|
عبدالقاهر جرجاني و نظريه نظم
• دكتر مهدي محبتي
|
|
|
اشاره : صدو نهمين نشست كتاب ماه ادبيات و فلسفه با سخنراني دكتر مهدي محبتي با عنوان «عبدالقاهر جرجاني و نظريه ادبيات» بيست و پنجم آذرماه در خانه كتاب برگزار شد.كه خلاصه اي از گزارش اين نشست را مي خوانيد. گروه انديشه
در ابتداي اين نشست دكتر مهدي محبتي در باب جرجاني ونظريه ادبيات اظهار داشت: اين از شگفتيهاي فرهنگ ماست كه يك ايراني در هزار سال قبل البته به زبان عربي، چنين نظريه شگفتي را خلق مي كند كه با توجه به امكانات زماني و زباني آن روزگار، هنوز در برخي مواقع از نظريات مدرن در ارائه نحوه بحث پيشرفته تر است. دكتر محبتي درباره جرجاني تصريح كرد: عبدالقاهر ابداً اهل تقليد فكري نيست وبيش از چهارده بار در دلائل الاعجاز مستقيماً به معاصران خود به خاطر آنكه مقلد فكري گذشتگان هستند، خرده مي گيرد. او معتقد است آفت تقليد اين افراد را به جمود و ركود فكري كشانده است و به همين سبب هم با افرادي كه سخنان نو مي گويند، مخالفند. همچنين او هرگز اسير اطلاعاتش نبوده و بر اطلاعات خويش اميري كرده است. بنياد نظريه او مبتني بر پاسخگويي به اين نظر است كه آيا اعجاز قرآن را مي توان از طريق ادبيات اثبات كرد يا نه؟ وي با اشاره به اينكه بنياد نظريات عبدالقاهر درباره ادبيات بر كلمات و رابطه صوتي آنها، ساختار ها و كاركردهاي نحوي، ارتباط لفظ و معنا، معناي معنا، ساخت وصورت در ادبيات، و ساختار اثر ادبي وتأثير آن بر مخاطب استوار است، درباره نظريه او در باب كلمه و صوت گفت: عبدالقاهر معتقد است كه بنياد ادبيات بر واژه استوار است و آنچه در وهله نخست ادبيات را مي سازد، واژه ها هستند. اين واژه ها به خودي خود معنا ندارد وهيچ يك بر ديگري ارجحيت ندارد، آنچه واژه را ارزشمند مي كند، جايگاهي است كه كلمه در آن قرار مي گيرد، يعني نحو زبان. از اينجا بنياد نظريه عبدالقاهر در نقد ادبي پايه گذاري مي شود كه خودش آن را «نظم» مي نامد. او معتقد است كه نظريه نظم چيزي نيست جز جايگيري و پي در پي هم آمدن درست و مبنادار و معنا دار واژگان در جمله. او معتقد است اگر بتوانيم جايگاه كلمه را درست تشخيص بدهيم، نوعي خلاقيت ادبي عرضه كرده ايم. محبتي در تبيين نظريه نحو در آراي جرجاني گفت: عبدالقاهر به افرادي كه نحو را ارائه تعاريف خشك و لايتغير مي دانند، به شدت پرخاش مي كند. نكته جالبي كه مي گويد اين است كه خود نحو عين تفكر ماست. يعني گزاره هاي زباني،هستي ما را تشكيل مي دهد.اين نكته قابل مقايسه با اين سخن ويتگنشتاين است كه معتقد بود هستي چيزي نيست جز گزاره هاي زباني و هستي هر كسي برمبناي گزاره هاي زباني اش شكل مي گيرد. جرجاني معتقد است كه صورتهاي نحوي نهايتي ندارند و بي نهايت معنا را مي توان از نحو استخراج كرد. او معتقد است در حيطه شعر و نقد ادبي هنرمند واقعي كسي است كه مي تواند مسائل نحوي را به خوبي درك كند و آنها را به خدمت گيرد. وي در باب جايگاه جرجاني درباره لفظ و معنا اظهار داشت: عبدالقاهر در زمينه لفظ و معنا با قدما سرستيز دارد. او معتقد است قدما درك درستي از نظريه ادبي و نقد ادبي نداشته اند، چرا كه لفظ و معنا را جدا كرده اند و سپس به بحث درباره اصالت يكي و نفي ديگري پرداخته اند. عبدالقاهر به اين نظرات خرده مي گيرد و بنياد خاصي پايه گذاري مي كند و مي گويد كه لفظ و معنا در عين حال كه اولويت دارند اما اولويت ندارند. يعني اين طور نيست كه ما يك لفظي داشته باشيم و يك معنايي و بعد اين دو را به هم بچسبانيم. بلكه لفظ و معنا همزمان زاده مي شوند و هيچ يك بر ديگري مزيتي ندارد. دكتر محبتي ضمن اشاره به اينكه غرض از معناي معنا آن است كه از يك رابطه دالي به يك رابطه مدلولي دوم پي ببريم كه گاه حتي بعد از چهار لايه معنايي به حقيقت اوليه آن مي توان دست يافت درباره آراي جرجاني در اين باب تصريح كرد: عبدالقاهر معتقد است كه معناي معنا به دو شاخه تقسيم مي شود: نخست مسائلي است كه به نحو باز مي گردد و ديگري مسائلي است كه معطوف به لغت هستند. اين نظريه جرجاني شبيه به نظريات معناشناسي معاصر است كه دو شاخه معناشناسي لغوي و معناشناسي نحوي را بيان مي نمايد. وي در باب شباهتهاي آراي جرجاني با ريچاردز گفت: ريچاردز كتاب مستقلي با عنوان «معناي معنا» دارد. او معتقد است كه هر كلامي از دو كاركرد « منطقي و گزاره اي» و «عاطفي و تأثيري» تشكيل شده است. لازم به ذكر است كه عبدالقاهر نيز اشاره مي كند كه ما جملات را به دو منظور به كار مي بريم يا قصدمان آن است كه با گزاره هاي واقعي حرف خود را بيان كنيم يا مي خواهيم در اين زمينه انگيزش و هيجان ايجاد نماييم. دكتر محبتي درباره ساخت و صورت در نظريات جرجاني تصريح كرد: او در اين باب بسيار به فرم گرايان روس نزديك مي شود. او اعتقاد دارد كه مطلقاً تمايزي ميان لغت، نحو و معناي معنا وجود ندارد، همه اينها در خدمت القاي معناي واحدي هستند كه از طريق اثر ادبي به خواننده منتقل مي شود. عبدالقاهر از ساخت با دو تعبير سياق و صياغت ياد كرده است ومعتقد است نحو و لغت وقتي كاملاً به هم گره مي خورند، سياق شخصي و سبك، ايجاد مي شود. وقتي سبك كليت يكپارچه خود را يافت، به صياغت يعني ساخت نهايي اثر ادبي مي رسد. اين ساخت نهايي در نظر او اهميت بسياري دارد. از سوي ديگر، صورتهاي بلاغي ـ استعاره ، تشبيه ، تمثيل و كنايه ـ عناصر اساسي ساخت هستند. متفكر و نظريه پردازي كه اين چهار صورت را در نظرياتش ندارد، نمي تواند به ساخت اثر هنري نزديك شود. او بيش از همه به استعاره اهميت مي دهد چون معتقد است استعاره نزديك ترين رابطه را با معناي معنا دارد و هر كس كه در كلامش بيشتر از استعاره استفاده كند، بيشترين خلاقيت ادبي را مي تواند ايجاد نمايد. وي با بيان اينكه عبدالقاهر تمايزي ميان بيان ساده و بيان رنگين قائل نيست، در اين باره تصريح كرد:او معتقد است كه زبان يك كاركرد بيشتر ندارد و وقتي در خدمت القاي معنا قرار بگيرد، اثري ادبي است. اما اگر نتواند به سياق برسد و تشكيل صياغت دهد، ناقص است . پس در جوهر اين دو زبان تمايزي وجود ندارد و هركدام كه به نظريه نظم يعني چينش درست اركان نحوي ، نزديك تر شود، بر ديگري ارجح است. اما در مورد تأثيري كه جرجاني بر شاعران پس از خود داشته ، مي توان گفت: حافظ در نوع نگاه هنري اش كاملاً تحت تأثير عبدالقاهر جرجاني است. و به بيان ديگر مي توان گفت اغلب شاعراني كه خلاقانه به ادبيات نگاه كردند، تحت تأثير اوهستند و آنهايي كه نگاهي كليشه اي به اين مقوله دارند غالباً تحت تأثير پيشينيان او بوده اند.
|