دوشنبه ۸ دي ۱۳۸۲ - ۶ ذيقعده ۱۴۲۴
Mon, Dec 29, 2003
ويژه ۷
شماره ۲۶۸۱
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
گفت و گو
سلامتي
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
اوقات شرعي
ضميمه ۱
آرشيو
تاريخچه ادبيات پليسي ـ ۵
پاورقي خارجي
بازتاب آيين شهسواري در ادبيات پليسي
تاريخچه ادبيات پليسي ـ ۵
پيشگامان ادبيات پليسي
ك. م
در عالم ادبيات، پرسوناژهايي هستندكه از آفريندگان شان پرآوازه ترند ـ و گهگاه، حتي مهمتر. دون ژوان بي ترديد يكي از شاخص ترين نمونه هاست، زيرا اين شخصيت داستاني براي نوجوانان دبيرستاني هم نامي آشناست، حال آنكه تيرسو دمولينا، اديب برجسته اسپانيايي كه براي نخستين بار اين پرسوناژ را در نمايشنامه حرمت شكن سويل به صحنه آورد، شايد براي بسياري از دانش آموختگان ادبيات نيز چهره اي غريبه باشد. در عرصه ادب و انديشه، حتي نويسنده شهير و برجسته اي چون سروانتس هم، از نظر اهميت و آوازه، به پاي دون كيشوت نمي رسد. اين پديده بويژه در ادبيات پرحادثه و ماجرايي عامه پسند رخ مي دهد. پرسوناژهايي نظير تارزان، سوپرمن، جيمزباند، بتمن، اسپايدرمن (مرد عنكبوتي)، فلاش گوردون، فانتوماس، ديك تريسي و... براي اكثر مردم چهره هايي آشنا هستند (يا بودند)، حال آنكه كمتر كسي آفرينندگانشان را مي شناسد و چه بسا اسم شان را هم نشنيده باشد. ادبيات پليسي از اين قاعده مستثني نيست: شرلوك هولمز و آرسن لوپن بسي بيشتر از آرتور كانن دايل و موريس لوبلان مشهور نام آشنا هستند. به عبارتي، اين پرسوناژها از پديدآورندگان شان واقعي تر جلوه مي كنند و به بيان ديگر، پرسوناژ، در نهايت، آفريننده اش را مي بلعد و او را تحت الشعاع خود قرار مي دهد. لوبلان اعتراف كرده است: «از دستش خلاصي ندارم، همه جا دنبالم مي آيد. سايه ام نيست، من سايه اش هستم.» وضعيت كانن دايل هم ابداً بهتر نيست و نمي تواند براي لوبلان رشك انگيز باشد، چرا كه او هم به اعتبار مخلوقش شناخته مي شود، يعني اگر، مثلاً يوگنيي اونگين و آدريان لوركين در مقام شخصيتهاي آفريده پوشكين و توماس مان هويت مي يابند، در مورد كانن دايل قضيه برعكس است و بايد از او به عنوان نويسنده ماجراهاي شرلوك هولمز ياد كنند، تا شاخص گردد. در واقع، اين پرسوناژها به چهره هايي اسطوره اي بدل شده اند و موجوديتي مستقل يافته اند و هم از اين رو نقد و تحليلي ژرف تر و گسترده تر و از ديدگاهي ديگر، را مي طلبند كه در حيطه تاريخچه ادبيات پليسي نمي گنجد و اسطوره شناسي اين ژانر ادبي برايشان قلمروي مناسب تري به شمار مي آيد. در ادامه، با بررسي آثار و نقش كانن دايل و موريس لوبلان در ادبيات پليسي بخش مربوط به «پيشگامان» را به پايان مي رسانيم و از شماره آينده وارد مبحث «شكوفايي داستان كوتاه پليسي» مي شويم.
سرآرتور كانن دايل (۱۸۵۹ـ۱۹۳۰):
اين پزشك ناموفق و داستانسراي چيره دست در، ،۱۸۸۷ با نگارش رمان اتود در قرمز لاكي، مشهورترين كارآگاه تاريخ ادبيات، شرلوك هولمز، را آفريد؛ و همانطور دستيار جذاب و دوست داشتني اش، دكتر جان واتسون را (كه در ضمن راوي تمام ماجراهاي او نيز هست و از حيث محبوبيت و مقبوليت عام دست كمي از رفيق تيزهوشش ندارد). اين رمان با استقبال چنداني موجه نشد. دومين روايت بلنداز ماجراهاي شرلوك هولمز، نشانه چهار (۱۸۹۰) نيز موفقيتي به دنبال نداشت. در ۱۸۹۱ كانن دايل شش داستان كوتاه نوشت كه قهرمان همگي شان شرلوك هولمز بود. اين آثار در مجله تازه تأسيس استراند منتشر شدند و يكباره هولمز را مشهور و محبوب كردند. كانن دايل در چهار رمان و ۵۶داستان كوتاه هنرنمايي ها و شيرين كاريهاي شگفت آنگيز كارآگاه بي بديلش را روايت كرده است. سگ باسكرويل (۱۹۰۲) سومين رمان و دره وحشت (۱۹۱۵) چهارمين رمان اوست. داستانهاي كوتاه هولمز در چندين مجموعه گرد آمده اند كه به ترتيب عبارتند از: ماجراهاي شرلوك هولمز (۱۸۹۲)، خاطراتي از شرلوك هولمز (۱۸۹۴)، بازگشت شرلوك هولمز (۱۹۰۷)، آخرين بدرود (۱۹۱۷) و پرونده هاي شرلوك هولمز (۱۹۲۷). داستانهاي كوتاه هولمز به مراتب از رمانهايش موفقيت آميزتر و ارزنده ترند. از چهاررماني كه شرلوك هولمز پرسوناژ اصلي شان است، فقط سگ باسكرويل از ساختار و پيرنگي سنجيده و استوار برخوردار است و سه تاي ديگر آثاري ضعيف و از نظر ساختار معيوبند و به دليل ماجراهاي حاشيه اي شان حتي نمي توان آنها را رمانهاي پليسي اصيل و تمام عيار به شمار آورد. اما سگ باسكرويل به يقين جايگاه خويش را در ميان آثار برجسته ادبيات پليسي براي ساليان دراز حفظ خواهد كرد. البته، همه داستانهاي كوتاه هولمز هم به يك اندازه از جذابيت و بداعت بهره نبرده اندو ميان بهترينها وناموفق ترينهايشان فاصله و تفاوت زيادي است. ليكن، آنچه جاي انكار ندارد اين است كه بعضي از ارزنده ترين و خواندني ترين داستانهاي كوتاه كارآگاهي در ذهن كانن دايل شكل گرفته و ازقلم او تراوش كرده اند.
اشخاص وآثار و عوامل مختلفي دست به دست هم دادند تا مشهورترين كارآگاه عالم زاده شد. قابليت خيره كننده شرلوك هولمز در نكته بيني، استدلال و استنتاج منطقي تاحدودي مرهون شيوه تفكر و روش كاوشگري دكتر جوزف بل است كه در دانشكده پزشكي دانشگاه ادنبورك استاد كانن دايل بودواو برخي خصوصيات اخلاقي و روشهاي علمي اين طبيب انديشمند و استثنايي را با تخيل غني خويش درآميخت و به پرسوناژش بخشيد تا حربه اصلي اش در مبارزه با مجرمان خرد و كلان بشود. اما شواليه دوپن، كارآگاه آماتور مخلوق ادگار آلن پو، و نيز آثار اميل گابوريو و همين طور نحوه نتيجه گيري عقلاني شخص كانن دايل نيز، كه تلفيقي از باورهاي عرفاني با استنباط قياسي بود، در آفرينش هولمز نقش داشتند.
نخستين خوانندگان ماجراهاي شرلوك هولمز بيش از هر چيز مجذوب شخصيت او شدند كه داستان جنايي را دگرگون كرد. در نظرآنان، اين كارآگاه تجسم ملموس ابر مرد نيچه بود كه از قلمرو فلسفه به عرصه جامعه آمد تا، با استنتاجهاي مبهوت كننده اش، هر جا مأموران قانوني بي لياقتي و كند ذهني نشان مي دادند يا در برابر تبهكاران تيزهوشي نظير پرفسور موريالتي عاجز و ناتوان مي ماندند، به ياري شان بشتابد و عدالت را تحقق ببخشد. براي كساني كه امروز آثار كانن دايل را مي خوانند، آنچه ، در وهله اول، مايه لذت و سرگرمي شان مي شود پيوند ميان هولمز و واتسون است كه بقدر رابطه دون كيشوت و سانچوپانزا حلاوت و ملاحت دارد ـ هر چند اين دو گونه وابستگي ماهيتاً متفاوتند؛ فضاي خيال انگيز انگلستان پايان سده بيستم نيز احساسي شاعرانه در ما برمي انگيزد و عاملي ديگر مي شود تا بر جاذبه داستان بيافزايد.
كانن دايل هيچ خوش نداشت در مجامع ادبي او را صرفاً به چشم پليسي نويس وخالق شرلوك هولمز بنگرند، زيرا رمانهاي تاريخي اش را والاتر مي انگاشت و ارج و منزلت بيشتري برايشان قائل بود، و از اينكه كمتر مورد توجه قرار مي گرفتند آزرده خاطر مي شد. به مرور، چنان از دست اين كارآگاه خيالي به تنگ آمد كه تصميم گرفت كار را يكسره كند و عاقبت هولمز بي گناه و بي دفاع را، به جرم محبوبيت بسيار، به كام مرگ افكند. كانن دايل پس از آنكه، به خيال خود، هولمز را براي هميشه به عدم فرستاد، به دوستان و آشنايانش گفت:« بالاخره از شرش خلاص شدم و حالا مي توانم نفس راحتي بكشم. تا او بود، نمي گذاشت آثار ارزنده تري بنويسم.» اما اعتراض خشم آلود و درخواستهاي مكرر هواخواهان پروپاقرص كارآگاه كبير چنان عرصه را بر نويسنده تنگ كردند كه سرانجام تاب مقاومت نياورد و تسليم شد، و پس از هشت سال، به ناچار، شرلوك هولمز را حيات دوباره بخشيد وتقريباً تا اواخر عمر، در كنار گونه هاي ديگر داستاني، كماكان ماجراهاي كارآگاه اسطوره اي را هم مي نوشت تا علاقه مندان خستگي ناپذير او را، كه مدام بر تعدادشان افزوده مي شد، از خود راضي نگه دارد.
علت اصلي مقبوليت عام وگسترده آثار كانن دايل اين بود كه او، براي نخستين بار، دو نيمه جدا افتاده داستان پليسي را با يكديگر پيوند داد و كلي واحد و موزون و پرجنب و جوش پديد آورد. ويژگي ماجراهاي هولمز در اين است كه معما و كاوش به يك اندازه شگفت انگيز و مبهوت كننده اند، و اگرچه ساختارشان يكنواخت است ولي ملال آور نمي شوند. طرح كلي روايتها چنين است: معما، واكنش شرلوك هولمز ـ در پاره اي مواقع، ضد حمله تبهكار ـ پيروزي شرلوك هولمز، توضحي نهايي. به بركت تخيل غني كانن دايل، داستانها، عليرغم ساختار مشابه شان، همواره تازگي و بداعت دارند. سبك نگارش روان و سرزنده اش عامل ديگري است كه ضرباهنگ روايت را پويايي مي بخشد؛ كلمات، مناسب و بجا برگزيده شده اند، در توصيفات، دقت و صحت و التهاب و رمز و راز استادانه با هم درآميخته اند و به هماهنگي موزون و هيجان انگيزي رسيده اند كه نظيرش را در اثار پليسي كمتر مي يابيم.
كانن دايل نويسنده اي كامل قلمداد مي شد، اگر پرسوناژهاي واقعي آفريده بود. هولمز بيش از آنكه قهرمان باشد، بازيگري جلوه فروش است كه اسطوره قدرت متعالي تعقل را تجسم مي بخشد.او فقط نمادي از واقعيت به شمار مي آيد: مظهر خير كه به مقابله با مظهر شر ـ پروفسور موريارتي ـ بر مي خيزد. كانن دايل نويسنده اي ميانمايه نبود، اما راه را بردهها نويسنده گشود كه از قريحه و استعدادي اندك بهره برده بودند و خيلي زود رمان معمايي را به تباهي كشاندند. با پژوهش درباره مراحل ظهور، شكوفايي و انحطاط «عصر طلايي» اين نكته به وضوح آشكار مي گردد كه روايت كاوشگرانه آنگاه كه از ادبيات فاصله بگيرد، الزاماً ، گرفتار جمود و تصلب مي شود.
موريس لوبلان (۱۸۶۹ ـ ۱۹۴۱):
آفريننده آرسن لوپن را مي توان شاخص ترين چهره ادبيات پليسي فرانسه در دوران آغازين آن دانست. نخستين رمانهايش ـ يك زن (۱۸۹۳) ؛ شاهكار مرگ (۱۸۹۶) و داستانهاي كوتاهش ـ زوجها (۱۸۹۰) نمايانگر تأثير فلوبر و موپاسان هستند.
در ۱۹۰۵ ، از اوخواسته شد تا داستاني كوتاه به سياق ماجراهاي شرلوك هولمز، براي مجله اي جديد كه به تقليد از استراند شكل گرفته بود، بنويسد. بازداشت آرسن لوپن در تابستان همان سال به چاپ رسيد؛ و به اين ترتيب پرآوازه ترين سارق آقامنش و يكي از چهره هاي اسطوره اي ادبيات پليسي پا به عرصه وجود نهاد. اين سارق استثنايي، يابنده گنج، عاشق پيشه و، در صورت لزوم، كارآگاه زيرك و تيزهوش در بيش از بيست رمان و چندين مجموعه داستان كوتاه ميدانداري كرد. قدرت جسماني خارق العاده، مهارت كم نظير در تغيير قيافه، جوانمردي، خوش سيمايي ، قريحه طنز، تهور، ماجراجويي جنون آميز از ويژگيهاي شاخص او هستند.
آرسن لوپن، مانند شرلوك هولمز، دشمني سرسخت دارد كه به خونش تشنه است: كنتس گاگليوسترو. اين زن شيطان صفت را مي توان معادل مؤنث پرفسور موريارتي به شمار آورد. بعضي از مشهورترين رمانهاي آرسن لوپن عبارتند از: آرسن لوپن، سارق آقامنش؛ دوشيزه چشم سبز؛ ماجراهاي آرسن لوپن ؛ اعترافات آرسن لوپن؛ جزيره سي تابوت؛ دندان ببر؛ ازدواج آرسن لوپن؛ كنتس گاگليوسترو؛ انتقام گاگليوسترو؛ هشت ضربه ساعت؛ مثلث طلايي؛ منزل مرموز؛ آرسن لوپن عليه هرلوك شولمز (در اين رمان ، مويس لوبلان با پرسوناژ شرلوك هولمز كمي شوخي كرده، ولي كارآگاه بزرگ را مضحك و بي عرضه جلوه نداده است؛ هرچند در نهايت هرلوك شولمز خود به برتري آرسن لوپن اذعان مي كند. ولي در همه حال، هر دو قهرمان حرمت يكديگر را نگه مي دارند. و مبارزه شان بر پايه احترام متقابل است) ؛ سوزن توخالي؛ سربطري بلورين؛ و... پيش از آرسن لوپن، قانون شكنان آقامنش ديگري در عرصه ادبيات پليسي حضور داشتند وپس از او نيز پرسوناژهاي مشابه فراواني ظهور كردند، اما در اين ميان فقط يك شخصيت داستاني توانست شهرت و مقبوليتي همپاي آرسن لوپن كسب كند: سيمون تمپلر، ملقب به سنت، پرسوناژ آفريده لسلي چارتريس.
پاورقي خارجي
معماي دختر موطلايي
نويسنده: راس مك دانالد ترجمه: كام
يك مرد دم در اصلي ، نزديك باند فرودگاه ، منتظرم بود. اصلاً شبيه كسي نبود كه انتظار داشتم ملاقاتش كنم. يك بادگير خرمايي رنگ لك دار تنش بود، شلوار گل وگشادش انگار داشت از پايش مي افتاد وكلاهي سرش گذاشته بود كه عين خودش ورچروكيده وبلاتكليف بود. از موهاي خاكستري وخطوط دور چشمهايش مي شد فهميد كه بايد حدوداً چهل ساله باشد. چشمهاي تيره اش مدام دو دو مي زدند، مثل آدمي كه بترسد ناغافل كتك بخورد. حدس زدم بايد خيلي وقتها از زندگي كتك خورده باشد، آن هم بدجوري.
«شما آرچر هستيد؟»
جواب مثبت دادم . دستم را به طرفش دراز كردم . متحير بود با آن چه كار كند. با شك و بددلي نگاهش كرد، پنداري بخواهم يك فن جودو بهش بزنم. دستهايش را در جيبهاي بادگيرش فروبرد.
«من هري نموهستم» . صدايش فس ناله اي توأم با اكراه بود. با كلي زور و زحمت اسمش را به زبان آورد. «برادرم گفت بيايم اينجا دنبالتان. آماده ايد برويم؟»
«همين كه بار وبنديلم را برداشتم ، مي توانيم راه بيفتيم».
به طرف پيشخان سالن انتظار خالي رفتم و ساكم راتحويل گرفتم. خيلي از آنچه به نظر مي رسيد سنگين تر بود. غيراز مسواك ولباس زير، دوتا هفت تير ومهمات توي ساك بود. يك ۳۸ مخصوص براي موارد اضطراري و يك ۳۲ اتوماتيك به عنوان زاپاس. هري نمو مرا به طرف اتومبيلش برد. يك هفت نفره نونوار ومشكي بود كه آدم را ياد نعش كش مي انداخت. شيشه جلو و شيشه پنجره هاي كناري خيلي ضخيم بودند و از ته رنگ زردشان مي شد فهميد كه ضد گلوله اند.
«مي ترسيد كسي به شما شليك كند؟»
«من، نه ». لبخندش تلخ بود. «ماشين مال نيك است».
«چرا نيك خودش نيامد؟»
دشت خالي دور و برمان را ورانداز كرد. هواپيمايي كه با آن آمده بودم نقطه اي نوراني به نظر مي رسيد كه درآسمان، بالاي خورشيد سرخ فام، سوسو مي زد. تنها بني بشري كه درآن حوالي ديده مي شد مأمور برج كنترل بود . امانمو سرش رانزديك صورتم آورد ودرگوشي گفت:
«نيك حسابي ترسش برداشته . جرأت نمي كند پايش را از خانه بيرون بگذارد. قضيه مال همين امروز صبح است».
« امروز صبح چه اتفاقي افتاد؟»
«به شما چيزي نگفت؟ تلفني باهاش صحبت كرديد».
«زياد حرف نزديم. گفت مي خواهد براي شش روز تاموقعي كه كشتي اش راه بيفتد، يك محافظ اجير كند. بهم نگفت علتش چيه».
«مي خواهند با گلوله دخلش را بياورند ، علتش اينه. امروز صبح رفت كنار ساحل . پشت مزرعه اش ، يك پلاژ خصوصي دارد وصبحها آنجا آب تني مي كند. يك نفر از بالاي تپه بهش شليك كرد. پنج يا شش تا تير انداخت. توي آب بود، ملتفتيد؟ هفت تير دم دستش نداشت. بهم گفت گلوله ها عين سنگ ريزه دوروبرش بالا وپايين مي پريدند و شلپ شلپ مي كردند. زيرآبي رفت وخودش را نجات داد. شانس آورد كه شناكردنش حرف ندارد وگرنه الآن زنده نبود. بي خود نيست وحشتش برداشته. معلوم شد آنها ردش را پيداكرده اند».
« مي شود بفرماييد آنها كي هستند، يا اين هم جزو اسرار خانوادگي است؟»
نموسرش را به طرفم چرخاند وبه صورتم زل زد. نفسش تند بود، از نگاهش ناباوري مي باريد. «عجب حكايتي ! مگر نمي دانيد نيك كيه؟ به شماچيزي نگفت؟»
ـ تا جايي كه من خبردارم ، ليمو پرورش مي دهد، غيرازاينه؟
ـ الآن ، نه .
ـ قبلاً چي كار مي كرد؟
قيافه دمغ و كتك خورده اش در هم رفت. «بيخودي وراجي كردم. آدم بايد دهنش چفت و بست داشته باشد. خودش هرچي را لازم دانست به شما مي گويد».
دويست تا اسب، با تكاني شديد، ما را از پيچ جاده عبور دادند. تاخت كنان پيش مي رفتيم و من كيف چرمي سنگينم را محكم روي زانوهايم نگه داشته بودم نمو جوري رانندگي مي كرد كه انگار رانندگي تنها كاري بود كه توي اين دنيا ازش لذت مي برد؛ مسحور پيوند خاموشش با موتور ماشين بود. ما را از بزرگراه گذراند، سپس سراشيبي بين درختستانهاي ليمو را، كه اشكال هندسي داشتند، پايين رفت. خورشيد شامگاه نور ياقوتي اش را بر دريا مي پاشيد، كه در انتهاي سرازيري ديده مي شد.
پيش از رسيدن به آب، به جاده اي خصوصي پيچيديم كه انگار براي انبوه درختان سبز تيره از وسط فرق باز كرده بود. نيم كيلومتر جلوتر، در محوطه اي بي درخت، خانه اي يك طبقه به چشم مي خورد.
عمارت بدون شيرواني از بتون و سنگ بود، و يك گاراژ كنارش داشت. همه پنجره هايش را پرده هاي كلفت مي پوشاندند. اطرافش را گلبوته ها و چمنهاي آراسته فرا گرفته بودند.
نرده هايي به ارتفاع سه متر، با چند رديف سيم خاردار، وسط چمن خودنمايي مي كردند.
نمو ماشين را جلوي در اصلي ، كه با قفلي بزرگ بسته شده بود، نگه داشت و بوق زد. جوابي نيامد. دوباره بوق را به صدا درآورد.
در نيمه راه بين عمارت و در اصلي، چيزي كه مي خزيد از ميان بوته زار بيرون آمد، مردي بود كه چهار دست و پا، خيلي آهسته حركت مي كرد. سرش تقريباً با زمين تماس داشت. بر يك گوشه از شقيقه اش ، لكه اي قرمز برق مي زد، كه انگار در سطل رنگ فرو رفته باشد. ردي سرخ بر سنگ ريزه هاي راه كالسكه رو بر جا مي گذاشت.
هري نمو با فرياد گفت: «نيك!» دستپاچه از اتومبيل بيرون آمد. «چي شده، نيك؟»
مردي كه مي خزيد سرسنگينش را بلند كرد و به ما خيره شد. به زحمت، سرپا ايستاد. سست و تلوتلوخوران، مثل نوزاد غول پيكري كه تازه راه رفتن ياد گرفته باشد، جلو آمد. با صدايي بلند وهولناك نفس مي كشيد، با اميد آميخته به هراس نگاهمان مي كرد. سپس سرپا مرد، در حاليكه هنوز راه مي رفت. قبل از آنكه روي سنگ ريزه ها بيفتد، تغيير حالت را در چهره اش ديدم.
هري نمو مثل ميموني خسته از نرده بالا رفت، و سيمهاي خاردار چند جاي شلوارش را پاره كردند. كنار برادرش زانو زد، پيكرش را برگرداند ودست بر سينه اش گذاشت.
در حالي كه با تأسف سرتكان مي داد، از جا بلند شد.
زيپ ساكم را كشيده بودم و دستم روي قبضه هفت تير بود. به سمت در اصلي رفتم. باز كنيد، هري.
هري يك بند تكرار مي كرد: «بالاخره دخلش را آوردند». چند بار صليب كشيد.
ـ حرومزاده هاي نامرد!
گفتم:« در را باز كنيد».
دسته كليدي از جيب مرد مرده بيرون كشيد و قفل در را باز كرد. سنگ ريزه ها زير قدمهاي بي رمق مان قرچ قرچ مي كردند. خم شدم و چند سنگ ريزه را در چشمهاي نيك نمو و جاي گلوله را بر شقيقه اش ديدم.
ـ كي دخلش را آورد، هري؟
ـ نمي دانم. فاتس جوردن، يا آرتي كاستولا، يا فارونسه. بايد كار يكي از اينها باشد.
ـ باند ارغواني.
ـ خودشان اند. سالهاي سي، نيكي خزانه دارشان بود. همان كسي كه اسمش توي روزنامه ها در نيامد. پرداختها پيش او بود، ملتفتيد؟ وقتي آتش دامن شان را گرفت و باندشان لو رفت، يك مقداري پول توي گاوصندوق ذخيره ها ماند. فقط او دم به تله نداد و توانست فلنگ را ببندد».
ـ چقدر پول؟
ـ نيكي هيچوقت بهم نگفت. تنها چيزي كه مي دانم اين است كه قبل از جنگ آمد اينجا و هزار هكتار باغ ليمو خريد. پانزده سال طول كشيد تا پيدايش كردند. خودش هميشه حتم داشت بالاخره يك روز سراغش مي آيند. بيچاره مي دانست.
ـ بهار گذشت، آرتي كاستولا از زندان آزاد شد.
ـ خودم خبر دارم. همان موقع بود كه نيكي براي خودش ماشين ضدگلوله خريد و نرده ها را كشيد.
ـ مي خواهند شما را هم نفله كنند؟
به اطراف چشم گرداند و به درختستانها و آسمان كه در تاريكي فرو مي رفتند نگاه كرد.
سرخي تندي بر پهنه آسمان پخش شد، انگار خورشيد را به طرزي هولناك به قتل رسانده باشند.
با حالتي عصبي جواب داد: «نمي دانم. دليلي نمي بينم. نه سر پيازم، نه ته پياز. هيچوقت دنبال كار خلاف نرفتم. يعني، از وقتي عقلم در آمد. زنم مرا سر به راه كرد، ملتفتيد؟»
گفتم: «بهتر است شما برويد توي خانه و به پليس زنگ بزنيد».
در عمارت نيمه باز بود. چشمم به ورقه اي فولادي افتاد كه مانع بسته شدنش مي شد.
هري آنچه از ذهنم گذشت در قالب كلمات ريخت.
ـ هيچ سر در نمي آورم! چرا از خانه بيرون آمد؟ اگر داخل منزل مي ماند، جايش امن بود.
ـ تنها زندگي مي كرد؟
وانمود كرد سؤالم را نشنيده است، اما من جوابم را گرفتم. نگاهي به داخل سالن نشيمن بدون در انداختم و روي پشتي كاناپه اي پهن، يك پالتوي زنانه از پوست شيركوهي ديدم. بين ته سيگارهاي داخل جا سيگاري چندتايشان ماتيكي بودند.
ـ نيكي ازدواج كرده بود؟
ـ به معني رايجش، نه.
ـ شما زني را كه باهاش بود مي شناسيد؟
«نع» اما دروغ مي گفت.
ادامه دارد
بازتاب آيين شهسواري در ادبيات پليسي
شهسواران سرگردان در آسمانخراشها
149316.jpg
كاوه ميرعباسي
ريموند چندلر، در رساله هنر ساده جنايت، مي نويسد: «كارآگاه خصوصي شهسواري مدرن است كه حقيقتي نهفته را مي جويد. آدمي شرافتمند كه دم از شرافت نمي زند. مردي فقير و فسادناپذير، منزوي و تندخوست. نه رشوه خواري را مي پذيرد، نه اهانت و نه عوامفريبي را.»
آيين شهسواري تجسم بخش پنداشت قرون وسطايي از زندگي آرماني بود، كه درآن شهامت، مهرباني، سخاوت، بزرگ منشي، سلحشوري و مهارت در فنون جنگاوري هدف غايي و اوج منزلتي به شمار مي آمد كه هر مرد آرزوي نيل به آن را داشت. شهسوار راستين مي بايست دلير، جسور، شريف و آداب دان باشد و توانايي هايش را براي كمك به تنگدستان و پشتيباني از بي پناهان به كارگيرد.
از ديدگاه معاصر، منش شهسواري به منزله ازخودگذشتگي و خطركردن براي رهانيدن و نجات ديگري است، بي آنكه اين اقدام از سر اجبار يا به حكم انجام وظيفه رسمي باشد. آيين شهسواري قانونگان و اصول اخلاقي خاص خويش را داشت كه بنيادشان بر ارزشهاي معنوي حافظ و نظام دهنده جامعه قرون وسطايي بود.
وفاداري و استواري برعهد و پيمان بيش از هر خصلت ديگر ارج داشت و متقابلاً، خيانت (در گسترده ترين مفهوم آن: سوءاستفاده از اعتماد، عهدشكني، عدم رازداري و غيره) زشت ترين اعمال تلقي مي شد و همه اين مقوله ها درچارچوب روابط فردي معنا مي يافتند و نه رابطه شخص با جامعه (به مثابه موجوديتي كلي، بي چهره و نامشخص، كه درنهايت جنبه انتزاعي اش بر وجه محسوس و ملموسش مي چربيد و رابطه را از محتواي احساسي و عاطفي اش تهي مي كرد). شرح دلاوريهاي شهسواران را در رمانسهاي پهلواني مربوط به دوران آرتور شاه در انگلستان يا شارلاين در فرانسه مي يابيم، در آثار نويسندگاني نظير سرتوماس مالوري، نگارنده منظومه حماسي مرگ آرتور، ادموند اسپنسر كه مشهورترين اثرش ملكه سرزمين جادو است، كرتين دوتروا كه پنج منظومه درباب شواليه هاي ميزگرد نگاشت و سايرين.
نويسندگان داستانهاي معمايي و جنايي، از آغاز پديداري اين ژانر، پرسوناژهاي فراواني آفريده اند كه سرشت شهسواران را دارند.
اين شهسواران مدرن را بايد عمدتاً در ميان كارآگاهان خصوصي يا كارآگاهان آماتور بجوييم، زيرا مأموران پليس، در وهله اول، به حكم وظيفه، خود را به خطر مي افكنند تا باقانون شكنان بستيزند و مجرمان را به مجازات برسانند و كمتر پيش مي آيد كه عملشان از سر ديگرخواهي و يا متأثر از احساسات شخصي و محركهاي عاطفي باشد.
حال آنكه، انگيزه عمل از اصلي ترين عواملي است كه كارآگاه (كاوشگر) شهسوارمنش را از همگنانش متمايز مي سازد.
او به علت تعلق خاطر به قرباني يا احساس عدالتخواهي نيرومند و عميقش خود را به خطر مي افكند تا از معمايي جنايي پرده بردارد يا جرمي را آشكاسازد و تبهكاري را به دام بيندازد، ولي هرگز به قصد كنجكاوي صرف يا براي فرونشاندن بي قراريهاي ذهني اش يا اثبات تيزهوشي اش پيگير ماجراهاي مشكوك نمي شود. به همين سبب شرلوك هولمز يا هركول پوآرو را نمي توان از زمره كارآگاهان شهسوارمنش دانست زيرا محرك اصلي كاوشگريهايشان عمدتاً فكري است تا عاطفي.
در رمانهايي كه شخصيت اصلي شان كارآگاهي (كاوشگري) شهسوارمنش است پيرنگ داستان معمولاً برپايه مثلث شرارت/ معصوميت (بيگناهي)/ عدالت شكل مي گيرد. شرارت از درون انسانها مي جوشد و درعالم بيروني بازتاب مي يابد.
روايتهاي پليسي مي توانند شرارت را در سطوح مختلف كندوكاو كنند، وجود و محدوديتهايش را بنمايانند. منشأ و عللش را بازشكافند و درنهايت راه مقابله و غلبه بر آن را نشان دهند.
آنچه از شرارت آسيب مي بيند معصوميت (بيگناهي) است: انساني بيگناه به قتل مي رسد يا در معرض خطر قرارمي گيرد (دربرخي موارد، شخصي خطاكار به شكلي غيرقانوني مجازات مي بيند، يعني فرد به جاي دستگاه قضايي عدالت را اجرامي كند) انساني بي گناه به جرمي متهم مي شود كه مرتكب نشده است. معصوميت (درگسترده ترين مفهوم آن) با خطر مواجه مي شود يا عميقاً (و گاه به شكلي جبران ناپذير) لطمه مي خورد.
كارآگاه شهسوارمنش پاي به ميدان مي نهد تا عدالت را تحقق ببخشد. در بسياري مواقع آنچه او را به مداخله وامي دارد والاترين ارزش آيين شهسواري يعني وفاداري و استواري برعهد و پيمان است و سرسختي و استقامتش نيز ازهمين جا ناشي مي شود. ناگفته نماند، انگاشت و تعبير كارآگاهان (كاوشگران) شهسوارمنش از مقوله هاي جرم، بيگناهي و عدالت به قوانين مدون مقيدنيست بلكه از نظامهاي ارزشي شخصي شان ـ كه، چه بسا نادانسته، از قانونگان ديرين و اصول اخلاقي شهسواري و جوانمردي كهن مايه گرفته اند ـ ملهم مي شود و اعتبار مي يابد.
شهسواران قرون وسطي دوگروه بودند، آنان كه به پادشاهان و اميران محلي خدمت مي كردند، نظير شواليه هاي ميزگرد كه سر به فرمان آرتورشاه داشتند و شهسواران سرگردان و آزاده اي كه يكه و تنها و گاه همراه با ملازم، جاده ها را در مي نورديدند و از بينوايان و مظلومان دستگيري مي كردند.
شهسواران مدرن ادبيات پليسي از نوع دوم اند، يعني از دون كيشوت نشان دارند و اغلب شان از آرمانگرايي شهسوار سرگردان و «افسرده سيما» (لقبي كه دون كيشوت براي خود برگزيده بود) نصيب برده اند.
برخي از برجسته ترين پليسي نويسها، با الهام از آيين شهسواري، پرسوناژهاي جذاب، دوست داشتني و ماندگار آفريده اند؛ حتي چند چهره اسطوره اي ادبيات پليسي، به بركت اين گرته برداري، پديد آمده اند. سام اسپيد، شخصيت اصلي رمان شاهين مالت نوشته دشيل همت، اولين كارآگاه شهسوارمنش بود كه به عرصه داستانهاي معمايي و جنايي پاگذاشت ـ هرچند نمي توان يقين داشت كه همت با نيت قبلي او را به خصلتهاي شهسواري آراسته باشد؛ در سطور بعد مفصل تر دراين باره سخن خواهيم گفت. بعد از سام اسپيد، نوبت به فيليپ مارلو، شخصيت اصلي هرهفت رمان ريموند چندلر رسيد.
راس مك دانالد، جان دي مك دانالد، رابرت براون پاركر، به ترتيب، باخلق ليوآرچر و تراويس مك گي و اسپنسر بر لشگر كارآگاهان شهسوارمنش افزودند.
برخلاف همت، اين نويسندگان آگاهانه دست به آفرينش شهسواراني مدرن زدند، و درمورد قصد و نيت شان جاي هيچ شك و شبهه نيست.
جان دي مك دانالد، درمصاحبه اي تلويزيوني، تراويس مك گي را «شهسواري مفلوك سوار بر اسبي لندوك» توصيف كرد.
چندلر قهرمان رمانهايش را مارلو ناميد تا يادآور نويسنده منظومه حماسي مرگ آرتور باشد.
اسپنسر، پرسوناژ آفريده رابرت براون پاركر، به عمد، با ادموند اسپنسر، سراينده منظومه ملكه سرزمين جادو هم اسم شده است.
نام خانوادگي ليو آرچر (كمانگير) ابداً بي مسمي نيست.
دوروتي سايرز، جوزفين تي، پي دي جيمز و ديك فرانسيس از ديگر نويسندگان طراز اول داستانهاي معمايي و جنايي هستند كه پرسوناژهايي با خصلتهاي شهسوارانه را به قلمرو كاوشگري پليسي راه داده اند (يا لااقل ادعاي اين عمل را داشته اند). دراين مقاله، تحت عناوين زير ـ برحسب اهميت مطلب و جايگاه نويسنده و اثر، به تفصيل يا به اجمال ـ به همه آنها پرداخته ايم، كه درچهار شماره از نظرتان مي گذرد:
شهسوار خشن، شهسوار رمانتيك، شهسوار كاوشگر روانها، شهسوار قايق نشين، شهسوار شادخوار، شهسوار مؤنث، شهسوار دادگر و دلباخته، شهسواران مجازي و واقعي، شهسوار كاذب.
اما قبل از آنكه وارد موضوع اصلي شويم، لازم مي دانيم به دو پرسوناژ شهسوارمنش شاخص رمانهاي پليسي اشاره كنيم كه ماهيتي متناقض دارند و دقيقاً، به همين جهت جالب و درخور توجهند. نمي توانيم آنها را ازجمله شهسواران سرگردان آسمانخراشها به شمارآوريم، و درعين حال دريغ مان آمد از آنها نامي نبريم و چند جمله اي درباره شان ننويسيم زيرا مي توانند علاقه مندان تازه از راه رسيده ادبيات پليسي را با نكاتي جديد آشنا سازند و گستردگي اين ژانر ادبي را هرچه بهتر و بيشتر به آنان بنمايانند.
برادر كدفائل، آفريده اليس پترز و ماركوس ديديوس فالكو، شخصيت اصلي داستانهايي به قلم ليندسي ديويس، پرسوناژهاي رمانهايي پليسي/ تاريخي هستند كه جدا از الزامات محدودكننده ناشي از زمان وقوع ماجراهايي كه درگيرشان مي شوند، از همه نظر با كارآگاهان مدرن برخوردار از خصلتهاي شهسواران سرگردان مشابه اند و روايت كاوشگريها يا رويدادهايي كه درآنها ميدانداري مي كنند از نظر پيرنگ و ساختار، تمامي ويژگيهاي رمان كارآگاهي معاصر را دارد.
ماركوس ديديوس فالكو نوعي شبه كارآگاه آماتور تيزهوش و نكته بين است كه دررم باستان زندگي مي كند و اگرچه شخصاً گمان مي برد اعمالش انگيزه اي جز منفعت شخصي ندارند، اما درواقع كردار و منش شهسواران راستين را به منصه ظهور مي رساند.
مثلاً، در فصل اول رمان خوكهاي نقره اي (۱۹۸۹)، دختري زيبا را ياري مي كند تا از چنگ مشتي اوباش خشن كه در تعقيبش هستند بگريزد.
وقتي، علي رغم همه تلاشهايش، دختر جوان به قتل مي رسد، ماركوس ديديوس فالكو احساس گناه مي كند و دچار عذاب وجدان مي شود و براي آنكه آرامش روحي اش را بازيابد، در هيأت بردگان، به معادن نقره بريتاني مي رود تا قاتل را پيدا كند. برادر كدفائل راهب گياهخواري است كه در قرن دوازدهم ميلادي در صومعه اي در ناحيه شوروسبري زندگي مي كند. اين پرسوناژ نخستين بار در ۱۹۷۷ در رمان پسند بيمارگون استخوانها معرفي شد و سپس در بيش از بيست اثر ديگر حضور پيدا كرد. برادر كدفائل، علي رغم كسوت روحاني اش، سرشت و خصوصيات شهسواران سرگردان را دارد و مدام درگير معماها و جنايتهاي مرموز مي شود و آنها را گره گشايي مي كند. در اغلب رمانهاي اين راهب كارآگاه شهسوارمنش، او داوطلبانه به حمايت از زنان بي پناه بر مي خيزد. به عنوان مثال، در كرايه گلسرخ (۱۹۸۶)، كدفائل دسيسه هاي خواستگاران فريبكار و دغلباز بيوه اي جذاب را كه چشم طمع به املاك فراوان او دوخته اند، يكي پس از ديگري خنثي مي كند.
شهسوار خشن
ساموئل دشيل همت (۱۸۹۴ ـ ۱۹۶۱) كه به حق پدر معنوي «رمان سياه» (رمان پليسي واقعگرايانه) آمريكايي قلمداد مي شود، آثار زيادي از خود باقي نگذاشته است: پنج رمان (خرمن خونين، نفرين داين، شاهين مالت، كليد بلورين و تركه مرد) و تعدادي داستان كوتاه. كليد بلورين (۱۹۳۱) و شاهين مالت (۱۹۳۰) را شاهكارهايش به شمار مي آورند. رمانهاي دشيل همت قهرمان واحدي ندارند. در ميان پرسوناژهاي آفريده او، فقط سام اسپيد سزاوار آن است كه «شهسوارمنش» توصيف شود. او علاوه بر شاهين مالت، در سه داستان كوتاه هم ظاهر مي شود كه در ،۱۹۴۴ تحت عنوان ماجراهاي سام اسپيد و داستانهاي ديگر، از طرف انتشارات الري كوئين به چاپ رسيدند. در دهه ،۱۹۴۰ مجموعه اي راديويي هم با الهام از اين پرسوناژ تهيه شد كه محبوبيت چشمگيري به دست آورد، اما آنچه سام اسپيد را به يكي از چهره هاي اسطوره اي ادبيات پليسي بدل كرد، رمان شاهين مالت و دومين اقتباس سينمايي از اين اثر، به كارگرداني جان هيوستون بود كه در آن همفري بوگارت به اين پرسوناژ جان بخشيد. شاهين مالت ماجراي تلاش و جست و جوي اشخاص مختلفي است كه مي خواهند به هر قيمت مجسمه عتيقه بسيار گرانبهايي را تصاحب كنند. آنچه به داستان هيجان مي بخشد صحنه هاي زنده و التهاب آور و سبك نفس گير روايت است كه ضرباهنگي سنجيده و موزون دارد. يكي ديگر از عوامل اصلي جذابيت اثر مجموعه شخصيتهاي متنوع و پيچيده آن است: بريجيد اوشائوفنسي، زيبارويي فتان و فريبكار، جوئل كائيرو، مشرق زميني سست عنصر و بي جربزه اي كه فقط وقتي اسلحه در دست دارد، احساس دليري و اعتماد به نفس مي كند، كاسپر گوتمن خيلي چاق و خوش مشرب و بدذات، ويلمر، هفت تيركش مزدور گوتمن كه زود جا مي خورد و به وحشت مي افتد و در مركز ماجراها، سام اسپيد ـ يگانه پرسوناژ شريف و مقيد به اصول اخلاقي ـ كه در مردابي متعفن غوطه ور مي شود تا انتقام مرگ شريكش را بگيرد (مگر نه اينكه وفاداري و استواري بر عهد و پيمان، در آيين شهسواري، والاترين خصلت است؟) و تصويري فراموش ناشدني در ذهن خواننده باقي مي گذارد.
چشمگيرترين خصلت سام اسپيد ـ كارآگاه خشن و گوشت تلخ و تندخو ـ پايبندي مطلقش به قانونگان اخلاقي شخصي خويش است. رمان دشيل همت كه به سوم شخص مفرد روايت مي شود، از گذشته اسپيد چيز زيادي نمي گويد، اما خوانندگان به ديدگاه كلي فلسفي او كه بر پايه تجربه حرفه اي اش شكل گرفته است، پي مي برند. وسط رمان، اسپيد ماجراي مرد گمشده اي به نام فليتكرافت را تعريف مي كند كه به جست و جويش رفت. شخص كذايي خانه و خانواده و شغلش در تاكوما را رها كرده بود. پس از آنكه خانم فليتكرافت، اسپيد را به خدمت مي گيرد تا شوهرش را بيابد، كارآگاه او را در اسپوكين پيدا مي كند، درحالي كه زندگي اش مشابه همان چيزي است كه از آن گريخته و حتي با زني ازدواج كرده كه شباهت زيادي به زني دارد كه نخواسته زندگي مشتركش را با او ادامه دهد. فليتكرافت براي اسپيد توضيح مي دهد حادثه اي مهلك كه تازگي برايش رخ داد به او آموخت كه زندگي مجموعه اي از رويدادهاي تصادفي است، اما به عقيده اسپيد، آنچه فليتكرافت نمي تواند درك كند اين است كه شخصاً خود را به روزمرگي گريزناپذير محكوم كرده است. آنچه در اين روايت به نظر اسپيد جالب مي آيد، اين است كه تناقض فلسفي ذهنيت فليتكرافت پيش فرضهاي واقعي زندگي را كه در موقعيتهاي آني نهفته اند، آشكار مي سازد. اهميت قضيه فليتكرافت براي اسپيد به خواننده امكان مي دهد تا بينش هستي شناسانه اسپيد را درك كند و به مفهوم ويژگيهايش پي ببرد. از كلام موجزش مي فهمد پيرايه هاي لفظي بي محتوا در نظرش اهميتي ندارند. زبان توخالي تشريفاتي و دلداريهاي صوري را بر نمي تابد. درباره رفيق مقتولش مي گويد: «خودش خوب مي دونست چي كار داره مي كنه، خطر جزو اين شغله...» «ببينم... راستي، متأهل بود؟» «آره. يك بيمه عمر ده هزار دلاري هم داشت. هنوز صاحب بچه نشده بود. زنش هم دوستش نداشت.» اسپيد خود را درگير پيوندهاي عاطفي نمي كند تا عنان اختيارش را در كف داشته باشد. بر اساس همين منطق، رابطه گوتمن شرير با هفت تيربندش، ويلمر را به مسخره مي گيرد و حاضر نمي شود با پليس همكاري كند.
بر خلاف كارآگاهان «عصر طلايي» كه حافظان منافع اغنيا و نظم اجتماعي موجود بودند، سام اسپيد بيانگر جهان بيني دشيل همت است: بدبيني و بي اعتمادي اش به همه اطرافيانش، ناباوري اش به هر نظام ارزشي ـ به جز قانونگان مصنوعي خودش. به اعتقاد اسپيد، اينها خصوصياتي ضروري هستند، براي آنكه آدم بتواند در دنيايي خطرناك، تهديدآميز و فاسد كه بنيادش بر پلشتي نهاده است، سر به سلامت ببرد.
در سطور قبل گفتيم نمي توان يقين داشت كه رمانسهاي پهلواني الهام بخش دشيل همت در خلق سام اسپيد بوده اند. در توضيح اين مطلب بايد اضافه كنيم، اگرچه اين پرسوناژ از همه جهات سرشت و منش شهسواران سرگردان را دارد، اما چه بسا اين خصلتها را از آفريننده اش نصيب برده باشد، زيرا همت پيش از آنكه به نويسندگي روي بياورد، هشت سال كارآگاه خصوصي بود و در دوران مك كارتيسم، وقتي كمونيستها را به محاكمه مي كشيدند، به زندان تن داد، ولي حاضر نشد عليه دوستانش شهادت بدهد و عملاً ثابت كرد كه در پايبندي به اصول اخلاقي و نظام ارزشي مورد تأييدش، ذره اي كوتاه نمي آيد و اهل هيچگونه سازش و مصالحه اي نيست. به عبارت ديگر، دشيل همت خود شهسوار مدرني تمام عيار بود و نيازي نداشت، براي خلق پرسوناژ سام اسپيد، از شخصيتهاي خيالي الگوبرداري كند. زندگاني دشيل همت به قدري ماجرا و فراز و نشيب داشت و خصوصيات اخلاقي اش چنان جذاب و پركشش بود كه بتواند دستمايه داستانهايي گيرا بشود. البته نويسندگان هم از اين نكته غافل نماندند. در ،۱۹۷۵ رمان همت اثر جو گورس منتشر شد كه وقايعش در سانفرانسيسكوي اواخر دهه ۱۹۲۰ مي گذرد، يعني همان ايامي كه دشيل همت براي مؤسسه كارآگاهي پينكرتون كار مي كرد. ماجراي داستان خيالي است، ولي همت آفريده ذهن گورس خصوصيات دشيل همت جوان را دارد. در دهه ،۱۹۸۰ ويم وندرز، كارگردان برجسته آلماني، فيلم همت را ساخت كه مضموني مشابه داشت و رويدادهايش مربوط به دوراني مي شد كه دشيل همت هنوز كارآگاه خصوصي بود. اگر تخيلمان را كمي آزاد بگذاريم، مي توانيم بگوييم سام اسپيد خويشتن ديگر دشيل همت است.

|   صفحه اول   |   سياسي   |   اخبار ايران   |   اجتماعي   |   گزارش روز   |   گفت و گو   |   سلامتي   | 
|   فرهنگ و انديشه   |   چشم انداز   |   فرهنگ و هنر   |   ويژه   |   ويژه ۲   |   ويژه ۳   |   ويژه ۴   | 
|   ويژه ۵   |   ويژه ۶   |   ويژه ۷   |   ويژه ۸   |   اقتصادي   |   قيمت سكه و طلا   |   حوادث   | 
|   ورزشي   |   صفحه آخر   |   افق   |   اوقات شرعي   |   ضميمه ۱   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |