طبق ماده ۱۰۹۲ قانون مدني هر گاه شوهر قبل از عروسي زن اش را طلاق دهد زن او مستحق نصف مهريه خواهد بود و بايد نيمي از مهريه را به همسرش پرداخت كند. در صورتي كه در نكاح موقت مهريه تعيين نشود طبق ماده ۱۰۹۵ قانون مدني آن نكاح باطل است زيرا تعيين مهريه در اين نوع از نكاح از اركان اصلي آن است، اما درنكاح دائم اگر مهريه تعيين نگردد بعد از عقد هم مي توانند با رضايت هم مهريه تعيين كنند . طبق ماده ۱۱۰۶ قانون مدني در عقد دائم نفقه زن برعهده شوهر است حتي مخارج شخصي زن لذا حتي اگر داراي ثروت كلان و درآمد اقتصادي مستقل هم باشد الزامي ندارد كه از اموال شخص خود مخارج و مايحتاج زندگي خود را تأمين كند زيرا وظيفه مرد است كه براساس مقررات شرعي و قانوني نفقه همسر خود را بپردازد و اين امر يعني مسأله واجب بودن نفقه از مسلمات حقوق اسلامي است. نفقه شامل مسكن و لباس و اثاث منزل است كه بايد متناسب با وضعيت و شئونات زن باشدحتي اگر زن به داشتن خادم عادت داشته است و يا به واسطه بيماري و نقص عضو نياز به خادم داشته باشد آنها را نيز شامل مي شود. \ حق زن در مقدم بودن نفقه: نفقه زن بر نفقه ساير افراد واجب است مثل پدر، مادر و اولاد ... مقدم است لذا در صورت فقر و اعسار زوج دادگاه بايد حق تقدم را در اين خصوص مراعات كند و اگر مرد با داشتن دارايي و قدرت از پرداخت نفقه خودداري كند زن مي تواند با مراجعه به دادگاه نفقه خود را از اموال او برداشت كند. ضمناً در صورتي كه مرد نفقه همسرش را نپردازد و نفقه ايام گذشته به صورت دين بر ذمه او است و همانند ساير ديون ساقط نمي شود و در صورت فوت زوجه مثل ساير طلب هاي او به ورثه منتقل مي شود. \ حق نفقه در ايام طلاق رجعي: طبق ماده ۱۱۰۹ قانون مدني نفقه مطلقه رجعيه در زمان عده بر عهده شوهر است و در ساير طلاق ها نيز اگر زن بعد از طلاق حامله باشد مستحق نفقه از شوهر قبلي خود است. \ حق زن در دادگاه در صورت عدم پرداخت نفقه: اگر مرد از پرداخت نفقه خودداري كند طبق ماده ۱۱۱۱ قانون مدني زن مي تواند به دادگاه مراجعه و دادگاه نيز ميزان نفقه را تعيين و شوهر را به دادن آن محكوم كند و ضمناً از نظر كيفري نيز ترك انفاق جرم است و در صورت اثبات ترك انفاق محكوميت كيفري براي زوج دارد. \ حق زن در انتخاب محل سكونت: طبق ماده ۱۱۱۴ قانون مدني در صورتي كه در حين عقد زن شرط كند كه اختيار تعيين محل سكونت با او باشد مرد موظف است در منزلي كه زن تعيين مي كند سكونت كند. \ حق ترك خانه توسط زن: طبقه ماده ۱۱۱۵ قانون مدني اگر بودن زن با شوهر در يك منزل متضمن خوف ضرر بدني يا شرافتي براي زن باشد، زن مي تواند مسكن جداگانه اي اختيار كند و در صورت اثبات ضرر ذكر شده محكمه حكم بازگشت زن بر منزل شوهر را نمي دهد و مرد موظف به پرداخت نفقه زن در محل جديد است. طبقه ماده ۱۰۸۵ قانون مدني زن مي تواند تا زماني كه مهريه به او تحويل و تسليم نشده باشد از ايفاي وظايفي كه در مقابل شوهر دارد امتناع نمايدمشروط بر اينكه مهريه او حال باشد و اين امتناع مسقط حق نفقه نخواهد بود يعني با توجه به اينكه نفقه فرع بر تمكين است و زن در صورت تمكين مستحق نفقه خواهد بود اما در اينجا اگر زن از حق حبس استفاده كرده و از ايفاي وظايف زناشويي امتناع ورزد باز مستحق نفقه است و مرد موظف است عليرغم اين مسأله نفقه زن را بپردازد.
|
|
|
|
|
چرا مجرم شده ام!
پشيمان نيستم
جعفر رشادتي وقتي كه بچه بود پدرش به رحمت خدا رفت. سرپرستي او را دائي اش عهده دار شد. مدتي بعد به اصرار دائي با پسر جواني كه اصلاً علاقه اي به او نداشت ازدواج كرد. يك ماه از شروع زندگي مشتركش نگذشته بود كه شوهرش به قتل رسيد. رسيدگي هاي قضايي منجربه احراز دخالت او در قتل شد. آخرين بازجويي او را با هم مي خوانيم. \ كار خطايي كردي؟ * اصلاً. \ در قتل همسرت دخالت داشتي. * من نه، كسي كه مرا مجبور به ازدواج كرد مقصر است. \ هر ازدواج اجباري كه نبايد با قتل خاتمه يابد. * گاهي چاره ديگري نيست. هرچه به دائي ام گفتم من اين پسر را دوست ندارم قبول نكرد. التماس كردم. گريه كردم. به دست و پايش افتادم. حرف آخرش اين بود كه يا بايد بماني و بميري يا بايد جواب بله بگويي. \ و شما نيز بله گفتي. * چاره ديگري نداشتم. \ قبول داري اشتباه كردي. * اشتباه كه نكردم هيچ چي، پشيمان هم نيستم. من از شوهرم متنفر بودم مرا محاكمه نكنيد. كساني را محاكمه كنيد كه به عواطف و احساسات دروني انسان ها توجهي ندارند... *** قاتل مدت هاست اعدام شده است اما تازه عروسي سال ها بايد در زندان بماند. به ياد داشته باشيم كه ازدواج اجباري هيچ گاه نتايج خوشايندي نداشته است.
|
|
|
|
|
مهريه ۵ هزار سكه اي
پسر حال و روز طبيعي نداشت از وقتي كه دل به دختر همكلاسي اش بسته بود، تمام فكرش شده بود «فائزه»! فائزه وقتي در برابر علي ايستاد، سرش را زير انداخت. ـ فائزه خانم من به شما علاقه دارم و دلم مي خواهد كه با هم ازدواج كنيم. فائزه سرش راتكان داد و گفت: ـ پدرم بايد در اين مورد تصميم بگيرد. علي آخر هفته با خانواده اش به خواستگاري فائزه رفت. هرطور بود بايد به انجام اين ازدواج اصرار مي كرد. فكر مي كرد كه بدون فائزه نمي تواندزندگي كند. پدر فائزه داماد را ورانداز كرد. از نظر سطح مالي خيلي با هم تفاوت داشتند. بالاخره قرار شد پدر فائزه درباره او تحقيق كند و بعد پاسخ دهد. يك هفته تحقيق طول كشيد. پدر فائزه هر چه كه فكر مي كرد، بيشتر احساس مي كرد از اين پسر خوش اش نمي آيد. اما هيچ دليلي براي اينكه بتواند به علي جواب رد بدهد، نداشت. علي با وجود اينكه خانواده اش از وضع مالي خوبي برخوردار نبود، توانسته بود در سايه تلاش و كار زياد شرايط خوب مالي داشته باشد. پدر با فائزه شروع به حرف زدن كرد. ـ دخترم من صلاح نمي دانم كه با اين پسر ازدواج كني. فائزه سرش را بالا گرفت و به پدر چشم دوخت. ـ چرا ؟ مگر ايرادي دارد؟ ـ نه دخترم! چيزي كه بشود گفت ايراد وجود ندارد، اما من نمي دانم چرااحساس مي كنم تو با اين ازدواج خوشبخت نمي شوي. مرد بدون اينكه از صحبت كردن با دخترش به نتيجه خاصي برسد، وقتي فهميد فائزه هم در انجام اين ازدواج بي تأثير نيست. به خانه پدرش رفت. هر طور بود بايد با او مشورت مي كرد. ـ پدر نمي دانم با اين خواستگار فائزه چه كنم. دليل خاصي براي اينكه بتوانم ثابت كنم به درد فائزه نمي خورد، ندارم، اما از طرف ديگر هرچه هم فكر مي كنم عقلم به جايي نمي رسد كه چه كنم. پير مرد لبخندي زد و گفت: ـ پسرم! مخالفت با يد علت داشته باشد من تا متوجه نشوم كه علت مخالفتت چيست نمي توانم كاري بكنم. پدر بزرگ بعد از ديدن خواستگار عاشق، تصميم خودش را گرفت. ـ پسرم من هم فكر مي كنم اين به درد فائزه نمي خورد به همين خاطر كاري مي كنم كه هم فائزه ناراحت نشود هم پسره در خجالت بماند و هم اينكه تو به خواسته ات برسي. مرد به پدرش نگاه كرد و گفت: ـ چه فكري كرده اي پدر! پير مرد لبخند زد. ـ عجله نكن! به موقع مي فهمي \ \ \ هر دو خانواده چند تن از بزرگان را خبر كرده بودند تا دور هم جمع شوند و در مورد سرنوشت اين دو جوان تصميم نهايي را بگيرند. پدر بزرگ ابتدا شروع به صحبت كرد. ـ فائزه بيشتر از تمام نوه هايم براي من عزيز است، براي همين پدرش از من خواسته است كه مهريه اش را من تعيين كنم. من هم مهريه او را پنج هزار سكه طلا در نظر گرفته ام. پدرداماد در حالي كه چهره اش سرخ شده بود، گفت: ـ چه خبر است آقا! پدر بزرگ گفت: ـ همين كه گفتم. پدر فائزه با لبخند به پدرش نگاه كرد با سنگ بزرگي كه پدر بزرگ انداخته بود، حتماً علي كناره مي كشيد. ـ هيچ اشكالي ندارد. قبول مي كنم. با صداي علي، وقتي سكوت را شكست، لبخند روي لب پدر فائزه خشك شد و پدر بزرگ سكته كرد.
|
|
|
|
|
خاطرات شما
هرانساني در طول زندگي اش با رويدادها وحوادث مختلف روبرو مي شود. اين رويارويي در ذهن و روح اوبه صورت لايه هايي از خاطرات ته نشين مي شود، بطوري كه آن فرد همواره آن رويداد را نه تنها به ياد دارد بلكه هر زمان كه مي خواهد از پيشامدي متفاوت و جالب ياد كند، آن را براي ديگران نقل مي كند. خاطرات تلخ و شيرين اين ويژگي رادارند كه نه تنها براي شخص بازگو كننده جالب هستند بلكه براي شنونده آن نيز جذابيت خواهند داشت. ستون «خاطرات شما» را به همين بهانه، پايه گذاري كرديم تا خاطرات شما تنها در آرشيو ذهن تان نماند و بقيه نيز بتوانند از خاطرات شيرين بهره برده و لبخندي بر لب داشته باشند و خاطرات تلخ درس عبرتي برايشان باشد. كساني كه تمايل دارند خاطرات خود را براي ما ارسال كنند به آدرس روزنامه ايران ـ گروه حوادث مطالب خود را ارسال نمايند.
|
|
|
|