|
مروري بر پرونده هاي قديمي ـ ايران شريفي ( قسمت هشتم- آخر )
مثل يك مرد تيربارانم كنيد
|
|
|
در بخش هاي گذشته خوانديد ايران شريفي پس از ربودن دودختر ۵ و ۱۰ساله هوويش حاجيه تحت تعقيب پليس قرار گرفت و پس از چاپ عكس وي در نشريات شناسايي و دستگير شد. اين زن پس از دستگيري به قتل فاطمه ـ دختر ۵ساله ـ در كرج و قتل زهره ۱۰ساله در بندرانزلي اعتراف كرد. او در تمام مدت دادگاه به اين مسأله كه اغفال شده است و جامعه هميشه در حق او بي عدالتي روا داشته است تأكيد كرد و خود را بي گناه مي دانست و مي گفت: رمضان شوهرم باعث تمام اين جريانات است و بايد او را به عنوان عامل اصلي محاكمه كنيد. با وجود نظرات متفاوت در ميان اقشار مردم و مسؤولان حكم اعدام اين زن صادر شد از آن به بعد تلاش براي اعدام ايران توسط گروهي و تلاش براي جلوگيري از اجراي حكم توسط گروه ديگر آغاز شد. اين در حالي بودكه ايران شريفي در بند زنان زندان به سر مي برد. ۶تير۱۳۵۱ اولين دقايق بامداد ايران را به دفتر زندان بردند. زماني كه او دريافت تا لحظات ديگر اعدام مي شود به گريه افتاد و گفت... \ و اينك ادامه پرونده ايران شريفي به گريه مي افتد و يك شعر مي خواند: بس كه اين زندگي تلخ مرا داد عذاب به خدا اي اجل از حسرت مردن، مردم او در ادامه مي گويد: من قرباني چندنفر شدم. مرا در سن كودكي شوهر دادند و از همان زمان بودكه سياه بختي من شروع شد. تمام مدت عمرم حتي يك جرعه آب خوش از گلوي من پايين نرفت. معني زندگي را تنها وقتي فهميدم كه زنداني شدم. در زندان آسايش كامل داشتم و از اين بابت از رئيس زندان تشكر مي كنم من هفت بچه دارم يكي از يكي ديگر بهتر. احساس مادري را خوب مي فهمم مي دانم آن روزهاي تلخ بين من و زهره و فاطمه چه گذشت و آنها چگونه كشته شدند. گيرم كه خلق را به فريبي، بفريبي دست انتقام طبيعت را چه مي كني؟ ايران شريفي بعد از آن مكثي مي كند و مي گويد: من نگران دختر كوچكم هستم. او در پرورشگاه است و بعد مي خواهد او را تحويل بدهند تا نزد دختر بزرگم زندگي كند. در اين لحظه است كه ايران شريفي تعادل و كنترل خودش را از دست مي دهد. ديگر نمي تواند درست حرف بزند او مي گويد: اگر بعد از پيدا شدن جسد فاطمه در كرج مرا دستگير كرده بودند. زهره حالا زنده بود كشته نمي شد. من آن زمان وضعيت عادي نداشتم. وقتي به بندر انزلي رفتم عده اي نامرد و از خدا بي خبر كه مرا شناخته بودند به جاي اينكه مرا تحويل پليس بدهند از من سوءاستفاده كردند. من يك زن عامي نبودم مي دانم كه امشب دور هم جمع شده ايد تا اعدامم كنيد. ايران دوباره سكوت مي كند. اين بار چهره ها را يك به يك نگاه مي كند و بعد مي پرسد: راستي مي خواهيد مرا بكشيد؟ هيچ كس حاضر نيست جواب سؤال او را بدهد. فضاي اتاق رئيس زندان خيلي سنگين است او حالا ديگر مرگ و اعدام را باور كرده است. در اين لحظه مرد روحاني به او مي گويد؛ ايران خانم همه چيز تمام شده است در اين لحظات آخر از گناهاني كه كرده اي طلب بخشش كن. نمازت را بخوان و هر وصيتي كه داري بكن. ايران نگاهي مي كند و مي گويد: چيز زيادي براي گفتن ندارم. در زندان نمازم را خوانده ام و اشهدم را هم گفته ام. مقداري «تربت» در سينه ام دارم نصف آن را خورده ام بقيه اش را وصيت مي كنم كه لاي كفن ام بگذارند. يك ساعت طلا، چندانگشتر و يك يخدان و يك يخچال دارم كه آن را مي خواهم به يكي از زنان زنداني بدهم. رئيس زندان مي گويد: اين وسايل را به فرزندانت بده تا از تو پس از مرگت يادگاري داشته باشند. ايران قبول مي كند و مي گويد: از شما مي خواهم پس از مرگ ام جسدم را به خواهرم كه وضعيت مالي اش خوب است بدهيد تا در قبرستان پاييني قم، كنار قبر مادرم دفن كنند. حالا ديگر ايران در وضعيتي است كه زبانش به راحتي نمي چرخد. دهانش خشك شده است. خودش را به روي دست و پاي رئيس زندان و نماينده دادستان مي اندازدو مي گويد: به شما التماس مي كنم كه مرا دار نزنيد. من زن هستم ولي مانند يك مرد اعدامم كنيد، خواهش مي كنم كه مرا تيرباران كنيد. دكتر مصطفوي نسب مي گويد: دار زدن بهترين شيوه اعدام است، كمتر احساس ناراحتي مي كني به محض اينكه طناب به دور گردنت حلقه مي شود ديگر چيزي را حس نمي كني. زمان در اتاق رئيس زندان به كندي سپري مي شود. عقربه هاي ساعت چهار و نيم صبح را نشان مي دهد. ايران آماده معاينه است. پزشك قانوني معاينه را شروع مي كند. ضربان قلب ايران ۱۰۰ است. آرامش كامل دارد. هيجانش زيادنيست. نماينده دادستان به رئيس زندان اشاره مي كند. بايد او را براي اعدام آماده كنند. دو مأمور به طرف ايران مي روند تا او را دستبند بزنند. ايران با گريه مي گويد: دستهايم را نبنديد، اجازه بدهيد آزاد باشم. حرفهايش در هوا ناتمام مي ماند. جواب او صداي دستبندي است كه در دستانش بسته مي شود. ايران را از اتاق بيرون مي برند. هوا ديگر دارد روشن مي شود. سپيده نزده است. ايران شريفي درميان دو مأمور به سوي چوبه دار هدايت مي شود. عده اي پشت سرشان راه مي افتند. نماينده دادستان ، پزشك قانوني، مرد روحاني، چند مأمور زندان و منشي دادگاه عالي جنايي قافله همراه «ايران» هستند. هنوز ۲۰ متر به چوبه دار مانده است كه ايران سرجايش ميخكوب مي شود. دهها زن زنداني از پشت ميله هاي زندان سر مي كشند. پيشاني ها بر ميله ها چسبانيده شده و همه او را با نگاهشان بدرقه مي كنند. ناگهان تعادل ايران به هم مي خورد و زانوانش خم مي شود. زندانبانان زير بغلش را مي گيرند. ايران توان راه رفتن ندارد. چادرش را محكم دور سرش پيچيده است. چشمهايش را مي بندد تا چوبه دار را نبيند. دو انگشتر عقيق در انگشتانش ديده مي شود. يك قدمي چوبه دار كه مي رسد ديگر نمي تواند قدم بردارد. منشي دادگاه به دستور نماينده دادستان متن فرجام خواهي را قرائت مي كند: ـ بانو ايران، فرزند يوسف، شهرت شريفي، ۴۱ساله، شغل : خانه دار، ساكن تهران. به اتهام ارتكاب دو قتل تحت تعقيب دادسراي تهران قرار گرفت. نامبرده كه سابقاً زن رمضان بختياري ـ پدر زهره و فاطمه ـ بود به علت اختلاف شخصي و انتقامجويي در تاريخ ۱۲ مهرسال ۴۹ از مقابل كودكستان واقع در خيابان سيروس دو دختر خردسال رمضان را ربوده و به كرج برده است. ايران شريفي شب را در منزل شخصي به نام بهمن يكي از منسوبين شوهر قبلي اش مي گذارند و همان شب فاطمه ـ دختر كوچكتر ـ را خفه مي كند. سپس با دختر بزرگتر به بندرانزلي مي رود. آنجا هم اين دختر را به خاطر انتقامجويي داخل چاه آب مي اندازد. دادسراي شهرستان تهران پس از دستگيري ايران براي او تقاضاي اعدام كرد و دادگاه عالي جنايي پس از انجام تشريفات قانوني به اين جنايت رسيدگي كرد. قرائت حكم نيم ساعت طول مي كشد . در تمام اين لحظات ايران شريفي ساكت است و هيچ حرفي نمي زند.چادرش را به سرش كشيده و چشمهايش را بسته است. وقتي منشي دادگاه از خواندن بازمي ايستد ايران ديگر تنها گونه هايش از زير چادر پيداست. به مأموران مي گويد: چرا معطل هستيد، زود باشيد اعدامم كنيد. دو مأمور اجراي حكم به دادستان نگاه مي كنند. فرمان مرگ صادر مي شود. طناب حلقه شده دور گردن ايران انداخته مي شود. او روي چارپايه مخصوص مي رود و بعد ناگهان طناب كشيده مي شود. قرقره ها صداي خشكي مي كنند و پيكر او بالاي دار مي رود. سكه ها به زمين مي ريزد و ساعتي بعد وقتي آفتاب طلوع مي كند جسد ايران از بالاي دار پايين آورده مي شود. پزشك قانوني او را معاينه مي كند. ايران مرده است. دستور انتقال جسد به پزشكي قانوني صادر مي شود. آمبولانس به سوي پزشكي قانوني حركت مي كند. ساعت ۹ و نيم صبح حسين برادر ناتني ايران براي دريافت جسد مراجعه مي كند. مي خواهند او را در قم طبق وصيتش دفن كنند. هيچ كدام از بستگان ايران در مراسم تحويل جسد حضور ندارند آنها حتي شب اعدام هم به زندان نيامده اند. * چاپ خبر اعدام «ايران شريفي» اعدام شد، تيتري است كه پايان پرونده اين زن است. ايران شريفي زني بود كه با كشتن دو فرزند هوويش ماهها افكار عمومي را متوجه خود كرد. درآخرين خبر از ايران شريفي در روزنامه ها، عكسي از جسد او روي سكوي سالن تشريح پزشكي قانوني چاپ شده بود. يك روز پس از اجراي حكم از سوي فردي كه نخواست نامش فاش شود يك چك حامل به مبلغ ۷هزار و۵۰۰ريال براي مادر فاطمه و زهره ارسال مي شود او در نامه اش نوشته است : حاجيه خانم مادر زهره وفاطمه علي رغم فقر مادي حاضر نشد پول بگيرد و رضايت دهد. اين زن خون بچه هايش را به مال دنيا نفروخت ومن به نام انسانيت اين چك را به او تقديم مي كنم. همچنين ناشناس ديگري چكي به مبلغ ۱۰هزارريال براي مادر زهره وفاطمه فرستاده. همچنين يك چك ديگر نيز به مبلغ ۵هزار ريال در وجه حاجيه صادر شد. * پدر ومادر زهره و فاطمه در شب اعدام ۶ تيرماه شب از نيمه گذشته است كه حاجيه به اتفاق شوهرش از خانه بيرون مي زند پيراهن سرخ رنگي به تن دارد مي گويد: امشب شب شادي من است . اين پيراهن از خون فاطمه و زهره سرخ است بالاخره خدا كارش را كرد. رمضان ـ پدر بچه ها ـ مي گويد: ايران كه بچه ها را برداشت وفرار كرد زندگي همه ما سياه شد. دربه در دنبالش رفتيم. كارم را ول كردم. يك وانت كرايه كردم وبه هرجا كه فكرش را مي كردم سرزديم . روز سوم بود از ميدان خراسان رد مي شدم كه او را ديدم وقتي مرا ديد فرار كرد. دنبالش به مسجد رفتم ولي پيدايش نشد. بعدكه دستگيرش كردندفهميدم آن روز در راه پله ها پنهان شده بود. مرا از كارم اخراج كردند. اين زن شانس غريبي داشت . هرجا مي رسيدم او رفته بود. حاجيه مي گويد: دراين دوسال آب خوش از گلوي ما پايين نرفت. شوهرم ديگر توان ندارد. قلبش هرروز خراب تر مي شود. هرچه پول درمي آوريم خرج دارو و درمان او مي كنيم. ايران مي خواست از اين مشكل ما استفاده كند و رضايت بگيرد اول ۱۰هزار، بعد ۲۰هزار وآخرين بار صدهزارتومان فرستاد ولي اين پولها براي من ، زهره و فاطمه نمي شد. او با گريه مي گويد: ديروز رفتم اسم بچه ها را بنويسم معلمان زهره وفاطمه مرا ديدند زدند به گريه . اگر او را نكشته بود شايد رضايت مي داد. زهره را برده بود بندرانزلي. بچه ام خواسته بود فرار كند ولي دنبالش دويده بود. زهره گفته بود مي خواهم بروم پيش پدر ومادرم ولي ايران گفته بود آنها مرده اند تو هم بايد پيش آنها بروي و بعد بچه ام را داخل چاه انداخته بود. اگر زهره زنده بود الآن ۱۳ سال داشت . از روزي كه ايران خودش را به شوهرم قالب كرد از ترس شش بار خانه عوض كردم. يك بار فرش زير پايم را برد. يك بارخواست چيز خورم كند، نمي دانم چه گناهي كرده بودم.
|