|
بازتاب آيين شهسواري در ادبيات پليسي
شهسواران سرگردان در آسمانخراشها
|
|
|
كاوه ميرعباسي ريموند چندلر، در رساله هنر ساده جنايت، مي نويسد: «كارآگاه خصوصي شهسواري مدرن است كه حقيقتي نهفته را مي جويد. آدمي شرافتمند كه دم از شرافت نمي زند. مردي فقير و فسادناپذير، منزوي و تندخوست. نه رشوه خواري را مي پذيرد، نه اهانت و نه عوامفريبي را.» آيين شهسواري تجسم بخش پنداشت قرون وسطايي از زندگي آرماني بود، كه درآن شهامت، مهرباني، سخاوت، بزرگ منشي، سلحشوري و مهارت در فنون جنگاوري هدف غايي و اوج منزلتي به شمار مي آمد كه هر مرد آرزوي نيل به آن را داشت. شهسوار راستين مي بايست دلير، جسور، شريف و آداب دان باشد و توانايي هايش را براي كمك به تنگدستان و پشتيباني از بي پناهان به كارگيرد. از ديدگاه معاصر، منش شهسواري به منزله ازخودگذشتگي و خطركردن براي رهانيدن و نجات ديگري است، بي آنكه اين اقدام از سر اجبار يا به حكم انجام وظيفه رسمي باشد. آيين شهسواري قانونگان و اصول اخلاقي خاص خويش را داشت كه بنيادشان بر ارزشهاي معنوي حافظ و نظام دهنده جامعه قرون وسطايي بود. وفاداري و استواري برعهد و پيمان بيش از هر خصلت ديگر ارج داشت و متقابلاً، خيانت (در گسترده ترين مفهوم آن: سوءاستفاده از اعتماد، عهدشكني، عدم رازداري و غيره) زشت ترين اعمال تلقي مي شد و همه اين مقوله ها درچارچوب روابط فردي معنا مي يافتند و نه رابطه شخص با جامعه (به مثابه موجوديتي كلي، بي چهره و نامشخص، كه درنهايت جنبه انتزاعي اش بر وجه محسوس و ملموسش مي چربيد و رابطه را از محتواي احساسي و عاطفي اش تهي مي كرد). شرح دلاوريهاي شهسواران را در رمانسهاي پهلواني مربوط به دوران آرتور شاه در انگلستان يا شارلاين در فرانسه مي يابيم، در آثار نويسندگاني نظير سرتوماس مالوري، نگارنده منظومه حماسي مرگ آرتور، ادموند اسپنسر كه مشهورترين اثرش ملكه سرزمين جادو است، كرتين دوتروا كه پنج منظومه درباب شواليه هاي ميزگرد نگاشت و سايرين. نويسندگان داستانهاي معمايي و جنايي، از آغاز پديداري اين ژانر، پرسوناژهاي فراواني آفريده اند كه سرشت شهسواران را دارند. اين شهسواران مدرن را بايد عمدتاً در ميان كارآگاهان خصوصي يا كارآگاهان آماتور بجوييم، زيرا مأموران پليس، در وهله اول، به حكم وظيفه، خود را به خطر مي افكنند تا باقانون شكنان بستيزند و مجرمان را به مجازات برسانند و كمتر پيش مي آيد كه عملشان از سر ديگرخواهي و يا متأثر از احساسات شخصي و محركهاي عاطفي باشد. حال آنكه، انگيزه عمل از اصلي ترين عواملي است كه كارآگاه (كاوشگر) شهسوارمنش را از همگنانش متمايز مي سازد. او به علت تعلق خاطر به قرباني يا احساس عدالتخواهي نيرومند و عميقش خود را به خطر مي افكند تا از معمايي جنايي پرده بردارد يا جرمي را آشكاسازد و تبهكاري را به دام بيندازد، ولي هرگز به قصد كنجكاوي صرف يا براي فرونشاندن بي قراريهاي ذهني اش يا اثبات تيزهوشي اش پيگير ماجراهاي مشكوك نمي شود. به همين سبب شرلوك هولمز يا هركول پوآرو را نمي توان از زمره كارآگاهان شهسوارمنش دانست زيرا محرك اصلي كاوشگريهايشان عمدتاً فكري است تا عاطفي. در رمانهايي كه شخصيت اصلي شان كارآگاهي (كاوشگري) شهسوارمنش است پيرنگ داستان معمولاً برپايه مثلث شرارت/ معصوميت (بيگناهي)/ عدالت شكل مي گيرد. شرارت از درون انسانها مي جوشد و درعالم بيروني بازتاب مي يابد. روايتهاي پليسي مي توانند شرارت را در سطوح مختلف كندوكاو كنند، وجود و محدوديتهايش را بنمايانند. منشأ و عللش را بازشكافند و درنهايت راه مقابله و غلبه بر آن را نشان دهند. آنچه از شرارت آسيب مي بيند معصوميت (بيگناهي) است: انساني بيگناه به قتل مي رسد يا در معرض خطر قرارمي گيرد (دربرخي موارد، شخصي خطاكار به شكلي غيرقانوني مجازات مي بيند، يعني فرد به جاي دستگاه قضايي عدالت را اجرامي كند) انساني بي گناه به جرمي متهم مي شود كه مرتكب نشده است. معصوميت (درگسترده ترين مفهوم آن) با خطر مواجه مي شود يا عميقاً (و گاه به شكلي جبران ناپذير) لطمه مي خورد. كارآگاه شهسوارمنش پاي به ميدان مي نهد تا عدالت را تحقق ببخشد. در بسياري مواقع آنچه او را به مداخله وامي دارد والاترين ارزش آيين شهسواري يعني وفاداري و استواري برعهد و پيمان است و سرسختي و استقامتش نيز ازهمين جا ناشي مي شود. ناگفته نماند، انگاشت و تعبير كارآگاهان (كاوشگران) شهسوارمنش از مقوله هاي جرم، بيگناهي و عدالت به قوانين مدون مقيدنيست بلكه از نظامهاي ارزشي شخصي شان ـ كه، چه بسا نادانسته، از قانونگان ديرين و اصول اخلاقي شهسواري و جوانمردي كهن مايه گرفته اند ـ ملهم مي شود و اعتبار مي يابد. شهسواران قرون وسطي دوگروه بودند، آنان كه به پادشاهان و اميران محلي خدمت مي كردند، نظير شواليه هاي ميزگرد كه سر به فرمان آرتورشاه داشتند و شهسواران سرگردان و آزاده اي كه يكه و تنها و گاه همراه با ملازم، جاده ها را در مي نورديدند و از بينوايان و مظلومان دستگيري مي كردند. شهسواران مدرن ادبيات پليسي از نوع دوم اند، يعني از دون كيشوت نشان دارند و اغلب شان از آرمانگرايي شهسوار سرگردان و «افسرده سيما» (لقبي كه دون كيشوت براي خود برگزيده بود) نصيب برده اند. برخي از برجسته ترين پليسي نويسها، با الهام از آيين شهسواري، پرسوناژهاي جذاب، دوست داشتني و ماندگار آفريده اند؛ حتي چند چهره اسطوره اي ادبيات پليسي، به بركت اين گرته برداري، پديد آمده اند. سام اسپيد، شخصيت اصلي رمان شاهين مالت نوشته دشيل همت، اولين كارآگاه شهسوارمنش بود كه به عرصه داستانهاي معمايي و جنايي پاگذاشت ـ هرچند نمي توان يقين داشت كه همت با نيت قبلي او را به خصلتهاي شهسواري آراسته باشد؛ در سطور بعد مفصل تر دراين باره سخن خواهيم گفت. بعد از سام اسپيد، نوبت به فيليپ مارلو، شخصيت اصلي هرهفت رمان ريموند چندلر رسيد. راس مك دانالد، جان دي مك دانالد، رابرت براون پاركر، به ترتيب، باخلق ليوآرچر و تراويس مك گي و اسپنسر بر لشگر كارآگاهان شهسوارمنش افزودند. برخلاف همت، اين نويسندگان آگاهانه دست به آفرينش شهسواراني مدرن زدند، و درمورد قصد و نيت شان جاي هيچ شك و شبهه نيست. جان دي مك دانالد، درمصاحبه اي تلويزيوني، تراويس مك گي را «شهسواري مفلوك سوار بر اسبي لندوك» توصيف كرد. چندلر قهرمان رمانهايش را مارلو ناميد تا يادآور نويسنده منظومه حماسي مرگ آرتور باشد. اسپنسر، پرسوناژ آفريده رابرت براون پاركر، به عمد، با ادموند اسپنسر، سراينده منظومه ملكه سرزمين جادو هم اسم شده است. نام خانوادگي ليو آرچر (كمانگير) ابداً بي مسمي نيست. دوروتي سايرز، جوزفين تي، پي دي جيمز و ديك فرانسيس از ديگر نويسندگان طراز اول داستانهاي معمايي و جنايي هستند كه پرسوناژهايي با خصلتهاي شهسوارانه را به قلمرو كاوشگري پليسي راه داده اند (يا لااقل ادعاي اين عمل را داشته اند). دراين مقاله، تحت عناوين زير ـ برحسب اهميت مطلب و جايگاه نويسنده و اثر، به تفصيل يا به اجمال ـ به همه آنها پرداخته ايم، كه درچهار شماره از نظرتان مي گذرد: شهسوار خشن، شهسوار رمانتيك، شهسوار كاوشگر روانها، شهسوار قايق نشين، شهسوار شادخوار، شهسوار مؤنث، شهسوار دادگر و دلباخته، شهسواران مجازي و واقعي، شهسوار كاذب. اما قبل از آنكه وارد موضوع اصلي شويم، لازم مي دانيم به دو پرسوناژ شهسوارمنش شاخص رمانهاي پليسي اشاره كنيم كه ماهيتي متناقض دارند و دقيقاً، به همين جهت جالب و درخور توجهند. نمي توانيم آنها را ازجمله شهسواران سرگردان آسمانخراشها به شمارآوريم، و درعين حال دريغ مان آمد از آنها نامي نبريم و چند جمله اي درباره شان ننويسيم زيرا مي توانند علاقه مندان تازه از راه رسيده ادبيات پليسي را با نكاتي جديد آشنا سازند و گستردگي اين ژانر ادبي را هرچه بهتر و بيشتر به آنان بنمايانند. برادر كدفائل، آفريده اليس پترز و ماركوس ديديوس فالكو، شخصيت اصلي داستانهايي به قلم ليندسي ديويس، پرسوناژهاي رمانهايي پليسي/ تاريخي هستند كه جدا از الزامات محدودكننده ناشي از زمان وقوع ماجراهايي كه درگيرشان مي شوند، از همه نظر با كارآگاهان مدرن برخوردار از خصلتهاي شهسواران سرگردان مشابه اند و روايت كاوشگريها يا رويدادهايي كه درآنها ميدانداري مي كنند از نظر پيرنگ و ساختار، تمامي ويژگيهاي رمان كارآگاهي معاصر را دارد. ماركوس ديديوس فالكو نوعي شبه كارآگاه آماتور تيزهوش و نكته بين است كه دررم باستان زندگي مي كند و اگرچه شخصاً گمان مي برد اعمالش انگيزه اي جز منفعت شخصي ندارند، اما درواقع كردار و منش شهسواران راستين را به منصه ظهور مي رساند. مثلاً، در فصل اول رمان خوكهاي نقره اي (۱۹۸۹)، دختري زيبا را ياري مي كند تا از چنگ مشتي اوباش خشن كه در تعقيبش هستند بگريزد. وقتي، علي رغم همه تلاشهايش، دختر جوان به قتل مي رسد، ماركوس ديديوس فالكو احساس گناه مي كند و دچار عذاب وجدان مي شود و براي آنكه آرامش روحي اش را بازيابد، در هيأت بردگان، به معادن نقره بريتاني مي رود تا قاتل را پيدا كند. برادر كدفائل راهب گياهخواري است كه در قرن دوازدهم ميلادي در صومعه اي در ناحيه شوروسبري زندگي مي كند. اين پرسوناژ نخستين بار در ۱۹۷۷ در رمان پسند بيمارگون استخوانها معرفي شد و سپس در بيش از بيست اثر ديگر حضور پيدا كرد. برادر كدفائل، علي رغم كسوت روحاني اش، سرشت و خصوصيات شهسواران سرگردان را دارد و مدام درگير معماها و جنايتهاي مرموز مي شود و آنها را گره گشايي مي كند. در اغلب رمانهاي اين راهب كارآگاه شهسوارمنش، او داوطلبانه به حمايت از زنان بي پناه بر مي خيزد. به عنوان مثال، در كرايه گلسرخ (۱۹۸۶)، كدفائل دسيسه هاي خواستگاران فريبكار و دغلباز بيوه اي جذاب را كه چشم طمع به املاك فراوان او دوخته اند، يكي پس از ديگري خنثي مي كند. شهسوار خشن ساموئل دشيل همت (۱۸۹۴ ـ ۱۹۶۱) كه به حق پدر معنوي «رمان سياه» (رمان پليسي واقعگرايانه) آمريكايي قلمداد مي شود، آثار زيادي از خود باقي نگذاشته است: پنج رمان (خرمن خونين، نفرين داين، شاهين مالت، كليد بلورين و تركه مرد) و تعدادي داستان كوتاه. كليد بلورين (۱۹۳۱) و شاهين مالت (۱۹۳۰) را شاهكارهايش به شمار مي آورند. رمانهاي دشيل همت قهرمان واحدي ندارند. در ميان پرسوناژهاي آفريده او، فقط سام اسپيد سزاوار آن است كه «شهسوارمنش» توصيف شود. او علاوه بر شاهين مالت، در سه داستان كوتاه هم ظاهر مي شود كه در ،۱۹۴۴ تحت عنوان ماجراهاي سام اسپيد و داستانهاي ديگر، از طرف انتشارات الري كوئين به چاپ رسيدند. در دهه ،۱۹۴۰ مجموعه اي راديويي هم با الهام از اين پرسوناژ تهيه شد كه محبوبيت چشمگيري به دست آورد، اما آنچه سام اسپيد را به يكي از چهره هاي اسطوره اي ادبيات پليسي بدل كرد، رمان شاهين مالت و دومين اقتباس سينمايي از اين اثر، به كارگرداني جان هيوستون بود كه در آن همفري بوگارت به اين پرسوناژ جان بخشيد. شاهين مالت ماجراي تلاش و جست و جوي اشخاص مختلفي است كه مي خواهند به هر قيمت مجسمه عتيقه بسيار گرانبهايي را تصاحب كنند. آنچه به داستان هيجان مي بخشد صحنه هاي زنده و التهاب آور و سبك نفس گير روايت است كه ضرباهنگي سنجيده و موزون دارد. يكي ديگر از عوامل اصلي جذابيت اثر مجموعه شخصيتهاي متنوع و پيچيده آن است: بريجيد اوشائوفنسي، زيبارويي فتان و فريبكار، جوئل كائيرو، مشرق زميني سست عنصر و بي جربزه اي كه فقط وقتي اسلحه در دست دارد، احساس دليري و اعتماد به نفس مي كند، كاسپر گوتمن خيلي چاق و خوش مشرب و بدذات، ويلمر، هفت تيركش مزدور گوتمن كه زود جا مي خورد و به وحشت مي افتد و در مركز ماجراها، سام اسپيد ـ يگانه پرسوناژ شريف و مقيد به اصول اخلاقي ـ كه در مردابي متعفن غوطه ور مي شود تا انتقام مرگ شريكش را بگيرد (مگر نه اينكه وفاداري و استواري بر عهد و پيمان، در آيين شهسواري، والاترين خصلت است؟) و تصويري فراموش ناشدني در ذهن خواننده باقي مي گذارد. چشمگيرترين خصلت سام اسپيد ـ كارآگاه خشن و گوشت تلخ و تندخو ـ پايبندي مطلقش به قانونگان اخلاقي شخصي خويش است. رمان دشيل همت كه به سوم شخص مفرد روايت مي شود، از گذشته اسپيد چيز زيادي نمي گويد، اما خوانندگان به ديدگاه كلي فلسفي او كه بر پايه تجربه حرفه اي اش شكل گرفته است، پي مي برند. وسط رمان، اسپيد ماجراي مرد گمشده اي به نام فليتكرافت را تعريف مي كند كه به جست و جويش رفت. شخص كذايي خانه و خانواده و شغلش در تاكوما را رها كرده بود. پس از آنكه خانم فليتكرافت، اسپيد را به خدمت مي گيرد تا شوهرش را بيابد، كارآگاه او را در اسپوكين پيدا مي كند، درحالي كه زندگي اش مشابه همان چيزي است كه از آن گريخته و حتي با زني ازدواج كرده كه شباهت زيادي به زني دارد كه نخواسته زندگي مشتركش را با او ادامه دهد. فليتكرافت براي اسپيد توضيح مي دهد حادثه اي مهلك كه تازگي برايش رخ داد به او آموخت كه زندگي مجموعه اي از رويدادهاي تصادفي است، اما به عقيده اسپيد، آنچه فليتكرافت نمي تواند درك كند اين است كه شخصاً خود را به روزمرگي گريزناپذير محكوم كرده است. آنچه در اين روايت به نظر اسپيد جالب مي آيد، اين است كه تناقض فلسفي ذهنيت فليتكرافت پيش فرضهاي واقعي زندگي را كه در موقعيتهاي آني نهفته اند، آشكار مي سازد. اهميت قضيه فليتكرافت براي اسپيد به خواننده امكان مي دهد تا بينش هستي شناسانه اسپيد را درك كند و به مفهوم ويژگيهايش پي ببرد. از كلام موجزش مي فهمد پيرايه هاي لفظي بي محتوا در نظرش اهميتي ندارند. زبان توخالي تشريفاتي و دلداريهاي صوري را بر نمي تابد. درباره رفيق مقتولش مي گويد: «خودش خوب مي دونست چي كار داره مي كنه، خطر جزو اين شغله...» «ببينم... راستي، متأهل بود؟» «آره. يك بيمه عمر ده هزار دلاري هم داشت. هنوز صاحب بچه نشده بود. زنش هم دوستش نداشت.» اسپيد خود را درگير پيوندهاي عاطفي نمي كند تا عنان اختيارش را در كف داشته باشد. بر اساس همين منطق، رابطه گوتمن شرير با هفت تيربندش، ويلمر را به مسخره مي گيرد و حاضر نمي شود با پليس همكاري كند. بر خلاف كارآگاهان «عصر طلايي» كه حافظان منافع اغنيا و نظم اجتماعي موجود بودند، سام اسپيد بيانگر جهان بيني دشيل همت است: بدبيني و بي اعتمادي اش به همه اطرافيانش، ناباوري اش به هر نظام ارزشي ـ به جز قانونگان مصنوعي خودش. به اعتقاد اسپيد، اينها خصوصياتي ضروري هستند، براي آنكه آدم بتواند در دنيايي خطرناك، تهديدآميز و فاسد كه بنيادش بر پلشتي نهاده است، سر به سلامت ببرد. در سطور قبل گفتيم نمي توان يقين داشت كه رمانسهاي پهلواني الهام بخش دشيل همت در خلق سام اسپيد بوده اند. در توضيح اين مطلب بايد اضافه كنيم، اگرچه اين پرسوناژ از همه جهات سرشت و منش شهسواران سرگردان را دارد، اما چه بسا اين خصلتها را از آفريننده اش نصيب برده باشد، زيرا همت پيش از آنكه به نويسندگي روي بياورد، هشت سال كارآگاه خصوصي بود و در دوران مك كارتيسم، وقتي كمونيستها را به محاكمه مي كشيدند، به زندان تن داد، ولي حاضر نشد عليه دوستانش شهادت بدهد و عملاً ثابت كرد كه در پايبندي به اصول اخلاقي و نظام ارزشي مورد تأييدش، ذره اي كوتاه نمي آيد و اهل هيچگونه سازش و مصالحه اي نيست. به عبارت ديگر، دشيل همت خود شهسوار مدرني تمام عيار بود و نيازي نداشت، براي خلق پرسوناژ سام اسپيد، از شخصيتهاي خيالي الگوبرداري كند. زندگاني دشيل همت به قدري ماجرا و فراز و نشيب داشت و خصوصيات اخلاقي اش چنان جذاب و پركشش بود كه بتواند دستمايه داستانهايي گيرا بشود. البته نويسندگان هم از اين نكته غافل نماندند. در ،۱۹۷۵ رمان همت اثر جو گورس منتشر شد كه وقايعش در سانفرانسيسكوي اواخر دهه ۱۹۲۰ مي گذرد، يعني همان ايامي كه دشيل همت براي مؤسسه كارآگاهي پينكرتون كار مي كرد. ماجراي داستان خيالي است، ولي همت آفريده ذهن گورس خصوصيات دشيل همت جوان را دارد. در دهه ،۱۹۸۰ ويم وندرز، كارگردان برجسته آلماني، فيلم همت را ساخت كه مضموني مشابه داشت و رويدادهايش مربوط به دوراني مي شد كه دشيل همت هنوز كارآگاه خصوصي بود. اگر تخيلمان را كمي آزاد بگذاريم، مي توانيم بگوييم سام اسپيد خويشتن ديگر دشيل همت است.
|