دوشنبه ۸ دي ۱۳۸۲ - ۶ ذيقعده ۱۴۲۴
Mon, Dec 29, 2003
ويژه ۵
شماره ۲۶۸۱
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
گفت و گو
سلامتي
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
اوقات شرعي
ضميمه ۱
آرشيو
معماي پليسي با جايزه ويژه شماره ۸
مروري بر پرونده هاي قديمي ـ ايران شريفي ( قسمت هشتم- آخر )
معماي پليسي با جايزه ويژه شماره ۸
بليت
149298.jpg
ساعت از نيمه شب گذشته بود كه صداي زنگ تلفن بلند شد. زن زودتر از شوهرش گوشي را برداشت، صداي لرزان بردارزاده اش را شنيد، چندساعتي نمي شد كه پس از يك ميهماني از يكديگر جدا شده بودند. سعيد، گريه مي كرد: عمه، بابا را كشتند، من جايي را نمي شناسم، چيكار كنم؟»
بازپرس شمس از گزارشي كه دريافت كرده بود چيزي نفهميده بود به او گفته بودند مديرعامل يك شركت خصوصي در شب ميهماني اي كه به مناسبت بازگشت پسرش از آلمان ترتيب داده بود، به قتل رسيده است.خيابانها خلوت بودند، بازپرس به خاطر بيماري آن شب به بيمارستاني رفته بود و در لحظه دريافت گزارش اين جنايت در نزديكي خيابان پاسداران بود، او وقتي خود را در برابر خانه ويلايي مهندس جمالي ديد برخلاف تصورش با ازدحام جمعيت روبرو نشد، تنها چند زن و مرد آرام گريه مي كردند و از پليس خبري نبود.
جالب بود نزديكي او به محل جنايت اين بار باعث شده بود بازپرس زودتر از پليس به صحنه جنايت برسد، از خودرو پياده شد و بدون اينكه چيزي بپرسد به سمت ورودي خانه ويلايي رفت، مردي كه خود را شوهر خواهر مهندس جمالي معرفي مي كرد، همراه بازپرس شد تا او را راهنمايي كند.
خانه ويلايي در بين باغ درختان آلبالو كه به هم پيچيده بودند قرارداشت، بازپرس آرام قدم برمي داشت و بدون اينكه به چهره راهنمايش نگاهي كند گوش به حرفهاي او داده بود:«ما تا حدود ساعت ۱۱ شب اينجا ميهمان بوديم، مهندس جمالي به خاطر برگشتن پسرش از آلمان جشن گرفته بود وقتي از او وپسرش جدا شديم هيچ چيز غيرمنطقي اي در حرف هايش وجود نداشت، در خانه بوديم كه تلفن زنگ زد، «سعيد» با گريه به همسرم گفت كه مهندس را كشته اند!»ساختمان اصلي دوطبقه اي بود، بازپرس با راهنمايي شوهرخواهر قرباني از پله ها بالا رفت وقتي در راهروي بسيار شيك طبقه دوم ازحركت ايستاد رو به راهنمايش كردو خواست محل جنايت را به او نشان دهد.
شوهرخواهر قرباني كنترل خود را از دست داده بود، او مي ترسيد با انگشت اتاقي را در انتهاي راهرو نشان داد و با گفتن اينكه نمي تواند آنجا بماند اجازه گرفت تا ساختمان را ترك كند.
با رفتن اين مرد، بازپرس تنها ماند. راهرو نيمه تاريك بود، از دور تنها در نيمه باز اتاق كه كرم رنگ بود ديده مي شد چراغ اتاق خاموش بود، به آرامي وارد اتاق شد و در حالي كه دستمالي به دست داشت كليد چراغ را فشرد.
با روشن شدن اتاق صحنه دلخراشي ديده شد، مهندس جمالي پشت ميزكارش كه در ضلع شرقي اتاق بود به قتل رسيده بود همه ميز و صندلي غرق خون بود و پاشيده شدن خون به ديوار پشت سر مهندس جمالي نشان مي داد كه ضربات بيشتر به سروصورت قرباني كه روي صندلي نشسته بود، اصابت كرده است. بازپرس شمس، دستكش پلاستيكي كه هميشه چندتايي را به همراه داشت به دست كرد بعد به بازرسي جسد مهندس پرداخت. از جراحات سروصورت قرباني مشخص بود او با چاقو به قتل رسيده است، وقتي بازپرس به زير ميزكار نگاه كرد چاقوي دسته قهوه اي را ديد كه در كنار پايه ميز افتاده بود.
به جز محل قتل كه ميزكار مهندس جمالي بود و به هم ريختگي آن به خاطر درگيري احتمالي عامل قتل و قرباني به وجود آمده بود همه جا مرتب بود، هيچ رد خوني نيز در جاهاي ديگر اتاق كار، راهروها و پله ها ديده نشد كه نشان مي داد قاتل يا قبل از ترك محل جنايت خون هاي پاشيده شده به سروصورتش يا لباس هايش را پاك كرده است و يا اينكه به از بين بردن ردهاي خون احتمالي دست زده است.
وقتي بازپرس شمس از ساختمان خارج شد، چند خودروي پليس در حياط خانه ويلايي توقف كرده بودند اما هيچ كدام از مأموران با توجه به خواست او، وارد محل جنايت نشده بودند، بازپرس با ديدن تيم اداره قتل پليس توضيحاتي از چگونگي قتل مهندس جمالي به آنان داد و بعد خواست تا مأموران تشخيص هويت به اثر برداري و نمونه گيري در صحنه دست بزنند و پسر قرباني به همراه بستگان وي تحت بازجويي قرارگيرند.
هنوز خانه ويلايي را ترك نكرده بود كه پسر جواني را ديد در آغوش زني گريه مي كرد. او در ميان گريه هايش به زباني خارجي حرف مي زد و زن ميانسال هم با نوازش كردن موهاي او سعي در آرام كردن اين پسر داشت. بازپرس شمس باوجود بيماري اي كه داشت و بايستي سريع به خانه بازمي گشت، نزديك پسر جوان كه مشخص بود «سعيد» است رفت و پس از دلداري دادن به او و عمه اش خواست به چند پرسش كوتاه او پاسخ دهد:
* در زمان قتل تو كجا بودي؟
ـ من در خانه نبودم به ياد خاطرات دوران نوجواني ام كه دربند را خيلي دوست داشتم به آنجا رفتم.
* مگر در ميهماني شبانه شركت نداشتي؟
ـ اين ميهماني به خاطر بازگشت من بود. حتماً حضور داشتم وقتي همه خانه مان را ترك كردند پدرم گفت كارهاي عقب افتاده اي دارد كه بايستي انجام دهد، من خواستم به همراهم بيايد و گشتي در دربند بزنيم اما نيامد و من تنهايي رفتم.
* كي برگشتي؟
ـ ساعت ۱۲‎/۵ شب بود برگشتم به خانه، همه جا ساكت بود تعجب كردم پدرم گفته بود بايستي تا صبح بيدار بماند. ابتدا به اتاق خوابش رفتم اما آنجا نبود از پله ها بالا رفتم تا به اتاق كارش بروم، در نيمه باز بود هيچ صدايي نمي آمد هنوز كامل وارد اتاق نشده بودم كه در سمت چپ چشمم به خون هاي پاشيده شده به ديوار خورد، خيلي ترسيدم بعد جسد پدرم را ديدم كه روي ميز افتاده بود، وحشت زده پابه فرار گذاشتم. ديدن اين صحنه برايم سخت بود نتوانستم تحمل كنم.
* در اتاق را تو بازكردي؟
ـ من حتي به آن دست هم نزدم، نيازي نبود در نيمه باز بود و براي ورود من هيچ مشكلي پيش نمي آمد.
* به چيزي دست نزدي؟
ـ بدون اينكه به چيزي دست بزنم و هنوز يك قدم داخل اتاق نرفته بودم كه وحشتزده برگشتم و سريع با عمه ام تماس گرفتم.
* چرا به پليس زنگ نزدي؟
ـ من سالها در ايران نبودم و نمي دانستم چه كنم، چه سفر بدي داشتم پدرم از اينكه من را مي ديد خيلي خوشحال بود واقعاً شب وحشتناكي است. بازپرس شمس خواست ادامه بدهد كه «سعيد» با زبان انگليسي عذرخواهي كرد بعد عمه اش از بازپرس خواست شرايط روحي اين پسر را درنظر بگيرد و اگرپرسشي دارد او حاضر است جواب بدهد.
* شما خواهر مهندس هستيد، او دشمني داشت؟
ـ تصور نمي كنم، او با هيچكس اختلافي نداشت به جز خانواده همسر سابقش ـ پروانه ـ كه مادر «سعيد» است همه او را دوست داشتند. همسر فعلي او هم كه در فرانسه زندگي مي كند و ۶ ماه يك دفعه به مدت ۳۰روز در تهران است و ميانه خوبي با برادرم دارد.
* مادر «سعيد» كجا زندگي مي كند؟
ـ او و «سعيد» از ۱۰ سال پيش به آلمان رفتند، برادرم خبري از پسرش نداشت تا اينكه يك ماه پيش پسرش با او تماس گرفت و گفت مي خواهد به ديدنش در تهران بيايد، مهندس به اندازه اي خوشحال بود كه بليت رفت وبرگشت «سعيد» را برايش فرستاد او به آرزويش رسيد و بعد قرباني شد.
* در ميهماني رفتارغيرعادي اي نديدي؟
ـ همه شاد بودند. من به هيچ رفتار مشكوكي برنخوردم. بازپرس شمس وقتي از خواهر مهندس جمالي خواست اسامي شركت كنندگان در ميهماني را در اختيار پليس قراردهد به سمت خودرويش حركت كرد و خواست سوار شود.
هنوز در خودرو را كامل بازنكرده بودكه منصرف شد در را بست و به سمت خانه ويلايي رفت ساعتي بعد «سعيد» پشت ميز بازجويي نشسته بود، هنوز نمي دانست چرا به دستانش دستبند زده اند او هاج و واج به لبهاي بازپرس خيره شده بود و منتظر بود او حرفي بزند.
* چرا پدرت راكشتي؟
ـ من كشته ام! واقعاً خنده دار است. بعيد مي دانستم در ايران ناشيانه عمل كنند.
* اين بار خودت ناشيانه عمل كرده اي، انگيزه ات از قتل پدر چه بود؟
ـ چرا فكر مي كنيد من يعني پسر مهندس جمالي بعد از ۱۰ سال دوري او را ديده ام چگونه مي توانم دست به اين جنايت بزنم! بازپرس شمس چاره اي نديد و شروع كرد به بيان تنها دليلش كه نشان مي داد ادعاهاي اوليه «سعيد» دروغ و كذب است، وقتي حرفهايش تمام شد «سعيد» باور نمي كرد راز پنهانش فاش شده است:
ـ مادرم هميشه از بي وفايي پدرم مي گفت، او كلي سختي كشيد تا من را سروسامان داد. تا سه سال پيش به طور پنهاني در ايران زندگي مي كرديم من هيچ شناختي از پدرم نداشتم تنها مي دانستم مادر به خاطر علاقه او به زن ديگري حاضر به ادامه زندگي نشده است. مادرم در بيمارستاني نظافتچي بود تا اينكه من با يك كلاهبرداري ميليوني همراه مادرم از ايران فرار كرديم و به آلمان رفتم. بعد از
سه سال بودن در آنجا چون پول هايم تمام شده بود نقشه اي كشيدم تا به ايران بيايم پدرم را به قتل برسانم تا هم به ثروت او دست پيدا كنم و هم انتقام مادرم را از اين مرد بگيرم.
* از شب قتل بگو؟
ـ در ميهماني سعي كردم همه بفهمند مي خواهم به دربند بروم، آنها تصور مي كردند من ۱۰ سال از ايران دور بودم. مي خواستند همراهي ام كنند اما نخواستم وقتي همراه ميهمانان خانه را ترك كردم گشت كوتاهي در خيابانها زدم بعد به خانه برگشتم، مهندس در اتاقش بود چاقوي دسته قهوه اي را از آشپزخانه برداشتم و با رساندن خود بالاي سرش به جانش افتادم.
برنده معماي پليسي شماره ۵ ـ وسوسه هاي شيطاني
برنده اين شماره كه به قيد قرعه از بين شركت كنندگان با پاسخ صحيح انتخاب شده است، محمدرضا پورداداشي از گرگان است كه در تماس با گروه حوادث روزنامه ايران، مي تواند در جريان چگونگي دريافت جايزه ويژه قرار گيرد.
در اين مسابقه ـ وسوسه هاي شيطاني ـ اين عزيزان پاسخ درست دادند:
مهدي كشاورزي، سارا گلروح، طاهره ملكي، بهجت نعمتي، عليرضا رحيمي، نعمت الله ياسيني، علي كلاني، عباس خدانوري، محمدامين شريفيان، حبيب الله رحيمي، مهناز جهانگيري، زهرا كرماني ايگل، اشرف قرباني، عباس گنج خاني، سعيد عرباني، دكتر محمدرضا رسلي، الهه هدايت، فاطمه محمدي زاده، محمد عباسي، حميدرضا ايوبي، فرهاد حاتمي راد، علي گنج خاني، صابر جهانبخش، فرهاد ابوالفتحي، مجيد احسن پور، محمدجواد قرباني زاده، احمد عرب عليدوستي، اسكندر تكيه، اسماعيل فهيم، عليرضا رزمجو، قادر هاشمي، ليلا عباسي، عبدالرشيد عليزاده، اميد قربانپور، شهره مهاجران، غلامرضا پژمان، محمدعلي اخباري، حميد رضايي، اميرقدر تنهاشبستري، ليلا ملك محمدي نجف آبادي، مژگان رحيمي، سوزان رحيمي، حميد رستمي، شعبان ايراني، ناهيد زاده نوري، زهرا آزادفلاح، مهدي فعلي، فريبرز دانش جابلو، علي صالحي اسفنجي، محمد حسيني ناجي زاده، منصوره اسماعيل لو، محمدسعيد مبارك نژاد، آزاده كچويي، زهرا مراوندي، سيد اصغر حسيني، اكبر وحدلي، محمدعلي مقرري، عباس عظيمي، مهناز ملاح شاكر، محمدعلي تركماني، رضا حسن زاده، ياسر باقي، محمدي زاده، طاهره چيت ساز، ناهيد جعفري، عادل ستاري پور، محمود عليزاده حداد، عبدالعلي غلامي، حجت مشيري، سيد حسين معتمدي، مهدي زهران، ارمغان رحمتي، ريحانه ساري سيدي، فرناز حسني پناه، غلامرضا همتي مرزي، محمدرضا پورداداشي، شهره شكوري، جواد رضايي، بهبود ساردويي نسب، ايمان زرگري ساماني، نادر پندخواهي، زهرا كريمي، حجت مستعان، شيرزاد فخروييان، علي معدني، سميرا كيانيان، مينو آقايوسف كردستاني، حسين اعتدالي حبيب آبادي، مرتضي مهربان، رسول اقبالي، ايمان سليماني، جلال اكبري نژاد حاتمي، مجتبي محمدزاده، آرمان حسني، مهدي ذوالفقاري، مصطفي رمضان برزي، علي تركشي، كيوان صادق، پريسا معظمي، مينا مسرورنيا، احمد جارچي، ثريا سالمي، رحمت خوشبخت اسلاملو، مستانه خليل سياح، عباس تمجيدي، مجتبي نادري، مجيد عبدالحسيني، فاطمه شريفي بنقني، عبدالجواد عبدوس، عشرت جعفري، ميترا غلامحسين زاد، ابوذر فلاحي نيا، انوشه فروغي، علي حميدلو، سعيد آريامنش، اميرحسين جهان نوآرا، گلبرگ باقريان، فاطمه زهرا مجيدزاده، ويدا نكوطلبان، سيد محمد پرپنچي، محمد نجفي زياراني، فرشته فردوسي، همايون طاهري املشي، مهري درويشي، مهدي عبادي، محمدامين مؤيدي بنان، روشنك نادرشهباز، منصور عسكري، حميد شريفي، سيما هدايتي، مجيد عبداللهي، ناهيد خداداد سريزدي، محمد رادمنش، بهروز حيدري، علي اكبر فخرآبادي، علي تقي بيگلري، فرح حسني، صمد گودرزي، سيدمحمد متين، محمدحسين فيروزي فر، نعيمه حيدري، باقر كازراني، علي كاظمي، حسين خسروي، محمدباقر عسگري، وحيد ميرزايي، نسترن محمودي، سمند هاديزاده، فرحناز حق شناس، ارجاسب احمدي، سميه عبداللهي، مژده رزاقي، خليل خياطي مهربان، خديجه صابر اشكندري، مجيد اميني نژاد، سيد سامان عسكري، پرويز نومي، نرجس علوي، اصغر عيني خراساني و حسن جوانبخت.
اسامي عزيزان شركت كننده ديگر كه جواب نزديكي به پاسخ معماي پليسي داده اند، در زير مي خوانيد:
يوسف باطومچي، محمود عيلامي، محمدرضا كريمي، زهرا شجره، سارا ممتاز بخارايي، حميدرضا مطيع پور، شبنم كاظمي، نصيري، جعفر نجدي، بتول مشعشعي، شهاب لسان، شاهين مشكين فر، صفورا حليمي، اقتداري، مريم دروديان، حميد نوابي، پرديس ذبيح اللهي، غلامرضا فشنگ زاده، حاتم يارعلي، احمد زارعي، محمدحسن نياوراني، مريم كاظمي، سيد محمدصادق حسني، حسين جليلي، شيما كاظمي، فاطمه جعفري، حميد چگيني، غلامعلي ذوالفقاريان، محمدصادق منصوري، عليرضا شهرياري، مهتاج گلي، نيما پورحسني، حسن ناصري، پويا مددي، آرزو شكيبا، كيارستمي، محمود نجاتي، نرگس شاهي، نسرين حيدري. توجه: خوانندگان عزيز توجه داشته باشند اگر بيش از تعداد دلايل خواسته شده در معماها به بيان دلايل حاشيه اي و غير صحيح بپردازند و در بين آنها دليل اصلي را نيز بيان كنند، از مرحله قرعه كشي كنار گذاشته خواهند شد.
مروري بر پرونده هاي قديمي ـ ايران شريفي ( قسمت هشتم- آخر )
مثل يك مرد تيربارانم كنيد
149322.jpg
در بخش هاي گذشته خوانديد ايران شريفي پس از ربودن دودختر ۵ و ۱۰ساله هوويش حاجيه تحت تعقيب پليس قرار گرفت و پس از چاپ عكس وي در نشريات شناسايي و دستگير شد.
اين زن پس از دستگيري به قتل فاطمه ـ دختر ۵ساله ـ در كرج و قتل زهره ۱۰ساله در بندرانزلي اعتراف كرد.
او در تمام مدت دادگاه به اين مسأله كه اغفال شده است و جامعه هميشه در حق او بي عدالتي روا داشته است تأكيد كرد و خود را بي گناه مي دانست و مي گفت: رمضان شوهرم باعث تمام اين جريانات است و بايد او را به عنوان عامل اصلي محاكمه كنيد.
با وجود نظرات متفاوت در ميان اقشار مردم و مسؤولان حكم اعدام اين زن صادر شد از آن به بعد تلاش براي اعدام ايران توسط گروهي و تلاش براي جلوگيري از اجراي حكم توسط گروه ديگر آغاز شد.
اين در حالي بودكه ايران شريفي در بند زنان زندان به سر مي برد. ۶تير۱۳۵۱ اولين دقايق بامداد ايران را به دفتر زندان بردند. زماني كه او دريافت تا لحظات ديگر اعدام مي شود به گريه افتاد و گفت...
\و اينك ادامه پرونده
ايران شريفي به گريه مي افتد و يك شعر مي خواند:
بس كه اين زندگي تلخ مرا داد عذاب
به خدا اي اجل از حسرت مردن، مردم
او در ادامه مي گويد: من قرباني چندنفر شدم. مرا در سن كودكي شوهر دادند و از همان زمان بودكه سياه بختي من شروع شد. تمام مدت عمرم حتي يك جرعه آب خوش از گلوي من پايين نرفت. معني زندگي را تنها وقتي فهميدم كه زنداني شدم. در زندان آسايش كامل داشتم و از اين بابت از رئيس زندان تشكر مي كنم من هفت بچه دارم يكي از يكي ديگر بهتر. احساس مادري را خوب مي فهمم مي دانم آن روزهاي تلخ بين من و زهره و فاطمه چه گذشت و آنها چگونه كشته شدند.
گيرم كه خلق را به فريبي، بفريبي
دست انتقام طبيعت را چه مي كني؟
ايران شريفي بعد از آن مكثي مي كند و مي گويد: من نگران دختر كوچكم هستم. او در پرورشگاه است و بعد مي خواهد او را تحويل بدهند تا نزد دختر بزرگم زندگي كند.
در اين لحظه است كه ايران شريفي تعادل و كنترل خودش را از دست مي دهد. ديگر نمي تواند درست حرف بزند او مي گويد: اگر بعد از پيدا شدن جسد فاطمه در كرج مرا دستگير كرده بودند. زهره حالا زنده بود كشته نمي شد. من آن زمان وضعيت عادي نداشتم. وقتي به
بندر انزلي رفتم عده اي نامرد و از خدا بي خبر كه مرا شناخته بودند به جاي اينكه مرا تحويل پليس بدهند از من سوءاستفاده كردند.
من يك زن عامي نبودم مي دانم كه امشب دور هم جمع شده ايد تا اعدامم كنيد.
ايران دوباره سكوت مي كند. اين بار چهره ها را يك به يك نگاه مي كند و بعد مي پرسد: راستي مي خواهيد مرا بكشيد؟
هيچ كس حاضر نيست جواب سؤال او را بدهد. فضاي اتاق رئيس زندان خيلي سنگين است او حالا ديگر مرگ و اعدام را باور كرده است. در اين لحظه مرد روحاني به او مي گويد؛ ايران خانم همه چيز تمام شده است در اين لحظات آخر از گناهاني كه كرده اي طلب بخشش كن. نمازت را بخوان و هر وصيتي كه داري بكن.
ايران نگاهي مي كند و مي گويد: چيز زيادي براي گفتن ندارم. در زندان نمازم را خوانده ام و اشهدم را هم گفته ام. مقداري «تربت» در سينه ام دارم نصف آن را خورده ام بقيه اش را وصيت مي كنم كه لاي كفن ام بگذارند. يك ساعت طلا، چندانگشتر و يك يخدان و يك يخچال دارم كه آن را مي خواهم به يكي از زنان زنداني بدهم.
رئيس زندان مي گويد: اين وسايل را به فرزندانت بده تا از تو پس از مرگت يادگاري داشته باشند.
ايران قبول مي كند و مي گويد: از شما مي خواهم پس از مرگ ام جسدم را به خواهرم كه وضعيت مالي اش خوب است بدهيد تا در قبرستان پاييني قم، كنار قبر مادرم دفن كنند.
حالا ديگر ايران در وضعيتي است كه زبانش به راحتي نمي چرخد. دهانش خشك شده است. خودش را به روي دست و پاي رئيس زندان و نماينده دادستان مي اندازدو مي گويد: به شما التماس مي كنم كه مرا دار نزنيد. من زن هستم ولي مانند يك مرد اعدامم كنيد، خواهش مي كنم كه مرا تيرباران كنيد.
دكتر مصطفوي نسب مي گويد: دار زدن بهترين شيوه اعدام است، كمتر احساس ناراحتي مي كني به محض اينكه طناب به دور گردنت حلقه مي شود ديگر چيزي را حس نمي كني.
زمان در اتاق رئيس زندان به كندي سپري مي شود. عقربه هاي ساعت چهار و نيم صبح را نشان مي دهد. ايران آماده معاينه است. پزشك قانوني معاينه را شروع مي كند. ضربان قلب ايران ۱۰۰ است. آرامش كامل دارد. هيجانش زيادنيست.
نماينده دادستان به رئيس زندان اشاره مي كند. بايد او را براي اعدام آماده كنند. دو مأمور به طرف ايران مي روند تا او را دستبند بزنند. ايران با گريه مي گويد: دستهايم را نبنديد، اجازه بدهيد آزاد باشم.
حرفهايش در هوا ناتمام مي ماند. جواب او صداي دستبندي است كه در دستانش بسته مي شود. ايران را از اتاق بيرون مي برند. هوا ديگر دارد روشن
مي شود. سپيده نزده است. ايران شريفي درميان دو مأمور به سوي چوبه دار هدايت مي شود.
عده اي پشت سرشان راه مي افتند. نماينده دادستان ، پزشك قانوني، مرد روحاني، چند مأمور زندان و منشي دادگاه عالي جنايي قافله همراه «ايران» هستند.
هنوز ۲۰ متر به چوبه دار مانده است كه ايران سرجايش ميخكوب مي شود. دهها زن زنداني از پشت ميله هاي زندان سر مي كشند. پيشاني ها بر ميله ها چسبانيده شده و همه او را با نگاهشان بدرقه مي كنند. ناگهان تعادل ايران به هم مي خورد و زانوانش خم مي شود. زندانبانان زير بغلش را مي گيرند. ايران توان راه رفتن ندارد. چادرش را محكم دور سرش پيچيده است. چشمهايش را مي بندد تا چوبه دار را نبيند.
دو انگشتر عقيق در انگشتانش ديده مي شود. يك قدمي چوبه دار كه مي رسد ديگر نمي تواند قدم بردارد. منشي دادگاه به دستور نماينده دادستان متن فرجام خواهي را قرائت مي كند:
ـ بانو ايران، فرزند يوسف، شهرت شريفي، ۴۱ساله، شغل : خانه دار، ساكن تهران.
به اتهام ارتكاب دو قتل تحت تعقيب دادسراي تهران قرار گرفت. نامبرده كه سابقاً زن رمضان بختياري ـ پدر زهره و فاطمه ـ بود به علت اختلاف شخصي و انتقامجويي در تاريخ ۱۲ مهرسال ۴۹ از مقابل كودكستان واقع در خيابان سيروس دو دختر خردسال رمضان را ربوده و به كرج برده است. ايران شريفي شب را در منزل شخصي به نام بهمن يكي از منسوبين شوهر قبلي اش مي گذارند و همان شب فاطمه ـ دختر كوچكتر ـ را خفه مي كند. سپس با دختر بزرگتر به بندرانزلي مي رود. آنجا هم اين دختر را به خاطر انتقامجويي داخل چاه آب مي اندازد.
دادسراي شهرستان تهران پس از دستگيري ايران براي او تقاضاي اعدام كرد و دادگاه عالي جنايي پس از انجام تشريفات قانوني به اين جنايت رسيدگي كرد.
قرائت حكم نيم ساعت طول مي كشد . در تمام اين لحظات ايران شريفي ساكت است و هيچ حرفي نمي زند.چادرش را به سرش كشيده و چشمهايش را بسته است. وقتي منشي دادگاه از خواندن بازمي ايستد ايران ديگر تنها گونه هايش از زير چادر پيداست. به مأموران مي گويد: چرا معطل هستيد، زود باشيد اعدامم كنيد.
دو مأمور اجراي حكم به دادستان نگاه مي كنند. فرمان مرگ صادر مي شود. طناب حلقه شده دور گردن ايران انداخته مي شود. او روي چارپايه مخصوص مي رود و بعد ناگهان طناب كشيده مي شود.
قرقره ها صداي خشكي مي كنند و پيكر او بالاي دار مي رود. سكه ها به زمين مي ريزد و ساعتي بعد وقتي آفتاب طلوع مي كند جسد ايران از بالاي دار پايين آورده
مي شود. پزشك قانوني او را معاينه مي كند. ايران مرده است. دستور انتقال جسد به پزشكي قانوني صادر مي شود. آمبولانس به سوي پزشكي قانوني حركت مي كند.
ساعت ۹ و نيم صبح حسين برادر ناتني ايران براي دريافت جسد مراجعه مي كند. مي خواهند او را در قم طبق وصيتش دفن كنند.
هيچ كدام از بستگان ايران در مراسم تحويل جسد حضور ندارند آنها حتي شب اعدام هم به زندان نيامده اند.
* چاپ خبر اعدام
«ايران شريفي» اعدام شد، تيتري است كه پايان پرونده اين زن است. ايران شريفي زني بود كه با كشتن دو فرزند هوويش ماهها افكار عمومي را متوجه خود كرد. درآخرين خبر از ايران شريفي در روزنامه ها، عكسي از جسد او روي سكوي سالن تشريح پزشكي قانوني چاپ شده بود.
يك روز پس از اجراي حكم از سوي فردي كه نخواست نامش فاش شود يك چك حامل به مبلغ ۷هزار و۵۰۰ريال براي مادر فاطمه و زهره ارسال مي شود او در نامه اش نوشته است : حاجيه خانم مادر زهره وفاطمه علي رغم فقر مادي حاضر نشد پول بگيرد و رضايت دهد. اين زن خون بچه هايش را به مال دنيا نفروخت ومن به نام انسانيت اين چك را به او تقديم مي كنم. همچنين ناشناس ديگري چكي به مبلغ ۱۰هزارريال براي مادر زهره وفاطمه فرستاده. همچنين يك چك ديگر نيز به مبلغ ۵هزار ريال در وجه حاجيه صادر شد.
* پدر ومادر زهره و فاطمه در شب اعدام
۶ تيرماه شب از نيمه گذشته است كه حاجيه به اتفاق شوهرش از خانه بيرون
مي زند پيراهن سرخ رنگي به تن دارد مي گويد: امشب شب شادي من است . اين پيراهن از خون فاطمه و زهره سرخ است بالاخره خدا كارش را كرد.
رمضان ـ پدر بچه ها ـ مي گويد: ايران كه بچه ها را برداشت وفرار كرد زندگي همه ما سياه شد. دربه در دنبالش رفتيم. كارم را ول كردم. يك وانت كرايه كردم وبه هرجا كه فكرش را مي كردم سرزديم . روز سوم بود از ميدان خراسان رد مي شدم كه او را ديدم وقتي مرا ديد فرار كرد. دنبالش به مسجد رفتم ولي پيدايش نشد. بعدكه دستگيرش كردندفهميدم آن روز در راه پله ها پنهان شده بود.
مرا از كارم اخراج كردند. اين زن شانس غريبي داشت . هرجا مي رسيدم او رفته بود.
حاجيه مي گويد: دراين دوسال آب خوش از گلوي ما پايين نرفت. شوهرم ديگر توان ندارد. قلبش هرروز خراب تر مي شود. هرچه پول درمي آوريم خرج دارو و درمان او مي كنيم. ايران مي خواست از اين مشكل ما استفاده كند و رضايت بگيرد اول ۱۰هزار، بعد ۲۰هزار وآخرين بار صدهزارتومان فرستاد ولي اين پولها براي من ، زهره و فاطمه نمي شد. او با گريه مي گويد: ديروز رفتم اسم بچه ها را بنويسم معلمان زهره وفاطمه مرا ديدند زدند به گريه . اگر او را نكشته بود شايد رضايت مي داد. زهره را برده بود بندرانزلي. بچه ام خواسته بود فرار كند ولي دنبالش دويده بود. زهره گفته بود مي خواهم بروم پيش پدر ومادرم ولي ايران گفته بود آنها مرده اند تو هم بايد پيش آنها بروي و بعد بچه ام را داخل چاه انداخته بود. اگر زهره زنده بود الآن ۱۳ سال داشت . از روزي كه ايران خودش را به شوهرم قالب كرد از ترس شش بار خانه عوض كردم.
يك بار فرش زير پايم را برد. يك بارخواست چيز خورم كند، نمي دانم چه گناهي كرده بودم.

|   صفحه اول   |   سياسي   |   اخبار ايران   |   اجتماعي   |   گزارش روز   |   گفت و گو   |   سلامتي   | 
|   فرهنگ و انديشه   |   چشم انداز   |   فرهنگ و هنر   |   ويژه   |   ويژه ۲   |   ويژه ۳   |   ويژه ۴   | 
|   ويژه ۵   |   ويژه ۶   |   ويژه ۷   |   ويژه ۸   |   اقتصادي   |   قيمت سكه و طلا   |   حوادث   | 
|   ورزشي   |   صفحه آخر   |   افق   |   اوقات شرعي   |   ضميمه ۱   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |